"بازجوی عزیز"
زندانبان سعید سیرجانی، نویسنده آزاده اندیش رها از ترس و هراس از دستگاه
قدرت، در بایگانی رژیم شاهنشاهی کلیشه کهنه و پوسیده "نامه" ای مبنی بر
ابراز پشیمانی و تسلیم واعتراف باتهامات وارده را می یابد و پیش روی سیرجانی مینهد. در قالب این کلیشه است که سیرجانی نامه
به "بازجوی عزیز" را نگارش میکند. در این نامه، قبل از آنکه باتهامات
وارد بر خود اعتراف کند، خود را سزاوار اسارت و بندگی میداند.
چرا که نمیتواند در بندگی همان باشد که در آزادی بوده است. تنها در آزادی ست
که میتوانی سر بشورش علیه قدرت برداری و بنیان جهل و نادانی را متزلزل سازی. در
اسارت و بندگی فقط میتوان ازاسارت و بندگی گفت. کدامین زندانبان است، که انتظار
تسلیم و اطاعت از اسیرزندانی نداشته باشد؟ تنها زمانی بآزادی ات رضا خواهد داد که
مراتب تسلیم و اطاعت را آموخته و در عمل بکار گیری. سیرجانی نیز چنین کند. چرا که
وقتی در بند زندانبانی، هستی است در مخاطره است. تسلیم میشوی که بمانی. وگرنه در
دست زندانبان به نیستی گرائی.
مخاطب سیرجانی در آن کلیشه، "بازجوی عزیز" است، یعنی آنکه رشته
زندکیش را در دست دارد. آنکه او را حبس و شکنجه و در بند نگاهداشته است. اما، این
زندانبان کریه صفت، بوصف سیرجانی، مهربان و دلجو بخشاینده به تظاهر درآید. کیست که
نداند که سرانجام سرپیچی از این وصف و تایید و تصدیق چیزی جز خاموشی و نابودی
نیست. سیرجانی در نامه به باز"جوی عزی" قبل از هرچیز بستایش زندانبان
خود میپردازد. ابراز تشکر میکند که زندانبانش از اسارت در چنگال نادانی نجاتش داده
است. دژخیم تیغ و تازیانه بکف به ناجی فرشته سیرت تبدیل میشود. گویی زندانبان
بواسطه خصال نیکو و الهی اش است که سیرجانی را همجون میهمانی گرامی و ارجمند داشته
و بسیار شاد و راضی ساخته است. بی دلیل نیست که سیرجنی نامه خود را با خطاب به
"بازجوی عزیز" آغاز میکند:
بازجوی عزیز
با سلام از اینکه از وقت و زندگی خود ساعتهاصرف من کردید بسیار ممنون و متشکرم
وقتی بر ایام گذشته مروری میکنم از خود بیزار میشوم و از اینکه لجاجتهائی با
حقانیت آرمان شما و صداقت همکازانتان کردم، شرمندگی برمن مستولی میشود.
در این مختصر و باین کوتاهی سیرجانی هستی خود را نفی میکند. او از آنچه بوده
است احساس شدید شرم و شرمساری میکند و آنچه در دست زندانبان شده است، میستاید.
مقاومت خود را در برابر دگرگونی در دست زندانبان پوچ و از سر لجاجت با حقانیت
آرمانهای زندانبان، میخواند. بعباردت دیگر، سیرجانی چنان گوید که در تسلیم به
زندانبان و اعتراف باسارت کوچکترین شک و شبه ای بجا نگذارد. سیرجانی اگر باین زیان
سخن نمی گفت، بچه زبانی میتوانست شرایط تسلیم را بیان کند؟ روشن است که در مقاومت
در برابر امیال زندانبان، زیر پنجه سبع و بیرحم اوکن فیکون میگشت. خاموش و ساکت در
رنج و شکنجه جان میباخت. هزاران نفر باین سرنوشت وحشتناک دچار شده اند و میشوند.
هزاران دیگر اگر جان نبازند، خاموش و ساکت، تسلیم و مطیع در حاشیه زندگی ادامه
میدهند.
