۱۴۰۵ فروردین ۱۹, چهارشنبه


نجات در رهایی ست از هژمونی دین!‏
فیروز نجومی

نزدیک به چهار دهه است که دین، خود شمشیر برگرفته و بدون واسطه ی شاهان بر جامعه سلطه افکنده است.   یوغ شریعت را بر گردن مردم آویخته، آنها را از ابتدایی ترین حق و حقوق انسانی محروم ساخته و تا حد "رعیت" و "بنده" تنزل داده است. با این وجود، هنوز هستند بسیاری که دین را در آفرینش شرایط موجود در ابتلای ملت به فقر و محنت، به تیره بختی و سیه روزی، به مصیب و نکبت، در مرکز بررسی ها و تحلیل های خود قرار نمیدهند و نقش آنرا فرعی تلقی میکنند، چنانکه گوئی میتوان جامعه ای دمکراتیک و سکولار، آزاد و آباد بر پا داشت، بدون اینکه آنچه مرکزی ست، تغییر و دگرگونی بپذیرد.

معضل آن جا ست که آنچه مرکزی ست تغییر نخواهد کرد و دگرگونی نپذیرد اگر محیط پیرامون آن تحول نیابد. یعنی که تا زمانیکه خود را رها از سلطه ی دین نسازیم، حکومت دین هرگز ما را رها نخواهد ساخت. آنچه رهایی را مسئله بر انگیز میکند آن است که اسطوره ها و افسانه های دین، احکام و فرائض دینی در وجود ما نهادین گردیده و آنها را بدیهی و طبیعی ساخته است. در نتیجه بدان تعصب میورزیم،. این همآنقدر برای شخص دینی مسلک صادق است که برای کسی که خود را دینی نمیداند و به احکام شریعت توجهی نشان نمیدهد. یعنی برای مسلمان بودن، نیازی نیست که به مسجد بروی و نماز بخوانی و روزه بگیری. زیرا که ما مسلمان نمیشویم، بلکه مسلمان پا به عرصه وجود میگذاریم. نیاکان ما همچنانکه شناسنامه فیزیکی خود را به ما انتقال میدهند "هویت دینی" خود را نیز در نهاد ما میکارند.

 بدینترتیب، ما وقتی پا باین دنیا میگذاریم، در دنیایی زاییده میشویم که دین اسلام برای ما (تقریبا) همه چیز را تعریف و تعیین نموده است. خوب و بد، زشت و زیبا، درست و نادرست، حرام و حلال. و غیره... نه تنها در زمینه "اخلاق" بلکه در زمینه رفتار و کردار، ازجمله طهارت و نظافت، زناشویی و مراودات جنسی و در موارد بسیار دیگر. بنابراین، ما در خلاء زائیده نمیشویم بلکه در فرهنگ و سنت، عادات و رسم و رسومی زائیده میشویم که قرنها پیش از ما موجود بوده اند و اجداد ما بدان اعتقاد داشته و آنرا برای زیستن ضروری میدانسته اند. پدران و مادران مان، در واقع نطفه ما را بنام الله بسته اند  و ما را به مثابه یک مسلمان  پرورش داده اند. آنها ما را حلال  زاده و مشروع به این جهان میآورند درست همانگونه که نطفه خود(شان) بسته شده و پرورش یافته اند. هم چنانکه رشد میکنیم و از طفولیت به بلوغ میرسیم با حسن و حسین و علی و نقی و تقی و عباس دوست و آشنا و همکار، همسایه و همشهری و هموطن میشویم. همراه با آنها در مدرسه آداب نماز و روزه و قرائت قرآن را میآموزیم. در روزهای عاشورا در دسته های سینه زنی و زنجیر زنی شرکت نموده و به نوحه های دل انگیز و سوزناک گوش فرا داده و هماهنگ با دیگران  به خود زنی پرداخته ایم و یا حداقل ناظر بر آنها بوده و تماشاگری منفعل بوده ایم.

میتوان موارد بسیاری را در رفتار و کردار خود شناسایی کنیم که یا ریشه در دین دارد و یا تحت تاثیر آن بخود شکل گرفته است. چرا که هیچ امر رسمی و یا غیر رسمی، خصوصی و یا عمومی، وجود ندارد که بنام الله آغاز نگردد. و نیز هیچ نامه ای و یا کتاب و سندی نوشته نشود، و یا عقد و عروسی و معامله ای سر نگیرد اگر با نام الله مزین نشود .

دین در سرشت و فطرت مان، البته زمانی کاشته میشود که از این جهان چندان آگاهی نداریم. یک طفل نا آگاه و ناتوان و محروم از گزینش هستیم. دینی شدن ما نه ربطی به دین دارد و نه به پروردگار یکتا. دین یک پدیده اجتماعی ست همچون زبان انسانی. تکلم و مکالمه آنقدر طبیعی و عادی بشمار میآید که هرگز به صرافت ش نیفتیم که زبانی که با آن مکالمه میکنیم و در نوشتن بکار میگیریم، زمانی زبان دیگری بوده است و از دیگری بوده است که زبان را آموخته ایم. یعنی که زبان قبل از آنکه در درون نهادین شود، دارای موجودی خارجی و عینی ست. بهمین دلیل؛ دین نیز بمانند زبان از بدیهیات زندگی میگردد. آنقدر با آن آشنا هستیم که پیوسته به حضور دایمی و کنترل کننده آن در ذهن خود بیگانه میمانیم. در پاسخ حال شما چطور است حمدِ الله را میگوییم و الله را شکر میگذاریم بدون آنکه متوجه حضور دین در گفتار خود باشیم. در شرایط کنونی هر الله ای که بزبان میآوریم چه در حال قیام باشد و چه در حال رکوع و سجود، سخنی بزبان رانده ایم که دارای بار سیاسی ست. اگر در تایید و تصدیق رژیم نباشد، بدون شک به تداوم رژیم دین امداد میرساند. تا زمانیکه دانسته و یا نا دانسته به آئین اسلامی عمل میکنیم، چه حجاب باشد و چه وضو، و چه نذر و نیاز باشد و چه سفره اندازی و زیارت، نظام ولایت، شمشیر شریعت را بر کشد و سکوت و هراس بدل آورد.

این بدان معناست که دین در ناخود آگاه ما تمرکز یافته است. یعنی که دین، هستی و کیستی ما را تعریف و تعیین میکند بی آنکه خود بدان آگاه باشیم. در قاموس فرویدی دین «فرا خودی» میشود که «خود» را به حاشیه میراند و  رشد و استقلال آنرا به تعویق انداخته مستقیما غرایز خفته و بیدار ما را که در «نهاد» مان تمرکز یافته، سرکوب و تحت کنترل خود در میآورد. سرکوب «خود» (ایگو) مقدمه ایست برای تن دادن به رعیتی و بندگی، به زیستن در محرومیت از ابتدایی ترین حق و حقوق انسانی، ناتوان در دفاع از خویشتن و نه گفتن و مقاومت در برابر قدرت.

