۱۴۰۵ شهریور ۱۳, جمعه

قیام شیر و خورشید

و رهایی از

اسارت در دست دین!


نزدیک به نیم قرن است که حکومت اسلامی، با بکارگیری انواع و اقسام ابزار قهر و خشونت، تلاش کرده است جامعه ایران را، با تمدن و فرهنگی ۲۵۰۰ ساله، اسلامیزه کند و آن را به جامعه‌ای تبدیل نماید که زندگی فردی و اجتماعی‌اش بر اساس شرع اسلام شکل گیرد..

اما اسلامیزه کردن جامعه تنها به تغییر چند رفتار و یا برگزاری مراسم دینی محدود نمی‌شود. باور به اسلام به‌عنوان آخرین دین، در خود نفی دیگر ادیان و دیگر خدایان را نیز نهفته دارد؛ زیرا که الله تنها خداست و جز او خدای دیگری وجود ندارد..

در چنین نظامی، باورمند باید چشم و گوش خود را به فرمان خداوند بسپارد. همین بس که به فرمان‌های الله گوش فرا دهد. نیازی نیست که چشم‌ها گشوده باشند..

نمازگزاری روزانه، روزه‌داری در ماه رمضان و مراسم حج، هر یک بخشی از زندگی باورمند را دربر می‌گیرند. نماز، که در پنج نوبت در روز انجام می‌شود، تنها مجموعه‌ای از گفتارها نیست؛ بلکه با حرکات جسمانی، ایستادن، تعظیم، سجده و نهادن پیشانی بر خاک همراه است؛ حرکاتی که می‌توان آنها را نمادی از تسلیم و اطاعت و بندگی در برابر قدرتی مقدس دانست..

در اینجا مسئله من مخالفت با اعتقاد فرد به خدا یا انجام عبادات نیست. مسئله آنجاست که رابطه انسان و خدا، از حوزه اعتقاد فردی خارج شود و به الگویی برای سازمان دادن رابطه انسان با قدرت سیاسی تبدیل گردد..

این همان نقطه‌ای است که دین و قدرت به یکدیگر می‌پیوندند..

از آغاز نیز متولیان دین، آخوندها، فقها و طلبه‌ها، اگرچه جایگاه آنها خارج از دستگاه حکومت و سیاست و قدرت قرار داشت، اما کمتر حکومتی می‌توانست نفوذ و تأثیر نهاد «فقاهت» را نادیده بگیرد..

انقلاب مشروطه، یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رویارویی میان دو نگاه متفاوت بود: نگاه کسانی که حکومت را در چارچوب شریعت و مشروعه می‌خواستند و نگاه کسانی که در پی محدود کردن قدرت و برقراری حکومت قانون بودند.

این کشمکش تاریخی را نمی‌توان نادیده گرفت. اما آنچه در سال ۵۷ اتفاق افتاد، مرحله‌ای تازه و بسیار تعیین‌کننده بود.  دین، که سال‌ها در کنار قدرت سیاسی .حضور داشت، خود به قدرت سیاسی تبدیل شد..

از این پس، آخوند دیگر فقط مروج و مبلغ دین نبود؛ بلکه به صاحب قدرت سیاسی، قانون‌گذار، قاضی، فرمانروا و صاحب اختیار زندگی اجتماعی انسان‌ها تبدیل شد..

به عبارت دیگر، وحدت دین و قدرت واقعه‌ای بسیار مهم در تاریخ معاصر ایران بود؛ واقعه‌ای که به نظر من، کمتر از آنچه باید، به اهمیت و نقش تعیین‌کننده آن توجه شده است..

زیرا هنگامی که دین و قدرت سیاسی یکی می‌شوند، آنچه پیش‌تر می‌توانست یک امر اختیاری و اعتقادی باشد، به امر حکومتی و اجباری تبدیل می‌شود..

نمازگزاری، حجاب، روزه‌ داری، روابط میان زن و مرد، شیوه زندگی و بسیاری دیگر از رفتارهای اجتماعی، صرفاً به انتخاب فرد واگذار نمی‌شوند. حکومت خود را محق می‌داند که درباره آنها تصمیم بگیرد و در صورت عدم اطاعت، از ابزار قهر و خشونت استفاده کند..

تن دادن به تسلیم و اطاعت و فرمانبری، که هر فردی پیش از آن می‌توانست در چارچوب باور و انتخاب شخصی صورت گیرد، ادر جامعه اسلامی به مطالبه حکومت تبدیل گردید..

