۱۴۰۵ مرداد ۹, جمعه

 

 

 

انقلاب در بیرون

نیازمند انقلاب

در درون!




بدار آویحتن و یا اعدام دو جوان دیگر، بنامهای ابولفضل سپاهی و امیرحس صفری، در ششم مرداد، بجرم شرکت در اعتراضات 18 و 19 دی ماه سال گذشته را میتوان یک یادآوری خواند. یاد آوری که بما نهیب میزند که بعداز 47 سال حکومت آخوندی، بتازگی فهمیده ایم که چه هیولائی، برساخته دستان خویش، باین جهان، بویژه، به جامعه خودمان عرضه کرده ایم، هیولائی بنام "اسلام ناب محمدی،" بنام دین اسلام که بسادگی آدمی را تنبیه و مجازات نموده، تکه تکه و پاره پاره کرده و میبلعد.

اعدام این دوجوان، در واقع، درپی اعدام دوجوان دیگر که از یک گروه 12 نقره بودند که اخیرا بجرم شرکت در جنبش اعتراضی 18 و 19 دی ماه سال گذشته باعدام محکوم شده اند، ابولفضل سپاهی و امیر حسین  صفری، چهارمین زندانیانی هستند که اعدام میشوند.

تحلیگران اوضاع سیاسی حاکم بر کشور، بر آنند که شواهد حکایت از سفوط و یا فرو پاشی نظام میکند. افزایش تعداد اعدامها را باید با روند این سقوط و فروپاشی نظام بسنجیم. این است که تحلیلگران بر آن باورند که ترس و هراس از سفوط و فروپشی ست که نظام دست بافزایش اعدامها زده تا با انتشار ترس و وحشت در سراسر جامعه، بتواند به بقای خود امداد رساند. احتمالا، با ارسال پیامی در سراسر جامعه باین مضمون: مبادا، در جنبشهای اعتراضی شرکت کنی. مبادا با گروه های تند رو و خرابکار همکاری کنی. مگر بخواهی یا دوست داشته باشی به آینده ای مبهم و نا معلوم بنگری. لحظه ای تفکر راه را مینماید. چه صرری را تحمل کنی اگر در خانه باستراخت پرداخته یا به مطالعه کتابهای علمی بپردازی؟

باید، اعتراف کنم، چنین روشنگریهایی نشان داده اند که نقش مثبتی درتصمیم گیری بسیاری  بازی میکند. اما، نقشی ست موقتی. با گذشت زمان، ترس و هراس با کاهش آویختن تعداد معترضین از چوبه دار کاهش مییابد. افزوده بر این واکنش مردم بادامه سرکوب و خفقان ذر روند زمان سرانجام عروس پیروزی را در آغوش خواهند کشید.

اما، در واقع مطلبی که میخواهم مورد بحث قرار بدهم، چندان مورد توجه قرار نمیگرد و آن چیزی نیست مگر همراهی ندای اذان صبحگاهی با برگزاری مراسم اعدام. از خود می پرسم آیا میتوان رابطه ای بین این دو، یافت؟ دو جوان را از زندگی محروم کرده و و ابستگان آنها را به عزای ابدی غوطه ور ساخته اند،

 هدف چیست و چگونه نظام میتواند از چنین جنایتی سودمند شود؟ روشن است، زمانیکه مردم بمنظور اعتراض بشرایط موجود، از پیوستن بیکدیگر، در یک زمان و مکان خود داری کنند.

یعنی که این آن رمزیست که نظام در پی دست یافتن بدان است. تسلیم و اطاعت و فرمانبری، بدون پرسش هیچگونه سوالی سکوت مطلق و تیره و تاریکی. نظام فرمانروئی و فرمانبری، بدون برخورد با هیچ مانعی و یا تجربه پستی و بلندیها، شرایط دلبخواه جمهوری اسلامی ست.

اگر، بدون وقفه ساختار حکومت اسلامی ادامه یافته است، برغم کشتار 45000 نفری در 18 و 19 در دی ماه سال گذشته، باید دین و باورهای مشترک دینی را دلیل اصلی آن دانست. همچنانکه سکوت موجود را میتوان بدان نسبت داد.

اما، اگر، مردم یکبار دیگر برغم تجربه کشتار عظیم دی ماه گذشته، برخاسته و بهم پیوسته و دست بقیام بزنند، بعید بنظر میرسد که آخوندها بتوانند بسادگی از درون عمامه شان راز نجات را بیرون بکشند و نجاتبخش خویش بشوند.

اگر، به محتوبات اذان و آنچه در کف زمین بوقوع می پیوندد بنگریم، در یابیم وقتی اذان انسان را بسوی خوبیها و پرهیز از بدیها فرا میخواند، بنظر میرسد که شنونده را مورد خطاب قرار میدهد و او را بگونه ای مسئول اعمال خود میخواند نه ساختار قدرت را. در واقع، همآنگی اذان با مراسم اعدام، بدون تردید، بآن دلیل است که در تسلیم و اطاعت فرمانبران، در اجرای عبادات روزانه تاکید نموده و هرگز به سرزنش ساختار قدرت نمی پردازد، بدلیل یکتائی و یگانگی اش با دین.

همراهی ندای اذان با مراسم اعدام را نهایتا، باید بازتابنده عملی دانست بر خاسته از یکتائی و یگانگی دین و قدرت. جدا سازی آن دو از یکدیگر، دگرگونی بزرگی ست  که قیام شیر خورشد آنرا بواقعیت در خواهد اورد. آنچه رهائی ملت را ممکن میسازد، تردیدد نداشته باشید، بسته به رهائی از باورهای خرافی و ایمان به اختصاصی بودن باورهای مذهبی. آنچه مردم در جامعه اینده بان تعهد خواهئد داشت، آنست که انسان در پرستش آزاد است. هر فردی آزاد است که خدائی را که دوست درارد بپرستد و آزاد هم هست که خدائی را بپرستد یا نه.

بعبارت دیگر، پرستش یک امر خصوصی ست. اینکه فرد چه چیزی را میپرستد تنها بسته است بعقیده و گزینش آن فرد. این بدان معناست که عذر حضور دین را درعرضه اجتماعی باید خواست و آنر در چار دیواری خانه بطور خصوصی در آغوش کشید و همه درد و رنج خود را با آن شریک شد.

آنچه، همگان باید بخاطر بسپارند آنستکه شرایط اسفباری که در آن گیر افتاده ایم از دلبستن به آخوند وفقیه ودین بود که باین روز افتادیم. بار دیگر باید بخاطر بسپاریم. بدون انقلاب در درون انقلاب دربیرون، بسی بسیار دشوار است.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com.

 

۱۴۰۵ مرداد ۲, جمعه

 

وحدت دین و قدرت

سرچشمه

سیه روزیها و تیره بختیها!


 

اکربگوئیم جهان، در شرایط کنونی در التهابی بسر میبرد که روزانه شدیدتر میشود، حرفی بگزاف نگفته ایم . با این حال، این التهاب در همه جهان بیک اندازه آشکار و ملموس نیست. چه بسا بسیاری از مردم از ابعاد و منشا آن آگاهی چندانی نداشه باشند. اما، واقعیت آن است که کمتر کالائی، انجام سرویسی و یا فعالیتی اقتصادی را می توان یافت که از آنچه امروز در خاورمیانه میگذرد تاثیر نپذیرد. پس، این پرسش اهمیت می یابد که در خاور میانه چه رخ میدهد که ثبات و آرامش تجارت جهانی را نیز با تهدید روبرو ساخته است.

.بیشتر خبرها و گزارش‌هایی که هر روز منتشر می‌شوند، بر درگیری‌ها، خصومت‌ها و رقابت‌های میان کشورهای منطقه، حضور نیروهای آمریکا و اسرائیل، نقش قدرت‌های جهانی تمرکز دارند. بی‌تردید، بررسی این رویدادها، جستجوی راه‌ حل‌های سیاسی برای پایان دادن به آنها ضروری است. اما آنچه غالباً مورد غفلت قرار می‌گیرد، پرداختن به ریشه‌ها و علت اصلی این بحران‌هاست؛ اینکه چگونه به چنین نقطه‌ای رسیده‌ایم و چرا منطقه به باتلاقی فرو رفته است که هر روز عمیق‌تر می‌شود؟ باتلاقی، که چیزی جز جنگ نیست؛ واژه‌ای آشنا که همواره با خود کشتار، خونریزی، ویرانی و رنج‌ها، زخمها و خسارات جبران‌ناپذیر به همراه آورده است.

بسیاری هنوز امیدوارند که از راه گفت‌وگو و مذاکره بتوان راهی برای خروج از این بحران یافت. این امید، اگرچه ارزشمند است، اما تا زمانی که علت‌های اصلی این وضعیت شناخته نشوند، نمی‌تواند به صلحی پایدار بینجامد. بستن چشم بر واقعیت‌ها، شاید برای مدتی آرامش روانی ایجاد کند، اما هیچ‌گاه بحران را از میان نخواهد برد

از نگاه این نگارنده، بخش مهمی از تنش‌ها و دشمنی‌هایی که امروز نه ‌تنها خاورمیانه، بلکه بخش‌هایی از جهان را نیز درگیر کرده است، ریشه در تاریخی دارد که در آن دین و قدرت سیاسی به یکدیگر گره خورده‌اند. بدون شناخت این پیوند تاریخی، فهم بسیاری از رخدادهای امروز نیز دشوار خواهد بود. در نتیجه برای فهم تقریبا نیم قرن حکومت اسلامی، حکومتی که خود را ادامه حکومت پیامبر اسلام تا قیامت میداند، نگاهی کوتاه و مختصر بحکومت پیامبر محمد که اسلام را به یکی از ادیان بزرگ تبدیل ساخت ضروریست.

محمد در آعاز اعلام پیامبری خود، سیزده سال تمام سخت کوشید که مردم مکه را قانع کند که او فرستاده الله، خداوند یکتا و یگانه ست. اما، کارش بجائی نکشید. سر انجام ناچار شد از مکه به مدینه بگریزد. در مدینه پیامبر لشگری از بینوایان سازمان داد و راه کاروان بزرگ قریش که از سوریه به مکه حرکت میکرد در بدر مسدود نمود.

در پی پیروزی در بدر، محمد بیش از 60 بار دست بلشگر کشی زد، از جمله جنگهای معروف پیامبر در عزوه خیبر. تقریبا در تمام جنگها محمد، هم نقش پیامبری را بازی میکرد که مردم را به تسلیم و اطاعت از الله فرا میخواند و هم نقش فرمانروائی نظامی را بازی میکرد. نقشهائی که بدشواری میتوان از یکدیگر جدا ساخت.

در 57، باین گذشته بازگشتیم، گذشته ای بطول یکهزار و چهارصد سال پیش از این، زمانیکه فروپاشی نظام شاهی بوقوع پیوست.  اما، رهبران سیاسی که رهبران دینی هم بودند، بجای اینکه بسوی آینده بنگرند و سرمایه هایی که طبیعت بما ارزانی عرضه کرده بود بکار بگیرند که جامعه مدرن و پیش رفته، رها شده از فقر و گرسنگی بنیانگزاری نمایند، در اذای آن هزینه موشک  و پهباد سازی و دستیابی به تکنولوژی هسته ای نموده و به پروژه اسلامیزه کردن جامعه پرداختند. و امام خمینی نیز شد نماد وحدت دین وقدرت.

وحدت دین است وقدرت که براندازی نظام ولایت را مشکل ساخته است. بویژه اگر با نظام شاهنشاهی مقایسه کنیم. چون، نظام به همان پیامبر، و امام و مراسم دینی باور دارد که جامعه در تمامیتش بآنها باور دارند. بگذریم که برغم باورهای مشترک دینی ست که نظام با خشونت و قهر انتقام ستانی با خشم و عضبی سخت دشمنان خود را با بیرحمی بسیار مجازات میکنند.

حال اگر روشنفکران و سیاستکاران از برنامه اسلامیزه سازی جامعه بی خبر بودند و نسبت به پیامدهای ساختار اسلامی ان بر اساس وحدت دین و قدرت بی اعتنا بودند، چه انتظاری میتوان از اکثریت جامعه داشت که بتوانند بفهمند اسلامیزه سازی جامعه دارای چه پیامدهائی ست. تنها جامعه زمانی خود آگاه گردید که فهمید، که با نشاندن دین بر منبر قدرت، مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند.

 این نگارنده اعتراف میکند که مهمترین ضایعه جبران ناپذیر وحدت دین و قدرت آنستکه هرگز قدر آن آزادیهائی را هم که تحت دیکتاتوری شاهنشاه آریا مهر که هرگز قدر آنها را ندانستیم تا آنزمان که دین اسلام برهبری طلبه ای بنام امام خمینی که مراتب اجتهاد را در حوزه های علمیه، غرق در خرافات خفه ساز و خفقان آورپیموده بود، برفراز منبر قدرت صعود نمود.

رهبر جدید که حاکمیت خود را بنام اسلام آغاز کرده بود، زمانیکه ابزار تنبیه و مجازات را در کنترل انحصاری خود در آورد. بر ممنوعیت ها و محدودیت، افزوده بر حلال ها و حرامهای شرع. هنوز چیزی از بقدرت رسیدن اخوند خمینی نگذشته بود که پروژه اسلامیزه سازی جامعه با ببردگی کشاندن زنان بوسیله اجباری ساختن حجاب و ممنوعیت تولید و مصرف مشروبات الکلی آغاز گردید و باسلامیزه سازی دانشگاه ها و تمامی نهادهای جامعه نفوذ کرد، بویژه، روابط جنستیها مختلفف بشدت تحت نظارت قرار گرفتند.

پس از گذشت زمانی کمتر از شش ماه، حکومت اسلامی با تشکیل کمیته ها، بگیر و ببند و تیربارنها و اعدامها آغاز گردید و هنوز هم ادامه دارد هرموجی از اعتراض به زندگی در خواری و حقارت بسخترین وجهی سرکوب میشد. پس از سرکوب جنبش دانشجویی در 77 در 67 دست به کشتار زندانیان سیاسی زدند. وقتی نظام میخواست از پذیرش مسئولیت سر باز بزند دست بقتل های زنجیره ای میزد. از هر منفذ و یا سوراخی اگر بوی مخالفت بمشام میرسید بیدرنگ مورد تهاجم و سرکوب بیرحمانه قرار میگرفت. در این مختصر نمیتوان به گروگانگیری و 8 سال جنگ بیهوده با کشور همسایه، تحت بهانه تسخیر قدس  از راه کربلا و بسیاری دیگر از جنایاتی که حکومت دین مرتکب شده است مورد بحث قرار بدهیم.

 تردید مدار که بدون آشتائی با تاریخ ملتمان، هرچند باختصار و بسیار کوتاه، براحتی نمیتوانیم به اشتباهاتی که در 57 و در دیگر موارد تاریخی با حمایت از اسلامیست ها و ظهور حکومت ولایت فقیه و سلطه آخوندهای روبه صفت بر جامعه آگاه شویم.

بعد از 47 سال حکومت بنگر، امروز درچه شرایطی زندگی میکنیم. دچار فقرتمام شده ایم هم بلحاظ معنوی و فرهنگی و هم بلحاظ عدم توانائی پاسخگیی یه ابتدائی ترین نیازهای مادی. آیا، میتوان کسی را در این کشور پهناور یافت که نیازمند نباشد؟ نه کار، نه در آمد، نه تغذیه، نه شکم سیر، هر شکایتی از این بابت، یک "اعتراض سیاسی " محسوب میشود و شایسته تنبیه و مجازات، حبس و تحمیل همه گونه خواری و حقارت، بویژه ، مجازات اعدام، در خدمت بنیانگزاری نظامی بر اساس قائون شرع اسلام. دینی که متولیآن آن آخوندهائی هستند که در حوزه های علمیه به هزینه ملت، در سراسر کشور  تربیت شده و هنوز هم.

برای براندازی این نظام بیرحم و جنایتکار باید بر ترس مان از دریافت حقیقت فائق بیایئم. باید هر آنچه از دین روایت میشود تعصبات وتنگ چشمیهار را باید کنار بگذاریم و با آنچه در واقعیت اتفاق افتاده است روی در روی قرار گیریم. ایا ممکن است داستانی ، قصه ای، افسانه و اسطوره ای، همچون گزینش محمد آنگونه که خود شرح داده است، بیش از 1400 سال روایت شود و پیوسته تکرار،  هیچگونه تعییر و تحولی در آن بوجود نیاید؟

بعبارت دیگر، تا زمانیکه افسانه سرایان و اسطوره سازان بر ما حکومت میکنند، نمیتوان انتظار رهایی و آزادی را داشته باشیم چون تا  زمانیکه دین و باور بافسانه ها و اسطوره های دینی بر جامعه حاکم باشد، تن به بند و زنجیر شریعت اسلامی داده، هرگز نمیتوانیم تواناییها درونی خود را کشف کنیم. درست است که در شرایط کنونی، جامعه را حکمرانان اسلامی ولایت پرست مدیریت میکنند و قدرت و ابزار تبیه و مجازات را در اختیار دارند ودر انتقام ستانی و بیرحمی کوچکترین  تردیدی بخدود راه نمیدهند. آیا واقعه ای اسفناکتر از کشتار بیش از 45000 انسان میتوان در تاریخ جستجو نمود؟ اگر این کشتاربیرحمانه بدلیل اعتراض بشرایط دشوار و خوارکننده بوده است. پس، باید از گشودن دهان بطور جدی خود داری کنیم. چه جیزی میتواند کشتار45000 نفر انسان را توجیه نماید. پاسخ باین سوال اگر تا همین چند سال پیش مبهم بود، اکنون تردید مدار که پایه نظام را بلرزش در آورده است.

فیروز نجومی

firoz nojomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

 

 

 

 

۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

 

                                                       

 

گامی بسوی

انقلاب فرهنگی

!و ساختار ارزشهائی نوین




در جامعه ای که مسئولین آن در اعماق زمین، در پنهانی به مدیریت جامعه میپردازند، بما میگوید که در پس ظاهر چیزهایی ممکن است اتفاق افتد که از آن کسی هرگز با خبر نشود درچنین شرایطی چگونه میتوانی بدانی که در جامعه اسلامی، چه میگدرد؟ بیش از چهار ماه است که رهبر معظم، آخوند خامنه ای با بمباران دشمن به پودر تبدیل شد و بملاقات الله شتافت. از زمان پرواز رهبربدنیای ماورائی، بدرستی، روشن نیست چه کسانی تصمیم گیرانند و مسئولیت مدیریت کشور را بعهده دارند؟

در تاریخ 2500 ساله کشور، بندرت اتفاق افتاده است که جامعه بدون سرپرست و یا پدری مقتدر را تجربه کرده باشد. این دوران را باید دورانی خاص بیاد آورد، دورانی که جامعه مثل لشگری ست با فرمانده ای غایب. آن لشگر، چندان دوام نخواهد آورد، مگر، فردی شایسته فرماهدهی برخیزد و از فروپاشی ساختار قدرت جلوگیری نماید.

صرفنظر از طواهر، رقابت بر سر جانشینی ولایت فقیه، چندان خفیف و آرام نیست. در آغاز قالیباف و عراقچی فکر میکردند از جایگاه مذاکره کننده شاید بتوانند بر راس ساختار قدرت صعود کنند. خیلی زود خاموش شدند. اما، رقابت در میان آنانکه در پی کسب قدرتند شدید است و شدیدتر میشود.. انتظار میرود که مردی تنومند ناگهان ظاهر شود و  ملت را از خواری و حقارت نجات بدهد. در واقع، دیر زمانیست که آن مرد تنومند که میتواند به نجات ملت بر خیزد در میان ماست. کسی ست که مردم ایران بنام او بخیابانها رفتند و زندگی خود را از دست دادند. چه کسی  میتوان شایسته تر از شخصی بنام شاهزاده رضا پهلوی.پیدا نمود.

در اینجا، بهتر است که بیاد داشته باشیم، ما در جامعه ای زندگی میکنیم با بیش از 2500 سال تاریخ. درست است که تاریخ ما تاریخ شاهان است. تاریخی سراسر حوادث و ماجراها برخاسته از رقابت بین شاهان. هیچکس ادعا نکند که این 2500 سال تاریخی بوده است بدون عیب و ایراد، معلوم است که چنین ادعائی مردود است. در عین حال از دورانی میتوان سخن گفت که شاهان نقش بسیار مثبتی در تاریخ بازی کرده اند. کورش تنها یکی از شاهان است که از خود نام نیک بجا نهاده اند.

هرچه بیشتر بچگونگی نهادین شدن ارزشهای دینی آگاه شوی، از تکرار آن خود داری کنی. بعنوان مثال در خلال اجرای مراسم عبادت روزانه، نماز گزاری است که تسلیم و اطاعت و فرمانبری در رفتار و گفتمانمان ما نهادین گردد. آیا تا کنون از خود پرسیده ایم که الله را چه نیازیست باین ستایش های میان تهی؟ باینها باید "تقلید" و تبعیت"" را هم افزود. که دنباله روی را با چشم و گوش بسته تشویق میکند. چنانکه گویی انسان، حیوانی بیش نیست و تهی از عقل و خرد است. با برچیدن بساط حوزه های علمیه که تولید کننده آخوند است. مردم ایران انسانیت خود را باز پس خواهند گرفت.

 هیچ نهادی نیست که تحت نفوذ و تاثیر تغییرات موجود، قرار نگرفته باشد. در سال 57 کشور ما حدود 35 میلیون جمعیت داشت، در حالیکه کمتر از 50 سال در 1405 به بیش از 55 میلیون افزایش یافته است. تحولاتی که کمتر نهادی میتواند مصون از تاثیر آن باشد، از خانواده گرفته تا نهادهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی، اما، از جنبه منفی و تولید آنچه منفی ست و خسارت بار در راه رشد و تکامل زیربنای اقتصادی و تخریب نهادهای فرهنگی. آری، فردی را هم در جامعه آخوندی نیابی که دچار نوعی بحران نباشد. یا باجبار از عرصه تخصصی و حرفه ای خود اخراج شده و یا درب کار و کاسبی رابسته و بهر دری میزند تا بتواند پاسخگوی ابتدائی ترین نیازهای مادی زندگی روزانه را تامین کند. همچون این ادم دردناک،، میلیونها دیگر هستند بسی بسیار مایوس و نا امید. تامین ابتدائی ترین نیازهای مادی، چیزی، جز ذلت و خواری ببار نیاورده است.

هنوز میتوان این سوال را مطرح کرد که از اینجا بکدام سوی روانیم. معلوم است که بسوی گذار از نظام ولایت فقیه و برچیدن حوزه های علیمه، ورود به دوران دموکراسی و حکومت بر اساس رای مردم. اما، چگونه میتوانیم، هرگز باین هدف برسیم. مسلم، این دردی است که با تذریق یک آمپول برطرف نشود. دموکراسی فرهنگی ست که باید بسازیم. اگر، با دقت بآنچه در درون میگذرد ینگریم، درمی یابیم که فرهنگ ولایت فقیه دربحرانی عمیق گرفتار شده است که بسادگی نمیتوان از آن گریخت. آیا سر انجام میتوانند، موجودی شبیه به حضرت ولی فقیه، آیت الله مجتبی خامنه ای را بمردم نشان بدهند؟ جالب آن است که تا کنون یک مرجع تقلید در غیبت ولی فقیه فتوائی صادر نکرده اند. بعید بنظر میرسد که دیگر فتوای آخوند دارای چنداان ارزشی باشد. هر لحظه که به پوچی و خرافی بودن عبارتی تردید داشتیم باید از پذیرش انان امتناع کنیم. این خود یک گامی ست در سوی انقلابی فرهنگی.

طبیعی ست که مبارزه و نابودی آنها که تقدس ارزشها و باورهای دین اسلام را بچالش میکشند، از وظایف دینی بشمار میرود. وظیفه ای که ریشه در باور و ایمان به کیش لا الله الا الله دارد. که "خدا" یکی ست و بجز او خدای دیگری نیست. عبارتی که بطور نمادین بر روی پرچم حکومت آخوندی نقش بسته است. روشن است که حکومت آخوندی دستیابی به تکنولوژی هسته ای را برای مبارزه با فساد و ستمگری و کفر و الحاد نمیخواست. او با دستیابی به تکنوژی هسته ای نخست خواستار سلطه بر منطقه بود که در راس سیاستهای آخوند خامنه ای پدر قرار داشت. چون ورشکستگی ها، مصیبتها و نکبتهای بزرگی را تولید کرده بود، گفته میشود که  فرزندش آخوند مجتبی، نیز، قصد پیگیری همان سیاستهای بسیار موفقیت آمیز پدرش را دارا است.

گویا نزدیک به نیم قرن حکومت آخوندی، حوزه های علمیه، مطالعه و تخصص در علوم و تکنولوژی هسته ای را به تحصیل علوم الهی افزوده است. هم اکنون، در حوزه های علمیه آخوندهایی هستند که در علوم هسته ای  به موفقیتها و پیروزی های بزرگی بدست آورده اند. بگونه ایکه، بهترین متخصص تکنولوژی هسته ای در امریکا و اروپا نمیتوانند با آنها رقابت کنند. البته؛ هرگز، نمیتوان پس از منفجر ساختن تاسیسات تکنولوژی هسته ای  بدست امریکائیها.بجای سخن از پیروزی، باید به نابودی ثروت ملت میپرداخت و به اتلاف بیلیونها دلار که باید صرف بهزیستی و رفاه و اسایش ملت بکار میرفت. ثروت هنگفتی که هزینه ساختار تاسیسات هسته ای صدها متر در عمق زمین بقیمت میلیونها دلار و تداوم و عمیقتر ساختن فقر و گرسنگی در بخش برزگی از جامعه سیاستی بود برخاسته از خود خواهی های  طلبه ای بنام علی خامنه ای با ارزوی سلطه و گسترش دین اسلام بر سراسر جهان.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

 https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

 

حضور دین

در زندگی روزمره!

 

 زمانی بود که به حضور دین در زندگی روزمره خوشامد میگفتی. منتظر بودی که از راه برسد. آن زمان زمانی بود که دین لباس پلیس و آژان و پاسدار به تن نکرده بود. دهانت را بو نمیکرد. با موی سر پسران و گشادی و تنگی شلوار شان و یا چارقد زنان و کوتاهی و بلندی مانتوشان سرو کاری نداشت. دینداری فصلی بود. در روزهای عاشورا و تاسوعا و احیا و ماه رمضان، حضورش فراگیر میشد. سپس کمرنگ میگشت و حضور قابل لمسی نداشت تا فصل آینده. آن روزها که حضور دین در زندگی  روزمره به اوج خود میرسید و همه چیز را تحت تاثیر خود قرار میداد در عین حال فرصت هایی را بوجود میآورد برای گردهمایی، برای باخبر شدن از در و همسایه. برای غیبت و خوش و بش کردن. آئین دینداری مزاحمتی در زندگی روزمره ایجاد نمیکرد. اگر دوست داشتی، به آداب و آئین دینی تن میدادی. مراسم طهارت و غسل جنابت را بمنظور عبادت روزانه بجا میآوردی. سهم امام و ذکات سالیانه را پرداخت میکردی و اگر مال و مکنت و ثروتت زیاد میشد به سفر حج میرفتی و حاجی میشدی کلی بر اعتبار و منزلت خود میافزودی. اگر حجاب را دوست داشتی بسر میکشیدی.  بی حجابی هم جرم نبود که خود یکی از دست آورد های خاندان پهلوی بود و کمتر کسی میتوانست اجباری شدن آنرا پیش بینی کند. لذا از نظاره زیبائی های انسانی محروم نبودی. اما از خود بیخود هم نمی شدی اگر بر خود چیره نشده بودی. آرایش و پالایش ممنوع نبود. موهای افشان و نمایان ساختن رخ زیبا و اندام برازنده، جرم و جنایت نبود. مرزهای حلالی و حرامی گاهی بسیار مخدوش بود. تفریحات روزانه و شبانه، کافه ها و کا باره ها، رستورانها  آزاد بودند. در آنزمان حضور دین در زندگی بسیار محدود و ضعیف بود. فقها به منبر وعظ و روضه و خطبه و فعالیت های حوزه ای راضی بودند.  دین توی خانه بود و در مسجد. در آنزمان دین بر تخت پادشاهی تکیه نزده بود و تاج شاهی را بر سر نگذاشته بود. دین ملجاء بود و پناهگاه. دلبخواهی بود، نه اجباری.

 

با فرو ریختن تخت و تاج پادشاهی، دین قدرت شد و بر اریکه فرمانروایی نشست. با حذف و نابودی مقاومت و مخالفت، قهر و قدرتش بیشتر و خشم و خشونتش افزون تر گردید. بهمان میزان نیز بندهای اسارت و بندگی گسترده تر شدند. این زمان را دین داستان دیگری است. امروز مکانی وجود ندارد که دین در آن حضور نداشته باشد. در آن زمان دین تنها در زندگی خصوصی حضور داشت آنهم به رضایت آنکه نیازمندش بود.

 حال آنکه امروز حضور دین بر زندگی خصوصی و اجتماعی سلطه مطلق افکنده است. دین دیگر عزا داری و روزه و نماز نیست. امروز دین همه چیز است و همه چیز دین است. دین قانون است و قانون دین. ولایت فقیه هست و مجلس شورای اسلامی. دین در کلیه اداره جات، کارخانجات، در سازمانهای نظامی، پلیسی و جاسوسی، در نظام آموزش و پرورش، علوم دانشگاهی، در کوچه و خیابان، حضور دارد. و نیز در کافه و رستوران، در اتوبوس و مترو و در دریا و استاد یوم ورزشی و در قله کوهستانها. بقول معروف در هر سوراخ و درزی که پنهان شوی، دین تو را می جوید. تنها در طهارت و نجاست، غسل و تیمّم  نیست که باید تابع باشی و تقلید کنی، بلکه در تمامی امور زندگی، از فکری و معنوی و اخلاقی گرفته تا مادی و و دنیوی، از چگونگی ظاهر شدن در جماعت تا آنچه که باید بشنوی و یا ببینی.  بگذریم از گفتن و نوشتن. از نوشیدن و شادی کردن. وای اگر خانه نشین باشی و تنها مونس تو شود تلویزیون یا رادیو. که در اصل چیزی نیستند مگر ابزار سلطه افکنی و فرمانروایی. نظام در تولید چیزی باید شرکت جوید که پیوسته  آنرا نفی کرده است و بر علیه آن تحت عنوان حرام و گمراه کننده فتوا داده است: تفریحات و سرگرمی ها. مذهب ما پیوسته گریستن را تشویق کرده است ، که شیون و زاری اجر و پاداش الهی دارد، بویژه برای  امامان شهید معصوم و مظلوم. این در اصل به معنای نفی شادی و طرب و سرگرمی است. بآن دلیل که سبب غفلت شود از اندیشه به ذات الهی. این تضاد البته که حل شدنی است. وقتی دین قدرت شد، تلویزیون و رادیو لباس حرامی از تن بیرون آوردند ، بد به خوب و حرام به حلال تبدیل و استفاده ابزاری از آنها مشروع گردید. و آنرا بعنوان وسیله تبلیغ و تحمیق بکار گیرند. سرگرمی شود پند و اندرز، اخبار خوب و خوشایند،  حاکی بر رفاه و امنیت اجتماعی، پیشرفت و آبادانی- حیرت آور و خیره کننده در سراسر جهان، میشود عبادت و نیایش، هر روز صبح سحر و نیمه ی روز و غروب افتاب و نیز شیون و زاری و عزاداری که مکان خاص خود را دارا ست در تولید و  عرضه سرگرمی.  چه نوحه های دردناک، چه ناله ها و زاری ها، چه ضجه و مویه ها ، چه هق هق  گریه های سوزناک که نشنوی. آن روزها، روزهای افسردگی است، روزهای بیزاری از زندگی ست و اشتیاق بستن بار سفر ابدی.

 

بعبارت دیگر، از رادیو و تلویزیون چیزی جز دین برون نیاید. در تلویزیون برنامه ای وجود ندارد که تحت تاثیر و در کنترل دین نباشد. چه برنامه جدی و چه شوخی و سرگرمی. در آنها که تولید بومی ست، کنترل دین یک امر طبیعی ست. آن برنامه ها که تولید خارجی ست، ویرایش و بازسازی شوند بر اساس معیارهای دینی. رادیو و تلویزیون چیزی جز یک بلند گوی تبلیغاتی نیست. اینست که مردم به گیرنده های ماهواره ای پناه برند، ولی دین تحت تعقیب شان قرار دهد، وسایل رسانه ای را ضبط و جریمه اخاذی کند. اخیرا نیز دین با چکمه های آهنین ش وارد در قلمرو اینترنت شده است. چنان وحشت زده و هراسناک گردیده است که فراخوان نام نویسی کلیه سایتها را اعلام داشته است. البته که متخلفان تعقیب و به جرم اخلال و توطئه در براندازی حکومت و اشاعه ادبیات گمراه کننده و ضد اخلاقی دستگیر، محاکمه و مجازات شوند.

 

محال است که به حضور مطلق و بلا منازعه دین آگاه باشی، احساس خفگی و تنگی نفس نکنی. که احساس گوسفندی نکنی. دین که قدرت میشود همانند بختک بر تو فائق شود. هم بر زندگی خصوصی ات سلطه افکند و هم بر زندگی اجتماعی. فرد و افراد باید کردار و گفتارش را همراه سازد با قواعد و قوانین دینی. زمانی بود که اگر مرتکب گناهی میشدی، نوشیدنی های شادی بخش صرف مینمود ی و یا موی و زلف خود افشان میکردی و در زیر حجاب پنهان نمی داشتی، در برابر خدائی که بآن باور داشتی  احساس گناه میکردی. البته امید هم به بخشایش داشتی. اما امروز وای اگر گرفتار شوی تحت تاثیر نوشابه های شادی بخش. باید که تازیانه های مهر و محبت اسلامی را بر گرده ات تحمل کنی تا بدانی که امر الهی چون و چرا پذیر نیست و ارتکاب گناه جرم است. ارتکاب گناه، قانون شکنی است. دین وقتی قدرت میشود. فرد را تحت اختیار خود میگیرد. اجتناب از گناه اجباری میشود. باین ترتیب دین اراده آزاد را از فرد میرباید و در انقیاد خود در آورد. وقتی دین، سیاست میشود و قدرت، همه چیز تبدیل و تقلیل می یابد  بیک چیز.  هویت میشود دین. فرهنگ میشود دین. علم و صنعت و تکنولوژی میشود دین. در نتیجه انسان هائی که در تحت سلطه دین زندگی میکنند به انسانهای یک بعدی تبدیل میشوند. اجتناب از دیدن و شنیدن آنچه درست و راست است، میشود جزء سرشت انسانی، تنها تایید و حمد و ثنا است که از  او انتظار میرود و باین ترتیب توانائی نفی و مقاومت در او کشته میشود. شکی نیست که چنین موجودی نزدیکتر به حیوان است تا به انسان.

 

اما تاریخ را باید دید که چگونه به قضاوت حکومت دین بنشیند.  بر سرنگونی اش در اروپا پس از قرنها حکومت، شهادت دهد. شک و تردیدی نباید داشت که روزی نیز سلطه دین در کشور ما به پایان رسد. این یک پیش بینی پیامبرانه نیست بلکه یک ضرورت تاریخی ست. در دوران مدرن هم شاهد فرو ریزی حکومتهای ایدئولوژیک در اروپای شرقی یکی پس از دیگری بوده ایم. کشور چین بقای خود را از طریق دور شدن از ایدئولوژی و تطبیق با نظام داد و ستد جهانی، تامین و تبدیل بیک قدرت جهانی کرده است. آنچه که سرانجام نقطه پایان را به حکومت دین در کشور ما میگذارد، روشنایی و بینایی جمع است. زمانیکه دین بعنوان ملجاء و پناهگاه از دین بعنوان قدرت سلطه جو در ذهن جامعه از یکدیگر متمایز شود و این فهم نیز که جایگاه دین خانه و کاشانه است نه بارگاه قدرت، تاریکی پایان و بینایی و دانایی چیره خواهند یافت. جمع از خرافات و خرافه پرستی دست شوید.  ایمان به اصل و اصول را بر اجرای فروع ترجیح دهد. اولی به آزاد سازی انجامد و دومی به اسارت و بندگی.

 

شک نیست که تغییرات از این نوع طولانی ست بلحاظ زمانی. کار امروز و فردا نیست. دو چیز این سرنوشت محتوم دین را تسریع خواهد کرد. هر چه حکومت دین طولانی تر شود تجربه آن تلخ تر گردد. جمع دیگر مجبور نیست از طریق استدلال های انتزاعی از خلسه دین بهوش آید. امروز بیش از همیشه، دین ماهیت شر زا و ستم پیشه خود را روشن ساخته است. هر جا که دین است خون است و خونریزی. قهر است و خشونت، تخریب است و  ویرانی. قهر و خشونت دینی، دوست و دشمن، کوچک و بزرگ، پیرو جوان و یا زن و مرد نمی شناسد. مذهبی خون ریزد تا آخرین قطره خون خویش. اینست جهاد و شهادت. در دین، شهادت یعنی سعادت نهائی، و یا زندگی ابدی در نابودی ست و در هیچ انگاری. اما زمانیکه جمع از رخوت دین بهوش آید،  بر علیه بیرحمی و شقاوت دینی، بر علیه تخریب و خونریزی برخیزد. چه تعجب که در هیچ یک از کشورهای اسلامی هرگز جمعی بر علیه کشتار و سلاخی مسلمان علیه مسلمان بر نخواسته است و عملیات انتحاری را محکوم نکرده است. روشن است که هنوز به واقعیت شهادت و پوچی آن بینا نشده اند.  بهمین دلیل نیز هنوز بر آن باورند که اجرای فروع و احکام فقاهتی لازمه ی رستگاری ست. اما زمانی که جمع بینا شود به عدم نیاز خداوند به سجده و رکوع و ذکر دائمی،  ستایش کند نه خدائی را که نیازمند حمد است و تسلیم و اطاعت و بندگی، بلکه خدائی که صلح و آشتی جوید نه جهاد و شهادت و خونریزی، آنزمان شتاب است بسوی آزادی و برقراری یک حکومت انسانی، بنام انسان برای انسان. حکومت، دون شان دین است و ذات الهی.  در برابر حکومت تاریکی و الهی، همیشه یک جنبش روشنگری بمنصه ظهور آمده است، جنبشی بر اساس نفی دین و قدرت، مرگ و تاریکی، که خوشآمد گوید به زندگی بعنوان چیزی خوب و دوست داشتنی.

فیروز نجومی

firoz  nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

              

 

 

 

 

 

 

۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه

 سقوط حکومت آخوندی

زمینه ساز انقلاب فرهنگی!


آنچه فهم متقابل میان جمهوری اسلامی و بسیاری از کشورهای جهان، از جمله قدرت‌های بزرگی چون آمریکا و متحد آن، اسرائیل، را دشوار ساخته است، آن است که هنوز با جمهوری اسلامی چنان رفتار می‌شود که گویی یک نهاد سیاسی متعارف است؛ نهادی که همچون دیگر دولت‌ها با قواعد و مناسبات شناخته‌شده قدرت در عرصه سیاست آشناست و بر پایه منافع سیاسی تصمیم می‌گیرد. حال آنکه جمهوری اسلامی، پیش از آنکه یک حکومت سیاسی باشد، حکومتی دینی است که بر اساس اصول و مبانی اسلام شیعه دوازده‌امامی بنیان گذاشته شده است.

این بدان معناست که ساختار قدرت، برای یافتن پاسخ به مسائل و مشکلات جامعه، نه به مارکس و لنین رجوع می‌کند و نه به ژان ژاک روسو و مونتسکیو؛ بلکه برای درک شرایط و یافتن راه‌حل، به قرآن، به‌عنوان بازتاب ارادهٔ الله و کلام او، رجوع می‌کند. منشأیی که غربیان، چه در گذشته و چه امروز، شناخت عمیقی از آن نداشته‌اند.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از تحلیلگران غربی، جمهوری اسلامی را با معیارهایی می‌سنجند که ویژه دولت‌های مدرن است، در حالی که رفتار این حکومت را باید در چارچوب منطق دینی و ایدئولوژیک آن فهمید.

در اینجا بی‌مناسبت نیست که به روایتی تاریخی اشاره شود؛ روایتی که هرچند درباره اعتبار آن میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، اما قرن‌هاست در حافظه تاریخی ایرانیان حضور دارد. بر پایه این روایت، هنگامی که تازیان در نیمه قرن هفتم میلادی به ایران یورش آوردند و به تیسفون رسیدند، با کتابخانه‌ای بزرگ روبه‌رو شدند و از خلیفه عمر بن خطاب درباره سرنوشت آن کتاب‌ها کسب تکلیف کردند. گفته می‌شود که پاسخ چنین بود: «ما کتابی داریم که ما را از همه کتاب‌های دیگر بی‌نیاز می‌کند؛ اگر این کتاب‌ها با قرآن موافق‌اند، زائدند و اگر مخالف‌اند، زیانبار. پس آنها را نابود کنید

صرف‌نظر از درستی یا نادرستی این روایت، آنچه اهمیت دارد نوع نگرشی است که در آن حقیقت مطلق در یک متن مقدس خلاصه می‌شود و هر منبع دیگری بی‌اعتبار تلقی می‌گردد. همین نگرش، در اشکال گوناگون، هنوز نیز در ساختار جمهوری اسلامی حضور دارد.

از همین رو، آنچه امروز در ایران در جریان است، صرفاً سقوط احتمالی یک حکومت سیاسی نیست؛ بلکه هم‌زمان نشانه‌های یک انقلاب فرهنگی نیز آشکار شده است؛ انقلابی که در آن نظام ارزشی پیشین، آرام‌آرام جای خود را به ارزش‌های دیگری می‌دهد.

البته پذیرش ساختارهای دموکراتیک، به‌تنهایی، تضمین‌کننده آزادی نیست، به‌ویژه در جوامعی که هنوز زیر سلطه سنت‌های دیرپای دینی و فرهنگی قرار دارند. در جمهوری اسلامی، اگرچه مجلس خبرگان، بر اساس قانون، رهبر را برمی‌گزیند، اما پس از انتخاب، اراده او بازتاب ارادهٔ الهی تلقی می‌شود. از همین رو، سخن ولی‌فقیه، همچون حکم شرعی، حرف اول و آخر به شمار می‌آید.

نمونه آن را در ماه‌های اخیر نیز می‌توان مشاهده کرد. مجلس شورای اسلامی، با وجود جایگاه قانونی خود، عملاً نقشی تعیین‌کننده در بازسازی ساختار قدرت نداشته است و تصمیم‌های اصلی در جای دیگری گرفته می‌شوند. حتی مذاکراتی که از سوی مقاماتی چون قالیباف و عباس عراقچی یا دیگر مسئولان دنبال می‌شود، تا زمانی که با منطق ایدئولوژیک نظام سازگار نباشد، به دشواری می‌تواند به تفاهمی پایدار با جهان خارج بینجامد.

از این‌رو، آنان که در هر شکل و شیوه‌ای با جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنند، باید بدانند که خواسته یا ناخواسته، تنها درگیر یک مبارزه سیاسی نیستند. آنان هم‌زمان در دل یک انقلاب فرهنگی نیز حضور دارند؛ انقلابی که ارزش‌های تازه‌ای چون آزادی، مسئولیت فردی، مدارا و جدایی دین از قدرت را جایگزین ارزش‌های پیشین می‌کند.

از سوی دیگر، تجربه جنگ اخیر نیز واقعیتی مهم را آشکار ساخت. نابودی شماری از فرماندهان بلندپایه نظام، هرچند ضربه‌ای سنگین بر پیکره حکومت وارد آورد، اما موجب فروپاشی نظم اجتماعی نشد. این امر نشان می‌دهد که ساختار جمهوری اسلامی تنها بر افراد استوار نیست، بلکه بر مجموعه‌ای از باورها و نهادهای ایدئولوژیک تکیه دارد.

اما اگر اندکی ژرف‌تر بنگریم، درمی‌یابیم که فرسایش واقعی، نه در افراد، بلکه در دو ستون اصلی نظام، یعنی دین و قدرت، آغاز شده است. ستون‌هایی که نزدیک به نیم قرن پایه‌های حکومت را تشکیل داده‌اند، امروز نشانه‌های آشکار فرسودگی را با خود حمل می‌کنند و بخش بزرگی از جامعه دیگر آمادگی پذیرش آنها را ندارد. در مقابل، ارزش‌هایی چون آزادی، برابری، همزیستی و سازگاری با جهان جدید، بیش از هر زمان دیگری جای خود را در ذهن نسل‌های تازه باز کرده‌اند.

اگر این تحول فرهنگی به سرانجام برسد، آنگاه می‌توان امیدوار بود که دین، سرانجام از ساختار قدرت جدا شود و حوزه‌های علمیه نیز از جایگاه نهادهای سیاسی و اقتصادی خارج شده و به نهادهایی صرفاً دینی بدل گردند. تنها در چنین شرایطی است که جامعه ایران خواهد توانست راه خود را به سوی تمدنی نو و حکومتی مبتنی بر آزادی و حاکمیت مردم بگشاید.

فیروز نجومی

firoz  nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ تیر ۱۲, جمعه

 



 

از براندازی یوغ الله

تا  در آغوش کشیدن

آزادی!



زمانی بود که فکر میکردم براندازی نظام ولایت از رهائی از یوغ الله میگذرد.  باید اعتراف کنم، هنوز هم، بر آن باورم تا خود را، نه بعنوان فرد- چرا که فرد آزاد است. یوع هر خدائی را که دوست دارد بپذیرد- بلکه بعنوان یک جامعه خود را از یوغ الله رها نسازیم، بعید بنظر میرسد که بتوانیم، آزادی را بعنوان یک فرد و یا یک ملت تجربه کنیم. چرا که ما با الله در نهادمان باین دنیا وارد میشویم. چه زود بما میاموزند که الله، خدائی ست که مهربان و بخشنده است و در عبادات روزانه این صفات را مورد ستایش قرار میدادهیم. اگر چه، الله،  خدایی است که بجز تسلیم و اطاعت و فرمانبری چیزی دیگرنمیخواهد. با این وجود، باور و ایمان داریم که، اکر زندگی را بر اساس احکام و فرامین الله تنظیم نمائیم، در ان دنیا پاداش الهی دریافت خواهیم کرد و به بهشت برین راه خواهیم یافت. این، باوری ست فردی و ضرورتا خصوصی. که مجبور نیستیم باور خود را به شتراک با دیگران درآوریم. اگر چه، کم وبیش این، فهم ساده از الله، فهمی است مشترک، در جامعه، در همان حال باوری ست خصوصی.

 پس از فروپاشی نظام شاهی، الله، خدائی شد حاکم بر جامعه. این دگرگونی، تبدیل یک جامعه شاهی بیک جامعه الهی، جامعه ای که از آن پس نه بر اساس میل و اراده شاه بر راس ساختار قدرت که بنا بر اراده الله، حاکم بر جامعه، حاکمی؛ که  در وجود فقیهی، متخصص در علوم الهی، همچون امام خمینی بازتاب یافت.

حال که بگذشته بر میگردیم، تاریخ را باید بگونه دیگر بخوانیم. چرا که با رفتن شاه، حکومت شاهی تبدیل شئد بیک حکومت الهی، حکومت مقدس خدائی،. حکومتی بسی بسیار نادر در تاریخ بشری. حتی، در دوران قرون وسطی هم، پادشاه بود که بر راس ساختار قدرت قرار داشت. اگر چه نیازمند تایید پاپ بود. پادشاهان بودند که قدرت اجرائی را در دست داشتند. بدینترتیب، بقدرت رسیدن یک فقیه، خود پدیده ایست نو در تاریخ دینی–سیاسی.

 با فروپاشی نظام شاهی، جامعه، "اسلام ناب محمدی" را در آغوش کشید بآن امید که از خواری و ذلت مادی و معنوی رهایی یابد. اما، چیزی طول نکشید که دینداری و زندگی بر طبق قواعد و مقررات ان اجباری گردید. از خوردن و نوشیدن گرفته تا پوشیدن. از مصرف نوشیدنیهای الکلی گرفته تا بدحجابی. واقعیت بخشیدن و عملی ساختن این رفتار اجتماعی مستلزم تشکیل و سازماندهی چه لشگرها که نبود. که اجرای تحمیل حجاب بر زنان، جدایی جنسیتها.و غیر قانونی بودن نوشیدن الکل نیازمند صرف چه هزینه های بزرگی که نبوده است. از آغاز، مهم نبود چقدر هزینه صرف میکردند. آما هرگز نتوانستند هیچیک از آنان را باجرا در آورند. از همان آغاز، مردم مصرف کننده در برابر این سیاست ها بانواع گوناگون مقاومت دست میزدند.

پس، بنا بر مقررات شرع، جرم دانستن و یا گناه شمردن     بد حجابی و امیزش زن ومرد، قابل تنبیه و مجازات، واقعیتی گردید قانونی. با صعود آخوند بر منبر قدرت، بسیاری که در براندازی نظام شاهی شرکت کرده بودند، باشتباه خود پی بردند که آغوش خود را نه بر روی دین بلکه برروی حکومت متولیان دین، آخوندها، فقها و طلبه ها گشوده بودند. چه کسی بفکرش میرسید که روزی آخوندی  ظهور یابد برتخت شاهی و تاج بر سر، ویا بر فراز منبر قدرت صعود نموده و تاج بر فراز عمامه بنهد، و نظم الهی براساس فرمانروائی و فرمانبری برپا نماید؟

البته، اینجا نمیتوان از حکومت آخوندی سخن گفت و از آنها که میتوان "نیمه آخوند" خواند، سخنی نگوئیم. چون انان متخصصین و کارشناسان در راس نهادهای دولت قرار دارند. از آنجا که متحدین آخوند ها در نهادهای بورکراتیک دولتی و شرکت ها بزرگ، بوده اند، از آغازفرو روی و یا واپسگرائی به مرور بدرون ساختار قدرت و تمامی منفذهای قابل نفوذ نهادها، رخنه کرده و بر تمامی ماشین وسیع بروکراسی دولتی و غیر دولتی سلطه افکندند. این نیمه آخوندها، پیوسته کوشش کرده که نشان دهند آنها کمتر از آخوندها نیستند. همین بس که به پیرهن بدون یقه، همچون پیرهن آخوندها، زیر کت و شلوارطراحی بهترین طراحان در کشورهای اروپائی. این خود چیزی نیست مگر بیانگر "دورویی" نیمه آخوندها. آگرچه، قالیباف فکر میکند آگر مثل گداها لباس بپوشد، مردم را وامیدارد که بفروتنی او توجه نمایند.

همین بس که اکثریت جامعه به تجربه دریفته اند که جامعه نه تنها بسوی رفاه و آسایش حرکت نکرده است، بلکه بر اساس شرع اسلام بنیانگزاری گردیده و به جامعه ای تبدیل شده، سراسر شور و هیجان برای کیش اسلام ناب محمدی برهبری آخوند و فقیه و طلبه، و گشترش آن بکشورهای همچاور با صرف هزینه های هنگفت. هزینه ای که سرمایه گذاری آن میتوانست بسیاری را در درون کشور از فقر و گرسنگی نجات بدهند. شرایط دشواری که هم اکنون حاکم بر جامعه ما گردیده است، سبب تولید نا امیدی و نگون بختی فراوان در جامعه گردیده، مرضی که جز تحمل چاره دیگری نیست.

از این زاویه، بواقعیات نگریستن، روشن است تا زمانیکه جامعه و نه فرد، تحت یوع الله زندگی میکند، بعید بنظر میرسد که هرگز بتوانیم انسانیت و عظمت و شکوه انسان را شناسائی و درک نمائیم. در واقع آنچه که، در جامعه ما در حال وقوع است، هرچه که هست، از آن بوی رهایی از یوع الله، بمشام میرسد. شرایطی که بندرت در رسانه های عمومی مورد بحث قرار میگیرد. مطبوعات و رسانه های اینترنتی، از ترس لغزش و بی حرمتی به باورهای عامه به مجموعه ای از ارزشهای دینی را بهانه قرار داده که ازبررسی انتقادی نقش دین اسلام و نهادها و متولیان حوزه ای آن بپرهیزند. البته، بعضی اوقات دهان به نقد دین میگشایند، اما، تحت عنوان "اسلام سیاسی." که مبادا با اسلامی اشتباه شود که مردم روزانه، درپنج نوبت از صبح سحرگاهی تا فرا رسیدن غروب و تاریکی، وظایف دینی خود را بجا میآورند.

جامعه متکثر ایران، در 47 سال گذشته،  حکومت خدا و یا حکومت دینی را تجربه کرده است. آنها به تجربه دریافته اند که تحت حکومت دینی، آنچه انسانی ست برای بقا و زیستن درآینده.، بسوی زوال و سیه بختی روان است.

آنچه شرایط  موجود را مبهم و تاریک ساخته است، ان است که بسیاری بر آن باوراند، بدون حکومت دین، اگر از زوال درعرصه های دیگر بگذریم نمیتوان از زوال اهمیت دین و ارزشهای دینی، بسادگی گذشت. شهروند امروز، آنانی هستند که در آغاز حکومت دین در سال 57 باین دنیا گام نهاده اند، در این ایام به پنجاه سالگی نزدیک میشوند. این نسل است که احساس میکند در باطلاق باین دنیا گام نهاد اند و در باطلاق زندگی میکنند و با دین و نهادهای دینی دیدگاه مثبتی تداشته و ندارند. رهایی از زندگی تحت یوغ الله از لحظه ای آغاز میشود که در یابی که از تقدس و هر آنچه که مقدس، فریب و دروغ پردازیی بر میخیزد. نیز، از لحظه ای که سنگینی بار درد و رنج دیگر توان و تحمل آدمی را به پایان رساند.  

شاه، تاج و تخت را ترک گفت، بلکه حرکت بسوی پیشرفت و تولید ثروت بیشتر در خدمت بعرصه رفاه و آسایش عمومی.

با اعتماد بسزایی، میتوان گفت آنچه در جامعه ما بوقوع می پیوندد بازتابنده جامعه ایست بدون سرپرست، بدون پدری مقتدر. هر کسی برای خود مینوازد، هرآنگونه که دوست دارد. آقای قالیباف، شهردار چپاولگر سابق شهر تهران، سریع تر از دیگر رقبا در حلقه قدرت، خود را  همه کاره و تصمیم گیرنده نهائی خواند. همین بس که باو بگوئید چه باید بکند. که گیرنده تصمیمی نهائی ست. از طرف دیگر، موش مرده ای بنام عباس عراقچی در کنار قصاب معروف، قاضیترین قاضی ها و یا جلادی بیرحم با شمشیرتیز و برنده بنام علامحسین محسنی اژه ای. در حال حاضر، روزی نیست که انسانی را بدار مجازات نیاویزد. در حال حاضر، همه چیز، ظاهرا، همانگونه که انتظار میرود به پیش میرود. در پس این ظاهر کمتر کسی هست که بداند چه میگذرد.

در حالیکه زندگی روزانه مردم، حکایت از ناگواریها میکند، از گرانیها و افزایش روزانه قیمت اجناس مصرفی. از صعود تعداد بیکاران، چه میتوان گفت. در عین حال، دزدی و چپاولگرهایی نیست که در درون نظام صورت نگیرد. نیاز به گذران رندگی روزانه بسیاری را بانواع و اقسام دزدیها و سرفتها و اعمال غیر اخلاقی وامیدارد. یعنی که چندان نباید تعجب کرد از گسترش فساد و افزایش رفتارهای شرم آور در یک جامعه مقدس اسلامی.  

روندی که در بالا از آن سخن رفت، بعضا، بر آن باوراند برخاسته است از ضرورت تاریخی، بویژه آگر این روند ریشه برگرفته باشد از باور های دینی، باورهایی که مطلق گرائی و مطلق اندیشی از آن ریشه برگرفته اند، گرایشهائی که بتولید آدمهای دورو و دروغپرداز تولید میانجامد. گذشت زمان، شاید تنها چیزی ست که همه چیز را دگرگونه میسازد، همچنانکه میگذرد بود و هست را به نیستی و نابودی تهدید میکند. در مبارزه با نظام مقدس آخوندی؛ آنها که مانده اند،  از نیرو و توانائی بیشتر برخوردار بوده اند برای مقاومت طولانی تر در برابر سلطه حکومت مقدس اسلامی. مقاومتی بیانگر اراده ای که زمان را واقعیت بخشیده است. در چنین شرایطی است که زمان مورد ستایش قرار میگیرد، بویژه زمانیکه توانسه ایم، قدرت و اراده چون و ناپذیرزمان را مورد درک و فهم قرار بدهیم.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

 

 

سرانجام تسلیم

و پذیرش

خواری و حقارت!



 

اکنون زمان آن فرا رسیده که صادقانه بپدیریم که وضع موجود را در نزدیک به 50 سال پیش از این، نسلی در کشور ما بوجود آورد که بذون تردید، آرزومند شکوفائی جامعه و زندگی بهتر برای همگان بودند.اما، عملشان در خصومت بود با اهداف شان. از آنجا که به توهمات ایدئولوژیک خود پایبند بودند، حتی، حاضر بودند با رهبر خرافه اندیشان، امام خمینی، عهد مودت ببندند که با دشمن اصلی، امپریالیسم امریکا و صیهونیسم به مبارزه بپردازند. اما، طولی نکشید که جمهوری اسلامی برهبری امام خمینی دهان خود را گشود و انواع و اقسام گروه های مخالف را بلعید. کمتر از دوسال، تمامی گروه های مخالف، ازجمله ،هنرمندان و استادان دانشگاه ه ها در رشته های مختلف در خانه هاشان زندانی  شدند. افزوده بر آنانکه زندانی شدند و یا بمرگ محکوم گردیدند. چیزی طول نکشید که رهبر انقلاب، آیت الله خمینی و پیروانش نشان دادند که "گذشته" است که بسوی آن سخت تمایل دارند و حتی بآن عشق میورزیدند. در گذشته، در دوران حکومت پیامبر اسلام بود، که باور و ایمان به یکتائی و یگانگی الله، کنشی مقدس تلقی میشد، دوره ای که در تاریخ بشر چندان بطول نیانجامید. اما، آنچه قابل توجه است،آنست که پس از مرگ محمد از چهار خلیفه ای که ] بحکومت رسیدند، سه نفر از آنها ترور شدند. این، آن دوران درخشانی ست در اسلام  که رهبران مقدس شیعه می ستایند و بدان عشق میورزند. این بدان معنا ست که مسائل اجتماعی- سیاسی حتی دردوران خلفای صدر اسلام، مشکل و بسی بسیار پیجیده بوده است.

وضع موجود، پس از 47 سال حکومت آخوندی، اسفبارتر از آن است که در اینجا به بررسی آن بپردازیم. اما، انچه جامعه بدان نیاز دارد، تنها ابزار قهر و قدرت و براندازی نظام با ابزار خشم و خشونت نیست. .بنظر این نگارنده  اندیشیدن است که برای براندازی کهنه و فرسوده بدان نیاز مندیم. اندیشه رهائی از وضع موجود، رهائی از بندگی و اسارت در دست خدائی که چیزی نخواهد و نجوید مگر، تسلیم و اطاعت و فرمانبری. چنانکه گوئی الله انسان را برای ارضای غرایز خود بوجود آورده است که او را بستایند و بپرستند.  

اما، در آنزمان، کمتر کسی میتوانست بداند که جامعه اسلامی، چگونه جامعه ایست. همینکه مردم بدین اسلام باور داشتند، براحتی مردم را بسوی خود کشاندند و نظام تسلیم و اطاعت فرمانبری را بنیانگذاری کردند. ولی بنظر نمیرسد که نزدیک به نیم قرن حکومت، آخوند نه تنها نتوانستند، جامعه را بلحاظ مادی به پیش نراند بلکه بلحاظ دین حاکم بر جامعه به پس بازگشتیم، برغم ثروتی که در این کشور وجود دارد، متوسط در آمد جمهوری را در ردیف کشورها فقییر و عقب مانده قرار میدهند.

در شرایط حاظر، پس از 47 سال حکومت آخوند های مقدس، اکثریت مردم بعید بنظر میرسد که به بوحدت و یا بعدالتی که    آخوند ها به او نسبت میدهند، در باورشان تجدید نظرنکنند. تردیدی نیست که وضع موجود، وضع حاکم بر جامعه، وضع حقارت و خواری را مردانی بوجود آورده اند که هرگز دست بکاری نمیزدند بدون راندن نام الله بر زبان. آخوندها و دیگر نیمه آخوندهایی همچون محمد باقر قالیباف و عباس عراقچی، که در حال حاضررهبری مذاکره با امریکا را بعهده دارند، سخت در حال کوشش اند که رابطه نکبتبار خود را با  فرمانروای امریکایی قدری مبهم نگاه دارند. در مذاکرات با امریکاییها در خارج از کشور،پرچم سفید را برافراشته و به تمام خواریها و حقارتها تن میدهد. اما، بمحض اینکه وارد خاک ایران میشوند پرچم پیروزی را بر میافرازند. آنگاه به تحقیر و خواری دشمن میپردازتد.در حالیکه مطمئن اند که در مذاکره با امریکا، نهایتا، چاره ای دیگری ندارند، جز تسلیم به قدرت و پاسخگویی بخواسته های آنان.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com