۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

 قرآن سخن الله

و یا سخن محمد ؟

پاسخ

سروش، سبحانی، بازرگان




چندی پیش آقای سروش فیلسوف معروف در یک مصاحبه رادیوئی در خارج از کشور، محمد پیامبر اسلام را بشری میخواند که بشیر است و قرآن را سخنانی اعلام میکند که در اصل گوینده اش محمد است. البته به نظر سروش این بدان معنا نیست که قرآن سخنی الهی نیست، بلکه سخنی ست الهی که خدا در نهاد محمد نهفته است. سروش خاطر نشان میکند که اگر قرار باشد محمد تکرار کند هر آنچه خدا گوید، محمد را تا حد یک ضبط صوت که میگیرد و بدون هیچ کم و کاستی باز پس میدهد، تقلیل داده ایم. این ادعا سبب میشود که بحث و جدلی بین متخصصین دین، در بگیرد. در آن هم کسانی شرکت جستند که نشستنگاه شان  حوزه های علمیه است مثل آیت الله سبحانی و منتظری و هم آنها که بیرون در حوزه ها هستند مثل عبد العلی بازرگان، فرزند فقید مهندس بازرگان و یا آقای بنی صدر.

 البته، این نگارنده قصد آن ندارد که وارد در زیر و بم       مجادلات متخصصین دین شود، بلکه بر آن است که بحث وحی الهی و سخنگویی خدا اگر شامل بحث رسالت و امکان پذیر بودن آن در واقعیت نباشد، یعنی که اگر بحث چگونگی گزینش محمد بعنوان پیامبر را در بر نگیرد، بحثی خواهد بود نیمه تمام در سوی هر چه بیشتر و عمیقتر سازی اسطوره واقعه رسالت است. بعبارت دیگر، قبل از اینکه چگونگی وحی و مخابره فرمان الهی به محمد مورد بحث قرارگیرد باید به این سوال پاسخ داده شود که خدا چگونه از ته آسمانها انگشت خود را بر محمد گزارد و با خود گفت که این همان شخص دلخواه من است در پهنه هستی که می توانم باو اعتماد کامل داشته باشم . که این فرد از میان تمام افراد بشر همان فردی ست که میتواند فرمان مرا بدون هیچ کم و کاستی به بشر ابلاغ نموده و آنها را بر اساس شریعت الهی براه راست هدایت کند؟

روشن است که آنجا که سند و یا اسناد تاریخی مبنی بر وجود پدیده ای از جمله پدیده الهی وجود دارد، توسل به فرضیه با فی و تئوری سازی چندان جایز نیست، بلکه اعتبار و تاویل و تعبیر سند است که باید مورد بحث قرار گیرد. در زمینه ظهور رسالت و بعثت محمد تاریخ طبری شاید در برگیرنده معتبر ترین اسناد دوران پیامبری محمد باشد.

 زیرا که طبری نزدیک ترین تاریخ نویس بدوران رسالت است که توانسته است اشخاصی را بجوید که با نزدیکان محمد در تماس بوده اند.

طبری از ابوذر غفاری، یکی از پیشگامان اسلام که در مورد او پیامبر در باره صراحت و صداقت ش  فرموده است که

« زیر آسمان آبی و بر روی زمین خاکی راست گوتر و صریح تر از ابوذر نیست»، نقل میکند که:

از پیامبر پرسیدم: «اول بار چگونه یقین کردی که پیمبر شده ای؟»

گفت: «ای ابوذر، من به دره ملکه بودم که دو فرشته سوی من آمدند یکی بر زمین بود و دیگری میان زمین و آسمان بود، یکیشان به دیگری گفت: «این همانست.»

دیگری گفت: «همانست.»

گفت: «او را با یکی وزن کن.» و مرا با یکی وزن کردند که بیشتر بودم.

پس از آن گفت: «او را با ده تن وزن کن.» و مرا با ده تن وزن کردند و بیشتر بودم.

آنگاه گفت: « او را  با صد تن وزن کن» و مرا با صد تن وزن کردند و بیشتر بودم.

آنگاه گفت : « وی را با هزار تن وزن کن.» و مرا با هزار تن وزن کردند بیشتر بودم.

یکیشان به دیگری گفت: «شکم او را بشکاف» و شکم مرا شکافت.

آنگاه گفت: «دل او را برون آر» باو گفت: «دل او را بشکاف» و دل مرا بشکافت و قطرات خون از آن بر آورد و بیفکند.

آنگاه دیگری گفت: « شکم او را بشوی و قنلبش را بشوی.» آنگاه آرامش را بخواست که گویی صورت گربه ای سپید بود و آنرا به دل من نهاد و گفت: «شکم او را بدوز» و شکم مرا بدوختند و مهر نبوت میان دو شانه ام زدند و برفتند و گویی هنوز آنها را می بینم.

بعید به نظر میرسد که چگونگی گزینش محمد را بتوان با پناه بردن به فرضیه ها و تئوری های عرفانی که سروش از آن سود می برد و یا با توسل به مغز اطلاعاتی کامپیوتر که آقای عبد العلی بازرگان مدعی است که رابطه خدا با محمد را میتوان با ارقام و اعداد اندازه گیری نمود. در این مورد خاص اسنادی بجا مانده است که در اعتبار آن کمتر میتوان شک و تردید نمود. تاریخ طبری یکی از آن اسنادی است که واقعه ظهور رسالت را از زبان کسانی نقل میکند که به آن دوره تاریخی بسیار نزدیک بوده اند.

این نگارنده بر آن باور است که بحث بر سر واقعیت و حقیقت رسالت بمثابه یک پدیده الهی یک بحث و مجادله ای ست انحرافی. چرا که دین بطور کلی و دین اسلام بطور اخص یک پدیده سیاسی ست. در پی کسب قدرت ظهور یافت  و از ابزار قهر و خشونت بهره گرفت تا سلطه خود را بر قرار ساخت. بنابراین بحث در باره رسالت، در این معنا که خدا بمنظور هدایت بشر پیامبرانی فرستاده است که محمد نیز از نسل آنها است و آخرین آنها، بحثی ست که نه تنها نهانی ها را آشکار نمیسازد، بلکه الهی بودن رسالت را تداوم بخشیده و شکل اسطوره ای آنرا هر چه بیشتر پایدار و حیاتی میسازد. نیازی بگفتن نیست که بمنظور باور به رسالت  باید که پذیرای این اسطوره نیز باشی که به دلایلی که خارج از دامنه عقل بشری ست، خدا تصمیم میگیرد که آخرین سخنان خود را به بشر برای آخرین بار اعلام دارد. و چون قرآن آخرین سخنان خدا ست، بدون هیچ گونه شک و تردیدی در برگیرنده حقایق نهایی و غائی و چون و چرا ناپذیر در باره بشر است و شیوه زندگی اش در این دنیا و رستگاری در آن دنیای دیگر.

آنچه نیاز به یاد آوری و تاکید است آن است که متخصصین دین که بعضی آنها دیندار حرفه ای هستند مثل آیت اله سبحانی، شیفته و دلبسته ی اسطوره رسالت اند و به آن همچون حقیقتی نهائی و غائی می نگرند. هیچ یک از آنان در سازگار بودن موضوع رسالت با عقل و خرد انسانی شک و تردیدی ندارد. اما عقل و خرد و دانشی که آنها بدان باور دارند، وقتی کارآیی دارد که بتواند رسالت را بمثابه یک پدیده الهی شناسایی نموده و آنرا هرچه بیشتر موجه و مستدل ساخته و در نتیجه حیاتی تازه در آن بدمد. البته، با خلقق اسطوره ای که در مغز و مرکز آن نادیده انگاشتن انسان و عقل و خرد و چیستی و جود انسانی قرار گرفته است، اسطوره ای که آموزنده حقیقتی مطلق و غائی ست و آنهم در بیرون از ما و مستقل از انسان.

بحث و جدالی که بین سروش، استاد فلسفه و مدرس دانشگاه ها و یکی از مجتهدین حوزه های علمیه، آیت الله سبحانی از چندی پیش آغاز گردیده  و در مطبوعات و رسانه های مختلف نیز انعکاس یافته است – که هنوز نیز ادامه دارد، اساسا بحثی ست در باره واقعه رسالت محمد. باین معنا که تا چه حدودی واقعه گزینش محمد را بوسیله جبرئیل به فرمان خداوند و وحی یا آنچه خداوند بر زبان محمد میراند تحت عنوان قرآن، حقیقت دارد. این بحث البته بوسیله متخصصین دین که در دینداری حرفه ای اند و شیفته و دلبسته اسطوره رسالت اند درگرفته است. این متخصصین در توافق کامل با یکدیگرند، حقیقتی را مطلق میدانند که نهایتا چیزی از مخلوق خدا جز تسلیم و اطاعت نخواهند. آنها این موضوع را مورد بحث قرار نمی دهند که این چه انسانی است که نهایت بودنش و موجودیتش وابسته است به اعتراف و تکرار بندگی و ناچیزی خود در برابر خدا. باین معنا قرآن حقیقت نهائی ست سوال پذیر نیست. نه اینکه متخصصین دین، چه در حوزه های علمیه زندگی کنند و چه خارج از آن بدون هیچ تردی وجود عقل و خرد را در انسان هرگز انکار نکنند. اما این عقل و خرد زمانی موجودیت دارد و قابل توجیه است که وجود الله که خود را در قرآن بیان و آشکار ساخته است، شناخته و در واقعیت آن شک و تردیدی نکنند.

بعبارت دیگر بحثی که در باره رسالت بین متخصصین دین در گرفته است اساسا بحثی که در مرکز آن دفاع از حیات و زندگی و تداوم سلطه ی اسطوره ایست ظاهرا بعنوان یک باور اما در عمل حاکم بر کلیه نهادی مادی و معنوی با بهره وری از ابزار قهر و قدرت و خشم و خشونت. بعبارت دیگر، خواننده باید آگاه باشد که بحث متخصصین دین حول و حوش نفی و نقد رسالت بمثابه یک حقیقت نهایی و کافی دور نمیزند. نقد و نفی رسالت بعنوان یک پدیده الهی در واقع مرکز بحث این نگارنده قرار دارد، باین معنا که پدیده رسالت یک پدیده ی تاریخی و اجتماعی ست و سازنده دست بشری است که در یک شرایط خاص تاریخی چه به لحاظ مناسبات مادی و تولیدی و یا زیر بنائی و چه به لحاظ ذهنی و فرهنگی و یا رو بنایی. اما چون رسالت با قدرت موجودیت یافت جایگاهی پایدار در عواطف و احساسات توده های مرد تدوام خویش تعبیه نمود. باین جایگاه هرگز دسترسی پیدا نمیکرد اگر با افسانه و اسطوره و روایت و حکایاتی از نوع غیبی و الهی آمیخته نمیگردید. بنا براین خواننده لازم است که آگاه باشد که غرض از ورود در بحث و مجادله متخصصین دین اسطوره شکنی ست. این امر نیز البته زمانی میسر میگردد که نشان دهیم که چگونه ساخته شده است و چگونه به حاکمیت رسیده و در طول تاریخ تداوم یافته است.

بحث پدیده رسالت با ادعای آقای سروش مبنی بر محمدی و یا بشری بودن قرآن آغاز میشود. سروش در یک مصاحبه رادیوئی در خارج از کشور نقش محمد را در آفرینش قرآن محوری میخواند و ادعا میکند که محمد را نباید صرفا گیرنده وحی الهی و ابلاغگر آن به مخلوق دانست. چرا که چنین نگرشی البته محمد را به یک ضبط صوت که نقشی خنثی در مخابره وحی الهی دارد، تقلیل داده و معضل سخنگویی خدا را همچنان لاینحل میگذارد. آقای سروش به عرفان مولوی متوسل میشود که محمد را بعنوان موجودی توجیه کند که با اذن خداوند بآن درجه از آگاهی، بینش و دانش برسد که میتوان بیانگر حقایقی شود که منشاء آن تنها میتواند الهی باشد. باین دلیل محمد را بشری می خواند که بشیر باین معنا که سخنش ریشه نه در ناسوت، بلکه در لاهوت و ملکوت دارد. بعبارت دیگر، بطور اختصار میگوییم که سروش با بهره از عرفان محمد را آفریننده قرآن میداند و خدا را آفریننده محمد. 

 آیت الله سبحانی در پاسخ به سروش بعنوان یکی از متخصصین مجتهد جامع الشرایط که مراتب اجتهاد را به حد کمال طی نموده است و دانایی و بینایی او مورد تایید همقطارانش است، اظهار میدارد اینکه قرآن سخنان خدا بوده است و از طریق جبرئیل به  پیامبر بشکل وحی نازل گردیده است، حقیقتی ست چون و چرا ناپذیر. کتاب قرآن نیز حاوی فرامین الهی ست که زندگی بشر بر اساس آن باید تنظیم و سازمان یابد. در کلام الهی نباید چند و چون آورد بلکه باید به عمق مفاهیم کلام الهی پی برد و به آن اعتراف نمود. ایحاد کوچکترین شبهه ای در قرآن بعنوان  کلام نهایی و الهی را باید یک دسیسه و توطئه ای دانست ساخت دست استعمار و شیاطین غربی. در غیر ان صورت چگونه ممکن است آقای سروش شاگرد برجسته ی آقای آیت الله مطهری در رادیوهای خارج اعلام کند که قرآن کلام محمد است که به اذن خدا به خلایق ابلاغ گردیده است.

 آقای سروش در توضیحات خود در باره بشری بودن قرآن، در پاسخ به آقای سبحانی، تلاش میکند، هم چنانکه در بالا بدان اشاره رفت از تفکرات مولوی امداد گرفته و خدا را  به محمد و محمد را بخدا تبدیل کند. وی در شرح خود استدلال میکند که نسبت محمد و قرآن مثل نسبت درخت آلبا لو و میوه آن آلبالو است. یعنی که محمد را باید درختی دانست که در طبیعت ش قرآن نهاده شده است . بنابراین قرآن را باید میوه درختی دانست که ماهیتا الهی ست. همچنانکه درخت بدون تجویز الهی نازا میماند. محمد نیز بدون اذن خدا قادر نبود که قرآن را بیافریند. حالات متغیر بشری مثل افسرده گی و شادی که در قرآن انعکاس یافته است، بنا بر ادعای سروش، بیانگر این حقیقت است که قرآن دارای ماهیتی ست بشری و وحی نیز چیزی ست مثل الهامات شاعرانه. باین معنا که محمد توانسته است تحت یک شرایط  راز انگیز ی به مقام خدائی برسد و به آفرینش کلام الهی نائل آید. اگر چه تعبیر و تفسیر ماهیت بشری قرآن و چگونگی نزول وحی ایده ایست که آقای سروش از منابع دیگری کسب کرده است. با این وجود این خطر را در بر دارد که  لایه ای از هزاران لایه های توی در توی راز انگیز و اسرار آمیز رسالت را که قرنها در هم تنیده شده و نهادین گشته اند، بر کند و در افسانه سخنگویی خداوند، انتقال پیام خدا به پیامبر از طریق جبرئیل، ابلاغ صراط مستقیم و شریعت الهی بوسیله رسول خود، اندکی شک و تردید ایجاد کند. اما این نکته شایسته یاد آوری ست  که سروش هرگز قصد سحر زدایی از اسطوره رسالت را نداشته است..( رجوع  شود به مطلب:

محمد بشر بشیر و یا قهر و قدرت و شمشیر از این نگارنده).

در پاسخ به توضیحات سروش بار دیگر آیت الله سبحانی بدفاع از مطلق بودن شریعت الهی و رد فهم متغییر از آن، نهایی بودن صراط مستقیم که در قرآن داده شده است، میپردازد؛ و در عین حال سروش را متهم به داشتن فهمی انحرافی و یا فهم اشعری یعنی نسبت دادن حسن و قبح به شرع  و عدم لزوم بهره گیری از عقل و خرد را  در زدودن کذب و دروغ از خداوند، میکند. چنین فهمی را وی  ناسازگاری و مغایر با مرجعیت علمی امامان معصوم و اصل خاتمیت، اعلام میکند. سر انجام تعبیر و تفسیر سروش را از وحی الهی اسف بار تلقی و دو پهلو سخن گفتن را زشت و نا روا و دور از انتظار از استاد میخواند. وی با آوردن مثالی به روشن ساختن انتقاد خود از گفتمان سروش مبادرت میکند:

مثلا اگر همه ما می گوییم قرآن کتاب حضرت محمد است، مقصود از آن این است که قرآن کتاب خداست که بر حضرت محمد نازل شده است ولی شما این جمله را می گویید و پس از آن جملاتی را می آورید که بر خلاف مقصود همگان است. می گویید " پیامبر در آفرینش قرآن، نقش محوری دارد "، یا " روحیات پیامبر از شادی و غمگینی در کتاب او اثر گذاشته است "، و یا " برخی از آیات قرآن از فصاحت و بلاغت بالاتری برخوردار نیست، و مربوط به روحیات و شجره ای است که این میوه از آن چیده شده است."

سپس آقای سبحانی خطاب به سروش می گوید:

آیا این جمله ها و نکته ها به هر نحوی که توجیه کنیم به ایمان جوانان کمک میکند یا خرمن

ایمان آنها را آتش میزند؟

بعبارت دیگر، آیت الله سبحانی وظیفه دینی و تکلیف شرعی خود میداند که با کوچک ترین شک و تردیدی در باره اسطوره رسالت بمثابه یک حقیقت مطلق و نهائی به مبارزه بر خاسته و هر گونه نقد و بر رسی را توطئه استعمار و اجنبی معرفی نماید مبادا که خرمن ایمان جوانان را بآتش بکشد. زیرا که مسلم است که سحرزدایی از افسانه ها و اسطوره های دین بویژه اسطوره رسالت، ممکن است که دانایی و بینایی جوانان را بدنبال آورد، و به رهایی آنها از چنگال تاریکی منجر شده  و منبر موعظه و قدرت از هم فرو پاشد.

در این میان آقای عبدالعلی بازرگان، مانند پدر گرامی شان که دینداری بود متخصص و از مفاهیم علمی، بویژه علوم مهندسی از جمله ترمو دینامیک برای اثبات وجود خدا بهره میگرفت، معتقد است که اگر علوم نظری و عرفانی و فلسفی هم در درک رسالت و قرآن بمثابه در بر دارنده دانش هستی از عین و ذهن گرفته تا مادی و معنوی نا ممکن و ناتوان بوده است، امروز با توسل به علم ریاضی و کشفیات در تکنولوژی کامپیوتری میتوان ثابت نمود که قرآن، سخن خدا است. او در تعریف قرآن اظهار میدارد که:  

 قرآن «خدای نامه» است و یکسره از قول او ست، تردیدی نیست اما با ضمایر متکلّم  وحده (من)، متکلّم  مع الغیر (ما) یا غائب و در زمانهای مختلف روایت میکند، با این حال گاهی فرشتگان گوینده می شوند، گاهی انبیا؛ گاهی هم خود ما ( در سوره حمد، یا در خلال ر بناهای قرآن و بالاخره گاهی هم ابلیس! ازآن عجیب تر در مواردی هم زمین و آسمان و پوست بدن( فصل 11، 21 و مشابه آن).

در اینجا البته آقای بازرگان از مرز اسرار و اسحار میگذرد و اسطوره رسالت را جادویی میسازد. از یکطرف آقای سروش را که بشری بودن قرآن را عنوان کرده است، سرزنش نموده، از طرف دیگر اعتراف میکند که صدائی که از قرآن بگوش میرسد تنها صدای خدا نیست، که قرآن مجموعه ای ست از صدا های مختلف. از آن نه تنها صدای خدا بگوش بشر میرسد بلکه صدای فرشتگان، ما ( بشر)، انبیا ، اشیا و حتی از همه جالب تر صدای ابلیس نیز شنیده میشود. گویا چند صدائی بودن قرآن در حالیکه یکسره از قول خداست، به زعم آقای بازرگان یکی از معجزات حیرت انگیز قران است.

اما اگر از تناقض این گفتار بگذریم، لازم به یاد آوری ست که چند صدایی بودن یک شخص یا یک گوینده، یک واقعیت روان پریشی ست. آیا آقای بازرگان منظورش اینست که خدا نیز در قرآن نقش چندین شخصیت مختلف از جمله شخصیت ابلیس را بازی میکند و از زبان او سخن میگوید؟ در چنین صورتی باید گفت آیه های شیطانی مبنی بر والا دانستن بت های لات و عزی و منات و ستایش آنها از طرف محمد، واقعیت دارند. چرا که بنا بر قول عبد العلی بازرگان، خارج از محدوده قدرت و توانایی خدا نیست که به لباس ابلیس در آید و از زبان ابلیس سخنگویی کند. البته خدا بعدا جبرئیل را نزد محمد فرستاده که به او یادآوری کند که پیامبرانی که پیش از او بزمین فرستاده است مورد اغفال ابلیس قرار گرفته اند. محمد نباید زیاد نگران عهد و قراردادی باشد که با مشرکین بسته است. آنرا میتواند نسخ کند (تاریخ طبری، ص881، جلد سوم).

شاید چند صدایی بودن خدا بوده است که در واقع مردم دیار عربستان را وا داشته است که به دعوت محمد به تسلیم و اطاعت از خداوند یکتا با سوء ظن و بد گمانی بنگرند و از باور و ایمان باو سر باز زنند. آیا نباید به آنها که آوای گوناگونی از محمد بگوش شان میرسید حق داد؟ چرا که ممکن بود یک روز صدای فرشته را  از محمد بشنوند، روزی دیگر صدای ابلیس و روزی دیگر صدای سنگ و درخت. آیا نباید به آنها حق داد که یکسره در تعجب و حیرانی فرو رفته باشند؟ معلوم نیست که شنوندگان محمد باید از چه درجه از عقل و کمال برخوردار میشدند تا بتوانند صدای خدا را از ابلیس و یا از جماد و نبات و حیوان  تشخیص دهند؟ این واقعیت تاریخی بیانگر این حقیقت است که پدیده رسالت حتی در زمان ظهورش چیزی جز افسانه و اسطوره تلقی نمیگردد. اما چگونه اسطوره رسالت به یک حقیقت مطلق تبدیل میشود در بطن رابطه رسالت و قدرت است که نهفته است. چرا که تا سیزده سال که محمد مخفیانه مردم را دعوت به تسلیم و اطاعت میکرد و از مردم با زبانی مشفقانه میخواست که باور کنند و ایمان آورند که برگزیده ی خدا است و آنچه از زبان به تلاوت در میآید کلام خداست، کارش به خایی نبرد جز تعدادی انگشت شمار از وابستگان نزدیک خودش. هم چنانکه کمی بعد نشان خواهیم داد ایمان آوردن اعراب همراه است با کسب قدرت و اقتدار و ثروت و مکنت بوسیله محمد و در هم فرو ریختن جامعه عشیرتی در جنگهای متعدد و خونینی که محمد بدان دست زد.

البته این سبب نمیشود که آقای عبدالعلی بازرگان بر استقلال وحی از محمد اصرار نکند و شواهد و دلایل بسیاری از منابع دیگر برای رد ادعای آفرینش قرآن بوسیله محمد و الهی بودن اوامر و فرامین ثبت شده در آن ارائه ندهد. وی برای اثبات سخنگویی خدا به یک سری دیگر از نکات اسرار آمیز رجوع میکند، ازجمله  « اُمی» بودن پیامبر و علم و دانش شگفت انگیز قرآنی که تنها میتواند ازعقل و خرد الهی تراوش کند، علم و دانشی که حتی بشر امروز توانا به درک آن نیست، اشاره میکند و با حیرت و تعجب می پرسد که:

مطالب علمی فراوان قرآن را که دور از ذهن معاصر ین پیامبر بوده است چگونه می توان توجیه کرد؟

آقای بازرگان بدون اینکه مشخصا به چند نمونه از آن مطالب علمی اشاره کند  کمی بعد میافزاید که علم امروز ممکن است که حل کننده معضل سخنگویی خدا باشد. هم چنانکه کمی زودتر بآن رجوع شد، وی میگوید:

اگر در گذشته های دور با فلسفه و کلام و عرفان و ادبیات، رسیدن به حقیقت و حیاتی بودن کامل قرآن، مشکل و محال می نمود، امروز از طریق علوم دقیقه، بخصوص ریاضیات و آمار و به کمک کامپیوتر و ابزار الکترونیکی، به نتایجی می توان رسید که با کنکاش های قابل چون و چرای عقل نظری، تفاوت اساسی دارد. در اینجا دیگر ذوق و سلیقه دخالتی ندارد و ارقام و اعداد  قطعی، منصفان را مجبور به تسلیم میکند.

بدون تردید غلو و مبالغه در قاموس دینداران حرفه ای و ادبیات اسلامی، پدیده تازه ای نیست. بنابر گفته بازرگان، یکهزار و چهارصد سال تعبیر و تفسیر، علم فقه و دانش کلام و فقاهت، هرگز در رمز و رموز کلام الهی گشایشی حاصل نشده است و حقیقت و حیاتی بودن کامل قرآن هنوز  در بسته و دست نخورده مانده است. تنها در قرن بیست و یکم و با کمک تکنولوژی و بکار گیری ارقام ریاضی و کامپیوتری است که آنچه بشر تاکنون در زمینه علم و صنعت، از فیزیک انیشتنی گرفته تا نانو تکنولوژی و استرینگ تئوری، آموخته و کشف کرده است، همه و همه را پیش بینی شده در لابلای کلمات الهی، یعنی در کتاب قرآن میتوان یافت. کافی است که صفحات قرآن را وارد در مرکز اطلاعاتی کامپیوترهای بزرگ نمود تا بشر به معجزه قرآن و کلام الهی و حقیقت الله  پی برد ( البته اگر مغز کامپیوتر دچار اختلال نگردد و علائم خطر بر صفحه کامپیوتر ظاهر نشود و آژیرها را به صدا در نیارند). در آنزمان است که دانشمندان سراسر دنیا چاره ای جز تسلیم نخواهند داشت و یا به قول بازرگان یافته های علوم دقیقه آنها را  مجبور به تسلیم میکند. چرا که میتوان نظرات و آرای فلسفه و کلام و عرفان و ادبیات را مورد چند و چون قرار دارد ولی ارقام و اعداد که بنیان علمی و عقلی شان و حقیقتی را که آنها آشکار میسازند مبنی تصدیق و تایید قرآن بعنوان سخنان خدا هرگز نمیتواند مورد چون و چرا قرار گیرند و در آنها اما و اگر و ممکن است وارد ساخت. چرا که به نظر آقای مهندس ارقام و اعداد مطلق هستند و ماورای هر گونه شک و تردیدی. همچنانکه قرآن کلام الهی ست.

هنر نزد ایرانیان است و بس،  فروتنی نیز نزد مسلمانان است و بس. آقای بازرگان مثل پدر گرامی یکی از نمونه های این نوع مسلمان است که از سر فرو تنی خالصانه بر آن اعتقاد است که تنها یک کتاب هست که در بر گیرنده ی تمام کتاب هائی ست که تا کنون بشر نوشته است و یا در آینده خواهد نوشت؛ که در برگیرنده ی همه دانش و دانستنی های بشر تا زمان حال است و آنچه در آینده خواهد دانست و یا کشف خواهد کرد.  

اما گویا آقای بازرگان فراموش کرده اند که جهان اسلام بویژه دنیای عرب و عجم یک هزار و چهار صد سال است که خود را به امر و امیال الهی، همانگونه که بوسیله محمد ابلاغ گردیده است، تسلیم نموده و سر اطاعت فرو آورده اند. ده ها بار در روز پیشانی خود را به نشان اعتراف به ذلت و خواری خویش در برابر ذات الهی بخاک میسایند. غسل میکنند.  وضو میگیرند. یکماه آزگار از صبح سحر تا غروب آفتاب هیچ نخورند و ننوشند.  پیوسته تسبیح گردانند و ذکر خدا گویند و طلب مغفرت از ذات الهی کنند. یعنی به اراده و امیال خدا خود را بدون هیچگونه شک و تردیدی تسلیم نموده و سر اطاعت فرو آورند. توده های مسلمان در سراسر دنیا قرآن را مقدس و یک معجزه الهی تلقی میکنند. قرآن را ستایش نموده و می پرستند البته بدون آنکه قادر به خوانش و فهم کلمات الهی باشند. شاید قرآن تنها کتابی باشد در جهان که فهم و پرستش آن در جهت معکوس حرکت میکنند. آنها که کمتر سخنان الهی را می فهمند بیشتر بآن اعتقاد و ایمان دارند. در اینجا آیا جایز نیست که به پرسیم  تاثیر این تسلیم و اطاعت و تقلید و پیروی از احکام قرآنی را در کجا باید مشاهده نمود؟ در شیوه و راه و روش زندگی جوامع اسلامی؟ یا در فرهنگ و ادبیات، یا در پیشرفت حیرت انگیز در علم و تکنولوژی، یا در گردش نظام های آزاد و دمکراتیک و خود گردان  یا  در تکثیر و تولید مخترعین و دانشمندان، فیلسوفان و اندیشمندان در جهان اسلام؟

 مسلم است که اگر به فقر و محنت و عقب ماندگی مادی و فرهنگی جهان اسلام اشاره شود، بی درنگ انگشت اتهام به سوی استعمار گران غربی دراز میشود. البته تا قیامت میتوان بیگانگان را مقصر عقب ماندگی و پس روی جهان اسلام دانست و شانه از زیر بار مسئولیت خالی نمود و به باور و ایمان به افسانه ها و اسطوره های دوران بدویت مباهات نمود. ولی واقعیت این است که این عالمان بعلم الهی و یا متخصصین دین بوده اند که جهان اسلام را پیوسته در کوری و تاریکی نگاه داشته اند و چیزی جز مدح و ثنا و گزافه گویی، تقلید و تبعیت در آئین دینی و سرکوب عقل و خرد انسانی و  آزادی و آزاد زیستی را  ترویج و تبلیغ نکرده اند. جوامعی که رهبران دینی و علمی شان بر آن عقیده باشند که آنچه هست و خواهد بود در یک جلد کتاب داده شده است، مردم آن جامعه را محکوم به زندگی در فقر مادی و فرهنگی نموده و آنها را چشم بسته و سلطه پذیر نگاه خواهند داشته اند.

اما کیست که نداند که آقایان سروش و سبحانی و بازرگان همه از شیفتگان دین اند و سر سپرده محمد. آیا میتوان انتظار قضاوت و تحلیل و بررسی بیطرفانه از شیفته گان دین داشت؟ آیا ممکن است از این آقایان انتظار داشت که نظری به آنطرف سکه نیز انداخت؟ اگر یکطرف سکه سخنگویی خدا، مخابره وحی  و خلق پیامبری محمد است، آن روی سکه خلق الله و قرآن و جبرئیل بوسیله محمد است. آیا شیفتگان و متخصصین دین میتوانند در نظر گیرند که جنبش یکتا پرستی محمد در اصل یک پدیده سیاسی بود که در یک شرایط تاریخی تنها میتوانست به شکل یک پدیده الهی بیان گردیده و بواقعیت به پیوندند. چرا که در آن زمان هستی و موجودیت بشر و جهان را عقل و خرد الهی میتوانست توضیح داده و آنرا توجیه کند.

طبری از ابن عباس نقل میکند که سران قوم قریش از جمله ابو لهب به ابو طالب، عموی پیامبر شکایت میبرند که محمد به خدایان آنها ناسزا گویی میکند. به صلاح خواهد بود اگر او را از این کار باز دارد.

ابو طالب به محمد میگوید: برادر زاده قومت از تو شکایت دارند که ناسزای خدایان آنها میگویی. پیامبر در پاسخ میگوید که: میخواهم کلمه ای بگویند که عربان مطیعشان شوند و عجمان باجگزارشان باشند. سران قوم خطاب به محمد میگویند: ده کلمه گوییم، آن کلمه چیست؟

پیامبر گفت: لا اله الا الله.(تاریخ طبری ص 870، جلد سوم).

آری لا اله الا الله  بیش از هر چیز یک شعار سیاسی بود که محمد آنرا برای بر قراری سلطه و فرمانروایی خود آفرید. محمد سیزده سال انقلابیونی که داری برنامه ای برای تحول و دگرگونی ساختار کنونی جامعه دارند به فعالیت مخفیانه دست زد. همچنانکه بدان زودتر اشاره شده موفقیتی بدست نیاورد و بنا بفرمان خدا کیش خود را آشکار ساخته و سپس به مدینه هزیمت و یا هجرت میکند، تاریخی که اسلام با آن آغاز میشود. در آنجا محمد بنا بفرمان خدا  شمشیر بر کشید و کشتار قریشیان را تحت نام مشرکان آغاز نمود. پیروزی او در جنگ بدر را باید آغاز توسعه دین محمد دانست. چرا که از آن پس مشرک خود را روبرو با شمشیر برنده محمد میدید. البته جنگ در راه دین پر سود و منفعت نیز بود. محمد و یارانش ثروت و مکنت قابل ملاحظه در جنگ بدست آوردند. خدای محمد یک خمس غنایم جنگی را سهم محمد تعیین کرده بود و چهار خمس آنرا برای یارانش. بعد از بدر محمد یهودیان مدینه را بیرون راند و مالک طلا و جواهرات و اسلحه هائی متنابهی گردید. آری محمد در زمانی کوتاه همانطور که در بالا اشاره شد عربان را مطیع خود ساخت و هر مخالف و یا مشرکی را نه با قدرت وحی الهی بلکه با قدرت شمشیر و تیغ و تازیانه وادار به تسلیم و اطاعت نمود.

قرآن را اگر بیطرفانه بخوانی و بدون تعصب، خواهی دید که سیاستنامه ای ست که موضوع مرکزی آن چیزی نیست مگر قدرت و کسب قدرت بر اساس نظم اجتماعی فرمانروایی و فرما نبری و یا ارباب و رعیتی؛ که دوران قبیله ای و عشیره ای به سر رسیده بود و دورانی نوین آغاز گردیده بود. اگر به مسلمانان سرخ و دو آتشه بر نخورد میتواند نسبت الله و محمد را مثل نسبت مارکس و لنین بحساب آورد. با این تفاوت که الله در آن دوران اگر چه در محمد میزیست تنها میتوانست در آسمانها زندگی کند و از طریق فرشتگان خود فرمانروایی کند. چرا که الله خدایی نبود که از همه چیز از پیش آگاه بود. بلکه تنها میتوانست در عمل ظاهر شود، درست در آن شرایطی که محمد سر در گم بود و در پی چاره جویی، درست در ارتباط با استراتژی و تاکتیک مبارزه با سران قبیله بود که آیه ها نازل میگردیدند، در باره مذاکره با دشمن و جنگ و صلح. بعدا که محمد بر مسند فرمانروایی نشست، آیه های آسمانی برای تداوم و تحکیم قدرت و برقراری نظم جدید نازل گردید. حتی در زمانیکه محمد درگیر بحران زناشویی میشود این خدا است که ظاهر میشود. مسئله خیانت همسر را فیصله میدهد و احکامی در باره زنا صادر میکند. روایت است که  زمانی شایع میشود که همسر سوگلی محمد عایشه باو خیانت کرده است و بیش از یک شب از قافله ی محمد جا مانده با مردی مجرد و خوشرو بسر کرده است.  محمد شدیدا دچار افسردگی روحی میشود و به دشواری میتواند چاره اندیشی کند، که وحی بر او نازل میشود و عایشه را بی گناه اعلام میکند و خاطرنشان میسازد که در آینده اثبات اتهام زنا به چهار شاهد نیازمند است. چون کم و بیش نزدیک به محال است که چهار نفر شاهد زنا کاری باشند، بعضی ها معتقدند که این حکم زنا کاری را در اسلام بویژه برای مردان آزاد گذارده است.

 

خدای محمد، خدایی ست که درگیر مبارزات روز مره با سران قبیله و عشیره ایست که مقام و منزلت خود را در خطر فرو پاشی میدیدند. اما محمد نمیتوانست بگوید که صدایی که می شنود از درون او بر میخیزد. آنچه او می اندیشید تنها زمانی می توانست معتبر و مستند باشد که از جانب خدایی پر قدرت و همه چیز دان نسبت داده میشد. روایت است که  که وقتی پیامبر داستان شنیدن آن  آوای عجیب و  غریب و دریافت وحی را برای همسرش، خدیجه بازگو میکند، خدیجه پیامبر را نزد پسر عموی خود ورقه بن نوفل که زمانی خود  در پی اعلام پیامبری بوده است و به دین یهود و مسیح کاملا آگاهی داشته است میفرستد. هم او ست که به پیامبر اطمینان میدهد صدائی که محمد شنیده است از جبرئیل بوده است نه از شیطان. به این واقعه ی تاریخی که ممکن است به بیرون آوردن رسالت از ابهام امداد رساند، آقایان اگر چه از آن آگاه اند ولی بدان توجهی نشان نمیدهند. بدون تردید حذف واقعیات تاریخی یکی از وظایف دینداران حرفه ایست که بدون آن هیچ اسطوره ای زاده نمیشود.

اما این بدان معنی نیست که محمد سراسر دعوت به تسلیم است و اطاعت، تهدید به تنبیه است و مجازات، ترک زندگی در این دنیا ست و در آغوش کشیدن زندگی در آن دنیا. که این زندگی برای تزکیه نفس است و زدودن روح از آلودگیها. که قیامت هست و روز  حسابرسی که آنجا مواخذه خواهید شد که ذکات خود را پرداخته اید و واجبات آئین را اجرا نموده اید. آیا نمیدانید که خدا شما را از قطره ای که از کمر مرد خارج میشود ساخته است و برگشت شما همه بسوی خدا ست؟ در حالیکه خود وی با دختر بچه ای ازدواج میکند که هنوز با عروسک هایش بازی میکند.

 

اگر قرآن سخن خدا است، شفاف است مثل کریستال، نه رازی در آن نهفته است و نه رمزی، تسلیم میخواهد و اطاعت. گردن نهی پاداش گیری. تمرد کنی در آتش دوزخ تا ابد خواهی سوخت. این قهر و قدرت است که در نهاد سخنان الهی ست. قریشیان حاضر نبودند باین سادگی دست از خدایان خود بر دارند و سر اطاعت و تسلیم در برابر خدایی که با محمد سخن گفته بود ایمان آوردند. آنها از محمد علامت، نشان و یا معجزه ای میخواستند که ثابت کند که خدا با محمد سخن گفته است. بنا براین نه تنها از باور کردن محمد سر باز میزدند بلکه در برابر دعوت وی مبنی بر تسلیم و اطاعت در برابر خدا به مقاومت و خصومت پرداختند. محمد ناچار با یارانش به مدینه گریخت و در آنجا با فقر و تنگ دستی شدیدی روبرو گردید. از اینرو تیغ و تازیانه برگرفت و راه را بر کاروان قریشیان که به سوریه در سفر تجارت بودند بست، آنها را تار و مار ساخت و ثروت هنگفتی بدست آورد که بین یاران خود  تقسیم نمود و یک پنجم برای خود نگاه داشت. تعدادی از قریشیان نیز باسارت در آمدند که قریشیان ناچار بخرید جان اسیران خود تا چندین هزار درهم شدند. آن اسیری که بی کس و بی چیز بود ، سر خود را به تیغ اسلام میداد. از این پس محمد از یک منادی به یک فرمانروا تبدیل گردید و قهر و قدرت و خشم و خشونت با دعوت او به تسلیم و اطاعت در آمیخت. باین ترتیب رشد و تو سعه اسلام و پذیرش محمد بعنوان برگزیده خدا بود آغاز گردید. چیزی بطول نی انجامید که یهودی ها را از مدینه بیرون راند و یا آنها را قتل عام نمود و مال و مکنت آنها را به تصرف خود در آورد و بر قهر و قدرت خود هرچه بیشتر افزود. در چنین شرایطی محمد دیگر مجبور نبود که در برابر 

جالب تر آنکه در ست بعد از غارت کاروان قریشی های مکه است که دستور قتل دو شاعری که او را هجو کرده بودند صادر میکند. یکی آسما دخت مروان بود که در حالیکه یکی از پنج فرزند خود را شیر میداد با شمشیر بقتل رسید. بهمین شیوه نیز شاعر بعدی بنام ابو آفاک منهدم گردید.

در طول دهسال حکومت خود پیامبر بیش از شصت بار به لشگر کشی دست زد و بنام خدا بسیاری را به هلاکت رساند و ثروت و غنایم قابل ملاحظه ای بدست آورد. فرماندهی بیش از نیمی از این لشگر کشی ها را، پیامبر خود شخصا بعهده داشته است. البته که محمد برای خشنودی خدا بود که شمشیر میزد زیرا که خدا خود فرمان جهاد را صادر کرده بود و نابودی مردمی  که حاضر نبودند ایمان آورده، حقایق اسلام را درک نموده، به  فرمان خدا تسلیم شده و از اوامر ش اطاعت کنند، صادر نموده بود و  قتل فی سبیل الله را تکلیف شرعی ایمان داران خوانده بود.

روشن است که هرگونه بحثی در باره رابطه خدا با محمد و سخنگویی خدا بدون اشاره به نقش قهر و قدرت و خشم و خشونت که مستقیما در نهاد سخنان خدا و فرمان جهاد و شهادت نهفته است، نمیتواند چیزی باشد جز افسانه سرایی و اسطوره سازی و در نتیجه دائمی ساختن دوران تاریکی و کوری در جهان اسلامی.

اما تردید نباید داشت که آقایان سروش، سبحانی و بازرگان بخوبی آگاه اند که اسطوره ها و افسانه های دینی پیوسته در زندگی ما ایرانیان حضور داشته اند. به ارزشهایی که بدان باور داشته ایم شکل بخشیده، احساس و عواطف ما را تحت تاثیر عمیق خود قرار داده و درونمایه شخصیت ما ایرانیان را ِکشته اند.. بدین معنا که خداوند با بندگان و مخلوق خود در یک هزار و چهارصد سال پیش از این سخن گفته و اوامر و فرمان هائی برای بندگان خویش مبنی بر تسلیم و اطاعت و هدایت بشر به راه مستقیم از طریق جبرئیل، سرکرده فرشته های الهی، به محمد،  یک مرد آمی و بیسواد مخابره نموده است. که خدا جبرئیل را از آسمانها بزمین فرستاده و از میان آدمیان سراسر دنیا محمد را برای ابلاغ اوامر خدا به بندگانش برگزیده است. آنچه اینجا حائز اهمیت است، این است که علیرغم  جبروتی بودنش، اسطوره رسالت  هرگز بر راه و روش زندگی و فرهنگ ما سلطه نمی افکند و سازنده  شخصیت ما نمی شد، اگر در دفاع از سلطه و سروری خود از ابزار قهر و قدرت و خشم و خشونت، بهره نمی گرفت.

 

بعبارت دیگر، ادامه حیات و زیست اسطوره رسالت یا نهادین شدن آن در تاریخ جامعه ما، وابسته بوده است به سرکوب و نابودی هرگونه شک و تردید در ایمان و باور نسبت به اسطوره های دینی و یا چالش و نقد و بر رسی آنها. هر سخنی به نفی و نقد، اهانت و توهین و ظلم به عصمت محمد و آل محمد و گاهی جرم و حتی جنایت از سر دشمنی با خدا و فرستاده او، محسوب شده است و هنوز هم میشود. ریختن خون دشمنان خدا و یا ریختن خون تا آخرین قطره خون خود در جنگ با آنان هم در زمان رسالت بعنوان یک عمل قهرمانی ستایش میشده است و هم پس از آن. جنگ و جهاد، جان نثاری و شهادت در راه دین یک تکلیف شرعی، یعنی فرمان الهی بوده است و هنوز هم هست.

بنابراین، هرگز نباید از نقش قهر و قدرت و خشم و خشونت در تداوم و پایداری اسطوره های دینی غفلت ورزیم.  صدور فرمان خاموش ساختن صدای مخالف از زمان رسالت آغاز شده است و تا زمان حاضر باشکال گونا گون ادامه یافته است. مصونیتی که دین در برابر نقد و برسی در سایه قهر و قدرت و خشم و خشونت بدست آورده است، سبب گشته است که تنها یک تعریف و تعبیر از واقعه ای که در یک هزار و چهارصد سال پیش بوقوع پیوسته است وجود داشت باشد. که قرآن کلام خدا است، کلام نهائی و غائی که بشکل وحی به محمد انتقال یافته است، بدون کوچکترین دخل و تصرفی.

فهمیدن واقعه  وحی و خوانش فرامین الهی در کتاب قرآن موجبی گردید که گروهی این امر را به حرفه ای تخصصی تبدیل کنند. زیرا که فهمیدن رسالت و چگونگی گزینش محمد و  نیز فهم سخن خداوند تنها در نتیجه سعی و کوشش مداوم و تلاش دائمی و یا اجتهاد ممکن میگردید. که تخصص در دین ظاهرا نیز همراه بود با بریدن از زندگی عادی و کسب زهد و تقوا. باین معنا که این متخصصین که باید آنها را دینداران حرفه ای نامید از فعالیتهای تولیدی کناره گرفته و تنها به تولید دانش الهی اشتغال یافتند. این شغل نه تنها منبعی بود برای امرار معاش بلکه خود نیز جایگاهی بود با منزلت و اعتبار بسیار. بنابراین به سختی میتوان انتظار داشت که این گروه تعبیر و تفسیری واقع بینانه و بیطرفانه از واقعه سخن گویی خدا و  گزینش محمد بعنوان پیام آورش، ارئه دهند. چه اگر به آن بمثابه یک واقعه بشری و تاریخی، عاری از سحر و جادو می نگریستند، حرفه دینداری را غیر ضروری و زائد و باری بر دوش جامعه می ساختند. بنابراین، دینداران حرفه ای پیوسته از راز انگیز و سحر آمیز نمودن هر چه بیشر اسطورههای رسالت و امامت، سود جسته اند، و هر تعبیر و تاویلی مبنی بر نفی تفسیر و تعریف رسمی حوزه های علمیه را منکوب ساخته اند هم به لحاظ منزلت و قدرت و هم به لحاظ  ثروت و مکنت.

 

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com


۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۱, جمعه


اسلام دین 

بیگانه 

با انسان

 در دین اسلام، انسان هیچ است. الله اما همه چیز است، ازل و ابد، آغاز و پایان. الله انسان را برای انسان خلق نکرده است. الله انسان را خلق کرده است و او را مکلف و موظف ساخته است که حمد او را گوید، عظمت و شکوه او را بستاید.  پیوسته باو اندیشه کند، در برابر او سر تعظیم فرو آورده، تسلیم شده و احکام و فرامین او را بدون چون و چرا اطاعت کند. الله انسان را بنده آفریده است و از او چیزی جز عبودیت نمی خواهد. الله بدون بنده مثل ار بابی ست بدون رعیت. در قرآن، اگر بگوییم که اشاره ای به انسان یافت نمیشود، سخنی به مبالغه بیان نداشته ایم. این بندگان هستند که الله مکرر مورد امر و نهی خود قرار میدهد. الله انسان را به خلقت آورده است که آن کند و آن گوید که الله مقرر داشته است. الله راه و روش انسان را تعیین و تعریف کرده است. «راه مستقیم» تنها راهی است که انسان بآن سو باید روان شود. راه مستقیم راهی ست که پیمودن ش تنها میتواند در سجده های مکرر و طولانی در شب و روز و در سراسر زندگی میسر گردد.  الله انسان را خلق کرده است که او را بجوید و خصلت و سرشت او را شناسایی کند. الله انسان را نی آفریده است که بخود و به وجود و هستی خود اندیشه کند. الله در سوره ی فرقان (58 و 59) پس از توصیف قهر و قدرت بیکران خود بعنوان تنها مرجع هستی، به بندگانش توصیه میکند که در بزرگی و عظمت او تفحص کنند تا به راز وجود او آگاهی یابند و دانا شوند.

بر خدایی تکیه کن که زنده است و هرگز نمیمیرد و به ستایش او بپرداز که آگاهی او از گناه بندگانش کافی است که آنها را ببخشد یا عذاب کند خدائی که آسمانها و زمین و فواصل آنها را در شش روز خلق کرده سپس بر عرش خدائی قرار گرفته و به صفت بخشند گی آراسته است- از مقام او و صفات او تفحص کن تا به اسرار او آگاه شوی» (طبقات آیات،خلیل الله صبری، ص28).

مفسران و تاویل گران کلام الهی بر آنند که داستان آدم و حوا در قرآن از ارزش والائی حکایت میکند که الله برای انسان قائل بوده است. چرا که از همه فرشتگان میخواهد که آدم در برابرش سر تسلیم فرود آورد. که البته شیطان رجیم از فرمان خدا سرپیچی میکند و از بهشت به بیرون رانده میشود. اما، واقعیت این است که داستان آدم و حوا به این جا ختم نمیشود بلکه به محکومیت و بندگی و خواری و حقارت آدم  و بیرون راندن ش از بهشت پایان میگیرد. چرا که جایگاه آنها در بهشت مشروط به فرمانبری و تسلیم و اطاعت بود و  امتناع از چیدن میوه درخت ممنوعه.

آدم و حوا، اما دچار فراموشی شده و به شیطان گوش فرا داده و فریفته وصف وی از میوه آن درخت ممنوعه میشوند. الله آدم و حوا را به زندگی در روی زمین محکوم نموده و از زندگی جاودانه محروم و آنها را میرا میسازد. حال آنکه الله، شیطان را علیرغم نافرمانی آزاد گذارده که تا قیامت بزیید  و کند آنچه میل و اراده ش بآن سو کشد. که به وسوسه ها و زشتکاری های خود بپردازد و لباس عزت را از تن آدم بیرون آورد (حجر- 36-37، خلیل الله صبری،ص 485). الله شیطان را آزادی دهد اما از انسان می خواهد که بنده و مطیع و فرمانبر او باشد. 

الله بازگشت انسان به بهشت را مشروط ساخته است به تسلیم و اطاعت و بندگی و عبودیت تا قیامت، نه تنها در باور و ایمان بلکه در رفتار و کردار. نه تنها هرگز لحظه ای از اندیشه به الله نباید غفلت کنی بلکه باید احکام شرع را آموخته و بطور روزمره در عمل پیاده سازی. نخست باید که آداب نجاست و طهارت را بجا آوری. غسل کنی و وضو گیری تا بتوانی پیشانی خود را به خاک آستان او به سایی و به حقارت و خواری خویش و شکوه و عظمت الله بطور روزانه در سجده های طولانی اعتراف نمایی. 

شاهدی در دست نیست که الله در انسان عقل و خرد، نهاده بوده باشد. اما میتوان فرض را بر این گذاشت که الله به چنین خیری دست زده و این نعمت را به انسان ارزانی داشته است. اما تردید نتوان داشت که در بکارگیری آن، الله انسان را آزاد و خود مختار نساخته است.  انسان باید عقل و خرد خود بکار گیرد تا بعمل در آورد امر و اراده خداوند را و نشان دهد که تعهد تام و تمام به دین الهی  داشته و هرچه بیشتر به وجود و واجب الو جود  و لایتناهی، آگاه و دانا و بینا شود. بنا بر تعلیمات اسلامی، انسان وقتی به قله رفیع  خود شناسی صعود خواهد کرد که  بندگی و عبودیت در برابر خداوند را  به رتبه های بالاتری ارتقا دهد تا آنجا که خود صاحب کرامت و تقدس و عصمت شود، معصوم و خطا ناپذیر، به گونه ای که جلوه گر نور الهی شود، مثل آیت الله ها و مراجع تقلید. البته عارف و صوفی و درویش نیز در پی این وحدت و فنا شدن هستند. آیت الله  ها و حجت الا سلام ها، علما و فقها، بنده ی حرفه ای الله هستند. آنها احکام الهی را مو به مو به اجرا در آورده و زندگی خود را در عبودیت به الله میگذرانند. بعضی از آنان تا آنجا به پیش رفته اند که با  الله یکی شده و مانند الله حکومت برجهان را تنها شایسته خود میدانند. در بهترین وجه ش این بدان معنا است که انسان زمانی به انسانیت خود دست می یابد که وجود و هستی خود را انکار کند تا به الله هستی بخشد. در پی این استدلال است که فیلسوف معروف دکتر عبدالکریم سروش، پیامبر اسلام را بشری میخواند که بشیر گشته است، ادعایی که حوزه نشینانی همچون آیت الله سبحانی را خشمگین ساخته است. چون کلام بشر جای چون و چرا دارد، اما کلام الهی چون و چرا ناپذیر است، کلامی ست که هیچ بشری قادر به ساختن مثل و شبیه آن نیست. اما سروش معتقد است که هستند انسان هایی استثنا در عقل و خرد که مثل محمد، به مرحله ای از کمال میرسند که موفق میشوند سرشت و خصلت انسانی را در خویش نفی نموده و مانند محمد در خدای خود فنا شوند. حوزه نشینان میگویند اول و آخر انسان در بندگی است و در راس و مرتبه فوقانی بندگی ، آیت الله ها و حجت الا سلام ها، علما و فقها قرار گرفته اند که حق فرمانروایی بر دیگر بندگان را بدست آورده اند.

بنابراین، مسلمان هرچه آگاه تر به وجود و هستی الله میشود، کمتر میتواند به ماهیت و سرشت انسانی خود اندیشه کند. در قاموس دین اسلام، انسانی وجود ندارد. این الله است که دارای وجود و هستی است. این است که آیت الله ها و حجت الا سلام ها، علما و فقها در حوزه های علمیه عمر خود را در ارتقاء شناخت خود از الله است که میگذرانند، نه در باره شناسایی انسان و چگونگی موجودیت و هستی او. هر چه به الله نزدیکتر میشوند، هرچه بیشتر به عظمت او پی میبرند،  با خصلت و توانائیهای نامحدود و سرشت آفریننده انسان، بیگانه و بیگانه تر میگردند. این است که دینداران حرفه ای بعضا صد ها سال است که به تفسیر و تاویل کلام الله پرداخته اند و در درک حکمت الهی غرق گشته اند. بعضی دیگر، اما به علم کافی و استخراج  احکام و قانونمندی های اسارت و بندگی از متن کلام الله و یا حدیث و روایات، نسل پس از نسل  پرداخته و صدها رساله های توضیح المسائل تالیف نموده اند بدون اینکه یکی با دیگری تفاوتی داشته باشد. رساله های فقها، بدون استثنا  با احکام تقلید و تبعیت آغاز گردیده و به اصل فرمانروایی و فرمانبرداری خاتمه می یابند. آموزش و پرورش بندگی یک وظیفه الهی ست.  

دینداران حرفه ای، آیت الله ها و حجت الا سلام ها، فقها و علما، تاکنون هرچه کتاب به نگارش در آورده و کتاب خوانده اند، کتاب هایی بوده است که هستی و لایتناهی بودن وجود الله را مورد بررسی و بازرسی و ستایش قرار داده اند.  در باره اوامر و احکام و سخنان فنا ناپذیر و ابدی الله بوده است، در باره کتابی بوده است که بزعم آنان حقایق مطلق و ابدی در آن بیان گردیده است (روشی که بر آن روش رئالیسم نام نهاده اند).  در باره قرآن و کلمات الهی بوده است. چه نیازی ست که انسان در پی حقایق وجود خویش باشد. باید در پی معاد شناسی و یا امام شناسی بود. بی دلیل نیست که در ادبیات اسلامی نیست خبری از ادبیات انسانی، ادبیاتی که هدفش شناخت انسان و تاریخی که انسان بوجود آورده است، بوده باشد. بی دلیل نیست که فقها از شنیدن کلام فلسفی جانشان به لرزه افتاده و از آموزش آن پیوسته جلوگیری کرده اند. معروف است که وقتی علامه محمد حسین طباطبائی، یکی از نام آور ترین فیلسوفان جهان شیعه، از تبریز به قم میرود که به تدریس فلسفه مشغول شود با مخالفت سرسختانه آیت الله بروجردی روبرو میشود. بی دلیل نیست که شناخت مسلمان از انسان از رشد و باروری باز ایستاده و نسبت به خصلت و جوهر انسانی  خود جاهل و نادان مانده است. بدین لحاظ الله هرچه در ذهن مسلمان شکوه  و جلال بیشتر می یابد، انسان در ذهن اش ناچیز تر و حقیر تر میشود. چرا که در نظر انسان بنده، حقایق غائی و نهائی، با کلام شفاف الهی بیان شده است. انا اله و انا الیه راجعون. وقتی که خداوند همه انسانها  را بیک سو رهنمون میسازد و همه را به حضور خود فرا میخواند، انسان چه نیازی دارد که در پی جستجوی حقایق نوین در باره کیستی و چیستی انسانی خویش حیران شود؟

الله نه یک بار بلکه صد ها بار، در کتاب آسمانی خود، بر مالکیت خود بر جهان و بندگانش تاکید میکند و به بندگانش هشدار میدهد که هرگز نمیتوانند چیزی را در ضمیر خود پنهان دارند و لاجرم گریزی از بندگی نیست. 

«بدانید که هر چه در آسمان ها و زمین است از آن خدا ست شما در هر حال و هر فکر که باشید خدا از آن آگاه است- روزیکه بندگان بسوی او بر میگردند آنها را از یکایک اعمال آنان آگاه میکند- خدا بهمه چیز داناست»(نور-64)(خلیل الله صبری، ص 27).

حجت الا سلام محمد خاتمی، رئیس (جمهور) سابق کارگزاران ولایت فقیه، در خطابه ای که در خانه هنرمندان به مناسبت عاشورا ایراد مینماید، ضمن ستایش شهادت حسین بعنوان یک انسان آرمان خواه، معلم و پیشوای آزاده، باین نتیجه میرسد که انسان بدون آرمان انسان نیست، چون رشد و باروری انسانیت را نبود آرمان محدود میکند. در تعریف کسی که آرمانخواه است- نه بطور کلی بلکه در شکل خاص «متعادل و متعالی» آن میگوید: 

«آن کسی ست  که خواستار نظمی در این جهان است که درون آن انسان احساس هویت، حرمت و آزادگی کند؛ نظمی که انسان در آن به لحاظ مادی و معنوی برخوردار باشد؛ نظمی که در آن انسان احساس حقارت نکند» (خبرنامه آفتاب، 18 دی 1387). 

 در پاسخ به این سوال  که این نظم چگونه نظمی ست و یا چگونه واقع خواهد شد، خاتمی یک دور یکصد و هشتاد درجه ای میزند و در نهایت تعلیمات حوزه ای خود را آراسته و پیراسته باز تولید میکند و چنین اظهار میدارد که:

« در چنین نظمی، آرمان انسان آرمانخواه، معطوف به نظامی است که جز خدا در آن پرستیده نشود. چرا که همه انسانها از همه جهان، جز خدا برترند و بنابراین درخور انسان نیست که بنده و برده چیزی جز خدا باشد. یعنی آزاد شدن از همه قیود ی که جز خداست و آزاد کردن انسان و احساس آزادگی در جهان» (همانجا).

بزبان ساده تری به عقیده حجت الا سلام خاتمی، آزادی در بندگی است، و بندگی خود آزادی ست. باین معنا که آنکه بنده خدا ست، دیگر نمیتواند بنده و پرستنده ی دنیا و یا موجود دیگری شود. اگر هستی خود را در خدا بینی نه بگیر و ببندی است و نه حقارت و خواری. آزاد هستی به حد نهایی اگر تنها و تنها خدا پرستی و چیزی جز آن نپرستی. حجت الا سلام باین سادگی ابتدایی ترین اصل آزادی را زیر پا میگذارد در آن رویا که به دین اسلام جامه ی انسانی و آزادی خواهی بپوشاند، جامه ای که هرگز به تن اسلام در نیاید. اگر انسان به پرستش آنچه که میخواهد و دوست دارد، آزاد نباشد به چه چیزی میتواند آزاد باشد؟ 

نظامی که بر اساس پرستش خدا برقرار میشود، نظمی ست که در آن یکتا پرستی اجباری میشود و تحمیلی. حجت الا سلام بعید بنظر میرسد که به ضد و نقیض کلام خود آگاه باشد. چگونه میتوان آزادی و آزادیخواهی که حسین جان خود را برای حصول بآن باخت با بندگی انسان در برابر ذات الهی سازگار یافت. چگونه میتوان اندیشه آزادی را با مراسم روزانه حمد و ستایش و  اعتراف روزانه به حقارت و خواری در سجده های طولانی که الله بر مسلمان واجب نموده است، هماهنگ ساخت؟ باید پرسید که آیا تکرار مراسم اعتراف به بندگی و خواری و حقارت بطور روزانه انسان را آزاد منش بار خواهد آورد و یا بندگی و اسارت را در ذات  او نهادین میسازد بی آنکه خود بدان آگاه باشد؟  تاریخ مسلمانان ازجمله کشور ما ایرانیان نشان میدهد که حقیر سازی خویش بطور روز مره در وجود او بجای آنکه خوی انسانی و آزادی خواهی را در مسلمان پرورش دهد، خوی سلطه پذیری، تحمل سرکوب و ستم را نهادین ساخته است. کسی که چشم بسته بر حسب عادت سر بر آستان موجودی بنام الله می نهد ، به سادگی سر تعظیم در برابر هر قلدری فرود آورد. بنده ای که نپرسد که این خدای شکوهمند که منشا هستی ست، چه نیاز به حمد و ستایش، رکوع و سجود من نه یکبار بلکه دهها بار، هم در صبح سحر و هم نیمه روز و هم از سر تا پایان شب، دارد، براحتی به اسارت و حقارت تن در دهد و داده است. اگر اسلام درس آزادی و انسان خواهی میداد، باید در مقطعی از یک هزار و چهار صد سال تاریخ خود آن را به ظهور رسانده باشد. بیش از یک هزار سال است که مردم ایران برای شهادت امام حسین چه اشکها که نمیریزند و چه خود زنی ها که نمیکنند، ولی مردم ایران را نه تنها به سر حد آزادی رهنمون نساخته است بلکه هر چه بیشتر آنها را به پذیرش اسارت و بندگی سوق داده است. امام حسین در مصاف با یزید نشان داد که یک انسان استثنائی بود، او از جاه و مال گذشت، زندگی خود و همراهان و همسر و فرزندان خود را فدا ساخت که خشنودی الله را تحصیل نماید. بر آن باور بود که خدا او را باین دنیا آورده است که الگوی بندگی را به مخلوق الله نشان دهد. امام حسین بنده ای مظلوم  بود که  جان خود را برای بزرگی و عظمت الله فدا ساخت. باین ترتیب حماسه عاشورا، به بزرگترین حماسه بندگی در برابر خداوند برای  آموزش نسلهای آینده تبدیل گردیده است. آنچه بزرگداشت سالانه شهادت امام از یک نسل به نسل های بعدی انتقال داده است خوی انتقام جویی بوده است و خونخواهی، نه خوی انسانی و آزادی خواهی. در آتش انتقام از یزید و شمر ملعون است که شیعه ی شیفته، تشنه لبان میسوزد.

آموزش بندگی نه تنها محور اصلی علم کافی و یا علم فقه در حوزه های علمیه  است بلکه محور اصلی خطبه ها و روضه های شهادت و موعظه های آیت الله ها در مراسم نمازهای جماعت است و در سطح جامعه بطور گسترده ای تبلیغ و ترویج میشود. آیت الله امامی کاشانی یکی از اعضای برجسته شورای فقها(نگهبان) در حالیکه لوله تفنگ کلاشینکف را در دستش میفشرد به عنوان امام جمعه موقت تهران، به شیفتگان دین چنین میگوید:

«انسان در تمام نعمت ها و حرکات باید خدا را مالک و خود ش را بنده خدا ببیند، آن وقت رشد میکند» ( خبرنامه فارس،4 بهمن 1387).

رشد و تحصیل کمال در بندگی، اصل اساسی تداوم دین و حکومت دینی است و در باره آن کوچکترین اختلافی در میان شیفتگان حرفه ای دین وجود ندارد. وای اگر انسان بخود و کیستی و چیستی خود بیاندیشد، تباهی است و سیاهی، افول است و تاریکی. همچنانکه وی در همان خطبه اظهار میدارد که: 

« اگر انسان در لذت‌ها فرو رفت و خدا را ندید، قامتش به اندازه طبیعت می‌شود و دیگر آسمان و ماورای خود حتی جهان را هم نمی‌بیند، بلکه خودش را می‌بیند، در لذت غرق می‌شود، از لذات معنوی بی‌بهره می‌شود و زندگی‌اش تباه می‌شود»( خبرنامه فارس،4 بهمن 1387).

برای پیش گیری بروز این آفت خانمانسوز، فرو رفتن در لذت و پرداختن بخود، وی به شیفتگان ساده دل دین چنین سفارش میکند که:

«در خانه‌ها با دلالت، راهنمایی و نصیحت باید فرزندان را به سمت نماز هدایت کرد و به آن‌ها گفت این نماز است که آینده آن‌ها را می‌سازد. اگر انسان چنین نکند، این‌جاست که از مرحله‌ آدمیت و انسانیت خارج می‌شود»( خبرنامه فارس،4 بهمن 1387).

اگر کسی بخواهد بطور جدی رمز و راز تداوم استبداد در فرهنگ و تاریخ و در ثبات و استحکام رژیم دین به تجسس بپردازد ، کلید آنرا میتواند از حجت الا سلام خاتمی و آیت الله کاشانی، به عاریه بگیرد: نهادین ساختن بندگی و گریز از طبع و طبیعت انسانی.

حال آنکه با کمی دقت به روشنی میتوان مشاهده نمود که نادیده گرفتن خویش و پذیرش بندگی، مایه اصلی فساد است در شخصیت و هستی انسانی. چرا که هر چه خود کمتر بینی و بیشتر و بیشتر خدا را بینی. با او ست که عهد و قرار داد می بندی. به این معنا که او را ناظر بر اعمال خود میکنی، چون بعنوان مسلمان هرگز نی آموخته ای که خویش را بر رفتار و کردار ت ناظر سازی. مگر نه اینکه الله ست قاضی و حسابرس نهایی؟ مگر نه اینکه باید برای حلال و حرام و انجام فرائض دینی از جمله حمد و ستایش و اعتراف روزانه به ذلت و خواری خویش به او پاسخ گویی؟ به این دلیل، مسلمان پای بند هیچ یک از قرارداد های اجتماعی نیست. چون به قانون برتر، به قانون الهی و نهائی ایمان دارد و عمل میکند در خود نیازی نمی بیند که ارزش و احترامی برای عهد و تعهد درونی و یا قوانین و قراردادهای اجتماعی قائل شود. امام حسین پایبند پیمان خود با الله بود که آماده شد تا آخرین قطره خون خود خون بریزد. امام خمینی نیز چون با الله قرارداد بسته بود، دین را بر مسند قدرت نشاند، چرا که او بخوبی از وجود بندگی در نهاد مسلمان ایرانی آگاه بود. چراکه صد ها سال نسل پس از نسل، آیت الله ها و حجت الا سلام ها، فقها و علما، نهادین ساختن بندگی در گفتار و کردار ایرانی، در فرهنگ و تاریخ و ادبیات و نیز رسم و رسوم و عادت های روزانه ملت را حرفه تخصصی خود ساخته بوده اند. هیچ کس تا کنون همچون امام خمینی به ریشه ی عمیق بندگی در روح ایرانی آگاهی نداشته است. بی جهت نیست که او لقب امام گرفته است.

خداوند خامنه ای و کار گزاران ش، همه بدون استثنا پایبند قرار داد خود با الله هستند. در سوی بر قراری یک جامعه بر حسب اراده الله است که تیغ و تازیانه بر گرفته اند و از ریختن هر خونی کوچکترین شرمی بخود راه ندهند. آیت الله ها و حجت الا سلام ها و کارگزاران شان آماده اند که ایران را در راه الله به یک خاوران (گورستان دسته جمعی جوانان دگر اندیش که در سالهای 60 بدست دژخیمان رژیم دین در راه الله قتل عام گردیدند) بزرگ تبدیل سازند.  

برای لحظه ی کوتاهی هم که شد ه است بنگرید به تاریخ فرمانروایی در کشورهای مسلمان. از کدامیک از فرمانروایان میتوانید نام ببرید که برای قرارداد های اجتماعی و یا قانون ارزش و احترامی قائل بوده اند: شاهان گذشته ایران؟ و یا آیت الله ها و  حجت الا سلام ها، حاکمان امروز؟ حسنی مبارک مصری؟ شاه عبداله اردنی و یا سعودی؟ سرهنگ قدافی؟ یاسر عرفات و یا جانشینان فتحی و یا  حماسی او ؟ کدام یک از این مسلمانان هرگز ارزشی برای قانون قائل بوده اند؟ حتی جوجه دیکتاتوری مثل احمدی نژاد برای مجلس قانونگذاری اسلامی تره هم خورد نمیکند. این فرمانروایان، همه مسلمان بدنیا آمده اند، روی به کعبه نموده و سر به آستان الهی ساییده اند. در اکثر کشورهای اسلامی هرگز نیازی برای تدوین قرار دادهای اجتماعی و شناخت حق و حقوق انسانی به وجود نیامده است.  چرا که مسلمان تسلیم الله است و اطاعت و فرمانبری از بدو ورود باین جهان در سرشت او نهاده شده است. این محرومیت را میتوان سبب اصلی عقب ماندگی جوامع اسلامی دانست نه لزوما توطئه استعمار خارجی، همچنانکه پیش از این انقلابیون چپ اعتقاد داشتند و هم اکنون انقلابیون اسلامی ادعا میکنند. جامعه مسلمانان به دلیل پذیرفتن استعمار داخلی و پرورش خوی بندگی ست که زیر بار استعمار خارجی رفته است. 

در منظر فرمانروایان جوامع اسلامی، ملت هرگز چیزی بیشتر از رعیت نبوده است. وقتی امام خمینی بر مسند قدرت جلوس کرد اولین فرمانی که صادر نمود، فرمان وحدت کلمه بود. از همان آغاز او همچون خدا و پادشاهان، ارباب و مالک جان و مال مردم گردید. او خود را به الله مسئول میدانست، نه به مردم ایران. رعیت تنها میتوانست یک سخن بگوید، و یک سخن بشنود. همه باهم باید همرنگ و هم صدا و هم آهنگ میشدند. تخلف و سرپیچی از اراده امام، محاربه با الله محسوب میشد. رعیت ها نیز به بیرون جهیدند و  با رای خود اعلام کردند بنده الله، بنده امام نیز هست. مگر در شرایط کنونی ولایت فقیه و کارگزاران ش به اندازه عدسی برای قراردادهای اجتماعی ارزش قایل اند؟ آیا سرکوب و زندان و شکنجه به جرم سخن گفتن جزئی از قراردادهای اجتماعی است؟ حد و قصاص و سنگسار،قرارداد با الله است و یا بخشی از قراردادهای اجتماعی؟ آیا صدور فرامین مبنی بر مصادیق حجاب و بد حجابی را میتوان جزئی از قرار دادهای اجتماعی دانست؟ آیا  نظام ولایت فقیه پای بند قرار داد با الله است و یا قرارداد اجتماعی؟ در جوامع اسلامی تنها آنان که با الله قرارداد بسته اند حق سخن گویی به آزادی را دارند. وقتی خداوند خامنه ای به «گفتگو » با آمریکا، «نه» میگوید.  بگیر و ببند است و تنبیه و مجازات، اگر از این فرمان تخلف کنی و آری گویی و خواهان  مذاکره و گفتگو  با آمریکا شوی. چون که آری گویی به گفتگو و مذاکره با دشمن در واقعیت حکم عقل و خرد است و به نفع ملت و نفی بندگی. چه شود اگر نه گوئی به فن آوری هسته ای و غنی سازی اورانیوم؟ معلوم است که به قول آقای رئیس جمهور میشوی یک «بزغاله» به این معنا که ذبح ش هم حلال است و هم ثواب. اگر قدری بیشتر در این نه گویی اصرار ورزی،  جاسوس خود فروخته شناخته می شوی و به جرم خیانت و محاربه با الله بدار مجازات آویخته شوی. چرا که فرمانروایان وظیفه دارند که از قرارداد های الهی تبعیت و پیروی کنند، از قراردادی که با امام منتظر مبنی بر تحکیم و تداوم نظم و انضباط ارباب – رعیتی بسته اند. 

ولایت فقیه و کارگزارانش همه پای بند به قرارداد های الهی هستند: جنگ با کفر و باطل برهبری شیطان بزرگ و دست یابی به اسلحه نهائی برای تادیب سر کشان و متمرّد ین امر الهی است. ولایت فقیه و کارگزارانش خود را مسئول اجرای قرارداد با الله و عملی ساختن اراده او میدانند. آمادگی کامل دارند  هزینه سیاستهای خود به نفع ذات الهی را بپردازند، حتی اگر تحریمات اقتصادی و جنگ و خونریزی و ویرانی باشد. حاضرند که این بار گران را  بر پشت خمیده رعیت بگذارند تا الله را خشنود و راضی سازند. این خشنودی و رضایت الله است که هیات های عریض و طویل نظارتی و اجرایی بوجود آورده اند که سوابق و پرونده و پیشینه رفتاری و فکری داوطلبان نمایندگی مجلس شورای اسلامی را بجورند تا مطمئن شوند که التزام عملی به بندگی در برابر الله دارند.

  واقعیت آنست که تنها فرمانروایان نیستند که به افراد ملت همچون رعیت و بنده می نگرند و پای بند قرارداد با ذات الهی هستند. مسلمان نیز به همنوعان خود همچون بنده نگاه میکند و به قرارداد خود با خداوند بی اندازه ارزش قائل است. مسلمان در کنار بنده ای دیگر میایستد و در جماعت بندگان در اشتراک و هماهنگی با آنها به بندگی و حقارت و ناچیزی خود در برابر الله اعتراف میکند. آنچه در عبادت های جمعی و یا نماز های جماعت رخ میدهد، همبستگی بین یک، یک مسلمانان با الله است که تجدید میشود نه همبستگی مسلمانان با یکدیگر، آنچه آنها را به یکدیگر نزدیک ساخته است، هیچ نیست مگر ابراز بندگی در برابر الله. با الله است که آنها سخن میگویند، و همه بیش از یک چیز هم نگویند که ما بنده ایم و تو بنده نواز که تو ار بابی و مالک. ما همه رعیت هایی هستیم مطیع و فرمانبردار. که ای باریتعالی تو همه چیز هستی و ما هیچ نیستیم. 

 مسلمان وجود خود را وابسته به انسان نمازگزاری که در کنارش ایستاده است نمیداند. بر این تصور است که هستی او ناشی از الله است. خود را مستقل از دیگر بندگان الله می بیند. مسلمان بدلیل قرار دادی که با الله بسته و رابطه بسیار ویژه ایکه با الله دارد، به روابط اجتماعی و قرار داد ها و وابستگی های متقابل اجتماعی بی اعتنا ست. قرارداد با خداوند، مسلمان را مکلف میسازد که اعتقاد به توحید و یا تسلیم و اطاعت باید در حرف و عمل و با دیگر مسلمانان در برابر او هماهنگ باشد. با جماعت یکی شود و در جماعت تحلیل گردد و چیستی و کیستی خود را پنهان سازد. آن جا که دین و قدرت با هم یکی میشوند قرار داد با الله هم اجباری میشود. زن نمیتواند حجاب بسر نکشد، چون نشان نفی قرارداد با الله است، نشان انحراف از راه مستقیم است و بی عفتی و گمراهی. یعنی که نشان مقاومت است و شورش علیه بندگی. بعبارت دیگر قرارداد با الله، تظاهر و دوروئی را در مسلمان نهادین میسازد. چون مسلمان با الله قرار داد بسته است، تنها به رابطه خود با الله است که باید بیاندیشد. بنام او ست که باید بر خیزد و بخسبد و هر امری را با نام او ست که باید آغاز نماید و به پایان رساند. مسلمان به رابطه خود با الله بیشتر اهمیت میدهد تا رابطه خود با انسانی دیگر. رابطه او را با انسانی دیگر الله است که تعریف میکند. باین دلیل مسلمان خود را بسیار مسئول نسبت به الله میداند ولی مسئولیتی نسبت به همنوع خود ندارد. چون در برابر الله همه افراد بشر مساوی و برابرند. همه  بنده او هستند و  حتی بین زن و مرد هم تفاوتی نمی گذارد و در آیه 195 سوره آل عمران میگوید: هر کس از زن و مرد به جزای عمل خود خواهد رسید( قرآن مجید، ترجمه فارسی، ص158).

 بدلیل مسئولیت در برابر الله، مسلمانان فرمانبر مثل فرمانروایان شان در برابر انسان و قراردادهای اجتماعی احساس مسئولیت چندانی ندارند. باین دلیل هیچ امری سرانجام نگیرد، اگر  ستایش و تعظیم و تکریم نکند. اگر تملق و چاپلوسی نکند.  از تقلب و گرفتن و دادن رشوه و دروغ گفتن شرم و حیّا هم ندارد. متولین دین اسلام در حوزه های علمیه، از جمله چهره های سیاسی شیفته قدرت مثل آقای احمدی نژاد و امثال او یک مسلمان نمونه اند. در بندگی آنها نسبت به الله کوچکترین شک و تردیدی نیست. انان، از هر کذب و نارو و حیله و اتهامی بسرقت اموال عمومی برای خدمت به الله رویگردان نیست. به سخنرانی اخمدی به مناسبت بیست و نهمین سالروز انقلاب اسلامی بنگرید. نصف آن دروغ زنی است و نصف دیگر اتهام و کینه جویی. وی وقتی سعادت و پیشرفت، سربلندی و سرافرازی ملت را وابسته به دست یابی به فن آوری هسته ای معرفی میکند، کیست که نداند که او دروغ میگوید. کیست که نداند که برای رضای الله است که اندیشه سلطه بر جهان اسلام را در سر میپروراند. او از اهداف صلح آمیز حرف میزند ولی آرزوی جهاد و شهادت، یعنی جنگ و خونریزی در سر می پرو راند. سخن از آزادی میراند ولی مخالفان خود را به شکنجه گاه های اوین میفرستد. 

مسلمان طهارت میگیرد، نماز میخواند، خمس میدهد، روز عاشورا گریه میکند، بر سر و سینه خود هم میزند، روز عید قربان، گوسفند میکشد و بینوایان را طعام میدهد، و غیره و غیره. اما اینجا و آنجا، رشوه ای هم  میگیرد و دروغی هم میگوید تا کارش راه بیافتد. این اعمال را همه الله ضبط نموده و در نامه اعمال انسان یاد داشت میفرماید. مسلمان نیز از عقل و خرد اهدايی الله استفاده نموده، کارهای پسندیده و نا پسند را در ترازو قرار میدهد و وزن میکند. مواظب است که موازنه برقرار باشد. بعبارت دیگر مسلمان هر عمل زشتی را با یک عمل نیک میتواند جبران سازد. بنابراین کمتر مسلمانی را در یابی بویژه آنان که بر اریکه قدرت نشسته اند وقعی  به قرارداد های اجتماعی بگذارد. این سبب شود که مسلمان در روابط اجتماعی پای بندی به اصل و اصولی نباشد. چون پایبند به اصل و اصول الهی ست. مسلمانی که شیفته بندگی ست حاضر است قمه را بیرون کشیده و سر آنرا که به آزادی سخن گفته است بر زمین افکند. چرا که بنده بی خبر مانده است از انسان بودن خویش، از حق و حقوقی که او را جدا از حیوان ساخته است، محروم مانده است، بی آنکه خود بدان آگاه باشد، چرا که به بندگی خود خو گرفته است. 

مسلمان نمیتواند بخود  همچون انسانی خود مختار و مستقل و آزاد بنگرد. چون او بندگی را از پدران و اجداد خود بارث برده است، هرگز با ایده آزادی و آزاد اندیشی خو نگرفته است. نه تنها آنرا زیبا نمیداند بلکه آنرا خوفناک میبیند. آزادی که جوهر اصلی ساختار وجود انسان است برای مسلمان چیزی ست شیطانی. آزادی یکی میشود با بیعاری و بی بند و باری، بی عفتی و عفت سوزانی و بسیاری از امراض و عوارض دیگر اجتماعی و یا همچنانکه کمی زود تر اشاره شد بقول آیت الله امامی کاشانی میشود، لذت. مسلمان حاضر است در راه الله هر هزینه ای از جمله جان نثاری را به پذیرد، اما هزینه آزادی را هرگز حاضر نیست که بپردازد. باین دلیل مسلمان باید در شرایط کنونی در دو صحنه نقش بازی کند. در یک صحنه در نقش بنده با بندگان دیگر خدا به رقابت بر می خیزد و ظاهر خود را قابل قبول میسازد. اگر مرد است ته ریش میگذارد، پیرهن بدون یقه و آستین بلند به تن پوشد، و با عیش و نوش و خوشگذرانی خود را غریبه نشان میدهد. در پنهان اگر مشروبات نشاط بخش به چنگ ش افتد، هرگز ابایی  در مصرف آن نکند. در حالیکه در ظاهر تقوا و پرهیزکاری و خدا پرستی از سر و پایش سرازیر است. در عین حال وقتی کار ثبت احوال و انعقاد قراردادی به گره افتاده باشد با اسکناسی پنهان در لابلای اسناد و یا ارائه گواهینامه یا کارت شناسائی و غیره، آن گره کور را میگشاید.  مسلمان زن، بنده مضاعف است. همه هرچه دارد باید بزیر حجاب پنهان سازد. وای بآن روز که زن بنمایش بگذارد آنچه زیر حجاب پنهان ساخته است. یعنی آنچه که زن در واقعیت هست. اما وجود زنانه او هم الله را به نابودی تهدید میکند و هم بنده مذکر ش را. چهره زن، چشم و ابرو و دهانش و نیز بر آمادگی های اندامش هم نفی فرمان الهی است هم بر انگیزد احساسات بندگان مذکر و کشاند آنها را بگمراهی. به همین دلیل زن هم باید بنده الله باشد و هم بنده ی بندگان او.  بعبارت دیگر، مسلمان را، آزادی به هراس و وحشت میاندازد زیرا که در آزادی است که بنده میمیرد و انسان به ظهور میرسد. تنها در چنین شرایطی است، دو رویی و ریا و حیله رخ اش آشکار شود.  در جامعه ما، مردم در انتظار امام زمان هستند اما هرگز به انتظار ظهور انسان نیستند، انسانی که حق و حقوقش را بر حق و حقوق الهی و حق و حقوق ولایت فقیه ارجح دانسته و بندهای بندگی و رعیتی را پاره ساخته و خود و همه بندگان را آزاد سازد . تنها در آزادی است که انسان میتواند قراردادهای اجتماعی را  فرمانروا نموده و  قرار دادهای الهی را باژ گون سازد. انسان مسلمان باید تصمیم بگیرد که میخواهد بنده خدا باشد و یا انسانی آزاد. یکی، ماندن در فقر و محنت و عقب ماندگی ست، دیگری شاهراه ترقی و پیشرفت است و یافتن حقایق نوین و همبستگی اجتماعی .

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ اردیبهشت ۴, جمعه

 

 

جامعه بی‌سرپرست 

 و تداوم وحدت دین و قدرت!



تردیدی نیست که جامعه ایران در یکی از کم‌سابقه‌ترین مقاطع تاریخی خود قرار گرفته است؛ مقطعی که می‌توان آن را وضعیت «بی‌سرپرستی» نامید. به‌سختی می‌توان دوره‌ای را در تاریخ معاصر ایران یافت که جامعه، ولو به‌صورت نمادین، فاقد یک مرجع متمرکز قدرت یا «سرپرست» بوده باشد. حتی در بزنگاه‌های انقلابی، این خلأ به‌سرعت با ظهور یک چهره یا نهاد جایگزین پر شده است.

در سال ۱۳۵۷، با خروج شاه از کشور، جامعه ناگهان با خلأ رهبری مواجه شد. در چنین شرایطی، بخش بزرگی از مردم که در جست‌وجوی نوعی پناه عاطفی و سیاسی بودند، با آغوش باز به استقبال آیت‌الله خمینی رفتند. حضور او نه ‌تنها این خلأ را پر کرد، بلکه به بازتولید الگویی دیرینه انجامید: پیوند میان دین و قدرت. الگویی که بار دیگر بر کلیت جامعه حاکم شد و مسیر تحولات سیاسی و اجتماعی را تعیین کرد.

با این حال، کمتر کسی در آن زمان به پیامدهای عمیق این پیوند توجه داشت. وحدت دین و قدرت، نه‌تنها یکی از موانع اصلی در مسیر توسعه و مدرن‌سازی جامعه شد، بلکه سازوکارهایی را تثبیت کرد که افراد را به تبعیت از قواعدی وادار می‌کرد که اغلب با معیارهای عقلانی و انسانی در تعارض بودند. این وضعیت، به‌مرور زمان، شرایطی را پدید آورد که خروج از آن به‌سادگی ممکن نیست؛ زیرا همین پیوند، خود به مهم‌ترین مانع دگرگونی بدل شده است.

اگر جنبش‌های سیاسی تاکنون نتوانسته‌اند ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را به‌طور اساسی متزلزل کنند، این امر را باید فراتر از ابزارهای سرکوب صرف تحلیل کرد. بخشی از تداوم این ساختار را می‌توان در اشتراک باورها و ارزش‌هایی جست‌وجو کرد که ریشه در سنت‌های دینی و تاریخی جامعه دارند. در چنین چارچوبی، هم کنش سرکوبگر و هم پذیرش رنج، می‌تواند در قالب توجیهات دینی معنا یابد؛ گویی هر دو سوی این رابطه، در یک منظومه فکری مشترک عمل می‌کنند.

در این میان، مخالفت با حکومتی که مشروعیت خود را از دین می‌گیرد، به‌سادگی می‌تواند به‌عنوان «کفر» یا «الحاد» تعبیر شود؛ امری که نه‌تنها هزینه‌های سیاسی، بلکه پیامدهای اخلاقی و اجتماعی سنگینی نیز به‌دنبال دارد. همین مسئله، یکی از عوامل مهم در محدود شدن دامنه اعتراضات مؤثر بوده است.

ساختار جمهوری اسلامی را می‌توان بر پایه دو مؤلفه درهم‌تنیده فهمید: دین و قدرت. این دو، نه‌تنها از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند، بلکه در عمل، یکدیگر را بازتولید و تقویت می‌کنند. در نتیجه، تحلیل صرفاً سیاسیِ تحولات، بدون در نظر گرفتن نقش بنیادین دین، به درک ناقصی از واقعیت منجر خواهد شد.

اکنون، پس از گذشت نزدیک به نیم‌قرن از استقرار این نظام، به‌نظر می‌رسد جامعه بار دیگر با نوعی خلأ رهبری مواجه شده است. این خلأ، بیش از آنکه ناشی از فقدان یک فرد باشد، بیانگر بحران در بازتولید مشروعیت است. حتی بخش‌هایی از حامیان نظام نیز در مواجهه با این وضعیت، دچار سردرگمی شده‌اند؛ وضعیتی که در آن، سازوکارهای سنتی انتقال یا تثبیت قدرت کارایی پیشین خود را از دست داده‌اند.

در چنین شرایطی، مسئله جانشینی و تداوم قدرت، به یکی از چالش‌های اصلی بدل شده است. طرح نام‌هایی برای رهبری آینده، بدون آنکه فرآیندی شفاف و قابل‌قبول برای جامعه طی شده باشد، نه‌تنها به حل بحران کمک نمی‌کند، بلکه بر ابهام و بی‌اعتمادی می‌افزاید. از سوی دیگر، ساختار حقوقی و ایدئولوژیک نظام به‌گونه‌ای طراحی شده است که دسترسی به عالی‌ترین سطوح قدرت را به شروط خاصی، به‌ویژه در چارچوب فقهی، محدود می‌کند؛ امری که دامنه انتخاب را به‌شدت تنگ می‌سازد.

در این میان، نباید از نظر دور داشت که بسیاری از تحلیل‌ها، با تمرکز صرف بر رقابت‌های سیاسی، از نقش تعیین‌کننده دین در شکل‌دهی به قدرت غافل می‌مانند. حال آنکه در جمهوری اسلامی، این دین است که نه‌تنها مشروعیت قدرت، بلکه شیوه اعمال آن را نیز تعریف می‌کند. حتی در عرصه سیاست خارجی و مذاکرات بین‌المللی، این پیوند به‌وضوح قابل مشاهده است.

در نهایت، اگر قرار است تحولی بنیادین در ساختار قدرت در ایران رخ دهد، این تحول نمی‌تواند صرفاً در سطح سیاسی باقی بماند. بدون بازاندیشی در نسبت دین و قدرت، هرگونه تغییر، در بهترین حالت، به جابه‌جایی بازیگران در چارچوبی ثابت محدود خواهد شد. مسئله اصلی، نه صرفاً «چه کسی حکومت می‌کند»، بلکه «بر اساس چه منطقی حکومت شکل می‌گیرد» است..

فیروز نجومی

Firoz nojomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com