و این همان جایی است که بندگی دینی به بندگی سیاسی پیوند می‌خورد..

کمتر کسی می‌توانست پیامدهای حکومت دینی به رهبری قشر آخوند را در جامعه پیش‌بینی کند. کمتر کسی می‌توانست بگوید جامعه‌ای که دین بر آن حاکم می‌شود و بر تمامی عرصه‌های اجتماعی آن سلطه می‌افکند، به کدام سو سوق داده خواهد شد؛ بسوی پیش یا بسوی پس؟

آنچه طی نزدیک به نیم قرن شاهد آن بوده‌ایم، تنها استقرار یک حکومت دینی نبوده است؛ بلکه تلاش برای دگرگون کردن انسان و جامعه بر اساس مجموعه‌ای از باورهای مقدس بوده است؛ باورهایی که حکومت خود را صاحب حق تحمیل آنها بر جامعه می‌داند..

از اینجاست که مسئله امروز تنها فروپاشی حکومت آخوندی نیست.

مسئله، رهایی انسان ایرانی از فرهنگی است که در آن اطاعت ارزش و سرپیچی گناه تلقی می‌شود؛ فرهنگی که در آن انسان، پیش از آنکه شهروند باشد، «بنده» است..

آنچه پیش روی ماست، قیام شیر و خورشید است؛ قیامی که انتظار می‌رود ما را از دوران نکبت و مصیبت، از دوران تاریک سلطه حکومت دینی، رهایی بخشد.

اما رهایی سیاسی، به ‌تنهایی کافی نیست.

اگر حکومت آخوندی فروبپاشد، ولی انسان همچنان خود را بنده قدرتی مقدس بداند؛ اگر حکومت تغییر کند، ولی فرهنگ اطاعت و فرمانبری همچنان بر جامعه حاکم باشد؛ اگر انسان از حاکمیت آخوند رها شود، اما از ترس و تقدس و بندگی رها نشده باشد، آیا می‌توان گفت آزادی تحقق یافته است؟

به باور من، پاسخ منفی است..

آزادی زمانی آغاز می‌شود که انسان، خود را صاحب اختیار خویش بداند.

آگاهی به زنجیرهای اسارت و بندگی در دست دین است که رهایی می‌آورد. آگاهی به خصلت افسانه‌ای و اسطوره‌ای دین است که می‌تواند تحول و دگرگونی به همراه آورد؛ تحولی که ضرورتاً باید به سستی و شکستن باور به احکام شریعت بیانجامد..

آخوند مروج و مبلغ دین بوده است و حوزه‌های علمیه مدارسی هستند که آخوند و فقیه و طلبه تولید می‌کنند. از همین رو، اگر قرار است رابطه دین و قدرت از هم گسسته شود، باید سرچشمه این رابطه نیز مورد پرسش قرار گیرد..

بدین لحاظ، خیزش شیر و خورشید زمانی به پیروزی واقعی خواهد رسید که علاوه بر براندازی حکومت آخوندی، رهایی از بندهای بازدارنده شریعت اسلامی و فرهنگ بندگی و اطاعت نیز به وقوع بپیوندد..

در غیر این صورت، چه نیازی است به براندازی نظامی که بر اساس اسطوره‌ها و افسانه‌های مقدس و کتاب آسمانی بنیانگذاری شده است، اگر همان باورها و همان فرهنگ فرمانبری همچنان در ذهن انسان‌ها پابرجا بماند؟

این بدان معناست که فروپاشی حکومت آخوندی، دیر یا زود، اتفاق خواهد افتاد. اما مسئله فقط پایان یک حکومت نیست؛ مسئله پایان یک شیوه اندیشیدن و یک رابطه تاریخی میان انسان و قدرت نیز هست..

حکومت آخوندی، با تمام مقدساتی که به خود بسته است، محکوم به نابودی است. اما آزادی زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان نیز از جایگاهی که در آن «بنده» است، به جایگاهی برسد که در آن انسان، شهروند و صاحب اختیار سرنوشت خویش باشد..

چون تا زمانی که انسان خود را بنده بداند، هر قدرتی می‌تواند در جایگاه ارباب او قرار گیرد.

و شاید این بزرگ‌ترین درسی باشد که نزدیک به نیم قرن حکومت دینی پیش روی ما گذاشته است:

رهایی از حکومت آخوندی، آغاز راه آزادی است؛ اما رهایی از فرهنگ بندگی، شرط تحقق آن.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com