۱۳۹۹ دی ۲۶, جمعه

ترامپ رفت

 و ما هنوز بنده ایم!

 

هم اکنون طوفانی درامریکا، پایدارترین حکومت در تاریخ بشر، آغاز بوزیدن کرده است و بنیان اولین و قدیمیترین نظام دمکراسی را بلرزه در آورده است. چرا که دوران ریاست جمهوری دانالد ترامپ، دشمن آشتی ناپذیر حکومت آخوندها، در شرایطی بپایان خود میرسد که که بارگاه حکومت قانون و دمکراسی در واشینگتن دی سی، مورد تهاجم طرفداران ترامپ قرار گرفته است. 

 اما، قبل از آنکه بانسو بنگریم، یادآوری این نکته لازم است که دانالد ترامپ در داخل و خارج از کشور، طرفدارانی داشت، از جمله خانم فانزه هاشمی، که بعضا در حمایت از ترامپ ازامریکاییهای سفید نژاد پرست، سبقت گرفته و در توجیه تمایلات قلدری و قانونشکنی های وی، بعدم مماشت ترامپ با حکومت آخوندها اشاره میکردند و همچون طرفداران امریکایی ترامپ از ابراز تنفر نسبت به بارک اوباما و حزب دمکرات از هیچ دریغ نداشتند. چه در منظر آنها، دانالد ترامپ، توانسته بوده است که دست و پای حکومت اسلامی را ببند بکشد و بلحاظ اقتصادی و فعالیت های خارج مرزی، عرصه را سخت بران تنگ و بضعف بکشاند، موضوعاتی بحث برانگیز که دراین مقال نگنجد. 

 ترسم که دانالد ترامپ قبل از آنکه ولی فقیه را از تخت ولایت فرو آورد، باید به اراده مردم که در انتخابات ریاست جمهوری بمنصه ظهور رسسیده است گردن نهد و کاخ سفید را ترک گوید، نه بمیل و رغبت بلکه پس از تایید شکست وی در انتخابات در تمام دادگاه های امریکا و ناکام ماندن شورش و قیام طرفدارنش. اما، با این تفاوت که برغم محبوبیت وی در میان بخش وسیعی از جامعه امریکا، نمایندگان کنکره برای دومین بار هنگامی که دوره ریاست جمهوری ترامپ لحظاتی پایانی خود را میگذراند، اورا متهم بجرمی بس سنگین تر نمود: برانگیختن شورش و قیام برعلیه نهادهای دمکراسی و خیانت بقانون اساسی با زیرپا گذاردن قسمی که هنگام جلوس بر مقام ریاست جمهوری یاد کرده است. در حالیکه در نوبت اول، رئیس جمهور امریکا  بجرم سوء استفاده از قدرت و جلوگیری از اجرای عدالت در کنگره امریکا متهم و در سنا محاکمه گردید. 

در نوبت اول دانالد ترامپ از محکومیت در سنای امریکا توانست بگریزد، بان دلیل که اعضای حزب جمهوریخواه که اکثریت را در سنا داشتند، از رای به محکومیت ترامپ اجتناب ورزیدند، مبادا که خشم طرفداران ترامپ را در ناحیه انتخابات خود برانگیزند و موقعیت خود را در دور انتخابات بعدی بخطر اندازند. چه، توده های وسیعی از امریکایی های سفید، رهبر پر زور و مقتدری همچون ترامپ را می ستایند و قدر و ارزش مینهند زیرا که در برابر طبقه سیاسی (پولیتیکال کلاس) یا آنچه ترامپ خود رادیکال لیبرال، چپ و سوسیالیستهای دمکرات مینامد، ایستادگی میکند، حتی اگر مرزهای قانونی و هنجارهای اخلاقی را نیز زیرپا بگذارد، باور و بینشی که راه را برای نضعیف نظام دمکراسی و روی کار آمدن فردی با تمایلات پوپولستی و اقتدارگرایانه هموار میکند. گریز از محکومیت در سنا یکبار دیگر، ممکن است برای ترامپ چندان ساده نباشد. هرچه که نتیجه محاکمه ترامپ باشد، او را چاره دیگری نیست مگر گردن بقانون دهد و با احترام کاخ سفید را ترک کند. 

تردیدی نیست که درمقایسه با نظام استبداد مضاعف دین و قدرت، در انچه در امریکا بوقوع پیوسته است،  درسی  بسیار سودمند نهفته است، هم کارکرد نظام دمکراتیک را بمنصه ظهور میرساند و هم سبب بیداری مردم در سراسر جهان شود. چه وقتی، رهبری پر زور و پرقدرت و یا اقتدارگرا، برغم تمام تیز هوشی و مهارت در فریفتن عوام، نمیتواند بر اراده اکثریت مردم غلبه نموده و بسادگی به نفی آن بپردازد، حکایت از ریشه های عمیق نظام دمکراسی و تداوم آن در جامعه امریکا میکند. این بدان معناست که مسئولیت و پاسخگویی در برابر قانون، پرقدرترین مرد جهان را وادار مینماید که مسند قدرت را ترک نماید هر چند با اکراه و بی میلی. چرا که در نظام دمکراسی ارجحیت قانون، بلا منازعه است و برتر از اراده  یک رهبر اقتدار گرا است، حتی اگر آن رهبر  کوچکترین هراسی از شکستن مرزهای قانونی نداشته باشد. 

 این در حالی ست که آخوند خامنه ای، بیش از 32 سال است که بی وقفه، بدون آنکه هرگز لکه ای بر دامن کبریائیش بنشیند بر یک جامعه 80 میلیونی حکومت کرده است، حکومت مطلق. اگر بتوان مرزهای قدرت الله، قدرت خداوند بی همتا را شناسایی نمود، حتما میتوان مرزهای نامحدود قدرت ولی فقیه را نیزتعریف و تعیین نمود. یعنی که حرکتی، به عبث. چون قدرت ولی فقیه مثل اقتدار الله بی حد و مرز است. 

 در مقایسه با طوفانی که در امریکا بپا شده است، 32 سال است که ولی فقیه مهمترین و حیاتی ترین تصمیم ها را که سرنوشت ملت را تا چندین نسل عمیقا تحت تاثیر قرار میدهد اتخاذ کرده است، بدون آنکه مسئولیت یکی از آنان را پذیرفته و یا هرگز مورد سوالی واقع شده و یا بسوالی پاسخ داده باشد. 

ولی فقیه قادر بهر کاریست. طناب مقدس شریعت را میتواند بگردن هرکسی که اراده کند بیاندازد، همچنانکه بعنوان مثل بگران نوید افکاری و روح الله زم انداخت. همزمان نیز میتواند با یک فرمان دروازه تمام زندانها را بگشاید و همه زندانیان، بویژه زندانیان سیاسی را از بند رها سازد. وقتی که رهبری بدون حساب و کتابی، بتواند  جان زندگان را بگیرد و بآنان جان دهد، برجایگاه خدایی نشسته است. 

نیاز بتوضیح نیست که ولی فقیه تنها و بدون مشورت با احدی میتواند میلیاردها هزینه کسب اسلحه کشتار جمعی کند و فرمان قتل عام هزاران هزار انسان را بجرم اعتراض با افزایش قیمت 300 درصدی بنزین بخاک و خون بکشاند و آنرا مایه افتخار خود نیز بداند. چون بر خلاف ترامپ که برگزیده مردم بود و سرانجام ناچار شد که باراده آنان تسلیم شود، ولی فقیه برگزیده الله، خداوند یکتا و یگانه است. خدایی که انسانها را بنده خود بشمار میآور، بنده ای که باید خود را باراده الله تسلیم و اطاعت و فرمانبری را شیوه اصلی زندگی خود نماید. 

در حالیکه دشمن قسم خورده حکومت اسلامی، دانالد ترامپ از سریر قدرت فرو می غلتید، اخوند خامنه ای، همچون خداوند یکتا و یگانه، بدون آنکه جنبنده ای در نزدیکی های او دیده شود، اعلام نمود که خرید واکسن از امریکا و انگیس ممنوع است که فرمان آنرا به مسئولین صادر کرده است و اکنون باستحظار عموم نیز میرساند. اوهمچنین از شک و تردید خود به فرانسه و نیت شرکت های سازنده واکسن سخن گفت.

 این در حالی ست که تمام کشورهای جهان در تلاش و کوشش تهیه واکسن برای مردم خود هستند. حال آنکه رهبر معظم انقلاب، مردم کشور خود را از دریافت واکسن محروم میکند و سلامت و تندرستی و زندگی میلیون ها نفر را قدای توهمات شخصی خود میکند. بدرستی معلوم نیست کدام یک از فرشتگان آسمانی مورد مشورت آخوند خامنه قرار گرفته است. همین بس که نظری باطراف و اکناف جهان بیفکنی تا تا بچشم خود مشاهده نمایی که مردم با چه شوق و شوری باستقبال واکسن میروند. 

تفاوت دو نظام چنان عیان است که نیاز ببرهانی نیست. با این وجود،  یاد آوری این نکته لازم است که در اینجا ما با دو نظامی سر و کار داریم که بر دو محور متفاوت معماری شده اند: یکی بر محور انسان، شناخت جایگاه و حق و حقوق و کرامت او معماری شده است، درحالیکه دیگری بر محور خدا و اراده او همچنانکه در آیات قران اشکار گردیده است بنیان گذارده شده است. یکی بانسان بعنوان سرور و حاکم بر خویش و موجودی ازاد نگاه میکند و دیگری به انسان بعنوان بنده و رعیت مینگرد، موجوداتی که باید گوش بفرمان الله  فرا دهتد و باید ها و نباید ها و حرا مها و حلالهای او را بدون چون و چرا گردن نهد. سخن کوتاه تفاوت دو نظام که یکی ترامپ را تولید میکد و دیگری ولی فقیه، در نگاه آنها بانسان نهفته است. می بینیم که یکی در جهان سروری میکند و دیگری دریوزگی. 

در این 42 سال باید آموخته باشیم که نجات ما دردست هیچ قدرتی نیست، ترامپها میایند و میروند، یکی نظام ولایت را بجالش میکشد، ولی یکی دیگر بمماشت با نظام میپردازد، در دو حالت تعین کننده سرنوشت وطن ما هیچیک نیستند. برماست که این لکه نکبتبار را از دامن خود پاکزدایی کنیم، رسالتی که با چیرگی بر خود و تعصبات و تمایلات فرمانبری خویش و اجتنباب از تکرار تمام اداب و رسم و رسوم و عاداتی که تا کنون بدون پرسش، بر اساس تقلید تبعیت و با چشمهای بسته بدان عمل کرده ایم.  اری، ای هموطن، ترامپ رفت اما ما هنوز بنده ایم. تا برخود چیره نشویم، نه میتوانیم خود را رها سازیم و نه  میتوانیم بر ان نظام اهریمنی غلبه نمائیم. 

iroz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/

 

 

 

 

  

۱۳۹۹ دی ۱۹, جمعه

 
پیروزی شگفت انگیزدمکراسی
بر اراده 

!معطوف به دیکتاتوری



اگر بگوییم اینروزها آنچه در امریکا بوقوع پیوسته است، انظار جهانی را بسوی خود جلب کرده است، چندان سخن گزافی نگفته ایم. واقعه ای که ذر ششم ژانویه بوقوع پیوست، روزی بوده است که بنا بر سنت، کنگره امریکا رای مردم را در انتخابات ریاست جمهوری، در هر یک از ایالات متحده را رسما اعلام و  مورد تایید قرار میدهد. این بدان معنا بود که برنده انتخابات 2020 جوزف بایدن بعنوان رئیس جمهور چهار سال آینده و بازنده انتخابات، دانالد ترامپ رسما اعلام و مورد تایید و تصدیق کنگره امریکا قرار میگیرفت. واکنش خشونت بار و هجوم طرفداران ترامپ به نهاد کهنسال کنگره امریکا، بیانگر این واقعیت است که چگونه یک نظام دمکراسی با بیش از 200 سال عمر طولانی میتواند بسادگی دستخوش فروپاشی شود.

دانالد ترامپ بتقلید از دیکتاتورهای جهان سومی از آغاز انکار میکرد که بازنده انتخابات است و نتایج انتخابات را بچالش کشید. 74 میلیون رای امریکائیها کافی نبود که چهار سال دیگر دانالد ترامپ را در کاخ سفید نگاه دارد. چه یک رای بیشتر برای برنده شدن هر انتخاباتی کافی ست، حال آنکه جوزف بایدن رقیب ترامپ شش میلیون رای بیشتر کسب کرده است. ترامپ شکایت خود مبنی بر تقلب در انتخابات را در 60 دادگاه امریکا مطرح و درخواست دادخواهی کرد، همه آن دادگاه ها بر آن 60 شکایت مهر باطل زدند، از جمله بالاترین دادگاه امریکا که سه تا اعضای آنرا خود برگزیده بود و انتظار داشت که آن قضات در روز مبادا، مثل بررسی نتیجه انتخابات، دین خود را بوی ادا خواهند کرد. بالاترین دادگاه امریکا شکایت ترامپ را حتی شایسته پاسخگویی ندانست.

افروده براین، صحت انتخابات ریاست جمهوری 2020 در امریکا، چندین باربررسی ومورد تایید نهادهای رسمی کوچکترین واحد کشوری تا بزرگترین نهادهای ایالتی و فدرالی، قرار گرفته است، از جمله نهاد نظارت بر انتخابات در رسانه های اینترنتی که مدیر آن بدلیل تایید صحت انتخابات در اینترنت بدستور ترامپ از کار نظارت بر نهادی کلیدی برکنار گردید. با این حال، دانالد ترامپ. باین سادگی ها حاضر به پذیرش شکست در انتخابات نبود. چون ریاست جمهوری را در چهار سال آینده حق مسلم خود میدانست و در پیروزی خود شک و تردیدی بخود راه نمیداد.

 رویای دو دوره ریاست جمهوری از آن لحظه ای در ذهن دانالد ترامپ رسوخ کرد که  قدم در کاخ سفید نهاد. بیدرنگ توهم زده شد که کاخ سفید هم یکی از آن مستغلات پرسودی ست که تیز هوشی ذاتی او نصیب ش نموده است. اما، نه فقط چهار سال بلکه برای سال های بیشتری در آینده. کسی چه میداند. اما،چرا باین سرعت؟ دانالد ترامپ هنوز ریاست جمهوری را آغاز نکرده، بفکر ادامه قدرت در چهار سال آینده بود؟ بهمین دلیل او اصلا تردیدی هم نداشت که برنده انتخابات ریاست جمهوری در 2020 میدانست و چنانچه بازنده انتخاب شود، تردید نباید کرد راز و رمز و توطئه ها و دسیسه هایی در کار بوده است. در غیر اینصورت او شکست خود را امکان ناپذیر میدانست.

دانالد ترامپ  انتظار داشت که نبوغ خود را در تمامی عرصه های جامعه، بویژه مدیریت اقتصاد بمنطه ظهور برساند و داد سخن بدهد بدون آنکه امداد دیگران را در موفقیت خود بحساب آورد. او خود را هرگز کمتر از یک نابعه ندیده است، بویژه در اقتصاد. اما، اعتراف نمیکند که اقتصادی که از نظام اداری پیشین تحویل کرفت، اقتصادی در حال توسعه بود در مقایسه با اقتصادی که بارک اوباما، نخستین رئیس جمهوری رنگی امریکا در 2008 بارث گرفته بود. که اقتصادی بود در حال فروپاشی. در واقع، نظام اداری اوبما با یکی از عمیقترین بحرانهای اقتصادی درامریکا روی در روی بود. افزوده بر بحران مالی بر خاسته از سیاست بانکداران که طلب مالی خود  از مستغلات، به مالکیت سهام تقسیم و قابل خرید و فروش در بازار سهام نموده بودند، روشی جدید و زیرکانه برای بجیب زدن سود کلان، سریع و در کوتاه زمان. چننین هم شد. یعنی که بانکها با سود کلان، اما ورشکسته، چون مالکیت بر مستغلات نقد و سیال بنود. ورشکستگی بانکها و شرکت های بزرک مالی، ده میلیون بیکاری، فرو افتی قیمت مستغلات از یکطرف و افزایش قیمت در مصرف. همه چیز در آغاز روی کار آمدن اوباما روی به سیاهی و تیرگی داشت.  اما، تمام اسناد و مدارک نشان میدهد که اوباما اقتصاد نسبتا سالمی را برای ترامپ بجا گذاشت.

 بعضا، تحلیلگران، چه وطنی و چه غیر وطنی که ارادت خاصی به ترامپ داشتند و شاید هنوز هم دارند، و یا شیفتگان ترامپ، بر تمایلات غیر دموکراتیک، نژاد پرستانه، خود شیفتگی ای که در گفتمان ملی گرایی و یا "اول امریکا"  و سیاست های ضد اقامتگری در کشور اقامتگران بازتاب مییافت، چشمان خود را بسته نگاه داشتند. ندیدند آن زمانی را که دانالد ترامپ رئیس اف بی آی را کناری کشید و همچون رئیس مافیا در بیخ گوشش طلب "وفاداری" خواند. چه اهمیتی دارد استقلال قوه قضائیه و نظام دادخواهی، بویژه در منظر شیفتگان ترامپ چه داخلی چه خارجی؟. چه ایرادی دارد اگر رئیس جمهور در پی دادستانی برای کل کشور باشد که تعهد بریاست را ارحج بر اجرای قانون بداند؟ دانالد ترامپ سرانجام دادستانی را یافت که گزارش دو سال تحقیقات بازرس ویژه، رابرت مولر را تحریف نمود و انکار نمود که سوء استفاده از قدرت بر خلاف قانون بوسیله رئیس جمهورصورت گرفته است. از همه مهمتر جنگ ترامپ با رسانه های خبری با ابزار مخدوش ساختن حقیقت و با دروغ پراکنی و شایعه سازی، اتهاماتی که به رسانه های رقیب که از حمد و ستایش او خود داری میکردند، وارد میساخت و محکوم میکرد، مورد ستایش شیفتگان ترامپ قرار میگرفت و دلیل و برهان که از سیرت "هنجارشکن " او بر میخاست.