نامه سیرجانی به "بازجوی عزیز" سندیست بر محکومیت رژیم فقاهتی و
خصلت سرکوبگر و خشن و بیرحمش. این نامه سندیست بر جنایت رژیم فقاهتی علیه نفس
انسانی، بعنی آزادی. تنها باین نحوه است که میتوان نامه به "بازجوی
عزیز" را خواند.
وقتی با جزم و دگم روی در روی قرار گیرد و ضربات تازیانه جسمش را زخمین کند، وقتی رو در روی با جهل و نادانی قرار گیرد و فرود تیغ تیز را بر فرقش، هر آن انتظار کشد، از یک نوییسنده ، یک نقاد و اندیشمند چه انتظاری میتوان داشت؟ آیا میتوان از او انتظار داشت که بشیوه قهرمانان انقلابی همچون خسرو گلسرخی سینه خود سپر اتهامات کرده زندگی را مفتخر تسلیم دژخیم کند مبادا که فرو ریزد؟
سعید سیرجانی، بی آنگه کوچکترین واهمه ای از فرو ریزی داشته باشد در
نامه ی خطاب به "بازجوی عزیز " به اتهامات وارده: فساد اخلاقی، مصرف و قاچاق الکل و مواد مخدر، جاسوسی و خبر چینی، ضد انقلاب و عضویت در ساواک، اعتراف کرده است. در این اعترافات، سعیدی سیرجانی سنگ را بتمامی گذارده است. در اعتراف باتهاماتی که رژیم فقاهتی باو وارد کرده است ابدا دریغی روا نداشته است. حتی پیشتر رفته و بیشتر هم گفته است. تا آنجا که گناهان خود را همه به "فراموشی وجدان " نسبت میدهد. طبیعی است که چنین کنشی اگر مذموم شمرده نشود-سببی بر تداوم یاس و نومیدی و توان ناچیز نویسنده ارزیابی شود.
سعیدی سیرجانی، نه قهرمان است به شیوه گلسرخی و یا "شهید " معصوم
پرست. یکی با سینه فراخ و دلی امیدوار جانبازی کند، دیگری در عین کوری و نادانی.
سعیدی سیرجانی نه در پی تکیه بر مسند جلال و شکوه یک قهرمان انقلابی بوده ست و نه
آماده که همچون "شیهد " به نادانی جان شیرین بنهد. او باکی از فرو ریزی
ندارد. پیشه اش پیوسته گفتن بوده است، بویژه گفتن ناگفتنی ها. او
ترجیج میدهد که بماند و بگوید تا خاموش و نیست شود. باین دلیل مرده زندگی بود و از
مردگی، بیزار. نامه سعیدی سیرجانی به "بازجوی عزیز " هم چپزی جز بازتاب
این واقعیت نیست.
در نامه به "بازجوی عزیز،" سعیدی سیرجانی میگوید، آنچه نباید بگوید.
او در کلیشه میگوید، چیزیکه از آن همیشه پرهیز داشته است. بعبارت دیگر، زبان
کلیشه، زبان سیرجانی نیست. در آزادی او زبان کلیشه بکار نگرفته است. چرا که زبان
کلیشه زبان تسلیم است و زبونی، زبان اسارت است و بندگی در چنگال تیز جهالت. در
چنین شرایطی آیا میتوان بزبانی دیگر جز زبان کلیشه سخن گفت؟ اما، بهمین زبان کلیشه
ای یعنی زبان تحمیلی، زبان عجز و خواری، سعیدی سیرجانی، سندیست معتبر بر خصلت
سرکوبگر و بیرحم و خشن، رژیم فققاهتی.
پس از دستگیری سعیدی سرجانی و انتشار نامه ای از او در حالیکه هنوز در شکنجه
گاه حکومت دین بسر میبرد، نکارنده در تحت نام مستعار م. ن. معرفت آن نامه
را در مقاله "بازجوی عزیز" مورد نقد قرار داد که در مراد
ماه سال 1373 در روشنایی بچاپ رسید.
*
فیروز نجومی
firoz
nodjomi
مرداد 1373
https://firoznodjomi.blogpost.com/
fmonjem@fmail.com
.jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر