۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

 

نه‌گویی

در حکومت اسلامی

گناهی بزرگ

!و نابخشودنی

 




از زمانی که دین اسلام، نهادی که تولید آخوند در حوزه‌های علمیه را بر عهده داشت، به رهبری آخوند خمینی قدرت را به دست آورد، حرکت جامعه به‌سوی ذلت و ضلالت آغاز گردید؛ آن‌هم به یک دلیل: حرکت به‌سوی اسلامیزه کردن جامعه، نه با زبان صلح و دوستی، بلکه با برخاستن و سرکوب نمودن آنچه فقها و آیت‌الله‌ها، یعنی اسلامیست‌ها، ضد اسلام می‌خواندند؛ که چیزی نبود مگر انسان و آزادی.

چون حکومت اسلامی، برخلاف آنچه می‌نماید، میانه خوبی نه با انسان دارد و نه با آزادی. زیرا در دین اسلام، «نه» وجود ندارد. چرا که اسلام دینی‌ست که تسلیم می‌خواهد و اطاعت و فرمانبری. این بدان معناست که وقتی از آزادی محروم هستی، چگونه می‌توانی «نه» بر زبان آوری؟ افزوده بر این، اگر نتوانی «نه» بر زبان آوری، چگونه می‌توانی انسان باشی؟ آیا تا کنون مشاهده کرده‌ای حیوانی را که «نه» بر زبان راند و از فرمان مالک خود سرپیچی کند؟

چه نیازی به توضیح است که چرا انسان در حکومت از راندن «نه» بر زبان محروم گردید. چه، اگر در راندن «نه» بر زبان، انسان از آزادی برخوردار باشد، چه چیزی می‌تواند او را از «نه‌گویی» باز دارد و به یکتایی و یگانگی الله «نه» بگوید؟

پیشتر از این هم می‌توان رفت و به این حقیقت اشاره کرد که خدایان بیشمارند؛ چون خدا و یا خدایان، برساخته دست انسان‌اند. الله را نیز باید برساخته دست محمد دانست؛ انسانی که در دوران شبانی و صحرا‌نشینی و در شرایط و رسوم ابتدایی زندگی می‌کرد. محمد نیز انسانی بود همانند دیگر صحرا‌نشینان. خدایی هم که خلق کرد، بازتابنده شرایط اجتماعی آن زمان بود. مثلاً اجرای بسیاری از احکام شریعت، بجای استفاده از آب برای طهارت و غسل و وضو، در شرایط کمبود آب با سنگ و خاک انجام می‌شد.

پیامبر محمد سیزده سال سخت کوشید تا مردم قبیله‌های مختلف مکه را متقاعد نماید که «لا اله الا الله» و یا خدا یکتا و یگانه است. فرشتگان الله نیز او را به‌عنوان پیامبر برگزیده اعلام کردند. پس از سیزده سال کوشش سخت و مداوم، محمد توانست تنها تعداد معدودی را در شهر مکه به خود جلب کند. از آنجا که محمد خصومت بسیاری از بزرگان بعضی از قبایل را برانگیخته بود، به‌منظور حفظ حیات خود به مدینه گریخت. در آنجا لشگری از بینوایان سازمان داد و کاروان قریشی‌ها را در بدر مورد حمله قرار داد. از این نقطه است که دین اسلام، در کنار قدرت سیاسی و نظامی، وارد مرحله تازه‌ای می‌شود و لشگرکشی و توسعه دین نو آغاز می‌گردد.

بیان این مقدمه در خدمت فراهم آوردن زمینه‌ای بود که بتوانیم به قدرت رسیدن قشر آخوند در سال ۵۷، به رهبری آخوند خمینی، را بهتر مورد فهم قرار دهیم. یعنی رهبر انقلاب، امام خمینی، نیز در پیروی از پیامبر اسلام، خود را متعهد به برساختن جامعه‌ای بر اساس اصول، مقررات و قوانین مقدس اسلام می‌دانست؛ از جمله تحکیم باور و ایمان به «لا اله الا الله» و نیز این باور که الله تنها خدایی‌ست که سازنده هر دو جهان، بود و نبود، یا هستی و نیستی، است.

پس هدف از انقلاب اسلامی، در واقع، بازگشت به دوران رسالت بود. اسلامیزه کردن جامعه با نگریستن به ۱۴۰۰ سال پیش از این آغاز گردید؛ یعنی تبعیت از شریعت دین اسلام در همه امور اجباری شد.

به چشم برهم‌زدنی، تولید و مصرف مشروبات الکلی، یا مشروبات شادی‌آور ــ هرچند موقتی ــ ممنوع و متخلف به‌ سختی تنبیه و مجازات می‌شد. دیری هم نگذشت که حجاب زنان اجباری شد و نظارت بر تبعیت از مقررات حجاب به گشت‌هایی سپرده شد، به نام «گشت‌های ارشادی»، که با چشم‌های گشوده بنگرند، مبادا که مقررات حجاب رعایت نشود؛ مبادا که زنان، دانسته و یا نادانسته، بخشی از جسم خود را ناپوشیده بگذارند، چه ‌بسا که غریزه‌های مردان را تحریک کند و موجب بی‌نظمی و هنجارشکنی در جامعه گردد.

چه بگیر و ببندها که با ممنوعیت مصرف مشروبات لذت‌آور و اجباری نمودن حجاب، در میان بسیاری از کنشگری دیگر که جزو ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌ست، به وقوع نپیوست؛ مقرراتی که زیرساختار یک جامعه اسلامی به رهبری آخوند خمینی را فراهم می‌کرد.

آنچه در آغاز جامعه را سریعاً به یک جامعه اسلامی تبدیل کرد، برقراری ممنوعیت در تولید و مصرف الکل و اجباری نمودن حجاب زنان بود؛ عواملی که جامعه سکولار شاهی را بیدرنگ به یک جامعه اسلامی تبدیل کرد.

در واقع، حکومت اسلامی با پایان دادن به آزادی‌های ابتدایی، مثل آزادی در بیان، مصرف مشروبات الکلی، آزادی در آمیزش با جنس مخالف و نیز تحمیل حجاب اجباری، آغاز گردید. با ادامه و استحکام حکومت آخوندی، آنچه ناپدید گردید، حق پرسش و سؤال و جست‌وجو درباره تصمیمات نظام اسلامی در مورد اموری بود که در دایره حقوق فردی و اجتماعی قرار داشتند.

این مقدمه بدین منظور بیان گردید که از گذشته بیاموزیم. چه، اگر در ۴۷ سال پیش از این پرسیده بودیم که به کدام سو می‌رویم؛ به‌سوی در آغوش کشیدن آزادی و استقلال ملی؛ و در دریافت پاسخ به آن اصرار می‌ورزیدیم، اکنون در چنین شرایط آزاردهنده‌ای قرار نمی‌گرفتیم.

بنگر که زندگی روزمره را اکثریت جامعه چگونه می‌گذرانند. حتی سد جوع هم برای اکثریت جامعه بسی بسیار دشوار شده است؛ چنان‌که بعید است از خیابانی عبور کنی و به فردی برنخوری که تا کمر در زباله‌دان خم نشده باشد، برای یافتن قوت لایموتی، به آن امید که درد شکم گرسنه‌اش را تسکین دهد.

در دوران حکومت شاهنشاهی، به‌ندرت برخورد با چنین صحنه‌هایی اتفاق می‌افتاد. البته در آن دوران، نفت به قیمت بشکه‌ای سه‌تک‌تومانی به فروش می‌رسید.

اکنون، پس از نزدیک به نیم قرن حکومت الله به‌واسطه آخوندهای برخاسته از حوزه‌های علمیه، با وجود افزایش باور نکردنی درآمدهای حاصل از فروش نفت و گاز و فولاد، جامعه به دلیل انواع تحریم‌های مالی و تجاری و تکنیکی، به یکی از جوامع عقب‌افتاده پیوسته است؛ برخلاف دیگر جوامعی که خود را از فقر و بدبختی بیرون کشیده و هم‌اکنون اکثریتشان از یک زندگی نسبتاً آرام برخوردارند و احساس لذت می‌کنند.

زمانی بود که جامعه ما از چین و کره جنوبی، به لحاظ توانایی در تولید و مدرنیزه کردن عرصه‌های علم و صنعت، در بسیاری از زمینه‌ها جلوتر بود و اکثریت جامعه در رفاه و آسایش به سر می‌بردند.

حال آنکه پس از ۴۷ سال حکومت آخوند و فقیه و طلبه، مقدس‌ترین و باتقواترین قشر جامعه، بنگر که اکنون در چه شرایطی قرار گرفته‌ایم: در عمق فقر و فلاکت.

چرا که رهبران نظام با برافراشتن پرچم دین اسلام دوازده‌امامی، در درون و در روابط بین‌المللی، کشوری را که از حرمت و احترام خاصی برخوردار بود، به کشوری یاغی مبدل ساخته‌اند. حمل پاسپورت جمهوری اسلامی، آدم سالم و تندرست را به یک جذامی تبدیل می‌کند.

البته که جامعه ما فقط از درد فقر و گرسنگی، بیکاری و درماندگی رنج نمی‌برد؛ افزوده بر آن، باید در هوای کثیف و آلوده تنفس کند که ابتلا به امراض گوناگون و شیوع اپیدمی را شدیداً ممکن می‌سازد. نبود مسکن برای بیش از ۲۰ میلیون نفر، مصیبتی‌ست بزرگ.

در چنین شرایطی، جامعه تنها از فقر و گرسنگی و بیماری نیست که رنج می‌برد؛ در فساد و فحشا، در دروغ‌گویی و سرقت، جنایت و آدم‌کشی و در اعتیاد و قاچاق مواد مخدر غرق گردیده است.

این است جامعه اسلامی.

شرایطی که نظام به سود خود می‌بیند. بی‌مهری به نظام، نه مخالفت، نتیجه‌اش چیزی نیست مگر ناامنی.

در چنین شرایطی، گویی سران نظام در عالم خلسه به سر می‌برند. شاید تصور می‌کنند که هر آنچه جامعه بدان نیازمند بوده است، از بیخ و بن برکنده‌اند و جامعه را به اوج رفاه و آسایش رسانده و از درد و رنج دائمی رها ساخته‌اند و شرایطی را به وجود آورده‌اند که مردم شاد و راضی و رها از غم و اندوه‌اند.

حال آنکه نظام آخوندی، نزدیک به نیم قرن است که با صرف میلیاردها دلار برای کسب تکنولوژی هسته‌ای و ساختن بمب کشتار جمعی، جامعه باستانی ایران را، با بیش از دو هزار و پانصد سال تاریخ، در فقر و عقب‌ماندگی غرق ساخته است.

با این وجود، رویای پیوستن به قدرت‌های بزرگ جهان و قرار گرفتن در مرتبه چهارم، پس از آمریکا و چین و شوروی، را در سر می‌پروراند. به این منظور، در تجارت آزاد در تنگه هرمز اختلال ایجاد کرد که به درگیری‌هایی محدود با نیروهای آمریکایی انجامید؛ درگیری‌هایی که حکومت آخوندی از استمرار آنها هنوز احساس رضایت می‌کند. چرا که هم ابزاری‌ست برای تداوم سلطه در درون و هم برای گسترش نفوذ بر منطقه.

اینکه قیمت کالاها پیوسته در حال افزایش است، اینکه یک نان سنگک چقدر است و یا قیمت هر جنس و کالایی چقدر است، چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد وقتی رژیم دست ‌به ‌گریبان است با بزرگ‌ترین و قوی‌ترین قدرت جهان، آمریکا؟

بگذریم که از آغاز، حکومت آخوندی، رویای سلطه اسلام بر سراسر جهان را در سر می‌پروراند. تسخیر عراق، با بیش از ۶۰ درصد جمعیت شیعه، نباید در نظر رهبران نظام چندان دشوار می‌نمود. انتظار داشتند که شیعیان عراق به‌پا خواهند خاست و صدام حسین را سرنگون خواهند کرد.

نتیجه چه بود؟

هشت سال جنگ، بیش از ۵۰۰ هزار کشته، مفقود و زندانی، میلیاردها دلار هزینه تخریب و ویرانی و بازماندن از توجه به نیازهای نظام اقتصادی و رشد و گسترش زیرساخت‌های صنعتی و کشاورزی.

چرا به این مصیبت و نکبت، به این ذلت و خواری، دچار شدیم؟

بعضاً «مسئولیت‌گریزی» را زمینه‌ساز گسترش بی‌سابقه فسق و فساد در تمامی لایه‌های جامعه اسلامی می‌خوانند؛ عارضه‌ای که همه نظام‌های استبدادی بدان مبتلا هستند و نمی‌توان آن را لزوماً یک پدیده «اسلامی» شناسایی نمود.

حال آنکه نظام از آغاز قصد داشت قدرت‌های بزرگ جهانی را با کسب تکنولوژی هسته‌ای دچار اضطراب و نگرانی نموده و آنها را به تجدیدنظر در سیاست‌هایشان وادار سازد.

اما ادامه این بحث را به فرصتی دیگر موکول می‌کنیم.

فیروز نجومی
firoz Nodjomi
https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ مرداد ۱۶, جمعه

 

حکومت در غیبت

تا ظهور در قیامت!



در حالیکه جمهوری اسلامی همچنان در شرایط بی‌سرپرستی و نبود فرمانرواییِ بازتاب‌دهنده اراده معطوف به قدرت به سر می‌برد. ولی، باید افزود که پس از کشته شدن رهبر معظم، آخوند خامنه‌ای، مجلس خبرگان بیدرنگ حجت‌الاسلام، اکنون آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای را به جانشینی پدر، به‌عنوان رهبر برگزیدند. اما رهبر برگزیده از آن زمان تاکنون در غیبت به سر می‌برد و نه کسی صورت او را مشاهده و یا صدای او را شنیده است. ظاهراً با انتشار بیانیه و اعلامیه، جامعه را از حضور خود آگاه می‌سازد.

در غیبت رهبر است که سران سه قوه قانون اساسی، مجریه، مقننه و قضائیه، مدیریت جامعه را بر عهده دارند. اگرچه این مقام‌ها همراه با اقتدار تصمیم‌گیری و حرمت اجتماعی است، در نظام اسلامی به دشواری می‌توان گفت که این نهاد قانونی از اقتداری واقعی در برنامه‌ریزی‌های مهم برخوردارند. قوه قضائیه بازوی پرقدرت نظام به شمار می‌رود. تمامی زندان‌های کشور و بازداشتگاه‌ها، که در آنها انواع تنبیه و مجازات به اجرا درمی‌آید، تحت کنترل قوه قضائیه است.

یعنی که قهر و خشونت و انتقام‌ستانی را باید ضروری‌ترین کنش‌ها در تأسیس حکومت اسلامی دانست. قهر و خشونت و انتقام‌ستانی با قتل‌عام بیش از ۴۵۰۰ زندانی در سال ۶۷ به اوج خود رسید و نشان داد که عدل اسلامی با چه بی‌رحمی و قساوتی به اجرا درمی‌آید.

در شرایط کنونی، کمتر روزی را می‌توان یافت که در جمهوری اسلامی انسانی و یا انسان‌هایی، بدون برخورداری از یک دادرسی عادلانه، در نهادی و یا دادگاهی، به دار مجازات آویخته نشوند؛ به‌ویژه پس از ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه سال گذشه. روزهایی که جانیان نظام هزاران هزار معترض را بخاک و خون کشاندند، قربانیانی که از3500 بگزارش نهادهای یدولتی و تخمین های مختلف تا 45000 ارائه شده است..

به نظر می‌رسد که نظام به این نتیجه رسیده است که اگر نکشد و زندگان را به ترس و وحشت وانذارد، جامعه معترض و ناراضی، ساختار حاکمیت را به چشم برهم‌زدنی به مرز سقوط می‌رساند؛ اگرچه هم‌اکنون نیز در مرز سقوط قرار گرفته است.

در نظام اسلامی، تصمیم‌گیری‌ها، در غیبت رهبر، به تبعیت از نهادی اتخاذ می‌شود که دارای اقتدار نهایی است؛ نهادی همچون سپاه پاسداران اسلامی. نهادی که در آن تمامی قدرت در آن تمرکز یافته است. سپاه پاسدارن نهادی ست که تاکنون هرگز  نه مسئول شناخته شده و نه مورد سوال قرار گرفته است..

البته مسئله عبور و مرور کشتی‌های تجاری در تنگه هرمز و اختلال در آبراه‌های تجاری، از نوع درگیری‌هایی نیست که بتوان گفت سران نظام از پیامدهای آن بی‌خبر بوده اند؛ اما چنین درگیری‌هایی با نیروهای خارجی، نظام میتواند  در درون  در خدمت گریز از مسائلی قرار گیرد که جامعه را هرچه بیشتر به سوی فقر و عقب‌ماندگی سوق می‌دهد. وقتی نظام در جنگ است، کیست که بتواند دهان به مخالفت و یا نقد نظام بگشاید؟

اگرچه اعتراضات هنوز ادامه دارند، اما در سطوح محلی و شهری و شغلی. مسلم است که تحت حکومت سرکوبگر اسلامی، این اعتراضات نمی‌توانند به یکدیگر بپیوندند، آن‌گونه که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه سال گذشته به وقوع پیوست. چون با جلادان نظام مقدس اسلامی روی در روی میشوند..

باید بتوان تعداد شرکت‌کنندگان در جنبش اعتراضی را با رجوع به شمار کشته‌شدگان و دیگر شواهد موجود، مورد ارزیابی قرار داد که باحتمال زیاد به بیش از یک میلیون نفر در اکثر شهرهای کشور میرسد. بدینترتیب، هر روز فاصله ساختار قدرت با جامعه و یا اکثریت مردم، عمیق‌تر و طولانی‌تر می‌گردد.

اما برغم خیزش مردم معترض به شرایط دشوار زندگی، حکمرانان جامعه، با درگیری با دشمنان خارجی، همچون امریکا و اسرائیل خود را در برابر هرگونه مسئولیتی در مورد رفع ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی اجتماعی، از جمله، آب، برق، نان، دوا و دکتر، در میان بسیاری از نیازهای مبرم دیگر، مصون می‌دانند..

البته، که این اولین باری نیست که سرکوبگران، معترضین را به سکوت وامی‌دارند. اما، این سکوت، نیز، تردید مدار که موقتی است. از 48 سال پیش و آغازین روزهای صعود آخوند بر منبر قدرت تا کنون چندین بار زمزمه های اعتراض بسحنی سرکوب و سکوت بار دیگر برقرار گردیده است. اما بار دیگر شکسته شده است. این بار نیز دیر یا زود سکوت شکسته خواهد شد؛ سوخت و سوزی در بین نیست. سکوت، به هر دلیلی، از جمله عدم ترس از سرکوب، تنبیه و مجازات، برخواهد شکست.

حکومت اسلامی، در حالی‌که نماد قدرت است و به تسلیم و اطاعت و فرمانبری بر کشد هر انسانی را که دهان باعتراض بگشاید، در همان حال نماد خودسری و خودکامگی و مسئولیت ‌گریزی است. یکی از پی دیگری می‌آید.

تبعیت از قوانین شرع نه‌ تنها مسئولیت ‌زا نیست، بلکه پروانه‌ای است برای زیر پا گذاشتن ابتدایی‌ترین اصول اخلاقی، زاده سیرت و عقل و خرد انسانی..

گاهی حتی توبه و پشیمانی در برابر عفو و بخشایش، توابان را هم از آویختن از چوبه دار نجات نمی‌دهد. بسیاری از اعدام‌ شدگان سال‌های ۶۰، پس از توبه، جلوی جوخه‌های آتش قرار گرفتند. مسئولین حکومت اسلامی، توبه‌ کنندگان را به خدمت الله می‌فرستادند تا به حسابشان، به کفر و نفاق و الحاد شانح رسیدگی شود.

به عبارت دیگر، حکومت ولایت چیزی است بسیار بیشتر از یک نظام دیکتاتوری؛ نظامی است مبتنی بر ارزش‌های اخلاقی، ارزش‌هایی ذاتاً ضد بشری، ضد زمان و ضد آزادی.

نظام ولایت را نه می‌توان طراوت بخشید و نه می‌توان همچون دارویی تلخ، با شیرینی درآمیخت و در گلو فرو ریخت.

ما ایرانیان وظیفه‌ای گران‌تر از آن داریم که تنها به تغییر حاکمان بسنده کنیم. ما باید نظام اخلاقی و نظام ارزش‌هایی را که در خدمت ولایت و فرمانبری قرار گرفته‌اند، به چالش بکشیم؛ نظام اسطوره‌ها، افسانه‌ها و دروغ‌های بزرگ را واژگون سازیم؛ اگر آرزومند آزادی هستیم، اگر نه برای نسل حاضر، بلکه برای نسل‌های آینده.

چرا که مسئولیت را تنها در دامن آزادی است که می‌توانی بیابی، نه در یک نظام دینی ـ اخلاقی.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmsil.com

 

 

۱۴۰۵ مرداد ۱۴, چهارشنبه

تاریخ نگون بختی

ما ایرانیان!


 


 

 


اگر در پی فهم نگون بختی امروز هستیم باید که به گذشته ای دور تر باز گریم. آنگاه خواهیم آموخت که نگون بختی ما ایرانیان، بنا بر قول فردوسی، حماسه سرایی که زبان فارسی حیات خود را بدو مدیون است، با چیره شدن "عرب بر عجم" در جنگ قادسیه در 651 میلادی آغاز گردید، جنگی که تازیان بر ایرانیان تاختند، کشتند، غارت کردند، بتاراج بردند و از همه شوم تر و ذلتبارتر، "کیش " خود را بر نیاکان ما تحمیل نمودند، کیشی که از آن جز گزند چیزی تا کنون پدیدار نگشته است، کیشی  که رستم فرخزاد، سردار ایرانی "کیش اهریمنی" خوانده است، کیشی بر خاسته از راه و روش و بینشی غریب و بیگانه.  

بازگشت به گذشته ای که فردوسی در حماسه ی غم انگیز قادسیه، بیان میکند، ما را با این واقعیت روی در روی میسازد که دینی که در نهاد ما نهاده شده است، نتیجه ی شکست نیاکان ما از تازیان  بیش از یکهزار و چهار صد سال پیش از این بوده است. یعنی که ما دینی را در درون خود در امتداد تاریخ نهادینه ساخته ایم که نیاکان ما پس از قرنها مقاومت و پرداخت جزیه و خراج های سنگین آنرا پذیرفتند و از نسلی به نسل دیگر انتقال داده اند. آری، نگون بختی ایرانیان از شکست در قادسیه آغاز گردید. کیش تازیان جامعه ایران را نه تنها بهین نساخت و روشنایی نبخشید بلکه پیوسته بسوی تاریکی و تباهی و تحکیم و تداوم استبداد مطلق به پیش راند.  

تازی های بومی، اسلامیست های غرب ستیز، عالم و فقیه و برخی ازاستادان دانشگاها، از جمله استاد محمد حسین زرین کوب "هجوم تازیان" را بگونه ای نقل، تعبیر و تفسیر میکنند چنانکه گویی کیش "اسلام " یک موهبت الهی بوده است که خداوند به بشریت، بویژه ایرانیان اهدا نموده که بدست آنها پا برجا بماند . چرا که خود مظهر کیش تازیان هستند. آنها به هجوم تازیان خوشامد نمیگویند ولی در استقبال مردم ایران از "اسلام" دست بافسانه سازی میزنند، گویی که خداوند یکتا و یگانه، الله، "اسلام" را در اصل برای قد و قواره  ایرانیان بریده و دوخته بوده است که بقول آیت الله مرتضی مطهری، یکی از معماران اصلی حکومت اسلامی، "یک نوع توافق طبیعی میان روح اسلامی و کالبد ایرانی" از دیر باز وجود داشته است. وی، در مقدمه ای که بر «دو قرن سکوت» تالیف دکتر عبدالحسن زرین کوب، نگاشته است، بر تفسیر استاد زرین کوب  مبنی بر سکوت و خاموشی ایرانیان در دو قرن اول هجوم تازیان، مهر تایید میزند و اظهار میدارد که  

آنچه زبان ایرانیان را بند آورد سادگی و عظمت «پیام تازه» و این پیام تازه «قرآن» بود که سخنوران عرب را از اعجاز بیان و عمق معنی خویش به سکوت افکنده بود. پس چه عجیب که این پیام شگفت انگیز تازه، در ایران نیز زبان سخنوران را فرو بندد و خردها را به حیرت آندازد؟

 

فهمیدید چه گفت؟ همین بس که به این واژه های سراسر مبالغه و تهی از معنا که در توصیف قران بکار میرود نظر افکنیم: عظمت، اعجاز، شگفت انگیز و... همچنین ببینید که با وصف چه معجزه ای جمله به پایان میرسد که چه تعجب آگر قرآن، زبان سخنوران را فرو بندد و خردها را به حیرت آندازد؟ بنظر میرسد که مطهری خود نیز متحیر و از خرد ورزی باز مانده است، برغم سخنوری و مبالفه گویی، دهان فروبسته و یک کلام بما نمیگوید که این شگفتی و عظمت و اعجاز و... قران در چیست؟ روشن است که با ابزار لفاظی هرچه قرآن را بعرش ببرد و هرچه بیشتر در رمز و رازهای ناگشودنی بپیچاند، آنرا از دسترس دیگران دور و ناگشودنی و غیر قابل فهم میسازد، تا خود دانا و نادانان در پی او روان شوند. بر بزرگی و عظمت مبالغه آمیز قران میافزاید که خود بر منبر تقدس بنشیند و انسان را هرچه خوار و حقیرتر نماید تا بتواند افسار "هدایت" جماعت را در دست بگیرد. البته که مطهری و همردیفان شان در ماورایی ساختن قران بواسطه مبالغه های کذب آمیز، ذینفع بوده اند. چه، با نشاندن قرآن بعرش اعلا  خود نیز بر عرش نشینند و بواسطه قرآن مظهر تقدس شوند. 

نه اینکه نبردی در قادسیه در 1400سال پیش بین نیروهای امپراطوری ایران و چماق بدستان اسلام بوقوع پیوسته است. نه اینکه تاخت و تاز بوده است و ویرانی و کشتار، غارت و چپاولگری، خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی نهادین در شیوه و راه و روش زندگی در دوران بادیه نشینی و بیابانگردی. نه از اخاذی جزیه ها و خراج ها و نه از تنبیه و مجازات وخواری و حقارتی که بر ایرانیان رواداشته اند، سخنی بزبان آرند. پذیرش کیشی غریبه و بیگانه، کیشی که انسان را به بند کشد، چندان هم با خوشآمد گویی مورد پذیرش ایرانیان قرار نگرفته است.چرا که پذیرش کیش غریبه ای فرو تر و پست تر، عین خفت بود و ذلت. حقیقت تاریخی کجا، افسانه سازی کجا؟ استاد مطهری در ادامه مبالغه گویی در باره خوشامد گویی های ایرانیان به ورود اسلام، چنانکه با دامنی پر از نقل نبات باستقبال تازیان مهاجم شتافته بوده اند، میافزاید: 

ایرانیان با یک ایدئولوژی جهانی و انسانی و فوق نژادی آشنا شدند، حقایقش را به عنوان حقایقی آسمانی و مافوق زمان و مکان پیرفتند و زبانش را به عنوان زبانی بین المللی، اسلامی ، که به هیچ قوم خاص تعلق ندارد و تنها زبان یک مسلک است از آن خود دانسته و بر زبان قومی و نژادی خویش مقدم شمردند. 

بهمین سادگی زیر سایه مهاجمین تازی. آیت الله مطهری از آنجا که بنمایندگی از تمامی مردم ایران سخن میگوید با زیرکی ابلهانه اعلام میکند که "اسلام" نه بر آمده از فرهنگ عرب بلکه از یک زبان و فرهنگ فرا زمینی و مستقل از زمان و مکان و قومیت است. یعنی که اسلام را تازیان چماق بدست بایرانیان نچپانده اند. که ایرانیان عاجز از نظام شاهنشاهی همینکه آوای دلنشین قرآن بگوششان خورد با همه وجود خود را باسلام تسلیم نمودند و تا انجا پیش رفتند که زبان عربی، زبان قرآن را بر زبان خود ترجیح دادند.

اگر فرض را بر آن بگیریم که مطهری حقیقتی تاریخی را گزارش میدهد، چگونه میتوان ظهور فردوسی و جاودانه ساختن تاریخ و زبان و ادبیات فارسی را پس از 400 سال استیلای قرآن توضیح داد؟ مگر نه اینکه ایرانیان زبان و فرهنگ خود را وا گذاشتند و فرهنگ اسلام و نه اعراب را پذیرفتند، پس شاهنامه، با کدام پشتوانه ادبی خلق گردیده است که هیچ شک و تردید مدار که در مراتبی بس بسیار والاتر از قرآن قرار گرفته است؟ چرا که برای باور به قرآن نیازی به بینایی نداری حال آنکه برای خوانش شاهنامه باید که بینا باشی.  

بنا بر روایت مطهری فردوسی باید در دامن فرهنگ عرب پرورش یافته باشد، با این وجود چگونه اثری بزبان فارسی بوجود میآورد جاودانه، چندان روشن نیست. در ست است زبان عربی بعنوان زبان رسمی سیطره یافته بود.، اما، برخلاف نظر تازیان بومی نه به آن دلیل که زبان قرآن زبان آسمانی بود و سحرانگیر و عمیق و... بلکه بآن علت که زبان عربی، زبان قرآن بود، زبان فاتح بود، زبان الله، زبان قدرت بود. برای ماندگار شدن قرآن بوده است که کتابخانه های بزرگ ایران را به امر عمر، "امیر مومنان" به آتش کشیدند تا تمدن ایرانیان را که بیش از یک هزار سال قدمت داشت به پایان آورند. از اینروی، بروایت تازیان بومی مبنی بر اشتیاق ایرانیان در پذیرفتن کیش تازیان نمیتوان چندان اعتمادی داشت.  چرا که نهاد فقاهت رمز بقای خود را درکشیدن خط باطل بر ایران پیش از اسلام و انکار آن تاریخ دیده است و می بیند و در این امر هم موفق بوده است. اینست که درونشان از بغض و کینه نسبت به ایران و ایرانیان انباشته است.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjme@gmail.com

۱۴۰۵ مرداد ۹, جمعه

 

 

 

انقلاب در بیرون

نیازمند انقلاب

در درون!




بدار آویحتن و یا اعدام دو جوان دیگر، بنامهای ابولفضل سپاهی و امیرحس صفری، در ششم مرداد، بجرم شرکت در اعتراضات 18 و 19 دی ماه سال گذشته را میتوان یک یادآوری خواند. یاد آوری که بما نهیب میزند که بعداز 47 سال حکومت آخوندی، بتازگی فهمیده ایم که چه هیولائی، برساخته دستان خویش، باین جهان، بویژه، به جامعه خودمان عرضه کرده ایم، هیولائی بنام "اسلام ناب محمدی،" بنام دین اسلام که بسادگی آدمی را تنبیه و مجازات نموده، تکه تکه و پاره پاره کرده و میبلعد.

اعدام این دوجوان، در واقع، درپی اعدام دوجوان دیگر که از یک گروه 12 نقره بودند که اخیرا بجرم شرکت در جنبش اعتراضی 18 و 19 دی ماه سال گذشته باعدام محکوم شده اند، ابولفضل سپاهی و امیر حسین  صفری، چهارمین زندانیانی هستند که اعدام میشوند.

تحلیگران اوضاع سیاسی حاکم بر کشور، بر آنند که شواهد حکایت از سفوط و یا فرو پاشی نظام میکند. افزایش تعداد اعدامها را باید با روند این سقوط و فروپاشی نظام بسنجیم. این است که تحلیلگران بر آن باورند که ترس و هراس از سفوط و فروپشی ست که نظام دست بافزایش اعدامها زده تا با انتشار ترس و وحشت در سراسر جامعه، بتواند به بقای خود امداد رساند. احتمالا، با ارسال پیامی در سراسر جامعه باین مضمون: مبادا، در جنبشهای اعتراضی شرکت کنی. مبادا با گروه های تند رو و خرابکار همکاری کنی. مگر بخواهی یا دوست داشته باشی به آینده ای مبهم و نا معلوم بنگری. لحظه ای تفکر راه را مینماید. چه صرری را تحمل کنی اگر در خانه باستراخت پرداخته یا به مطالعه کتابهای علمی بپردازی؟

باید، اعتراف کنم، چنین روشنگریهایی نشان داده اند که نقش مثبتی درتصمیم گیری بسیاری  بازی میکند. اما، نقشی ست موقتی. با گذشت زمان، ترس و هراس با کاهش آویختن تعداد معترضین از چوبه دار کاهش مییابد. افزوده بر این واکنش مردم بادامه سرکوب و خفقان ذر روند زمان سرانجام عروس پیروزی را در آغوش خواهند کشید.

اما، در واقع مطلبی که میخواهم مورد بحث قرار بدهم، چندان مورد توجه قرار نمیگرد و آن چیزی نیست مگر همراهی ندای اذان صبحگاهی با برگزاری مراسم اعدام. از خود می پرسم آیا میتوان رابطه ای بین این دو، یافت؟ دو جوان را از زندگی محروم کرده و و ابستگان آنها را به عزای ابدی غوطه ور ساخته اند،

 هدف چیست و چگونه نظام میتواند از چنین جنایتی سودمند شود؟ روشن است، زمانیکه مردم بمنظور اعتراض بشرایط موجود، از پیوستن بیکدیگر، در یک زمان و مکان خود داری کنند.

یعنی که این آن رمزیست که نظام در پی دست یافتن بدان است. تسلیم و اطاعت و فرمانبری، بدون پرسش هیچگونه سوالی سکوت مطلق و تیره و تاریکی. نظام فرمانروئی و فرمانبری، بدون برخورد با هیچ مانعی و یا تجربه پستی و بلندیها، شرایط دلبخواه جمهوری اسلامی ست.

اگر، بدون وقفه ساختار حکومت اسلامی ادامه یافته است، برغم کشتار 45000 نفری در 18 و 19 در دی ماه سال گذشته، باید دین و باورهای مشترک دینی را دلیل اصلی آن دانست. همچنانکه سکوت موجود را میتوان بدان نسبت داد.

اما، اگر، مردم یکبار دیگر برغم تجربه کشتار عظیم دی ماه گذشته، برخاسته و بهم پیوسته و دست بقیام بزنند، بعید بنظر میرسد که آخوندها بتوانند بسادگی از درون عمامه شان راز نجات را بیرون بکشند و نجاتبخش خویش بشوند.

اگر، به محتوبات اذان و آنچه در کف زمین بوقوع می پیوندد بنگریم، در یابیم وقتی اذان انسان را بسوی خوبیها و پرهیز از بدیها فرا میخواند، بنظر میرسد که شنونده را مورد خطاب قرار میدهد و او را بگونه ای مسئول اعمال خود میخواند نه ساختار قدرت را. در واقع، همآنگی اذان با مراسم اعدام، بدون تردید، بآن دلیل است که در تسلیم و اطاعت فرمانبران، در اجرای عبادات روزانه تاکید نموده و هرگز به سرزنش ساختار قدرت نمی پردازد، بدلیل یکتائی و یگانگی اش با دین.

همراهی ندای اذان با مراسم اعدام را نهایتا، باید بازتابنده عملی دانست بر خاسته از یکتائی و یگانگی دین و قدرت. جدا سازی آن دو از یکدیگر، دگرگونی بزرگی ست  که قیام شیر خورشد آنرا بواقعیت در خواهد اورد. آنچه رهائی ملت را ممکن میسازد، تردیدد نداشته باشید، بسته به رهائی از باورهای خرافی و ایمان به اختصاصی بودن باورهای مذهبی. آنچه مردم در جامعه اینده بان تعهد خواهئد داشت، آنست که انسان در پرستش آزاد است. هر فردی آزاد است که خدائی را که دوست درارد بپرستد و آزاد هم هست که خدائی را بپرستد یا نه.

بعبارت دیگر، پرستش یک امر خصوصی ست. اینکه فرد چه چیزی را میپرستد تنها بسته است بعقیده و گزینش آن فرد. این بدان معناست که عذر حضور دین را درعرضه اجتماعی باید خواست و آنر در چار دیواری خانه بطور خصوصی در آغوش کشید و همه درد و رنج خود را با آن شریک شد.

آنچه، همگان باید بخاطر بسپارند آنستکه شرایط اسفباری که در آن گیر افتاده ایم از دلبستن به آخوند وفقیه ودین بود که باین روز افتادیم. بار دیگر باید بخاطر بسپاریم. بدون انقلاب در درون انقلاب دربیرون، بسی بسیار دشوار است.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com.

 

۱۴۰۵ مرداد ۲, جمعه

 

وحدت دین و قدرت

سرچشمه

سیه روزیها و تیره بختیها!


 

اکربگوئیم جهان، در شرایط کنونی در التهابی بسر میبرد که روزانه شدیدتر میشود، حرفی بگزاف نگفته ایم . با این حال، این التهاب در همه جهان بیک اندازه آشکار و ملموس نیست. چه بسا بسیاری از مردم از ابعاد و منشا آن آگاهی چندانی نداشه باشند. اما، واقعیت آن است که کمتر کالائی، انجام سرویسی و یا فعالیتی اقتصادی را می توان یافت که از آنچه امروز در خاورمیانه میگذرد تاثیر نپذیرد. پس، این پرسش اهمیت می یابد که در خاور میانه چه رخ میدهد که ثبات و آرامش تجارت جهانی را نیز با تهدید روبرو ساخته است.

.بیشتر خبرها و گزارش‌هایی که هر روز منتشر می‌شوند، بر درگیری‌ها، خصومت‌ها و رقابت‌های میان کشورهای منطقه، حضور نیروهای آمریکا و اسرائیل، نقش قدرت‌های جهانی تمرکز دارند. بی‌تردید، بررسی این رویدادها، جستجوی راه‌ حل‌های سیاسی برای پایان دادن به آنها ضروری است. اما آنچه غالباً مورد غفلت قرار می‌گیرد، پرداختن به ریشه‌ها و علت اصلی این بحران‌هاست؛ اینکه چگونه به چنین نقطه‌ای رسیده‌ایم و چرا منطقه به باتلاقی فرو رفته است که هر روز عمیق‌تر می‌شود؟ باتلاقی، که چیزی جز جنگ نیست؛ واژه‌ای آشنا که همواره با خود کشتار، خونریزی، ویرانی و رنج‌ها، زخمها و خسارات جبران‌ناپذیر به همراه آورده است.

بسیاری هنوز امیدوارند که از راه گفت‌وگو و مذاکره بتوان راهی برای خروج از این بحران یافت. این امید، اگرچه ارزشمند است، اما تا زمانی که علت‌های اصلی این وضعیت شناخته نشوند، نمی‌تواند به صلحی پایدار بینجامد. بستن چشم بر واقعیت‌ها، شاید برای مدتی آرامش روانی ایجاد کند، اما هیچ‌گاه بحران را از میان نخواهد برد

از نگاه این نگارنده، بخش مهمی از تنش‌ها و دشمنی‌هایی که امروز نه ‌تنها خاورمیانه، بلکه بخش‌هایی از جهان را نیز درگیر کرده است، ریشه در تاریخی دارد که در آن دین و قدرت سیاسی به یکدیگر گره خورده‌اند. بدون شناخت این پیوند تاریخی، فهم بسیاری از رخدادهای امروز نیز دشوار خواهد بود. در نتیجه برای فهم تقریبا نیم قرن حکومت اسلامی، حکومتی که خود را ادامه حکومت پیامبر اسلام تا قیامت میداند، نگاهی کوتاه و مختصر بحکومت پیامبر محمد که اسلام را به یکی از ادیان بزرگ تبدیل ساخت ضروریست.

محمد در آعاز اعلام پیامبری خود، سیزده سال تمام سخت کوشید که مردم مکه را قانع کند که او فرستاده الله، خداوند یکتا و یگانه ست. اما، کارش بجائی نکشید. سر انجام ناچار شد از مکه به مدینه بگریزد. در مدینه پیامبر لشگری از بینوایان سازمان داد و راه کاروان بزرگ قریش که از سوریه به مکه حرکت میکرد در بدر مسدود نمود.

در پی پیروزی در بدر، محمد بیش از 60 بار دست بلشگر کشی زد، از جمله جنگهای معروف پیامبر در عزوه خیبر. تقریبا در تمام جنگها محمد، هم نقش پیامبری را بازی میکرد که مردم را به تسلیم و اطاعت از الله فرا میخواند و هم نقش فرمانروائی نظامی را بازی میکرد. نقشهائی که بدشواری میتوان از یکدیگر جدا ساخت.

در 57، باین گذشته بازگشتیم، گذشته ای بطول یکهزار و چهارصد سال پیش از این، زمانیکه فروپاشی نظام شاهی بوقوع پیوست.  اما، رهبران سیاسی که رهبران دینی هم بودند، بجای اینکه بسوی آینده بنگرند و سرمایه هایی که طبیعت بما ارزانی عرضه کرده بود بکار بگیرند که جامعه مدرن و پیش رفته، رها شده از فقر و گرسنگی بنیانگزاری نمایند، در اذای آن هزینه موشک  و پهباد سازی و دستیابی به تکنولوژی هسته ای نموده و به پروژه اسلامیزه کردن جامعه پرداختند. و امام خمینی نیز شد نماد وحدت دین وقدرت.

وحدت دین است وقدرت که براندازی نظام ولایت را مشکل ساخته است. بویژه اگر با نظام شاهنشاهی مقایسه کنیم. چون، نظام به همان پیامبر، و امام و مراسم دینی باور دارد که جامعه در تمامیتش بآنها باور دارند. بگذریم که برغم باورهای مشترک دینی ست که نظام با خشونت و قهر انتقام ستانی با خشم و عضبی سخت دشمنان خود را با بیرحمی بسیار مجازات میکنند.

حال اگر روشنفکران و سیاستکاران از برنامه اسلامیزه سازی جامعه بی خبر بودند و نسبت به پیامدهای ساختار اسلامی ان بر اساس وحدت دین و قدرت بی اعتنا بودند، چه انتظاری میتوان از اکثریت جامعه داشت که بتوانند بفهمند اسلامیزه سازی جامعه دارای چه پیامدهائی ست. تنها جامعه زمانی خود آگاه گردید که فهمید، که با نشاندن دین بر منبر قدرت، مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند.

 این نگارنده اعتراف میکند که مهمترین ضایعه جبران ناپذیر وحدت دین و قدرت آنستکه هرگز قدر آن آزادیهائی را هم که تحت دیکتاتوری شاهنشاه آریا مهر که هرگز قدر آنها را ندانستیم تا آنزمان که دین اسلام برهبری طلبه ای بنام امام خمینی که مراتب اجتهاد را در حوزه های علمیه، غرق در خرافات خفه ساز و خفقان آورپیموده بود، برفراز منبر قدرت صعود نمود.

رهبر جدید که حاکمیت خود را بنام اسلام آغاز کرده بود، زمانیکه ابزار تنبیه و مجازات را در کنترل انحصاری خود در آورد. بر ممنوعیت ها و محدودیت، افزوده بر حلال ها و حرامهای شرع. هنوز چیزی از بقدرت رسیدن اخوند خمینی نگذشته بود که پروژه اسلامیزه سازی جامعه با ببردگی کشاندن زنان بوسیله اجباری ساختن حجاب و ممنوعیت تولید و مصرف مشروبات الکلی آغاز گردید و باسلامیزه سازی دانشگاه ها و تمامی نهادهای جامعه نفوذ کرد، بویژه، روابط جنستیها مختلفف بشدت تحت نظارت قرار گرفتند.

پس از گذشت زمانی کمتر از شش ماه، حکومت اسلامی با تشکیل کمیته ها، بگیر و ببند و تیربارنها و اعدامها آغاز گردید و هنوز هم ادامه دارد هرموجی از اعتراض به زندگی در خواری و حقارت بسخترین وجهی سرکوب میشد. پس از سرکوب جنبش دانشجویی در 77 در 67 دست به کشتار زندانیان سیاسی زدند. وقتی نظام میخواست از پذیرش مسئولیت سر باز بزند دست بقتل های زنجیره ای میزد. از هر منفذ و یا سوراخی اگر بوی مخالفت بمشام میرسید بیدرنگ مورد تهاجم و سرکوب بیرحمانه قرار میگرفت. در این مختصر نمیتوان به گروگانگیری و 8 سال جنگ بیهوده با کشور همسایه، تحت بهانه تسخیر قدس  از راه کربلا و بسیاری دیگر از جنایاتی که حکومت دین مرتکب شده است مورد بحث قرار بدهیم.

 تردید مدار که بدون آشتائی با تاریخ ملتمان، هرچند باختصار و بسیار کوتاه، براحتی نمیتوانیم به اشتباهاتی که در 57 و در دیگر موارد تاریخی با حمایت از اسلامیست ها و ظهور حکومت ولایت فقیه و سلطه آخوندهای روبه صفت بر جامعه آگاه شویم.

بعد از 47 سال حکومت بنگر، امروز درچه شرایطی زندگی میکنیم. دچار فقرتمام شده ایم هم بلحاظ معنوی و فرهنگی و هم بلحاظ عدم توانائی پاسخگیی یه ابتدائی ترین نیازهای مادی. آیا، میتوان کسی را در این کشور پهناور یافت که نیازمند نباشد؟ نه کار، نه در آمد، نه تغذیه، نه شکم سیر، هر شکایتی از این بابت، یک "اعتراض سیاسی " محسوب میشود و شایسته تنبیه و مجازات، حبس و تحمیل همه گونه خواری و حقارت، بویژه ، مجازات اعدام، در خدمت بنیانگزاری نظامی بر اساس قائون شرع اسلام. دینی که متولیآن آن آخوندهائی هستند که در حوزه های علمیه به هزینه ملت، در سراسر کشور  تربیت شده و هنوز هم.

برای براندازی این نظام بیرحم و جنایتکار باید بر ترس مان از دریافت حقیقت فائق بیایئم. باید هر آنچه از دین روایت میشود تعصبات وتنگ چشمیهار را باید کنار بگذاریم و با آنچه در واقعیت اتفاق افتاده است روی در روی قرار گیریم. ایا ممکن است داستانی ، قصه ای، افسانه و اسطوره ای، همچون گزینش محمد آنگونه که خود شرح داده است، بیش از 1400 سال روایت شود و پیوسته تکرار،  هیچگونه تعییر و تحولی در آن بوجود نیاید؟

بعبارت دیگر، تا زمانیکه افسانه سرایان و اسطوره سازان بر ما حکومت میکنند، نمیتوان انتظار رهایی و آزادی را داشته باشیم چون تا  زمانیکه دین و باور بافسانه ها و اسطوره های دینی بر جامعه حاکم باشد، تن به بند و زنجیر شریعت اسلامی داده، هرگز نمیتوانیم تواناییها درونی خود را کشف کنیم. درست است که در شرایط کنونی، جامعه را حکمرانان اسلامی ولایت پرست مدیریت میکنند و قدرت و ابزار تبیه و مجازات را در اختیار دارند ودر انتقام ستانی و بیرحمی کوچکترین  تردیدی بخدود راه نمیدهند. آیا واقعه ای اسفناکتر از کشتار بیش از 45000 انسان میتوان در تاریخ جستجو نمود؟ اگر این کشتاربیرحمانه بدلیل اعتراض بشرایط دشوار و خوارکننده بوده است. پس، باید از گشودن دهان بطور جدی خود داری کنیم. چه جیزی میتواند کشتار45000 نفر انسان را توجیه نماید. پاسخ باین سوال اگر تا همین چند سال پیش مبهم بود، اکنون تردید مدار که پایه نظام را بلرزش در آورده است.

فیروز نجومی

firoz nojomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

 

 

 

 

۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

 

                                                       

 

گامی بسوی

انقلاب فرهنگی

!و ساختار ارزشهائی نوین




در جامعه ای که مسئولین آن در اعماق زمین، در پنهانی به مدیریت جامعه میپردازند، بما میگوید که در پس ظاهر چیزهایی ممکن است اتفاق افتد که از آن کسی هرگز با خبر نشود درچنین شرایطی چگونه میتوانی بدانی که در جامعه اسلامی، چه میگدرد؟ بیش از چهار ماه است که رهبر معظم، آخوند خامنه ای با بمباران دشمن به پودر تبدیل شد و بملاقات الله شتافت. از زمان پرواز رهبربدنیای ماورائی، بدرستی، روشن نیست چه کسانی تصمیم گیرانند و مسئولیت مدیریت کشور را بعهده دارند؟

در تاریخ 2500 ساله کشور، بندرت اتفاق افتاده است که جامعه بدون سرپرست و یا پدری مقتدر را تجربه کرده باشد. این دوران را باید دورانی خاص بیاد آورد، دورانی که جامعه مثل لشگری ست با فرمانده ای غایب. آن لشگر، چندان دوام نخواهد آورد، مگر، فردی شایسته فرماهدهی برخیزد و از فروپاشی ساختار قدرت جلوگیری نماید.

صرفنظر از طواهر، رقابت بر سر جانشینی ولایت فقیه، چندان خفیف و آرام نیست. در آغاز قالیباف و عراقچی فکر میکردند از جایگاه مذاکره کننده شاید بتوانند بر راس ساختار قدرت صعود کنند. خیلی زود خاموش شدند. اما، رقابت در میان آنانکه در پی کسب قدرتند شدید است و شدیدتر میشود.. انتظار میرود که مردی تنومند ناگهان ظاهر شود و  ملت را از خواری و حقارت نجات بدهد. در واقع، دیر زمانیست که آن مرد تنومند که میتواند به نجات ملت بر خیزد در میان ماست. کسی ست که مردم ایران بنام او بخیابانها رفتند و زندگی خود را از دست دادند. چه کسی  میتوان شایسته تر از شخصی بنام شاهزاده رضا پهلوی.پیدا نمود.

در اینجا، بهتر است که بیاد داشته باشیم، ما در جامعه ای زندگی میکنیم با بیش از 2500 سال تاریخ. درست است که تاریخ ما تاریخ شاهان است. تاریخی سراسر حوادث و ماجراها برخاسته از رقابت بین شاهان. هیچکس ادعا نکند که این 2500 سال تاریخی بوده است بدون عیب و ایراد، معلوم است که چنین ادعائی مردود است. در عین حال از دورانی میتوان سخن گفت که شاهان نقش بسیار مثبتی در تاریخ بازی کرده اند. کورش تنها یکی از شاهان است که از خود نام نیک بجا نهاده اند.

هرچه بیشتر بچگونگی نهادین شدن ارزشهای دینی آگاه شوی، از تکرار آن خود داری کنی. بعنوان مثال در خلال اجرای مراسم عبادت روزانه، نماز گزاری است که تسلیم و اطاعت و فرمانبری در رفتار و گفتمانمان ما نهادین گردد. آیا تا کنون از خود پرسیده ایم که الله را چه نیازیست باین ستایش های میان تهی؟ باینها باید "تقلید" و تبعیت"" را هم افزود. که دنباله روی را با چشم و گوش بسته تشویق میکند. چنانکه گویی انسان، حیوانی بیش نیست و تهی از عقل و خرد است. با برچیدن بساط حوزه های علمیه که تولید کننده آخوند است. مردم ایران انسانیت خود را باز پس خواهند گرفت.

 هیچ نهادی نیست که تحت نفوذ و تاثیر تغییرات موجود، قرار نگرفته باشد. در سال 57 کشور ما حدود 35 میلیون جمعیت داشت، در حالیکه کمتر از 50 سال در 1405 به بیش از 55 میلیون افزایش یافته است. تحولاتی که کمتر نهادی میتواند مصون از تاثیر آن باشد، از خانواده گرفته تا نهادهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی، اما، از جنبه منفی و تولید آنچه منفی ست و خسارت بار در راه رشد و تکامل زیربنای اقتصادی و تخریب نهادهای فرهنگی. آری، فردی را هم در جامعه آخوندی نیابی که دچار نوعی بحران نباشد. یا باجبار از عرصه تخصصی و حرفه ای خود اخراج شده و یا درب کار و کاسبی رابسته و بهر دری میزند تا بتواند پاسخگوی ابتدائی ترین نیازهای مادی زندگی روزانه را تامین کند. همچون این ادم دردناک،، میلیونها دیگر هستند بسی بسیار مایوس و نا امید. تامین ابتدائی ترین نیازهای مادی، چیزی، جز ذلت و خواری ببار نیاورده است.

هنوز میتوان این سوال را مطرح کرد که از اینجا بکدام سوی روانیم. معلوم است که بسوی گذار از نظام ولایت فقیه و برچیدن حوزه های علیمه، ورود به دوران دموکراسی و حکومت بر اساس رای مردم. اما، چگونه میتوانیم، هرگز باین هدف برسیم. مسلم، این دردی است که با تذریق یک آمپول برطرف نشود. دموکراسی فرهنگی ست که باید بسازیم. اگر، با دقت بآنچه در درون میگذرد ینگریم، درمی یابیم که فرهنگ ولایت فقیه دربحرانی عمیق گرفتار شده است که بسادگی نمیتوان از آن گریخت. آیا سر انجام میتوانند، موجودی شبیه به حضرت ولی فقیه، آیت الله مجتبی خامنه ای را بمردم نشان بدهند؟ جالب آن است که تا کنون یک مرجع تقلید در غیبت ولی فقیه فتوائی صادر نکرده اند. بعید بنظر میرسد که دیگر فتوای آخوند دارای چنداان ارزشی باشد. هر لحظه که به پوچی و خرافی بودن عبارتی تردید داشتیم باید از پذیرش انان امتناع کنیم. این خود یک گامی ست در سوی انقلابی فرهنگی.

طبیعی ست که مبارزه و نابودی آنها که تقدس ارزشها و باورهای دین اسلام را بچالش میکشند، از وظایف دینی بشمار میرود. وظیفه ای که ریشه در باور و ایمان به کیش لا الله الا الله دارد. که "خدا" یکی ست و بجز او خدای دیگری نیست. عبارتی که بطور نمادین بر روی پرچم حکومت آخوندی نقش بسته است. روشن است که حکومت آخوندی دستیابی به تکنولوژی هسته ای را برای مبارزه با فساد و ستمگری و کفر و الحاد نمیخواست. او با دستیابی به تکنوژی هسته ای نخست خواستار سلطه بر منطقه بود که در راس سیاستهای آخوند خامنه ای پدر قرار داشت. چون ورشکستگی ها، مصیبتها و نکبتهای بزرگی را تولید کرده بود، گفته میشود که  فرزندش آخوند مجتبی، نیز، قصد پیگیری همان سیاستهای بسیار موفقیت آمیز پدرش را دارا است.

گویا نزدیک به نیم قرن حکومت آخوندی، حوزه های علمیه، مطالعه و تخصص در علوم و تکنولوژی هسته ای را به تحصیل علوم الهی افزوده است. هم اکنون، در حوزه های علمیه آخوندهایی هستند که در علوم هسته ای  به موفقیتها و پیروزی های بزرگی بدست آورده اند. بگونه ایکه، بهترین متخصص تکنولوژی هسته ای در امریکا و اروپا نمیتوانند با آنها رقابت کنند. البته؛ هرگز، نمیتوان پس از منفجر ساختن تاسیسات تکنولوژی هسته ای  بدست امریکائیها.بجای سخن از پیروزی، باید به نابودی ثروت ملت میپرداخت و به اتلاف بیلیونها دلار که باید صرف بهزیستی و رفاه و اسایش ملت بکار میرفت. ثروت هنگفتی که هزینه ساختار تاسیسات هسته ای صدها متر در عمق زمین بقیمت میلیونها دلار و تداوم و عمیقتر ساختن فقر و گرسنگی در بخش برزگی از جامعه سیاستی بود برخاسته از خود خواهی های  طلبه ای بنام علی خامنه ای با ارزوی سلطه و گسترش دین اسلام بر سراسر جهان.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

 https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

 

حضور دین

در زندگی روزمره!

 

 زمانی بود که به حضور دین در زندگی روزمره خوشامد میگفتی. منتظر بودی که از راه برسد. آن زمان زمانی بود که دین لباس پلیس و آژان و پاسدار به تن نکرده بود. دهانت را بو نمیکرد. با موی سر پسران و گشادی و تنگی شلوار شان و یا چارقد زنان و کوتاهی و بلندی مانتوشان سرو کاری نداشت. دینداری فصلی بود. در روزهای عاشورا و تاسوعا و احیا و ماه رمضان، حضورش فراگیر میشد. سپس کمرنگ میگشت و حضور قابل لمسی نداشت تا فصل آینده. آن روزها که حضور دین در زندگی  روزمره به اوج خود میرسید و همه چیز را تحت تاثیر خود قرار میداد در عین حال فرصت هایی را بوجود میآورد برای گردهمایی، برای باخبر شدن از در و همسایه. برای غیبت و خوش و بش کردن. آئین دینداری مزاحمتی در زندگی روزمره ایجاد نمیکرد. اگر دوست داشتی، به آداب و آئین دینی تن میدادی. مراسم طهارت و غسل جنابت را بمنظور عبادت روزانه بجا میآوردی. سهم امام و ذکات سالیانه را پرداخت میکردی و اگر مال و مکنت و ثروتت زیاد میشد به سفر حج میرفتی و حاجی میشدی کلی بر اعتبار و منزلت خود میافزودی. اگر حجاب را دوست داشتی بسر میکشیدی.  بی حجابی هم جرم نبود که خود یکی از دست آورد های خاندان پهلوی بود و کمتر کسی میتوانست اجباری شدن آنرا پیش بینی کند. لذا از نظاره زیبائی های انسانی محروم نبودی. اما از خود بیخود هم نمی شدی اگر بر خود چیره نشده بودی. آرایش و پالایش ممنوع نبود. موهای افشان و نمایان ساختن رخ زیبا و اندام برازنده، جرم و جنایت نبود. مرزهای حلالی و حرامی گاهی بسیار مخدوش بود. تفریحات روزانه و شبانه، کافه ها و کا باره ها، رستورانها  آزاد بودند. در آنزمان حضور دین در زندگی بسیار محدود و ضعیف بود. فقها به منبر وعظ و روضه و خطبه و فعالیت های حوزه ای راضی بودند.  دین توی خانه بود و در مسجد. در آنزمان دین بر تخت پادشاهی تکیه نزده بود و تاج شاهی را بر سر نگذاشته بود. دین ملجاء بود و پناهگاه. دلبخواهی بود، نه اجباری.

 

با فرو ریختن تخت و تاج پادشاهی، دین قدرت شد و بر اریکه فرمانروایی نشست. با حذف و نابودی مقاومت و مخالفت، قهر و قدرتش بیشتر و خشم و خشونتش افزون تر گردید. بهمان میزان نیز بندهای اسارت و بندگی گسترده تر شدند. این زمان را دین داستان دیگری است. امروز مکانی وجود ندارد که دین در آن حضور نداشته باشد. در آن زمان دین تنها در زندگی خصوصی حضور داشت آنهم به رضایت آنکه نیازمندش بود.

 حال آنکه امروز حضور دین بر زندگی خصوصی و اجتماعی سلطه مطلق افکنده است. دین دیگر عزا داری و روزه و نماز نیست. امروز دین همه چیز است و همه چیز دین است. دین قانون است و قانون دین. ولایت فقیه هست و مجلس شورای اسلامی. دین در کلیه اداره جات، کارخانجات، در سازمانهای نظامی، پلیسی و جاسوسی، در نظام آموزش و پرورش، علوم دانشگاهی، در کوچه و خیابان، حضور دارد. و نیز در کافه و رستوران، در اتوبوس و مترو و در دریا و استاد یوم ورزشی و در قله کوهستانها. بقول معروف در هر سوراخ و درزی که پنهان شوی، دین تو را می جوید. تنها در طهارت و نجاست، غسل و تیمّم  نیست که باید تابع باشی و تقلید کنی، بلکه در تمامی امور زندگی، از فکری و معنوی و اخلاقی گرفته تا مادی و و دنیوی، از چگونگی ظاهر شدن در جماعت تا آنچه که باید بشنوی و یا ببینی.  بگذریم از گفتن و نوشتن. از نوشیدن و شادی کردن. وای اگر خانه نشین باشی و تنها مونس تو شود تلویزیون یا رادیو. که در اصل چیزی نیستند مگر ابزار سلطه افکنی و فرمانروایی. نظام در تولید چیزی باید شرکت جوید که پیوسته  آنرا نفی کرده است و بر علیه آن تحت عنوان حرام و گمراه کننده فتوا داده است: تفریحات و سرگرمی ها. مذهب ما پیوسته گریستن را تشویق کرده است ، که شیون و زاری اجر و پاداش الهی دارد، بویژه برای  امامان شهید معصوم و مظلوم. این در اصل به معنای نفی شادی و طرب و سرگرمی است. بآن دلیل که سبب غفلت شود از اندیشه به ذات الهی. این تضاد البته که حل شدنی است. وقتی دین قدرت شد، تلویزیون و رادیو لباس حرامی از تن بیرون آوردند ، بد به خوب و حرام به حلال تبدیل و استفاده ابزاری از آنها مشروع گردید. و آنرا بعنوان وسیله تبلیغ و تحمیق بکار گیرند. سرگرمی شود پند و اندرز، اخبار خوب و خوشایند،  حاکی بر رفاه و امنیت اجتماعی، پیشرفت و آبادانی- حیرت آور و خیره کننده در سراسر جهان، میشود عبادت و نیایش، هر روز صبح سحر و نیمه ی روز و غروب افتاب و نیز شیون و زاری و عزاداری که مکان خاص خود را دارا ست در تولید و  عرضه سرگرمی.  چه نوحه های دردناک، چه ناله ها و زاری ها، چه ضجه و مویه ها ، چه هق هق  گریه های سوزناک که نشنوی. آن روزها، روزهای افسردگی است، روزهای بیزاری از زندگی ست و اشتیاق بستن بار سفر ابدی.

 

بعبارت دیگر، از رادیو و تلویزیون چیزی جز دین برون نیاید. در تلویزیون برنامه ای وجود ندارد که تحت تاثیر و در کنترل دین نباشد. چه برنامه جدی و چه شوخی و سرگرمی. در آنها که تولید بومی ست، کنترل دین یک امر طبیعی ست. آن برنامه ها که تولید خارجی ست، ویرایش و بازسازی شوند بر اساس معیارهای دینی. رادیو و تلویزیون چیزی جز یک بلند گوی تبلیغاتی نیست. اینست که مردم به گیرنده های ماهواره ای پناه برند، ولی دین تحت تعقیب شان قرار دهد، وسایل رسانه ای را ضبط و جریمه اخاذی کند. اخیرا نیز دین با چکمه های آهنین ش وارد در قلمرو اینترنت شده است. چنان وحشت زده و هراسناک گردیده است که فراخوان نام نویسی کلیه سایتها را اعلام داشته است. البته که متخلفان تعقیب و به جرم اخلال و توطئه در براندازی حکومت و اشاعه ادبیات گمراه کننده و ضد اخلاقی دستگیر، محاکمه و مجازات شوند.

 

محال است که به حضور مطلق و بلا منازعه دین آگاه باشی، احساس خفگی و تنگی نفس نکنی. که احساس گوسفندی نکنی. دین که قدرت میشود همانند بختک بر تو فائق شود. هم بر زندگی خصوصی ات سلطه افکند و هم بر زندگی اجتماعی. فرد و افراد باید کردار و گفتارش را همراه سازد با قواعد و قوانین دینی. زمانی بود که اگر مرتکب گناهی میشدی، نوشیدنی های شادی بخش صرف مینمود ی و یا موی و زلف خود افشان میکردی و در زیر حجاب پنهان نمی داشتی، در برابر خدائی که بآن باور داشتی  احساس گناه میکردی. البته امید هم به بخشایش داشتی. اما امروز وای اگر گرفتار شوی تحت تاثیر نوشابه های شادی بخش. باید که تازیانه های مهر و محبت اسلامی را بر گرده ات تحمل کنی تا بدانی که امر الهی چون و چرا پذیر نیست و ارتکاب گناه جرم است. ارتکاب گناه، قانون شکنی است. دین وقتی قدرت میشود. فرد را تحت اختیار خود میگیرد. اجتناب از گناه اجباری میشود. باین ترتیب دین اراده آزاد را از فرد میرباید و در انقیاد خود در آورد. وقتی دین، سیاست میشود و قدرت، همه چیز تبدیل و تقلیل می یابد  بیک چیز.  هویت میشود دین. فرهنگ میشود دین. علم و صنعت و تکنولوژی میشود دین. در نتیجه انسان هائی که در تحت سلطه دین زندگی میکنند به انسانهای یک بعدی تبدیل میشوند. اجتناب از دیدن و شنیدن آنچه درست و راست است، میشود جزء سرشت انسانی، تنها تایید و حمد و ثنا است که از  او انتظار میرود و باین ترتیب توانائی نفی و مقاومت در او کشته میشود. شکی نیست که چنین موجودی نزدیکتر به حیوان است تا به انسان.

 

اما تاریخ را باید دید که چگونه به قضاوت حکومت دین بنشیند.  بر سرنگونی اش در اروپا پس از قرنها حکومت، شهادت دهد. شک و تردیدی نباید داشت که روزی نیز سلطه دین در کشور ما به پایان رسد. این یک پیش بینی پیامبرانه نیست بلکه یک ضرورت تاریخی ست. در دوران مدرن هم شاهد فرو ریزی حکومتهای ایدئولوژیک در اروپای شرقی یکی پس از دیگری بوده ایم. کشور چین بقای خود را از طریق دور شدن از ایدئولوژی و تطبیق با نظام داد و ستد جهانی، تامین و تبدیل بیک قدرت جهانی کرده است. آنچه که سرانجام نقطه پایان را به حکومت دین در کشور ما میگذارد، روشنایی و بینایی جمع است. زمانیکه دین بعنوان ملجاء و پناهگاه از دین بعنوان قدرت سلطه جو در ذهن جامعه از یکدیگر متمایز شود و این فهم نیز که جایگاه دین خانه و کاشانه است نه بارگاه قدرت، تاریکی پایان و بینایی و دانایی چیره خواهند یافت. جمع از خرافات و خرافه پرستی دست شوید.  ایمان به اصل و اصول را بر اجرای فروع ترجیح دهد. اولی به آزاد سازی انجامد و دومی به اسارت و بندگی.

 

شک نیست که تغییرات از این نوع طولانی ست بلحاظ زمانی. کار امروز و فردا نیست. دو چیز این سرنوشت محتوم دین را تسریع خواهد کرد. هر چه حکومت دین طولانی تر شود تجربه آن تلخ تر گردد. جمع دیگر مجبور نیست از طریق استدلال های انتزاعی از خلسه دین بهوش آید. امروز بیش از همیشه، دین ماهیت شر زا و ستم پیشه خود را روشن ساخته است. هر جا که دین است خون است و خونریزی. قهر است و خشونت، تخریب است و  ویرانی. قهر و خشونت دینی، دوست و دشمن، کوچک و بزرگ، پیرو جوان و یا زن و مرد نمی شناسد. مذهبی خون ریزد تا آخرین قطره خون خویش. اینست جهاد و شهادت. در دین، شهادت یعنی سعادت نهائی، و یا زندگی ابدی در نابودی ست و در هیچ انگاری. اما زمانیکه جمع از رخوت دین بهوش آید،  بر علیه بیرحمی و شقاوت دینی، بر علیه تخریب و خونریزی برخیزد. چه تعجب که در هیچ یک از کشورهای اسلامی هرگز جمعی بر علیه کشتار و سلاخی مسلمان علیه مسلمان بر نخواسته است و عملیات انتحاری را محکوم نکرده است. روشن است که هنوز به واقعیت شهادت و پوچی آن بینا نشده اند.  بهمین دلیل نیز هنوز بر آن باورند که اجرای فروع و احکام فقاهتی لازمه ی رستگاری ست. اما زمانی که جمع بینا شود به عدم نیاز خداوند به سجده و رکوع و ذکر دائمی،  ستایش کند نه خدائی را که نیازمند حمد است و تسلیم و اطاعت و بندگی، بلکه خدائی که صلح و آشتی جوید نه جهاد و شهادت و خونریزی، آنزمان شتاب است بسوی آزادی و برقراری یک حکومت انسانی، بنام انسان برای انسان. حکومت، دون شان دین است و ذات الهی.  در برابر حکومت تاریکی و الهی، همیشه یک جنبش روشنگری بمنصه ظهور آمده است، جنبشی بر اساس نفی دین و قدرت، مرگ و تاریکی، که خوشآمد گوید به زندگی بعنوان چیزی خوب و دوست داشتنی.

فیروز نجومی

firoz  nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com