.آنچه اینجا دارای اهمیت است، بررسی کارنامه ترامپ نیست بلکه  بلکه فهم حمایت وستایش دانالد ترامپ بوسیله شیفتگان هموطنی و ارائه پاسخی باین سوال که واقعا چگونه هموطنان ضد استبداد و آزادیخواه و عدالت دوست، میتوانند رفتار و پندار و گفتاری برخاسته از تمایلات استبدادی و تخریب و نامشروع سازی نهادهای دمکرتیک را مورد تایید و تصدیق قرار میدهند و بجرگه شیفتگان متعصب و مهاجم دانالد ترامپ می پیوندند، چنانکه گویی، دانالد ترامپ هم مثل یکی از داوزده امامان مقدس ما، خطا ناپذیر است. آیا این شیفتگان ترامپ اند که میخواهند نظام دمکراسی را جانشین حکومت مطلقه ولایت فقیه کنند؟

هیچ رفتار و تمایلی برخاسته از انگیزه سلطه جویانه دانالد ترامپ، وجود ندارد که مورد توجیه شیفتگان  قرار نگیرد. بزرگترین توجیهی که شیفتگان ترامپ برای حمایت و پشتیبانی از او ارائه میدهند، خصومت و دشمنی ترامپ با جمهوری اسلامی است. بیرون کشیدن از برجام و تشدید تحریمات اقتصادی و بصفر نزدیک شدن درآمد نفت، نظام جمهوری اسلامی را با خطر فروپاشی اقتصادی روی در روی ساخته است. این هموطنان بر آن پندارند که با گرسنگی دادن به مردم، میتوانند آنها را به قیام و شورش علیه نظام برانگیزاند، گویی که تنها کشور ولایت است که از کمبود و گرسنگی رنج میبرد. شیفتگان وطنی ترامپ، سخت امیدوار بودند که ترامپ دستها را بالا بزند نظام شریر اسلامی را از جا برکند. شیفتگان ترامپ، مثل امام پرستان وطنی اگر هم نشانی از استبدادگرایی در ترامپ می دیدند در برابر  تصاد و خصومتی که با حکومت اسلامی از خود بروز میداد، براحتی نا دیده گرفته و بی اهمیت جلوه میدادند..

مسلم است که حکومت آخوندها، با کنار رفتن ترامپ از کاخ سفید، هم اکنون بطبل پیروزی میکوبند. حال آنکه برکناری ترامپ از قدرت لزوما به نجات حکومت اسلامی نخواهد انجامید. چه فروپاشی نظام اقتصادی ای که آخوندها بینانگزارده اند بیش از چهل سال است در بحران بسر میبرد، افزایش قیمت دلار از چهار دهه پیش آغاز شد. کارشناسان اقتصادی بر این باورند که تحریمات امریکا تنها بر درصد کوچکی در بحرانی که گلوی حکومت اسلامی را در چنگال خود میفشرد بازی میکند. از فقیهی که عمر خود را در آموزش علوم الهی میگذراند و در دین فروشی تخصص پیدا میکند. انتظار فرصت شناسی و قدری دوراندیشی در مدیریت اقتصاد و سیاست ، انتظاری ست بیجا.

نظام آخوندی در این توهم بسر میبرد که معامله پر سودتری با رئیس جمهور دمکرات خواهند داشت. حال آنکه با ترامپ برغم گفتمان قلدری، دارای نقطه ضعفی بود که او را نرم میساخت. خود شیفتگی او را وادار میساخت تمام هنجارها، مرزها را فرو ریزد و دیوارهای بلند و طولانی برپانماید تا برتر را از فروتر جدا سازد. ترامپ شیفته کارهایی بود که کسی، بویژه کارهایی که رئیس های پیشین جمهوری امریکا از دست زدن بدان از خود اکراه نشان میدادند. مثل دست دادن با جان اون، رهبر کره شمالی، و ستایش و حمایت از خصم سنتی امریکا، ولادیمیر پوتین و برقراری رابطه گرم با نخست وزیر اسرائیل، روابط گرم با دیکتاتورهای غرب و شرق، تحقیر رهبران اروپای غربی، بویژه صدر اعظم آلمان، انجلا مارکل، همه را باید ابتدائا برخاسته از نیاز بر ارضای خود شیفتگی دانست. زیاده از واقعیت دور نیست که تصور کنیم دانالد ترامپ برای ملاقات با یکی از رهبران حکومت اسلامی، حاضر بود امتیازاتی را اهدا کند که رئیس جمهور جدید بعید بنظر میرسد با تجربه ای که از مذاکرات برجام دارد، امتیازات بهتری به نظام ارائه داده و در پایداری آن بکوشد.

بعبارت دیگر، آنچه در ششم ژانویه در واشینگتن، پایتخت امریکا، کشوری که در ان دمکراسی زائیده شده است، بوقوع پیوست، بیش از هرچیز نشان داد تا چه حدی نظام دمکراسی و ادامه آن میتواند در معرض خطر فروپاشی قرار بگیرد. دانالد ترامپ خیال میکرد که میتواند امریکا را به یک بننا ریپابلیک تبدیل کند و سوار بر گرده تعصب، قلدری و نژاد پرستی همچنان عروس قدرت را در آغوش خود نگاهدارد. طرفدارانش را به هجوم به نهادهای دمکراتیک جامعه فرا خواند و غائله ای با حمله به کنگره امریکا برپا کرد، اما، در پایان برعکس دیکتاتورها که باید با قهر و خشونت از بارگاه قدرت فروکشیده شوند، ترامپ ناچار شد شرمگینانه خود را باراده قانون، به حکومت مردم بر مردم تسلیم کند.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/

 

 

  

۱۳۹۹ دی ۱۲, جمعه

حکومت فقیه فروریزد،

اگر دین را خانه نشین سازی!



چه بسا هنوز بسیارند تحلیگرانی که به حکومت ولایت فقیه، همچون یک دستگاه "سیاسی" می نگرند و آنرا مانند یک حکومت سیاسی مورد تحلیل و بررسی قرار میدهند، نه بمثابه دستگاهی که تار و پودش از دین ساخته شده و دیوارهای بلندش با آجرهای دین سر بهوا کشیده اند.چه، سیاست ورزانی که هم و غم خود را صرف جدا سازی دین از سیاست و یا قدرت نکنند، چنانکه گویی دراسلام میتوان دین را از قدرت مجزا ساخت.

 برخی دیگر، نیز، بر این باورند که حکومت سیاسی و یا حکومت دینی چندان تفاوتی با هم ندارد. موضوع گزینش لقظ های متفاوت برای یک پدیده همگون است. چه نهایتا قدرت و بازی قدرت است که بدست حکومت است و تعیین کننده نتایج آن بدست حاکم. این تحلیلگران، نظام ولایت را بگونه ای مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار میدهند چنانکه گویی دین هرگز در عرصه سیاست حضور نداشته و نقش مهمی بازی نمیکند.

مثلا، اگر بموضوع فساد در نظام می پردازند، آنرا پدیده ای می بینند زائیده شخصیت و منیت فرد و یا افراد و میزان تعلق شان به کسب قدرت و ثروت. بدرستی هم، اشاره میکنند که فساد از "بالا" سرچمشه میگیرد و سپس عرصه های دیگر جامعه را بفساد میکشاند. نظام را روزانه از جنبه های گوناگون مورد نقد قرار داده، تلاش میکنند دروغ گوییها، دورویی ها، کلاهبرداریها، رشوه خواریها و رانت خواریها را افشا کنند. ناکارامدی ها در مدیریت را مورد بررسی قرارمیدهند و آنرا  بتصمیماتی نسبت میدهند که در توزیع منابع مادی و فرصتهای گوناگون ساخت و ساز،  اتخاذ میشوند،  تصمیماتی نه بر اساس معیارهای علمی در تناسب با جهان نوین بلکه بدلیل روابط خویشاوندی و پیوندهای دوستی یا محلی. بعنوان مثال، ایران وایر گزارش میدهد اکثر نزدیکان سردار سلیمانی اهل کرمان بودند که در پول پاشی های سردار شرکت داشتند.

تردید نباید داشت که چگونه ساختار قدرت را تعین و تعریف میکنیم، در شیوه مبارزه با نظام حاکم تاثیر بسزا گذارد. چه، اگرحکومت ولی فقیه را یک حکومت سیاسی مثل همه حکومتها، بویژه حکومتهایی که      ایدئولوژیک اند، تعریف نمائیم، تاکتیهای متفاوتی را در مبارزه با آن بر میگزینیم. اما، حکومت ولایت فقیه، بیش از یک حکومت ایدئولوژیک است. حکومت دین است، حکومت ارزشها و باورهایی ست که در پندار و رفتار و گفتار ما در تمامی عرصه های زندگی بازتاب می یابد، حتی میتواند تعیین کننده هویت ما باشد که نظام میگوید چنین هم هست، که هویت ما از دین ریشه بر گرفته نه از تاریخ و فرهنگ ما. یعنی که حکومت ولایت بر ارزشها و باورهایی بنیانگزارده شده است که مردم بدان باور دارند. تداوم و بقای نظام را باید مدیون اشتراک ارزشها و باورهای حاکم و محکوم دانست.

اگر ایدئولوژی را بعنوان نظامی از معانی و مفاهیم که جهان را مورد درک و فهم قرار میدهد، تعریف کنیم، ایدئولوژی میشود نوعی جهان بینی در انحصار نخبگان جامعه. ایدئولوژیهایی که تا کنون بعرصه ظهور رسیده اند از جمله کمونیسم و فاشیزم و ناسیونالیسم و غیره  در پاسخگویی به معصلاتی بوده است برخاسته از روابط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در مکانی خاص و یک مقطع زمانی. با سپری شدن زمان آن ایدئولوژیها نیز سپری میشوند. یعنی که ایدئولوزیهای سیاسی پدیده های هستند، محدود بزمان و مکان و گذرا. اگر حاکم بودند، مثل فاشیزم و کمونیسم و بر تمامی جامعه سلطه افکندند، از مسند قدرت فرو غلتیدند. البته، عمدتا بآن علت که دارای آن توانایی و نرمش لازم در ساختارشان نبودند که با تغییر زمان خود را  تغییر دهند و مناسبت خود را با زمان حفظ و پا برجا نمایند.

 این در حالی ست که در مقایسه با ایدئولوژی،  دین پدیده ایست ازلی و ماورایی. معانی و مفاهیم دین مطلق اند و برخاسته ند از اندیشه الهی، ازعلم و دانش خدایی که حاکم و مالک بر دو جهان است.  دین پدیده ایست که ما با آن پا باین دنیا میگذاریم. ما دین را از نیاکان خود بارث میبریم و از یک نسل به نسل دیگر انتقال میدهیم. یعنی که دین پدیده ایست فرا طبقاتی. مسلمان، غنی یا فقیر هر دو به یکتایی و یگانگی الله و به رسالت و امامت باور دارند.

. اگرچه دین نیز مثل ایدئولوژی پیوسته در انحصار قشری از جامعه بوده است که خود را روحانیت نامیده است و نهاد کهنسالی بنام فقاهت را بوجود آورده  درخدمت آموزش علوم دینی و تولید فقیه و عالم ، در راس و، طلبه و روضه خوان در لایه های ابتدایی و زیرین. با این وجود، حضور دین در تاریخ و فرهنگ و در راه و روش زندگی اجتماعی نهادین است . یعنی که مردم بدینی ایمان و اعتقاد دارند که روحانیت حاکم، خود را متولی و مظهر آن می پندارد، واقعیتی که در بهترین شرایط بانفعال جمعی و عدم تمایل به نقد و نفی دین انجامیده است. بی تردید گرامیداشت و احترام به باورهای دینی مردم، سبب گشته است بسیاری از دست اندرکاران سیاست براندازی، نقش دین را در تعیین سیاستهای حاکم، چه در عرصه های گوناگون داخلی چه در عرصه سیاستهای خارجی نادیده بگیرند. هراس و نگرانی از لعن و نفرین مردم، بسیاری را به پرهیز از درگیری با ارزشها و باورهای دینی واداشته است.

اما، آنچه شایسته توجه است، آنستکه متولیان دین اسلام دوازده امامی، فقها و علما، قرنها ترجیج دادنده اند که شمشیر را در دست شاهان بگذارند و خود شریعت و یا آئین اسلامی را بانحصار در آورند. در نتیجه، دین را ظاهرا از قهر و خشونت برکنار داشتند. چرا که براساس برهان فقهی، حکومت شرع در زمان غیبت امام دوازدهم، امکان پذیرنیست. چون هیچ بشری بجز امام معصوم شایسته حکومت نیست، حکمی که بوسیله چندین آیت الله از جمله آیت الله خمینی و پیروان او در حوزه های علمیه باطل شناخته شد.

هم اکنون 42 سال است که برغم گسترش دین گریزی و شعارهایی که در تظاهرات 96 و 98 در ستیز با دین و خصومت با حکومت دین، بر زبان معترضین رانده شده است؛ هنوز نقد دین نقش مهمی در گفتمان سیاسی و سیاست براندازی بازی نمیکند. چرا که ایدئولوژی بعنوان یک جهان بینی برخاسته از اندیشه بشری را میتوان بچالش کشید، اما، ارزشها و باورهای دینی را، بویژه در زمانیکه بر مرکب قدرت سوار است، بساادگی نمیتوان بچالش کشید. چه کسانی که جان خود را نثار ستیز با ایدنولوژی حاکم نکردند. کشتار معترضین و اعدامهای اخیر از جمله اعدام نوید افکاری و نیما زم را باید ناشی از بچالش کشیدن حکومت دین دانست.

بعبارت دیگر، جدایی شریعت از شمشیرو یا دین از قدرت و سیاست، بمعنای معلق نمودن و تحریف مفاهیمی ست که در کلام الهی نهفته شده است. چرا که آیه هاایی که الله برسول خود وحی کرده است، اساسا مجموعه ایست از "آحکامی " که نظمو زمان و مکان چیزها در تمام امور اجتماعی، بویژه رفتارو پندار و گفتار انسانی را تعیین و تعریف مینماید از غسل و طهارت و برگزاری مراسم نماز گرفته تا اداب ازدواج و طلاق و با هر عهد و قرار دادی در عرصه های گوناگون جامعه. این بدان معناست که قدرت در لابلای کلام و احکام الله نهفته است، خواست تسلیم و اطاعت از بندگان تنها میتواند از اراده معطوف بدین و قدرت برخیزد، از قدرتی نامحدود که بشر را موظف میکند که حداقل 17 بار در روز در برابر او عمود ایستاده و سپس خود را شکسته و آنگاه پیشانی بر زمین نهاده و در هر حالتی بزرگی و عظمت الله را بستاید و اعتراف به عجز و ناتوانی خود را حداقل سه نوبت در روز هر روزتکرار کند.

 آنچه مبارزه با حکومت اسلامی را مشکل و پیچیده میکند، آن است که در ائین اسلام، همچنان که زودتر نشان داده شد، بدشواری میتواند دین را از قدرت جدا نمود. مثلا بدشواری میتوان گفت که مفاهیمی همچون تسلم و اطاعت و فرمانبری که هر روز در برپاداری مراسم نمازگزاری بازتاب مییابد، مفاهیمی هستند صرفا دینی و نه سیاسی. همچنین بسادگی نمیتوان معین و مبرهن ساخت که رهبران نظام، رهبرانی دینی هستند و یا سیاسی.

مثل رهبر معظم انقلاب، آخوند خامنه ای، آیا باید بوی همچون یک رهبر دینی نگریست و یا یک رهبر سیاسی؟ آیا میتوان یکی را از دیگری که در ولی فقیه تبلور می یابد، جدا ساخت؟ آیا کسی میتواند بگوید ولی فقیه تجسم دین الله نیست؟ آیا هست کسی که بداند وقتی آخوند خامنه ای بر فراز منبر قدرت خطبه میخواند و یا درس خارج از فقه میدهد، بزبان دین سخن میگوید و یا از زبان قدرت؟ آیا امام جمعه ایکه بر فراز منبر خطبه میخواند در حالیکه لوله تفنگی را در مشتش میفشرد، نماد دین است یا قدرت؟ آیا کسی میتواند بگوید که تصمیم به غنی سازی هسته ای بهر قیمیت، پس از فک مهر و موم سازمان جهانی انرژی اتمی، سپس نرمش "قهرمانه"  و تولد "برجام" و یا اقدام مشترک با قدرتهای جهانی و هم اکنون گریز از مذاکره و رفتن باستقبال جنگ، تصمیم هایی هستند دینی یا سیاسی؟

روشن است که تحت هژمونی دستگاه دین، هیچ اداب و رسم و رسوم دینی نیست که باز تابنده عبودیت و تعبد نباشد، لازمه تداوم نظام استبداد مضاعف دین و قدرت. همچنین بسادگی نمیتوان معین و مبرهن ساخت که رهبران نظام، رهبرانی دینی هستند و یا سیاسی، همچنانکه بدشورای میتوان گفت رهبر معظم انقلاب، آخوند خامنه ای، یک رهبر دینی ست و یا یک رهبر سیاسی؟ آیا میتوان یکی را از دیگری که در ولی فقیه تبلور می یابد، جدا ساخت؟ آیا کسی میتواند بگوید ولی فقیه تجسم دین الله نیست؟ آیا هست کسی که بداند وقتی آخوند خامنه ای بر فراز منبر قدرت خطبه میخواند و یا درس خارج از فقه میدهد، بزبان دین سخن میگوید و یا  بزبان قدرت؟ آیا امام جمعه ایکه بر فراز منبر خطبه میخواند در حالیکه لوله تفنگی را در مشتش میفشرد، نماد دین است یا قدرت؟ آیا کسی میتواند بگوید که تصمیم به غنی سازی هسته ای بهر قیمتی، بعد از فک مهر و موم سازمان جهانی انرژی اتمی، سپس نرمش "قهرمانه"  و تولد "برجام" و یا اقدام مشترک با قدرتهای جهانی و هم اکنون گریز از مذاکره و رفتن باستقبال جنگ، تصمیم هایی هستند دینی یا سیاسی؟

این بدان معناست که ما با یک حکومت سیاسی پایبند به یک ایدئولوژی سیاسی سر و کار نداریم. با حکومتی سروکار داریم که ارزشها و باورهایی مشترک با مردم دارند. تا زمانیکه مردم باین حقیقت آگاه نشوند که دینی که بدان تعصب میورزند در وقع ابزار سلطه و ستم است در دست متولیان دین، نمیتوان چندان به برانداختن نظام استبداد مضاعف دین وقدرت امیدوار بود. جنبش اعتراضی 96 و 98 بازتابی ست از رشد آگاهی مردم به  این حقیقت که خفت و خواری و همه مصیبتها و نکبتهایی که زندگی را تلخ و زهر اگین ساخته است از همان دینی برمیخیزد که آنرا بتقلید آموخته اند.

همچنانکه زودتر اشاره شد تا قبل از 1357، شمشیر شاهان بود که بخون آغشته بود. این شاهان بودند که ظالم و ستمگر بودند. حال شمشیر بدست دینی ست که گفته میشود ذاتا اهریمنی ست و برگردن ملت فرود میآید، کیشی که مظهر آن ولی فقیه است. این نیز یک واقعیت است که در فرآیند تاریخ پیوسته شاهان بودند که با شمشیر خود گور خود کندند، چه دلیلی وجود دارد که باور کنیم که متولیان کیش اهریمنی  نیز گور خود را نکنند؟ در واقع هرچه حکومت ولی فقیه و سلطه اش  طولانی تر شود، کیش اهریمنی به گور خود نزدیکتر گردد. چرا که آن روز دیر یا زود فرا خواهد رسید، اگر هم اکنون فرا نرسیده باشد که عجم بر شیفتگان کیش اهریمنی، بر تازیان بومی، پیروز شوند، آن روز که بقول فردوسی، حماسه سرای بزرگ، "پشیز" و "زشت " به زیر زمین فرو روند و ره "دوزخ " ناپدید و بار دیگر راستی و درستی، شادی و زیبایی رخ نماید و بوی عطر بهار از سر زمین ایران به مشام رسد. اگرچه، کیش اهریمنی ضعیف و تهی از افسون گردیده است با این وجود تا مردم بدرون خود ننگرند به پوچی و بیهودگی مراسم و اداب و رسوم دینی آگاه نگردند و بند شریعت را از ذهن خود بر نگیرند، نه نور معرفت درونشان را روشن میسازد و و نه از مصیبت و نکبتی که گریبانشان را گرفته است رهایی خواهند یافت.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/

  

۱۳۹۹ دی ۵, جمعه

 

 «پیوند با وظیفه عدالت!»





در دورانی که جنبش ضد دیکتاتوری در اوج  خود بود وحکومت اسلامی درحل شکل گیری، میشل فوکو، اندیشمند برجسته معاصر فرانسوی، یکی از منتقدان مشهور عقل و مدرنیتی به ایران سفر میکند تا از نزدیک شاهد بر یک جنبشی باشد خود جوش و فرا طبقاتی. او از تاریخ ایران بویژه تاریخ "نوسازی" که در زمان پهلوی ها آغاز گردیده بود بخوبی آگاه بود. او خوشبینی خود را نسبت به انقلاب اسلامی، پنهان نمیکرد بآن جهت که بقول او نه قشر تهی دست و محروم بلکه یک جامعه، یک فرهنگ به برنامه نوسازی پهلوی نه میگفتند.

فوکو، فکر میکرد بازگشت به آغوش اسلام، به نوعی نفسی تازه در کالبد بی جان انسان میدمد، انسانی که در غرب عقل خود را در خدمت قدرت و ثروت در آورده و جامعه را پیوسته بسوی یکسان سازی، به پیش رانده است. فوکو امیدوار بود که انقلاب اسلامی، به سیاست، یک بعد معنوی بیافزاید. او در  گفتمان دینی (اسلامی) اثری از گذشته گرایی و ترس و گریز از مادی گرایی ندیده بود. یعنی که هراس از نوسازی نبود که مردم را به کهنه گرایی میکشاند بلکه نتایج خسارت بار مادی و فرهنگی نوسازی خیال پردازنه شاه بود که مورد نفی قرار میگرفت. او حتی زنده پنداشتن امام و شیهدان و آنچه خود "مرده پرستی" توصیف میکند، می ستود و بآن مفهومی نمادین میداد. که در فرهنگ غرب غایب بود چرا که  غربیها، بزعم او، مردگان را جدا و نه در ارتباطی پویا با زندگان می بینند. در توجیه مراسم مرده پرستی ای که در بهشت زهرا شاهد آن بوده است، قوکو میگوید ایرانیان احتمالا با لبخندی بر لب چنین میگویند:

 : ما دست به سوی مردگان دراز می کنیم تا ما را به وظیفه همیشگی عدالت پیوند دهند مردگان با ما از وظیفه و از پیکاری که اسباب پیروزی او را فراهم می آورد سخن میگوند( فوکو، تهران: دین بر ضد شاه ض 29).

فوکو در تحلیل خود از جنبش خود جوش برهبری آیت الله ها و حجت الاسلامها، معیارهایی که برای زایش انسان در قرن هیجدهم در اروپا بکار گرفته است به حالت تعلیق در میآورد. نه از انسان متعقل و مستقل سخن میراند و نه از آزادی. تعبیر فوکو از مراسم مرده پرستی که در بهشت زهرا ناظر بر آن بوده است، نیز بسی بسیار خوشبینانه بوده و هست. ایکاش که واقعیت همان گونه شکل میگرفت که فوکو انتظار داشت. چه بهتر از این که مردگان ما را بوظیفه عدالت پیوند میدادند، آرمان از این مقدس تر؟

اما، چیزی بطول نکشید که معلوم شد هرگزپیوندی بین حکومت دین و وظیفه عدالت بوجود نیامده و نخواهد آمد. چه پرستش مردگان، با زنده کردن خدایی همراه بود که پیوند او با وظیفه عدالت تنها در تسلیم و اظاعت مطلق بازتاب میافت. خدایی که انسان را همچون یک بنده خلق کرده است، موجودی کمی برتر از حیوانات دیگری که بخلقت آورده است، بنده ای که والاترین خصیصه اش، نه پیوند با وظیفه عدالت بلکه پیوند با وظیفه تسلیم واطاعت مطلق است که در فرایند فرائض دینی بویژه مراسم نمازگزاری و جهاد وشهادت، بعنوان مثال، بازتاب مییابد

ترسم که قوکو را متهم بعدم شناخت الله کنم، شناخت خداوندی که بجز او هیچ خدای دیگرینست. چون خدای اسلام، الله، بویی از انسان نبرده است. بنده ممکن است در منظر الله موجودی بیش از حیوان بشمار آید ولی بنده را تا مرتبه انسان فاصله را فرسنگها ست .چرا که شریعت الله، هرگز فرصت اندیشیدن، مجال برگزیدن و آزاد زیستی را بانسان ندهد و نه هرگز آنرا تشویق کند. چون اندیشیدن و برگزیدن بآزادی، همه افعالی هستند برخاسته از نهاد انسانی که ممکن است به شک و تردید به توحید انجامد و سبب نافرمانی و سرپیچی از احکام الهی. ... 

البته فوکو هشیار تر از آن بود که فریفته گفتمان شیفتگان اسلام شود، اما نمیتوان گفت که  او در موقعیتی بود که بتواند فرآیند ظهور اسلام را هنگامیکه به اصل خود بازگشته و قدرت را بدست گرفته است، پیش بینی نماید. فوکو مانند بسیاری از اندیشمندان داخلی و خارجی بسی بسیار امیدوار بودند که جنبش ضد دیکتاتوری، جامعه را از نآ ادیهای رها ساخته، و نظامی بنا نموده محور حرمت به حق و حقوق بشر، نه محور مرده پرستی ولاجرم امادگی برای جهاد و شهادت و یا کشتار و جنگ و ریختن خون دیگری تا آخرین قطره خون خویش.

فوکو نماند که ببیند چگونه شمشیر و شریعت در دست آیت الله ها و حجت اسلامها با یکدیگر پیوند خوردند و جامعه را به اسارت قواعد و مقرارت کهنه و پوسیده شریعت اسلامی در آوردند. مردان مقدس و نورانی حوزه های علمیه،  قهر و خشونت را در خدمت  زنده ساختن مردگان و مرده پرستی و جهاد و شهادت درآورد و جنگ با کفر و باطل و استکبار. حکومت اسلامی با کشتار سران رژیم شاهی آغاز و با سرکوب و تارو مارساختن مخالفین سیاسی و منطقه ای و محلی و هشت سال جنگ پوچ و بیهوده، جنگی که "برکت الهی" میخواندند، ادامه و بر سراسر جامعه سلطه افکند. صلح و مذاکره با دشمن، جام زهری بود که رهبر انقلاب بسر کشید. اما، کشتار و سرکوب در درون ادامه یافت، از جمله قتل عام زندانیان سیاسی در 67 و قتلهای زنجیره ای. تنبیه و مجازات، اعدام های روزانه و شلاق زنی، بمنظور آموختن درس عبرت و ایجاد ترس و وحشت به ملا عام کشانده شد.

 پس از 42 سال نظام هنوز از انتقام ستانی و کین خواهی از مخالفین خود دست نکشیده و در بخاک و خون کشیدن اعتراضات جمعی سبع تر و بیرحمتر گشته است. کشتار معترضین در آبان ماه سال گذشته به هزاران میرسد. آخرین جنایتی که نظام مقدس ولایت مرتکب شد، قتل روح الله زم، روزنامه نگار مخالف بر فرازدار اسلام بود که انزجار مردم را در سراسر جهان برانگیخت.

میشل فوکو امید وار بود که اگر معنویت را در قدرت و سیاست حاکم بر غرب نیافته است، آنرا در جامعه ای که بدست اسلام بنا میگردد بیابد. هرگز فکر نمیدکرد، جامعه اسلامی بزندانی بزرگی تبدیل شود شبیه همان نهادی که خود توتال انستیتوشن، مینامد، فضایی که زندانیان دایم تحت نظارت و کنترل گاردها قرار دارند. هیچ حرکتی اختیاری نیست. همگان ینیفورمی یک رنگ به تن دارند، در یک زمان بخسبند و برخیزند و بخورند و بنظافت بپردازند، نه بعنوان یک انسان بلکه با شماره ای شناسایی میشوند که بهر زندانی هنگام ورد بآنها اختصاص داده میشوند. در زندان بزرگ اسلامی، انسان با ابزار احکام شریعت اسلامی باسارت و بندگی کشیده میود، احکامی در ستیز و خصومت با انسان و آزادی، زنان جدا از مردن در تمام سطوح جامعه، حجاب زنان را در زندان بزرگ شریعتی، باید همسان ینیفروم زندانیان دانست که فوکو از ان سخن میراند.

چرا جنبش ضد دیکتاتوری 57 به استبداد مضاعف دین و قدرت انجامید، سوالی ست که پاسخ بدان چندان ساده نیست. اگرچه شمشیرشریعت و یا قهرو خشونت نقش اصلی را در برقرا ری استبداد مضاعف بازی کرده است، ولی نمیتوان زمینه های فرهنگی و تاریخی این داستان غم انگیز را نادیده گرفت. چرا که ما، ایرانیان به نا آزادی ها خو نگرفته ایم بلکه در آن پا بعرصه وجود گذارده ایم. بهمین دلیل، از آزادی میگریزیم در این اندیشه که بسوی آن در پروازیم. آیا تن دادن بحکومت آخوندی، از سر انگیزده کسب آزادی، مییتواند بشمار اید و یا نادانسته گریز از آن؟  نظام نا آزادیها  در 42  سال پیش از این نیز آغاز نگردیده است. ما در واقع وارث نظام نا آزادیها بوده ایم، نسل پس از نسل، نظامی که از انسان بمثابه یک موجود مستقل و اندیشمند زائیده آزادیها، درک و شناختی نداشته و ندارد. پس چه تعجب اگر با آزادی غریبه و بیگانه باشیم و از آن هراسناک باشیم و بجای آن که آنرا در آغوش بکشیم از آن گریزان شویم؟ چرا حیرت که بجای ظهور انسان و آزادی در چهار دهه پیش از این شاهد بر ظهور حکومت الله، بوده ایم، حکومتی که انسان را باسارت و بندگی و تسلیم و اطاعت میکشاند. چه مشتاقانه به پیشواز این زایش  نامبارک شتافتیم. درد اصابت سر خود را با سنگ سخت هم اکنون بیش از همیشه احساس میکنیم. 

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

firoznodjomi.blogspot.com

 

 


۱۳۹۹ آذر ۲۸, جمعه

بارگاه خرافات را از بیخ و بن برکنیم

و بازار دین فروشان را

 بکسادی بکشانیم!


 

ترسم که بیهوده در پی یک ساختار سیاسی هستیم برای جانشینی نظام کنونی. حال آنکه پس از گذشت بیش از چهل سال از حکومت دین، باید در آندیشه گذار از ساختار دین باشیم. چه، این ساختار سیاسی نیست که باید از آن گذر کنیم. ما با فروپاشی  نظام پادشاهی، از ساختار سیاسی گذر کردیم و حال نوبت به گذار از ساختار دین رسیده است. چرا که این دین، همان دینی نیست که قبل از فروپاشی نظام پادشاهی، مردم بدان باور داشتند و حرمت می نهادند و زیر بال و پر خود گرفته  و هزینه  نگاهداشت آن را با میل و رضا بگردن میگرفتند.  دین هم اکنون با قدرت یکی و یگانه گشته است، رابطه ای که نور پاشیدن بر آن کار ساده ای نیست .

از آغازین ترین لحظات صعود دین بر مسند قدرت، قبل از هر چیز این دین بود که دچار تحول و دگرگونی گردید. دین دیگر ابزاری نبود در میان ابزارهای بسیاری دیگر در خدمت چیره شدن بر نفس و کسب حرمت و قداست، ابزاری در خدمت ارام سازی درون های پریشان و روح های آزرده و سر گردان، یا وسیله ای برای  پرورش اخلاق تحمل دردها و سختی ها، و فراغت از تلخی های روزگار،  چنان چون ملجا و پناهگاهی برای درمندان و رنجبران و ستمدیدگان. چرا که دین خود هدف شد و نهایت، آرمانی مقدس  نیازمند ایثارگری و فداکاری. دین سلطه افکن و سلطه جو گردید، خشونتبار و بیرحم و انتقامجو. دین فرمانبران، بدین فرمانروایان تعییر یافت، بشمشیری در دست قشر روحانیت، در خدمت تنبیه و مجازات نافرمانی و تخلف و یا جرم و گناه و مخالفت، تحولی عمیق با پیامدهایی مخرب و ویرانگر.

 از سه قرن پیش از این، کراهتی وجود داشت در میان رده های فوقانی نظام فقاهت از آلوده کردن خود به پلیدیهای قدرت وسیاست. ترجیح میدادند که خلوت گزینند و بعبادت نشینند و ریاضت که بر ولع و حرص و شهوت نفس چیره گردند که این خود راهی بود برای صعود ببالاترین مرتبه حرمت و قداست، پدیده مرموزی که دل برباید از برجسته ترین نخبگان، از شاعر و نویسنده گرفته تا انبوه ساده دلان، حرمت و قداستی که آیت الله خمینی نماد آن بود و چه دلهای ساده  و مغزهای روشنی را که شیفته خود نساخت!

اما، پس از گذشت بیش از چهار دهه از  سلطه حکومت دین بر جامعه، رودربایستی با دین و مماشات با هر آنچه که از دین بر میخیزد، از جمله خرافات گرایی و موهوم پرستی، هنوز ادامه دارد، چنانکه گویی دین همان دین است، همان دینی که برای رهایی از سختیها و گرفتاریهای زندگی ست، دینی که برای آرامش روح است و برقراری صلح و صفا، نه دینی که بر مسند فرمانروایی جلوس یافته و از ساختار قدرت بعنوان یک وسیله به نفع سروری و حفظ مقام و قدرت بهره برگیرد، دینی که بر جامعه سلطه افکند و خود را با پلیدیها و دوروییهای سیاست آلوده نماید. این دین نه مصون از نقد خرد است و نه شایسته احترام و حرمت. جایگاه واقعی دینی که چیره گر و خود سر و خودکامه است، زباله دان تاریخ است و بس.  دینی که بر مسند فرمانروایی جلوس مییابد و از ساختار قدرت بعنوان یک وسیله به نفع سروری  و سلطه خود بهره برمیگیرد، دین نیست که آئینی ست در خدمت حکمرانی و خشونت و انتقام ستانی. 

بگذار که سیاست ورزان خود را پشت سپر احترام بباورها و ارزشهای ساده دلان و خوشباوران، پنهان نموده، به مماشت با دین ادامه داده و در اندیشه نظام سیاسی جایگزین، هرچه بیشتر غرق گشته و مشت بر سر یکدیگر بکوبند. غافل از آنکه کنش سیاسی در دوران سلطه دین، ضرورتا در سنیز با دینی بازتاب می یابد که فرمانرواست  و سروری خواه و تمامیت طلب.  

بیش از چهل سال است که قدرت بدست دین است، بدست کسانی که خود را مظهر دین میدانند. که قدرت بدست آخوندهای خرافه اندیش است و مطلق پیشه، شیفته مقام و ثروت، نه  بدست سیاستمدارانی آزموده در خدمت سرافرازی و رفاه و آسایش ملت. همه ی پسروی ها، عقب ماندگیها، بلاها و آفات آسمانی و زمینی، تمامی سیه روزیها و تیره بختیها، از حکومت دین برمیخیزد. حکومتی که از دین آرمان میسازد، نمیتواند به سعادت و خوشبختی در این جهان بیاندیشد و نگران تندرستی و بهزیستی ملت باشد. دینی که بفرمانروایی میرسد چه دماری بر نیارد از آنان که براه دین نروند. طناب دار بگردنشان افتد تا عبرت دیگران شوند. با این وجود، نوید افکاری و روح الله زم، بجای آنکه درس عبرت شوند و هراس و وحشت در دلها افکنند، بر فراز دار فقاهت بزندگی جاودانه دست یافتند و نفرت و انزجار جامعه بشری را نسبت بنظام ولایت برانگیختند.

 در توصیف آنچه از دین پروری بر ما رفنه است زبان به لکنت افتد و قلم بکندی و تنبلی. ما قبل از آنکه چوب استعمارگران خارجی را بخوریم، چوب دین و دین پروری را خورده ایم، چوب دینی که مظهر آن قشر مفتخوار و بیزار از کاری بنام روحانیت  است و منشا تمامی باورهای خرافی. ایا میتوانیم بر بیش از چهل سال حکومت دین، چشم ببندیم و همچنان در اندیشه ساختار قدرت جانشین باشیم، قبل از آنکه به دین جانشین بیاندیشیم و جامعه را برای گذار از دین فرنفرما به دین اختصاصی و عزلت نشین آماده سازیم؟ آیا آزادی و دمکراسی میتواند بیش از یک رویای شیرین باشد در حالیکه هنوز از اسارت در دست دین رها نیافته ایم؟

البته که جای بسی امیدواری و دل گرمی ست، وفتی  شعارهای تظاهرکندگان در سالهای 96 و 98، بگوش میرسند. چه، از آنان بوی خوش رهایی بمشام میرسد، همچون: حکومت اسلامی نمیخواهیم، نمیخواهیم، توپ و تانک و فشفشه آخوند باید گم بشه و بسیاری دیگر نظیر اینان که گرمی بدل اورند و بروح شادی بخشند. این خود بیانگر واقعیتی ست تاریخی که جامعه، دشمن اصلی خود را شناسایی کرده است و فاصله چندانی با رهایی ندارد. که آگاهی بماهیت دین سلطه گر و سلطه افکن، دین نکبت آور و مصیبت زا، بسی بسیار افزون گردیده است.

 اما، در مقابل نیر، درست بدلیل آنکه حکومت آخوندی خود را متولی دین میداند، قهر و خشونت، بیرحمی و انتقام ستانی را اخیرا باوج خود رسانده و نشان داده است  که آماده است در خدمت بدین، دینی که آخوند خامنه ای و پیروانش خود را مظهر آن میدانند، شمشیر شریعت را بر هر گردنی فروآورد و هر سری را بدارمجازات بیاویزد.

 چرا که آخوند در آن اندیشه است که  الله را در جانب خود دارد و برای رضایت خاطر اوست که دست به جهاد و شهادت میزند و خون جاری سازد. بی دلیل نیست که در آبان ماه 98  کمتر از سه روز حکومت آخوندی، بنابر روایت یک خبرگزاری خارجی بیش از یکهزار و پانصد نفر و بر اساس منابع داخلی تعداد بسی بسیاربیشتری از مردمی که در واکنش به افزایش 300 درصدی قیمت بنزین باعتراض بر خاسته بودند بخاک و خون کشاندند، جنایتی هولناک که هرگز از داعشی ها هم بر نیامده است. آخوندهای حاکم، فکر کردند که میتوانند از نابودی سردار حاج قاسم سلیمانی  بهره بر گرفته و به فرهنگ جهاد و شهادت جان تازه ای بدمند. اما، دیری بطول نیانجامید که سردار سلیمانی از قله رفیع شهادت به منجلاب ذلت و حقارت فرو غلتید. با این حال نمیتوان به نیروی قهر و خشونتی که در دست ولی فقیه و پیروانش متمرکز شده است، کم بها داد و نباید حکومت آخوندی را رو بقبله خوابانده و مرثیه خوانی را آغاز کنیم، چنانکه گویی نظام نفس های آخر را برمیکشد. 

حال تجربه باید به ما آموخته باشد که مبارزه با حکومت دین، افزوده بر برگزاری تظاهراتی که هزینه آن با از دست دادن جان های آزاد، بهترین جانها، همراه است، باید از شیوه های کم خطرتری نیزبهره برگرفت، شیوه هایی که کمتر خطر جانی در بر دارند، مثل تبلیغ و ترویج امتناع از پرداخت وجوه و یا سهم امام به هر فقیه، مجتهد و یا آخوندی که در فرآیند باز تولید اخوند و فقیه و عالم شرکت میکند.

درست است که نهاد فقاهت همچون گذشته وابسته بدریافت وجوه و سهم امام نیست و بخش عمده ای از بودجه دولتی صرف زنده نگاهداشتن هر آنچیزی میشود که قرنها پیش از این باید بخاک سپرده میشد. بعنوان مثال میتوان پرداخت وجوه به آخوند مفتخوار را زشت و ناپسند شناسایی کنیم، که چگونه پرداخت وجوه، مردگان را زنده نگاه میدارد که بر ما حکومت کنند که بنام دین به ظلم و ستم خویش دادمه دهند.

همانگونه که دین به نهادهای اجتماعی زاده تجدد خواهی مثل بانکها و سینماها، کافه ها و کاباره ها حمله میبردند و تخریب میکردند و بآتش میکشاندند.مثل بآتش کشیدن سینما رکس آبادان که بیش از 300 انسان را زنده زنده در کام خود فرو برد، امروز نیز نهادهایی را باید به تخریب و ویرانی کشاند که در خدمت دین فرمانروا و خرافات پروراند. باید تخریب امامزاده هایی که بر زاد ولدشان هر روز افزوده میشود، به شیوه های گوناگون و مخفیانه اقدام نمود. در برابر گلوله های دین که از سنگرهای مخفیانه قلب و مغز جوانان این کشور را هدف قرار میدهند، باید به تخریب ویرانسازی اماکن دینی از جمله مساجد را توصیه نمود و با باورمندان را از شرکت در مراسم خرافی خودزنی و عزاداری بازداریم.  بجای اینکه روش  شهادت را در مبارزه با دین بکار بگیریم باید روش حفظ خویشتن را برگزینیم و نابودی هر آنچه دین را بازتاب میدهد.

 افزوده بر این، باید بخود ترک عادت بیاموزیم و از کنش هایی که رنگ و بوی دینی دارند پرهیزکنیم و حتی عبادات روزانه را بعنوان رفتاری از سر تقلید و تهی از هر معنا و مفهومی بنقد خرد بکشیم و در رفتار و گفتار، در ادبیات و هنر خود نیز بازتاب دهیم. این در ادبیات ما بی سابقه نیست. در واقع بهترین ادبیات ما با ستیز با دین شکل گرفته است. آیا میتوان ستیز ذکریا رازی، حافظ و خیام و منصور حلاج را با دین در دوران گذشته و میرزا فتحعلیخان آخوند زاده و جمالزاه و صادق هدایت و از همه مهمتر احمد کسروی که جان خود را بر سر نقد شیعیگری نهاد نادیده گرفت؟  آیا میتوان از نقد گزنده سعیدی سیرجانی از دین فرمانروا که خشم  خرافه پرستان را برانگیخت و بدست آنان تحت  آزار و شکنجه به جاودان تاریخ پیوست در مبارزه با دین آخوندها بهره بر نگیریم؟

 نظام نشان داده است که اگر در تظاهرات شرکت کنی باید جان خود در کف نهی. چندان لزومی نیست که همگان اماده باشند که چنین هزینه ای را پرداخت نمایند، همین بس که به زیارت امامان و جوجه امامان نرویم، و از پهن کردن  سفره های رنگین حضرت عباس و زینب خود داری کنیم. از نذر و نیاز و سفر باماکن مقدس و شرکت، در مراسم مذهبی چه در عاشورا چه در رمضان، اجتناب ورزیم تا بازار دین را بکساد کامل بکشانیم، اگر میخواهیم از شر دین فروشان خود را رها سازیم.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/

  

۱۳۹۹ آذر ۲۱, جمعه

 

شبهای مردگان!



انقلاب مقدس اسلامی، انقلابی که نظام شاهنشاهی را واژگون ساخت و  نهال نکبت و مصیبت را کاشت، از چهل سالگی گذر کرده و ترسم که به پنجاه سالکی و ماورای آن نیز برسد. آیا میتوان رمز بقای این نظام را چیزی جز دین دانست؟ کم و بیش همه ی تحلیلگران در توافقند که شرایطی که حکومت اسلامی در آن قرار داشته و دارد هر حکومتی را میتوانست از قدرت ساقط نماید.

اگر مختصرن نظری به این دوران نه چندان کوتاه افکنیم، در خواهیم یافت که کمتر شنیده ایم کسی بپرسد بر آزادی چه رفت؟ مگر نه اینکه شعار اصلی انقلاب با آزادی آغاز گردید: آزادی، عدالت اجتماعی، جمهوری اسلامی؟ گویا سوء تفاهمی بیش نبوده است. چرا که اگر کمترین شناختی از دین، از آئین اسلام میداشتیم، بویژه اسلام  فقاهتی، بدرک این واقعیت میرسیدیم که در قاموس فقاهت، آزادی مفهومی ست بیگانه که خود ناشی از بیگانگی قرآن، کلام الله ست، نه تنها با آزادی بلکه با انسان. چه، قرآن بازتابنده میل و اراده الله، خداوند یکتا و یگانه است که  انسانها را همچون بندگان خود آفریده است. لاجرم، بندگان نیازمندند نه بآزادی بلکه نیازمند هدایت اند براه مستقیم. از اینرو بوده است که الله از میان گله ی انسانها و یا بندگان خود، کسانی را بعنوان پیامبران برگزیده که همچون شبان بهدایت بندگان خود بپردازند که آخرین آنها محمدبن عبدالله بوده است. 

 این بدان معناست که گذاردن آزادی در کنار آنچه اسلامی ست، اشتباهی بزرگ بود با پی آمدهایی اسفبار در تاریخ و سرنوشت ملت ایران. چه، این شعار، آزادی...، بازتابنده جمع اضداد است. یعنی که بزبان ساده، آزادی و اسلام از دو جنسی ساخته شده اند که یکدیگر را دفع میکنند. مثلا، کشور ترکیه تحت رهبری طیب اردوان، اسلامیست تجدد خواه، قرار بود نمادی باشد از آشتی اسلام و آزادی و بطور مشخص با دمکراسی که هم اکنون بیشتر یک فانتزی و یا یک مزاح بنظر میرسد تا یک واقعیت!  

حال نگو آزادی، فقط لفظی بوده است تزئینی، افزوده برای موزون و گیرا ساختن شعارو یا بهتر است بگوئیم برای تحمیق و فریب مردمی تشنه آزادی. چرا که نه متولیان دین به آزادی وقعی می نهادند - هنوز هم بیزاری خود را از آزادی پنهان نمی کنند- و نه لزوما مخالفان نظام هرگز به تحقق آزادی می اندیشیدند. 

اگر بآغاز انقلاب بازگردیم، می بینیم که در بهار 1358 درواقع آزادی جوانه زد. هنوز شکوفا نشده بود که بویش بهار را عطر آگین نمود و چنان مستی و شیدایی باخود بارمغان آورد که کمتر کسی متوجه شد که در همان زمان ناآزادیهای جدیدی نیز در سطح جامعه ظاهر گردید. نخستین قربانی این نا آزادی ها، آزادی در گزینش های فردی بود از ازادی در پوشش، بویژه پوشش زنان گرفته تا تفریحات و سرگرمی های طرب زا و شادی آور. چیزی طول نکشید که شبهای تهران یا بهتر است بگوئیم شبهای کل کشور تبدیل شد به شبهای مردگان. تاترها، سینماها و همه فعالیتهای هنری، از گالریهای نقاشی گرفته تا اجرای کنسرتهای موسیقی، تعطیل گردیدند، همچنین کافه ها و کاباره ها، بارها و دانسینگ ها یکشبته ناپدید شدند. هم زمان کشتار سران رژیم شاهی و بگیر و ببندها آغازیدن گرفت. حجاب زنان و جدایی جنسیتها، تولید و مصرف نوشیدنیهای شادیبخش، به قوانین نانوشته ای در آمدند که تخلف از آنها با تنبیه و مجازات روبرو میگردید. آری، دوران تاریکی آغاز گردیده بود 

 در حالیکه، آزادی، عدالت اجتماعی، جمهوری اسلامی، بعنوان یک آرمان پذیرفته شده بود، کمتر کسی خود را فریب خورده میخواند. چون متولیان دین، رهبران انقلاب، آنان که به آزادی باید همچون یک آرمان متعالی می نگریستند، ذاتا با آن در ستیز و خصومت و از آن بسی بسیار گریزان بودند و هنوز هم. چرا که رهبران انقلاب از جمله آیت الله خمینی، برخاسته از حوزه های علمیه، عمر خود را در آموختن و آموزش احکامی گذرانده بودند، نه در خدمت آزادی بلکه در خدمت نظم و انظباط  دینی و تسلیم و اطاعت و فرمانبری و یا اسارت و بندگی. 

اما چرا گریز از آزادی، گریز از آنچه جوهر وجود انسانی ست؟ یکی از آموزشهای دینداران حرفه ای و حوزه های علمیه، نهادین ساختن نظم بوده است و انضباط از طریق تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت در آموختن آداب عبادت و طهارت تا رمز و رموز اجتهاد و خدا شناسی. بی دلیل نیست که رساله های آیت الله ها، از جمله آیت الله خمینی با احکام تقلید آغاز میگردند. تقلید را نباید هرگز کم بها داد، چرا که پیامبر اسلام خود نمازگزاری را با تقلید از فرشته آسمانی جبرئیل آموخت. 

در منظر فقاهت، اگر آزادی دارای معنا و مفهومی باشد، در تسلیم باراده الله، در عمل و اندیشه، در گفتار و کردار، بیان میگردد. خرد انسانی نیز مراتب کمال را زمانی می بپیماید که خود را غرق نماید در اندیشه ی الهی. انسان باید از خود بریده و پرهیز جوید از آنچه برخیزد از غرایز انسانی و ارضای تن و خواستهای درونی از جمله  خواستهای شهوانی. که ترک دنیای مادی کند و بپیوندد بدنیای معنوی و ماورایی. یعنی که آزادی، شایسته فردی ست که زیید نه با عشق بزند گی بلکه زندگی بگذراند با عشق به رستگاری در آن سرای دیگر و یا یا غرق شدن در اندیشه مرگ و نیستی. 

چنین درکی از آزادی جامعه را به دو گروه  فرمانروا و فرمانبرتقسیم مینماید. فرمانروا، مجتهد است و فرمانبر، مقلد. یکی آزاد است به  معنایی که آمد، عالم بغایت است و حقیقت، دیگری نابینا است و کم خرد، نیازمند راهنمائی و هدایت.  فرمانبر را چاره ای نیست جز پذیرش. زیرا که مقلد نه تنها در گزینش، آزاد نیست بلکه وابسته است و نادان. بدین ترتیب، فرمانبر پیوسته از تجربه سرشت انسانی خویش، یعنی آزادی و آزاد زیستی محروم و بیگانه میماند و ناخودآگاه از آن گریزان میشود.

 آنان که در تحت نظام اسلامی بال و پر میگشایند با یک نقص ذاتی به بلوغ و دانایی میرسند: بنظم و انضباطی باور ورزد در ستیز با آزادی که ریشه دارد در احکام و اراده ای فرازمینی، در فرامین خداوند یکتا و یگانه، در ذات الهی. 

 ژان ژاک روسو، یکی از برجسته ترین رهبران جنبش روشنگرایی در اروپا، میگفت که انسان آزاد بدنیا میاید، اما، همه جا خود را در بند و زنجیر مییابد. این گفتاز روسو، در اسلام و آنچه اسلامی ست مصداق ندارد. زیرا که در اسلام، انسان بنده زاده میشود و بنده نیز از این دنیا رخت بربندد.  چرا که بنده، انسانی ست که نیازمند هدایت است. نمیتواند مستقل از آفریدگارش، جهان را بجوید و قوانین آنرا کشف نماید و بزیر سلطه خود در آورد، همان فرآیندی که در اروپا به پیروزی انسان بر نیروهای طبیعی و سر انجام به مرگ خدا منجر گردید. 

این بدان معناست که بنده در فرهنگی زاده میشود که در آن نه آزادی محلی را اشغال میکند و نه انسان مکانی را. یعنی که در قاموس اسلام، اسلامی که مظهر آن قشری ست بنام روحانیت یا کسانی که به هزینه جامعه، مفت و مجانی از سنین جوانی زندگی خود را تمام وقت صرف آموختن علوم فقاهتی می کنند، علومی که محور آن تربیت و تعلیم انسان است، نه انسانی آزاد و خود فرمانبر بلکه انسانی در بند احکام و فرمانبر، انسانی اسیر و در بند.

بنابراین، نظام فرمانروایی و فرمانبری و نظم و انضباط دینی نمیتواند سازگار باشد با استقلال و آزادی . چرا که آزادی آدمی را بی نیاز میسازد از تن دادن به نظم و انضباط بیرونی. برقراری نظم و انضباط بیرونی، تنها میتواند بقای خود را تامین سازد با سرکوب غرایز طبیعی. حال آنکه، آزادی غریزه ایست انسانی که نهفته است در طبیعت و نهاد بشری. تنها در آزادی ست که میتوانی نیاز به نظم و انضباط را درونی سازی و در پیروی از آن خود را به کمال رسانی و بجای آنکه فرمان بری، فرمانروای خویش شوی.

 هنرمندان شهیر و نامدار، اندیشمندان و دانشمندان استثنایی، نیز، ورزشکاران برجسته و قهرمان، هرگز به مقام شامخ خود دست نیابند اگر تن بیک انضباط درونی ندهند. چرا که انسانهای استثنایی و برجسته برگزیده اند حرفه خود را بآزادی. آنچه آنها را به کمال میرساند احساس مسئولیت است از درون، نه اجبار از بیرون و تن دادن باحکام ماورایی. فرمانبر نیکی کند بآن امید که الله را خشنود سازد. اما، انسان آزاد نیکی کند چون بدان باور دارد و ایمان. فرمانبر نیکی کند، بمنظور پاداش و پرهیز نماید از شر و شرارت به دلیل هراس از عقوبت و عذاب الیم و سوختن در دوزخ الهی. اما، انسان آزاد نیکی کند و بپرهیزد از بدی براساس ارزشهای انسانی، سازگار و همساز با سرشت و طبیعت آدمی، یعنی آزادی. 

بعبارت دیگر، برخلاف تعبیر و تفسیر دینداران حرفه ای، آزادی نه یکی است با بی انضباطی و بی بند و باری و نه با بیعاری و لاابالیگری، هم چنانکه آخوند خامنه ای و شرکا تصور کنند. مسئولیت تنها میتواند ناشی شود از آزادی. آزادی در توانایی برگزیدن است و در شوق بآفرینش. فرمانبر را نتوان مسئول دانست چون او محروم است از حق گزینش. نیا فریده است چیزی در بندگی که خود را مسئول آن بداند در آزادی.  فرهنگ امام پرستان، فرهنگ فرمانروایان و فرمانبرداران، فرهنگی است که در آن آزادی چیزی ست نافی نیاز به نظم و انضباط اجتماعی. چیزی ست ضد اخلاق و فساد آور.  آزادی شر زا است و زشت، بر خلاف اطاعت و فرمانبرداری که زیباست و دلپذیر و دوست داشتنی 

شکی نیست که نظم و انضباط  تحمیلی ازبیرون و یا نظم و انضباط دینی  که ستون نظام فرمانروایی است و  فرمانبرداری، تنها میتواند برقرار بماند با ابزار سرکوب و قهر و خشونت و بیرحمی. چرا که مواجهه است با مقاومت و نفی و سرپیچی. چرا که تمایل به آزادی غریزه ایست انسانی. آنرا میتوان مهار کرد و در نهان محبوس نمود، اما، نمیتوان آنرا در انسان کشت و نابود ساخت. بهمین دلیل پس از گذشت بیش از چهل سال از عمر حکومت دین، شاهد شورش و نا آرامی هایی هستیم که مکرر شوند در فاصله های کوتاه ترزمانی. چرا که حکومت دین شکست خورده است در نهادین ساختن نظم و انضباطی که بر قرار گردیده است بر اساس احکام دینی و یا مکتب ولایتی- فقاهتی 

رمز استمرار و دوام دین را باید در برکناری اش از حوزه قدرت دانست. این رمز هم اکنون گشوده شده است. اگر در آغاز یک ارتباط ارگانیک وجود داشت به بین مردم و حکومت، هم اکنون این ارتباط  در هم فرو ریخته است. معلوم شده است که کی حاکم است و کی محکوم و یا چه کسی ظالم است و چه کسی  مظلوم 

روشن است نظم موجود، نظم اسلامی، نظم فرمانروایی و فرمانبری بازتابنده اراده بندگان نیست بلکه ناشی است از اراده موجودی فرا زمینی، آفریننده ای بی همتا، شارع احکام، احکامی مطلق و تغییر ناپذیر، احکامی که رفتار و گفتار ما را بنظم در میآورد، و هستی ما را شکل می بخشند. این نظم و انضباط برهبری روحانیت است که باید در هم فرو ریزد بدست آزادی و آزادیخواهی.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/