بعنوان مثال "وضو" میگیریم که نجاسات را از خود بزداییم بی آنکه خود را نجس بدانیم. در منظر الله بشر باید نجس و ناپاک باشد که او را تنها زمانی به مناجات در درگاه ش راه دهد که به تمام مقررات و قواعد وضو تن داده باشد. این در حالی است که تشریفات وضو هیچ ارتباطی با نظافت و پاکیزگی ندارد. برای وضو نه به اندیشه نیازمند یم و نه تعقل. وضو تشریفاتی است که تنها به تقلید و تبعیت، آموخته میشود. طبری، از نخستین تاریخ نویسان دوران رسالت، از محمد بن اسحاق روایت میکند که پیغمبر خود وضو کردن و نماز گذاری را به تقلید از جبرئیل آموخته است(جلد سوم، ص 954). تشریفات وضو هیچ هدفی دیگری ندارد مگر آموختن و نهادین ساختن اطاعت در ذات انسانی، که خود مقدمه ای ست برای تسلیم کامل خویشتن به الله. در سجده های طولانی سر بر آستان ش میساییم بی آنکه خود را حقیر و خوار پنداریمبنا بر مولف تفسیرالمیزان، آیت الله محمد حسین طباطبایی، مفسر و تاویل گر کلام الهی، قرآن، کتاب آسمانی، در تاویل سوره ی حمد که قرآن با آن آغاز میشود، میگوید الله در این سوره امر فرموده است که او را حمد و ستایش کنیم و به دعا و مناجات برخیزیم همانگونه و بر اساس همان روش که چگونگی آنرا الله خود در سوره ی حمد به بشر آموخته است. یعنی که الله حمد و ستایش انسان را آنگونه که خود به بیان آن علاقمند است نمی پذیرد و در شان خود نمیداند که مخلوقش بزبان خویش خالق خود را ستایش نماید. یعنی که الله بشر را از یک طوطی هم کمتر میداند. که الله، بشر را حتی در حمد و ستایش نیز مختار نساخته استاو را «رب العالمین» میخوانیم بدون آنکه خود را رعیت و بنده بدانیم. چون رعیت بودن و بندگی بر نهاد ما سلطه افکنده است و بدان آگاه نیستیم. محرومیت از حق و حقوق انسانی که از ویژگیهای رعیت و بنده در یک جامعه استبدادی ست، یک امر عادی و طبیعی ست. بندرت به محرومیت خود آگاه میشویم و بمنظور کسب آن دست بفعالینی میزنیم.

افزوده بر این، در خلق و خوی ما یکتایی و یگانگی الله در صدر بدیهیات زندگی قرار میگیرد. «او هست بجز او هیچکس دیگری نیست» میشود حقیقتی غائی و نهایی. باور باین حقیقت هرگونه انعطافی را در تار و پود ما خشک و منجمد میسازد. در نتیجه خود را بزرگ و زورمند می بینیم. هرگز این اندیشه از مخیله مان خطور نمیکند که به آنچه ایمان داریم، ممکن است از کذب و دروغ ساخته شده باشد. شک و تردیدی در کار نیست هرچه هست "یقین" است. این است که خود را بعنوان یک "مومن" برتر از دیگران میدانیم و میخواهیم بر جهان حکم برانیم نه به آن دلیل که میدانیم و همچون غربیان توانسته ایم قوانین طبیعت را شناسایی نمائیم و بر نیروهای آن سلطه افکنیم، بلکه به آن دلیل که فریب خورده ایم، متعصب و خشک اندیش گردیده ایم. اسطوره ها و افسانه ها را، "توحید" و "نبوت" و "امامت" را حقیقتی مطلق میپنداریم. این است که به احکام اسارت بار شریعت تن میدهیم و احساس سعادت و خوشبختی میکنیم. به استقبال "جهاد" و "شهادت" می شتابیم که هستی و زندگی را در نیستی و نابودی بیابیم. حجاب را بر سر زن میکشیم مبادا که موهای افشان، رخ زیبا و برجستگی های اندامش، ما را از انسانیت ساقط نموده به حیوانیت باز گشت دهد. با نبود حجاب، به ندای شهوت و لذت که  با رویت زن بیدار گردیده اند، گوش فرا داده به تصاحب او بر خیزیم و از «صراط مستقیم» منحرف شویم. روزه میگیریم، رنج گرسنگی را بر خود تحمیل میکنیم. خمس و ذکات میدهیم و حج میرویم و گوسفند قربانی میکنیم که خاطر الله را راضی و خشنود سازیم. نذر میکنیم و سفره های رنگ وا رنگ میاندازیم و زیارت میرویم به آن امید که خواسته ها و آرزوهای مان برآورده شده و در آخرت نیز خشم و خشونت الله را نسبت به خویشتن، تخفیف داده باشیم. با این وجود به شنیدن کلمات قرآنی، تار و پود مان به لرزه در آمده و هراس بدل مان می نشیند، بی آنکه بدانیم آیا الله از "رحمت" است که سخن میراند یا از "کیفر،" از مهر و عطوفت است و یا از کین خواهی و انتقام .جویی؟ چه حاجت ها که از قرآن نخواهیم و چه معجزه ها که به آن نسبت ندهیم. چرا که ایمان آورده ایم که  قرآن خود آخرین معجزه ی الله است. بعبارت دیگر، خود را به احکام، قواعد و قوانینی تسلیم میکنیم و یا ایمان داریم که از قرائت و فهم آن ناتوانیم. باینترتیب  نادانی و نا بینایی، نیز امری بدیهی میگردد، یعنی چیزی طبیعی و عادی ست اگر وابسته و نیازمند به عصا باشیم تا گامی به پیش برداریم. یعنی که باید "مقلد" باشی و از آنی بیاموزی که دانا و آگاه است از امیال الهی، همچنانکه رسول الله به تقلید مراسم نمازگزاری را از جبرئیل آموخت. در نتیجه فراموش میکنیم که ما انسانیم و عقل و خرد داریم و میتوانیم بیاندیشم و برگزینم. لاجرم بساط عقل و خرد را در وجود خود تعطیل مینماییم و آنرا تنها به شکل ابزاری و برای رفاه و مایحتاج مادی، بکار بریم.    

از آموزشهای دین و حوزه های علمیه است که  ظلم وقتی وقوع میابد که بدر گاه الهی تسلیم نشوی و از فرمان الهی سرپیچی نموده اطاعت بجا نیا وری ، یعنی اگر تن به بندگی و حقارت و خواری ندهی و وجود آفریننده را نفی و انکار کنی. یعنی که ظلم وقتی واقع میشود که بخود نسبت به حقایق دین شک و تردید ورزی. پس ظالم آن کسی نمی تواند باشد که شمشیر ذوالفقار بدست میگیرد صدها نفر را بنام الله و در راه الله و رضا و خشنودی او با یک ضربه بدو نیم میسازد. یعنی که از خشونت نیست که ظلم بر میخیزد بلکه از شک و تردید و بد ایمانی ست که منشا خشونت  است. کنش امام  سوم را می ستائیم که بان دلیل برای رضای الله "شهادت " را پذیرفته  و تا زمانیکه خون در رگهایش روان بود ، تا آخرین قطره اش خون دیگران بریختبدین ترتیب  ما سالیانه طی برگزاری مراسم عاشورا خشم و خشونت و بیرحمی را مورد تایید و تصدیق قرار میدهیم. پس چه تعجب اگر خشونت  هم بیکی از بدیهات زندگی تبدیل شود. چهل سال است که تحت حکومت دین شاهد قتل عام مخالفین و دگراندیشان، کشتار اقلیت های مذهبی، از جمله کرد و بلوچ و سنی و بهایی و اعدام های روزانه  در جامعه خود بوده و هستیم بدون آنکه سکوت را بشکنیم. چرا که آوخته ایم که خشونتی که از تقدس بر میخیزد، خشونتی که در تحصیل رضای الله و در دفاع از یکتایی و یگانگی او ریشه بر گیرد  مورد تایید و تصدیق الله ست. کشتاری که مرد مقدس اسلام، امام خمینی در آغازین لحظات جلوس بر فراز منبر قدرت، بدان دست زد، از تقدس بر میخواست، چنانکه گویی دستهای امام، اگرچه آلوده بخون است، اما، به گناه هرگز آلوده نیشود. در اوائل انقلاب  57 ، امام مقدس، در توجیه جنگ با کفر و باطل تا قیامت، اظهار میداشت که کشتار خدا ناشناسان، یک رحمت الهی ست بآن دلیل که  آنان با بار سبک تری از گناهان بان جهان رهسپار و در نتیجه دچار "عذاب " کمتر ی شوند. امام خمینی بخوبی آگاه بود که مردم مسلمان براحتی پذیرای خشونتی هستند که از تقدس برخیزد.

چهل سال است که حکومت دین این فرصت استثنایی را به وجود آورده است که دین را از عرصه ناخود آگاه خارج ساخته به سپهر خود آگاه وارد ش نماییم. و یا به زبان فرویدی «خود» را قهرمان سازیم و بر «فرا خود» غلبه نماییم. شریعت الهی را بر اندازیم و یو غ  اسارت و بندگی را از گردن بر گیریم و خود را رها کنیم. ما نباید هرگز چیزی کمتر از رهایی از شریعت و نهاد های شریعتی بخواهیم، اگر صادقانه" آزادی" را آرزومند یم و چیزی جز عدالت نخواهیم. چرا که حکومت اسلامی نشان داده است که همه بی عدالتیها و فساد فراکیر و عمیقی که سراسر جامعه را پوشانده و آنرا به ویرانی کشانده است، از هژمونی شریعت اسلامی بر میخیزد. آگاهی باین حقیقت است که با خو رهایی بارمغان آورد. یعنی که رهایی همراه است با دانایی و بینایی. هیچ جنبشی نمیتواند امیدوار به آینده باشد اگر در سوی رهایی حرکت نکند، مهم نیست که چه نامی بر خود نهاد و یا چه رنگی بخود گیرد. اما، باید ترسید از آنروزی که بار دیگر بدست آخوندهایی آزاد شویم که از درون حوزه ها و نفی ولایت برخیزند.

شاید زمان آن رسیده باشد که دوستان چپی، پیروان مارکس و لنین، از آنچه لویی آلتوسر «اقتصاد گرایی خام» میخواند، دست بر دارند و  این واقعیت را نیز مورد تامل قرار دهند که رو بنا همیشه بازتابی از روابط زیر بنایی نیست. بعبارت دیگر، ارزشها، باورها و راه روش زندگی، دین و نظام اخلاقی لزوما همیشه و در هر زمانی بازتابی از روابط تولیدی و اقتصاد ی نیستند. ارزشها و باورهای دینی در جامعه ما که فرضا از جنس روبنایی ست، علیرغم تغییر و تحول و رشد و تکامل مناسبات سرمایه داری، بلا تغییر مانده اند. نه تنها تضعیف نگردیده اند، بلکه در 1357 به اوج اعتبار و منزلت خود رسیده، بر مسند قدرت جلوس یافته و نظم و انضباط شریعت را بر قرار نموده است. بعضا مسئولیت ظهور حکومت دین را به قدرت طلبی ها و یا فرصت طلبی های احزاب و سازمانهای انقلابی و ضعف لیبرال دموکراسی نسبت میدهند و نقش دین را در شکل بخشیدن به آرمانها و آرزوها و تعیین و تعریف چیستی و کیستی ما نه در چهل سال گذشته بلکه در طول تاریخ طولانی خود نادیده میگیرند. بعبارت دیگر، شرایط و ساختار سیاسی و اجتماعی که بوجود آورده ایم، بازتابی است از خلق و خوی، عادات و رسم و رسوم و راه و روش زندگی ما نه فرایند دگرگونی در نظام تولیدی جامعه.

در خاتمه،  آنچه با انسانیت ما در ستیز و خصومت است، نه سرمایه داری ست و نه حتی استبدادی سیاسی. ما با هژمونی دین است که روبرو هستیم. استبداد سیاسی وقتی پایان میگیرد که بساط استبداد دین و نهاد های آنرا بر چیده باشیم. ما وقتی میتوانیم به ایرانی آزاد و آباد، سکولار و شکوفا امیدوار باشیم  که تکلیف خود را با شریعت روشن ساخته و به حقیقت توحید و نبوت و امامت و غیره، شک و تردید ورزیم. تنها در آنزمان است که میتوانیم رهایی یابیم و بسوی جامعه ای سکولار و آزاد گام بر داریم.

 

 

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogpost.com

برگرفته از

pezhvakeiran.com

july 2018





 

۱۴۰۵ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

 

بازگشت به خانه                    پيوند به نظر خوانندگان                     آرشيو  مقالات                  آرشيو صفحات اول                جستجو

چهارشنبه 16 اسفند ماه 1391 ـ  6 مارس 2013

قدسی سازی خشونت، رمز بقای نظام ولایت

فیروز نجومی

Fmonjem@gmail.com

نمی توان تنها خشم و خشونت، سرکوب و خفقان را مسئول سکوت و خاموشی مردم دانست، پس از یک خیزش ناگهانی در 88، خیزشی که بنیان نظام ولایت را بخود لرزاند. همچنانکه ملت ایران در پیله خود فرو می رفت، مردم کشورهای آفریقای شمالی به قیام برخاستند، قیامی که از تونس آغاز گردید و سرانجام به واژگونی چندین دیکتاتور انجامید، قیامی که در برابر آن جوجه دیکتاتور سوریه، بشار اسد هنوز مقاومت میکند و امیدوار است که با حمایت قمه کش و قلدر محله، ولایت فقیه در ایران، بر آن پیروز گردد. معلوم است که از سرنوشت دیکتاتور هایی چون حسنی مبارک در مصر و معمر قذافی در لیبی، درسی نیاموخته است. سوریه را ویران نموده، هزاران مرد و زن و پیر و جوان را بخاک و خون نشانده و آواره ساخته است، اما نتوانسته است شعله ی خشم مردم را خاموش نماید.

تردیدی در آن نیست که حکومت دین هزینهء هر گونه حرکت اعتراض آمیز را پیوسته سنگین تر ساخته است، با این وجود باید باین واقعیت نیز اعتراف نمود که بدون شریعت، شمشیر به تنهایی کاری نیست، چنانکه گویی بی دسته است، بدون شریعت. سرنگونی دیکتاتور های شمال آفریقا، حکایت از این واقعیت می کند که در این رژیم ها، شریعت با شمشیر در وحدت و یگانگی با یک دیگر نبوده اند. آنها دگر اندیشان و مخالفان را محبوس می ساختند نه به جرم «محاربه» با خدا و یا «مشرک» و «منافق» بلکه برای حفظ نظام دیکتاتوری، بقای ساختار قدرت، نه نهادین ساختن قواعد و قوانین یک جهان بینی و یا آئین دینی. شاه و شاه پرستان در یک زمانی فکر می کردند نهاد شاهی بواسطهء دیرینه بودنش با سرشت ملت آغشته است، حتی عمیق تر از دین. تصور می شد که شاه و مردم در وحدت و تکوین کننده یکدیگرند. مردم بدون شاه، در فرهنگ ما مفهومی بیگانه بشمار میآمد.

بهمین دلیل نه شاه و نه هیچ دیکتاتوری در کشورهای شمال آفریقا که عرب اند و مخترع دین اسلام، خود را مجری احکام قرآنی و برقرار کننده نظم و انضباط شریعتی نمی دانستند. حکومت های ارزشی و یا ایدئولوژیک نبودند. اگر شمشیر را به شریعت اسلام صیقل میدادند، می توانستند بی مهابا تر و با اطمینان خاطر بیشتر آنرا بر سر هر جنبنده ای بجرم محاربه با الله فرود آورند. خون بیشتری بریزند بدون آنکه انزجار مردم را برانگیز اند. چرا که دین اسلام، کین خواهی و کیفر دهی، خشم و خشونت را توجیه و مشروع نموده و جامعه را به پذیرش آن عادت دهد. اگر مردم تونس به خود سوزی بوزازی واکنش نشان میدهند و بارگاه دیکتاتوری را به آتش می کشانند به آن دلیل است که آنها در زندان بزرگ شریعت اسلامی بزور شمشیر گرفتار نشده بودند. به قصاص و کین خواهی، به اعدام و حد زنی در ملا عام خو نگرفته بودند. آنها هشت سال جنگ و خونریزی، کشتار منافق و مجاهد و چریک، دمکرات و آزادیخواه، قتل های زنجیره ای و وقایع کهریزک را تحمل نکرده بودند.

در حال حاضر، تنها حکومت اسلامی است که انسان های بی گناه، کسانی که از ابتدایی ترین حقوق خود محروم بوده اند، حق دفاع از خود، در ملا عام و مخفیانه بدار مجازات میآویزد. حکومت شریعت مراسم اعدام و قصاص و سنگسار را بعنوان یک مراسم دینی بر گزار میکند، مراسمی که به فرما الله، خدای یکتا و یگانه بر پا میشود، چنانکه گویی هیچکس بشری نمی تواند گرداننده آن مراسم باشد. الله است که کیفر می دهد. تحت لوای قرآن و قرائت آن آغاز و پایان می یابد، آوایی ماورایی که در تار و پود تماشاگران از طفولیت تنیده شده است و احساس بیم و هراس را زنده می سازد. مراسم اعدام را چنان اجرا می کنند که گویی الله خود حضور دارد و طناب شریعت را او ست که به گردن متهم می اندازد. چهره مخفی جلادان بیانگر این حقیقت است که آنان نه خود بلکه الله را مسئول می دانند، چون بعنوان یک انسان احساس شرم می کنند از اینکه مامور پایان بخشیدن به زندگی یک انسانند. در غیر اینصورت به چه دلیل چهرهء خود پنهان می دارند؟ آنها از انسان های دیگر شرم دارند نه از الله. زیرا که الله آنها را بخوبی می شناسد و در آنها ست که تبلور یافته است. طنین کلمات آسمانی قرآن دال بر تایید شنیع ترین کنش انسان ها ست. که انتقام و کین خواهی امر الله است. الله خطا کار را نمی بخشد او را به مجازات میرساند.

به بیان دیگر، نظام ولایت، بر خلاف نظام های دیکتاتوری، به خشونت و انتقام جویی تقدس می بخشد و آن را می ستاید. کدام شیعه پیدا می شود که انتقام خون امام حسین را زشت و گناه آلود بشمار آورد؟ انتقام و کیفر نه تنها در کلام الله، کتاب قرآن نهادین است بلکه با قوانین طبیعت نیز همخوانی دارد. الله پاداش ات دهد اگر فرمان او را اجرا کنی و عذاب دهد اگر تمرد و سرپیچی نمایی. اگر الله خشم و خشونت و انتقام جویی را منع می کرد، آیا مردان خدا هنوز در راه خشنود ساختن الله دست به جهاد و شهادت میزدند؟

قدسی سازی خشونت و انتقام ستانی و کیفر دهی با تیر باران سران رژیم شاه بر فراز بامی که بر روی سر امام خمینی قرار داشت، آغاز گردید و هم اکنون به اوج خود رسیده است. انسان هایی را به دار مجازات میآویزند که هرگز دست شان بخون کسی آلوده نشده است، انسان هایی که با کمی گذشت می توان آنها را به آغوش جامعه باز گرداند. قاضی شرع نیازی به رعایت حق و حقوق انسان متهم ندارد که در دادگاه در برابر هیئت منصفه جرم و جنایت متهم را به اثبات برساند. مجتهد به کتاب قرآن رجوع می کند و مصداق کیفر اعدام را می جوید و فتوا صادر می کند. قدسی ساختن انتقام، زشتی و پلشتی را از یک کنش ضد بشری می زداید و بجای آنکه احساس انزجار بر انگیزد احساس احترام و تسلیم را در مسلمان بیدار می سازد. روشن است که مقاومت و اعتراض در برابر حکومتی که بر اساس شریعت اسلامی معماری گردیده است، مستلزم دگرگونی باور ها و ارزشهایی ست که دین در ما نهادین ساخته است.

بعضا بر آنند که انسان بنده ی شکم و ضرورتهای زندگی مادی است. درد مردم، درد بیکاری و گرانی ست، درد گرسنگی و فقر است، گویی که عاری از احساس اند و عاطفه، از باور به اصلی و اصولی، اعتقاد به رسم و رسوم و سنتی. اگر چنین است فهم ما از انسان، چگونه میتوانیم از مردم انتظار داشته باشیم به قصاص و جنایت، به خشم و خشونت واکنش نشان دهند و درد و رنج نه گویان و دگر اندیشان را از زمان دستگیری تا زمانیکه طناب شریعت به گردن شان آویخته میشود، حساسیت نشان دهند و بجوش و خروش درآیند. مادی گرایان برآنند که اول باید به شکم مردم برسی. شکم گرسنه که نمیتواند به حق و حقوق بشری بیاندیشد، به انسان بودن؟ چگونه میتوان از انسانی که به شکم و نیازهای مادی میاندیشد، انتظار داشت که حلقه مرگ را بر گردن مبارز، بر گردن خود و جمع و جامعه احساس کند. که اعدام را توهین به انسان و خوار ساختن انسانیت بشمار آورد و برای براندازی آن به پا خیزد؟

البته بیگانکی با انسان و ارزش والای آن، تنها از مادی گرایی بر نمی خیزد بلکه در جامعه ی ما از شریعت دین اسلام است که ریشه گرفته است. شریعت برای آنکه بشر را بنده الله نماید با خویشتن خویش بیگانه اش میسازد. باورمند دیگر نمیتواند به آزادی خود بیاندیشد. چون بعنوان بنده نه آزادی را تجربه میکند و نه بوجود آن به عنوان جوهر انسانی آگاه میگردد. تسلیم و اطاعتی که در ما از طفولیت نهاده میشود ما را به بیگانگی با خویشتن، خو میدهد. ما میآموزیم که انسان هیچ و الله همه چیز است. بما میآموزند با شناخت الله است که بخود شناسی میرسی. در نزد عرفا و علمای ما کسب هیچ شدن و غرق شدن در الله، رسیدن به قله کمال انسانی ست. نقش شریعت را نمیتوان در شکل بخشیدن به کنش ها و واکنش ها، به احساسات و عواطف ما کم اهمیت انگاشت. یعنی که شریعتی که رژیم دین بر اساس آن روزانه مرتکب جنایت میشود، شریعتی ست که با سرشت ما آغشته گردیده است، شریعتی که مظهر آن ولایت است و نهاد فقاهت.

برغم خوار داشت انسان در حکومت اسلامی، بسیاری هشدار دهند که نباید به "رهایی " بلکه، باید به همزیستی اندیشید، به انتخابات آزاد. به شریعت نباید هرگز دست اندازی نمود. رهایی مصیبت بار است. هیچ جنبش رهایی بخشی به آزادی نیانجامیده است. این شمشیر و یا ساختار قدرت است که باید دگرگون شود. البته چنین برهانی راه به آینده نمیبرد. یا روی بگذشته دارند و یا اینجا و هم اکنون است که مرکزی ست. آنچه جامعه ما را به بی تفاوتی و بیگانگی با خویشتن، کشانده است، آن است که نه شناختی از خود داریم و نه شناختی از آینده. شرایط موجود را لزوما ناشی از آنچه که هستیم، باز تابنده باور ها و ارزشهای خود نمیدانیم. فراموش میکنیم که مردم وقتی دهان به اعتراض گشودند، بر فراز بامها بار دیگر به آغوش الله اکبر پناه بردند. شاید هنوز قانع نشده اند که الله اکبر در شرایطی که شریعت و شمشیر یکدیگر را یافته اند، نمیتواند کاری باشد.اصلاح طلبان سعی نمودند که با نسخه رحمانی شریعت نظام ولایت را قانونمند سازند. چه خام و چه اندیشه کوتاهی؟

چرا ما نمیتوانیم از مردم خود بخواهیم که به درون خود باز نگرند و باورها و ارزش های خود را مورد ارزیابی قرار بدهند و هراس از رهایی از قید و بند شریعت بخود راه ندهند. که بشر میتواند بر خود چیره شود و فرمانفرمای خود شود و به آزادی دست یابد. البته که چنین نگاهی به انسان، تحت حکومت وحشت آفرین شمشیر و شریعت به سادگی نمیتواند رشد و نمو نماید. چون تحت نظم شریعت مردم عادت میکنند که چیزی باشند که نیستند. یعنی که تظاهر از ضروریات بقا ست. همرنگ جماعت شدن اجباری ست. بنابراین، نمی توانیم باشیم آنچه هستیم. ضرورتا دارای دو چهره هستیم. حجاب نماد این دو چهره گی و یا دو گانگی ست. یکی بیرونی است و قابل قبول، دیگر درونی است و خصوصی، در تضاد و نفی یکدیگر. این است که نه میدانیم کی هستیم. که در بند و اسارت هستیم و نه میدانیم که چگونه میخواهیم باشیم. هم بخود دروغ میگوییم، هم بدیگری. چون ضعف و حقارت و خواری و بندگی ای که دچار آن هستیم باید بپوشانیم. که از آزادی ست که هراسناکیم. ما باید بنیان جهان دوگانه ظاهر و باطن را از بیخ بر کنیم و در یک جهان وحدت بخشیم، در جهان آزادی، جهانی که آزادی فرد شرط آزادی جمع است.

http://www.iroon.com/irtn/blog/935/

 


۱۴۰۵ فروردین ۱۴, جمعه

 

 

شرارت

از دین اسلام بر میخیزد

یا از طبیعت بشر؟



جنگی که بین جمهوری اسلامی ایران، از یکطرف و امریکا و اسرائیل، از طرف دیگر، که هم اکنون در حال وقوع است، بعید بنظر میرسد که بتوان بسادگی آنرا توضح و تشریح نمود. چرا که بازیگران متعددی در ان نقش بازی میکنند بخاطر حفط منافع ملی. یکی از آبراههای تجارت جهانی و گشوده ماندن آن بدون خطر، به یکی ازمسائل جنگ در آن منطقه تبدل شده و دامنه جنگ را وسیعترنموده است. اگر چه، میتوان گفت که بازیگران اصلی جنگ، همان سه کشوریست که در بالا بدانها اشاره شد. یدون تزدید، هریک بنا برمحاسبات منافع ملی و ضررو زیانی که از آن میبرند، در جنگ وارد میشوند.

فهم شرکت امریکا و اسرائیل در جنگ با جمهوری اسلامی ممکن است چندان دشوار نباشد. یکی نگران دستیابی کشوری مثل جمهوری ایران به تکنولوژی هسته ای ست و تولید موشکهای دور زن. این در حالی ست که اسرائیل موجودیت تمامی کشور را در معرض خطر می بیند. انگیزه و یا منافع جمهوری اسلامی، چندان روشن نیست. آیا هنوز میخواهند راه رهبر هوشمند 37 سال گذشته را ادامه دهند  تا سلطه اسلام بر تمامی جهان، بنا بر اراده الله.

 بهر صرت، بمنظور فهم آنچه امروز جهان را پریشان ساخته است، چاره ای نیست، هرچند خلاصه و کوتاه بدورانی باز گردیم که آخوند خمینی با صعود بر منبر قدرت، بهمه اسلام باوران ثابت کرد که او، برغم ظاهرش، سراسر تقدس و تقوا یکی از بزرگترین دروغگویان زمان خود بود، آگاهانه یا ناآگانه، دارای چندان اهمیتی نیست. آخوندی که معلوم نبود چگونه بمقام "امامت" ارتقاء یافته است، چه مردمان ساده لوحی را که فریب نداد؟ قرار بود مردم را بانسانیت برساند، آنها را به حیوانیت رساند، بجای آنکه آنها را سیر و تندرست نماید، گرسنه و محتاج ساخت. بجای آنکه مردم را از ناتوانی نجات دهد و تواناشان سازد، هرچه بیشتر حقیر و خوارترشان ساخت. حضرت امام با چه قول و قرارهائی که بمیدان نیامد ، نه گرانی نه بیکاری نه گرسنگی و نه بی خانمانی، چنانکه گوئی، جامعه بزودی بدروازه بهشت میرسد. . 

اما، چیزی نگذشت که رهبرمقدس ما، مظهر دین مبین اسلام، به چه اعمال شنیع و شرم آور و زورگوئیها که دست نزد. عملیاتی که با تیرباران سران رژیم گذشته بر بام نشیمنگاهی که حضرت امام در آن میزیست آغاز گردید. چیزی نگذشت که کارکنان سفارت امریکا را بیش از یکسال بگروگان گرفتند. چه هزینه ها که برای این کنش رهبر مقدس پرداخت نشد. در همین اثنا جنگ را با عراق اغاز نمود و برای هشت سال ادامه یافت بمنظور توسعه ین به تبعیت از پیامبر اسلام، امام خمینی قصد داشت از راه کربلا، بقدس برسد چنانکه، گویی  1400 سال ازحکومت پیامبر اسلام نگذشته است و تغییری در زمان اتفاق نیفااده است. اما، برغم آخوند خامنه ای، آخوند خمینی شهامت نوشیدن جام زهر را داشت و پای صلحی را امضا کرد که درهشت سال میلیاردها دلار بابت آن پرداخت و سر انجام ملت را بسوی فقر ونکبت رهسپار ساخت.

 اما، اعمال زشت و غیر انسانی همچنان ادامه یافت، چه محدودیت ها و ممنوعیت ها، چه سرکوبگریها و کشتاری که در درون بنام اسلام و عظمت الله که بوقوع نپیوست. بعد نوبت رسید به مخالفین، از انقلابیون چپ گرا گرفته تا میانه روان و راست گرایان و ملی گرایان و مجاهدین که از سر چاپلوسی به تف لیسی امام مقدس پرداخته بودند که با افشای چهره زشتشان، رهبر مقدس، امام خمینی را واداشت که به از میان برداشتن تمام موافقین تف لیس برهبری حزب توده دست بزند.

 اما، رهبر مقدس، امام خمینی خشونت و بیرحمی و کین خواهی را وقتی باوج خود رساند که حکم اعدام بیش از 4000 از زندانیان سیاسی را صادر کرد و جلادانی همچون حسینعلی نیری، ابراهیم رئیسی و مصطفی پور محمدی، مامور اجرای اعدامهای مقدس بودند که با نابودی گناهکاران هم رضای الله، خداوندگار یکتا و یگانه را بجا آورده و هم نظم اسلامی را برپا نگاه بدارند.

پس از مرگ رهبر مقدس امام خمینی، کنشگریهای او بوسیله جانیشنش، آخوند خامنه ای برگزیده مجلس "خبرگان،" ادامه یافت و هرچه بیشتر انتشار یافت. اگر، بنده خدائی دهانش بی مهابا بانتقاد از نظام گشوده میشد، جایگاهش در زندان بود و شکنجه گاه و اگر بخت یاریش میکرد بدار مجازات اسلانی آویخته نمیشد.

 پس از خیزشهای اعتراضی از 88 گرفته تا آخرین آنها در 18 و 19 در دی ماه 404 که در آن به تنهائی بیش زا 36000 نفر را قتل عام کردند. ولی فقیه مقدس، آخوند خامنه ای که در هنگام گزینش خود گفته بود که باید بحال ملتی که من رهبرشان شوم، باید گریه کرد، هرگز، کسی چنین عقیده درست و دقیقی بزبان نرانده است. بنظر میرسد حضرت ولی فقیه، در تمامی طول عمرش تنها همین یکبار حقیقت را بزبان رانده است.

 حال گویا چشمها و گوشها باز شده است. اما، با دست خالی و سوء ظن و عدم اعتماد به دوست و همسایه و اعضای فامیل، بر خاسته از 47 سال زندگی تحت حکومت آخوندی، تحت ظلم و ستم آسمانی. . .

آنچه در بالا ارائه شد، سندی ست، بسی بسیار کوچک از شیوه حکومت مقدسین اسلام دوازده امامی، برهبری قشری از جامعه که به هزینه مردم بجز کسب علوم فقهی و علوم الهی در حوزه های علمیه بکار مفید دیگری دست نمیزنند.  تا چندی پیش طلبه های حوزه های علمیه، از اقشار ممتازجامعه بشمار میرفتند. آما، پس از 47 سال حکومت آخوندی، بعید بنظر میرسد آخوندی با عمامه و قبا و عبا در عموم ظاهر شوند. دیر زمانیست که آخوندها مورد خشم غضب مردم قرار دارند. در تایح  نه تنها حکومت آخوندی بسر آمده است بلکه بزودی آنزمان خواهد رسید که حوزه های علمیه بدانشگاههایی تبدیل شوند در خدمت جامعه و تندرستی مردم.

تردیدی نیست که اگر حکومت آخوند خامنه ای، نسبت به تظاهرات اعتراض آمیز آخیر، کوچکترین نرمشی از خود بروز میداد و درجه خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی را اندکی تخفیف میداد، بسیاری ازجوانان جان خود را از دست نداده بودند و چه خانوادهائی که در عید نورز مجبور نبودند درعزای عزیزانشان اشک بریزند.

اما، این پایان داستان نیست. چرا که ابهاماتی در این داستان خلاصه و کوتاه وجود دارد که روشنائی بخشیدن بدان چیزی کمتر از یک وظیفه و یا مسئولیت نیست. آنچه در وحله اول در ابهام غوطه ور است، کنش خشونتباریست بر خاسته از آخوند که از هیچ حیوان وحشی هم بر نمی خیزد. زیرا حیواناتی که با حمله بگله ها، شکم گرسنه را راضی سازند، بیش از یک یا دو حیوان ضعیفتر را بدندان نکشند. اما، گویا حیوانات ولایت با چند هزار قربانی هم رضایت رهبر مقدس را بجای نیاورند. وقتی که بیش از 40000 انسان را در کمتر از دو روز بدست ماموران در خاک و خون خود غلتیدند.

حال، سوال این است که این خشونت، این درندگی و این انتقام ستانی از چه مخزنی خروج می یابد. آیا خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی، ذاتی و در طبیعت انسان نهفته اند؟ یا آنرا در پروسه کنشگری با انسانهای دیگر میاموزیم. در عین حال، نیز، با اطمینان میتوان گفت که هیچ کنش انسانی نمیتواند بواقعیت در آید آگر انگیزه ای، یا ایده و تفکری و یا قصد و غرضی در پس آن موجود نباشد. تفاوتی نمیکند، اگر، خشونت بخشی از پیشه ی فرماندهی باشد و یا پیشه ی فرمانبری. سوال، اینست که اگر انسان دارنده عقل و خرد است، چرا اسیر خشم و خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی و کشتار یکدیگر میگردند.

ژان ژاک روسو، یکی از رهبران جنبش روشنگرائی در اروپا، در نیمه قرن 18 بر آن باور بود که انسان ذاتا و طبیعتا خوب است و آزاد. همینکه وارد این جهان میشود، خود را همه جا در بند می بیند. روسو بر آن باور بود که شرارت انسان زمانی برای اولین بار بنمایش در آمد که آدمی یک خطی بدور خود رسم کرد و اعلام کرد که این خطه "مال من" است. یعنی که هر آنچه که بد در انسان است و انها را بخشونت و بیرحمی و انتقام ستانی وا میدارد، از احساس مالکیت برمیخیزد. البته، هستند اندیشمندانی که با تئوری روسو موافق نیستند و بر آن باورند که انسان طبیعتا شرور است و دوره ای بوده است که همه باهم درحال زد و خورد با یکدیگر بوده اند.

بخوبی آگاه هستم که چه بسیار خواهند بود آنانکه کامشان تلخ میشوند     وقتی باین واقعیت آگاه گردند که دین اسلام است منشا تمامی خشونتها، بیرحمیها، کینه توزیها و انتقام ستانی ها. چه این کنشهای بیرحمانه و وحشیانه و کینه توزانه، از  تعلیمات الله، خداوند یکتا و یگانه در کتاب مقدس قران بازتاب می یابد. در کتاب مقدس اسلام قران است که باورمند را موظف و مسنول توسعه دین اسلام و مصادره اموال و باسارت درآوردن کفار و مشرک و ملحد و منافق و زندیق و هرکس که خارج از دین است و یا از پذیرش آن خود داری میکند، یا باید کشته میشد و یا مجبور به پرداخت جزیه میگردید.

اگرچه، قران مقدس بنام الله بخشنده و مهربان آغاز میشود. اما، الله وقتی خظاکار و گناهکار را به تنبیه و مجازات محکوم و جان بی دینان را میستاند؛ بجرات میتوان گفت که اسلام دین خشونت است و بیرحمی، دینی ست که خارج از دینان، انانکه از باور به یکتائی ویگانگی الله امتناع میکنند به بدترین مرگها محکوم میشوند. احکام شرع که هم اکنون مردم ایران را باسارت کشانده است و دست یابی به تکنلوژی هسته ای را برای توسعه و سلطه اسلام بر سراسر جهان وظیفه و مسئولیت دینی مسلمانان میدانند.

تقریبا، نیم قرن حکومت آخوندی، نشان داده است که دین اسلام، برای حکومت بر جامعه در قرن بیست و یکم نه تنها مناسب نیست بلکه بازگشتی ست به دوران نابینائی و نادانی وشرایط کوری و تاریکی.

روشن است که همچنانکه شاهزاده رضا پهلوی اعلام کرده است که میخواهد شکوه و عظمت را بایران باز گرداند، باید که در امداد رسانی هرگز دچار کوتاهی نشویم. و اهورا مزدا، خداوند ایرانیان را از یاد نبریم.

 

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

                                                                 fmonjem@gmail.com 

۱۴۰۵ فروردین ۷, جمعه


ضحاک دو سر

یکی دین و دیگری قدرت!



 

 

اینروزها، پس از سه هفته جنگ، تخریب و ویرانی، رئیس جمهور امریکا، دونالد ترامپ، اعلام کرد که با آدمهایی از جمهوری اسلامی برخورد کرده است که دارای عقل و شعوراند و میشود با آنها گفتگو کرد. بعدا، معلوم شد که این آدمها یکی آقای محمد باقر قالباف، یکی از مهره های اصلی نظام و آدم دوم، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ای که بنطر میرسد هنوز مطمئن نیست که وزیراست. حق هم دارد. چون اینهم مثل اولی بعید بنظر میرسد بتوانند مثل یکی از آخوندهایی که بیش از 47 سال  حاکم بر جامعه است، وزارت امور خارجه را مدیریت نماید، یعنی که این آخوند است که قدرت دارد  نه آخوندهای یقه کوتاه با لباسهای بر آمده از تمدن غربی، همچون باقر قالیباف و عباس عراقچی که دستگاه عریض و طویل بروکراسی جامعه از این نوع اخوندها تشکیل شده است. تناقض و خصومتهای درون بخشی که جامعه را مدیریت میکند، نظام را ذاتا تضعیف میکند.

گفتگو و یا مذاکراتی که در پاکستان قرار است صورت بگیرد، بعید بنظرمیرسد به نتیجه ای برسد که مانع تداوم تخریب و ویرانی، کشتار و خونریزی جنگ شود.

اگرچه، ترامپ شرط و شروط مذاکره را اعلام کرده و تاکید کرده است، به تکرار، که به جز تسلیم بدون قید و شرط، چیز دیگری نمی خواهد. با این وجود جمهوری اسلامی آمادگی خود را برای گفتگو اعلام میکند  چرا که در واقع نمایندگان جمهوری اسلامی، خود بخوبی آگاهند که فاقد آن اقتدار و اختیار برای بده و بستان با دشمن اند. چرا که تسلیم بخواست امریکا، برابر است با مرگ و نابودی جمهوری اسلامی، اتفاقی که دیر یا زود میافتد. اما، نه در نتیجه مذاکره و معامله بین سران رژیم، بلکه در نتیجه نیروهای مبارز درونی، نیروهائی که اگر تا دیروز پراکنده بودند و فاقد رهبری هوشمند، قابل اعتماد و اعتبار، با ظهور رضا پهلوی و دریافت رای اعتماد از مردم بعنوان رهبر گذار از جمهوری اسلامی به نظامی نوین براساس رای و اراده ملت.

 در حال حاضر این کمبود بزرگ که هرگونه چالش با رژیم را با شکست روبرو میساخت بر طرف گردیده است. البته، چه بسا مخالفان بانواع بد گوئی ها و اتهام

زنیها دست بزنند. چه خوب بود اینان که برای رهبر برش خورده اند، حتی، از نمایش چهره خود امتناع دارند. آیا با دیدن چهره تان، فکر میکنید که مردم پا بگریز مینهند؟

اما، واقعیت آنستکه، در پاکستان و در مذاکرات و گفتگوها چه میگذرد مهم نیست. ما نباید انتظار داشته باشیم کشورهای قدرتمند به نجات ما از نظامی ظالم و ستمگر بشتابد. درست است، این نظام سوار بر دوش نیروی شورندگی و شیفتگی، احساسات و عواطفی متاثر از افسانه ها و اسطوه های دینی، قدرت را کسب کرده است. شاید تنها بهمان طریق یعنی برپا داری جنبش انقلابی شیر و خورشید برهبری جوان خردمند و فرهیخته، رضا پهلوی پرچم شیرو خورشید بر دوش گرفته و همچون کاوه آهنگر، ملت را از اسارت در دست ضحاک رها بخشد.

 در حکوت آخوندی، از آغاز جنبشهای زیادی، زاده شده اند در ادامه جنبش زن زندگی آزادی، جنبش شیر و خورشید برهبری رضا پهلوی بحرکت درآمد،  جنبشی که ظاهرا، نشان داد اگر بازگشت به سنت و دفاع از آئین بیگانه و بیگانه پرستی، شور بپا کند و احساسات و عواطف را بجوش آورد، مثل جنبش 57، بهمین ترتیب، حمله به ارزشها، سنتهای کهنه و پوسیده برخاسته از دین اسلام، براندختن مراسم خود زنی وتیغ زنیها در مراسم عزاداری ها، شکستن و ویران ساختن هنجارهائی در خدمت حقارت سازی خویستن، در برابر الله، نیز، تردید مدار که چه جوش و خروشی که به پا نکند و سبب رشد و رویش انسان دوستی و آزادیخواهی نشود بر اساس عشق به زندگی و دوست داشتن هستی، که بخشا، بیان گردد با ابزار شادی آفرین، فعالیتی که در برگیرد تلذذ از رقص و انواع نواهای موسیقی تماما، رفتار و پنداری که از آغاز در حکومت اسلامی یا شدیدا محدود و ممنوع گردید و یا آخوندهای قدرتمدار دستور تعطیلی شان را در اخرین لحظات اعلام میداشتند.

آنچه در بالا امد، وصف چیزی جز واقعیت نیست، که در واقع، نشان میدهد چگونه و بر چه اصل و اساسی استعدادهای برجسته جامعه باید سرکوب و خاموش گردند. چرا که باور حاکم بر آنست، احکام و فرامینی که الله برای پیامبر خود مخابره میکرد حاوی دانش بشراست از آغاز زمان تا آخرین لحظه هستی. بعضی از الله پرستان حتی باور میکنند علم هسته ای را هم میتوان در قران جستجو نمود. این خود، نیز، بیانگر این واقعیت است که مکتب سیاسی اسلام، چه جایگاه برجسته ای خواهد بود، برای رشد و باورهای استبدادی و خاموش سازی هر نوائی، مگر نوائی در ارضای اقتدار مطلق، گوینده مطلق حرف اول و حرف آخر، لا الله الا الله. نه موسی خدا داشت و نه عیسی و نه بودا هرگز خدا محسوب میشد. از آغاز تا پایان زمان تنها یک خدا هست و آنهم الله است.

آنچه، جنبش شیر و خورشید را از دیگر جنبشها جدا میکند آن است که باید در دو عرصه بسیار متفاوت و متناقض بمبارزه به پردازد. ضحاک نماد قدرت سیاسی بود، همچنانکه، در بیشتر اوقات، شاهان بوده اند. اما، در شرایط حاضر ملت ایران با یک ضحاک دو سر روی در رویند، یکه سر سییاسی و دیگر سر دینی. بنا براین، بمنظور پیروزی بر حکومت آخوندی باید مبارزه سیاسی را با مبارزه دینی (فرهنگی) در آمیخت. نمیتوان یکی را نابود ساخت و دیگری را زنده نگاهداشت. درست است که درگیری با هر آنچه که بویی از دین میدهد، چندان ساده نیست. دین و اعتقاد و ایمان بخدائی برساخته تخیل انسانی، برغم تاریخ دورو درازش درتمام کشورهای جهان، امریست بسی بسیار دشوار چون باورها و ارزشها در وجود ما رخنه نموده و بخشی از آگاهی ما را اشغال میکند.  فهم وشعور انسانی دریک پروسه اجتماعی در افراد نهادین میشود و هرگزموجودیتشان مورد سوال قرار نمیگیرد. خیلی ساده نیست که بخش ویا عصوی از وجود خود را برای ورود ایده و تفکری ببندیم. شاید بهمین دلیل است که خرافه اندیشی، نه تنها نمی میرد، بعضی وقتها، دوباره زنده و فعال هم میشود.

اما، شواهد حاکی از آ است که ما از آن دوران گذشته ایم، نسلی که امروز جامعه را بگردش در میاورد بسی بسیار متفاوت است از نسلی که بعضا انها را نسل ضد نامیده اند. اگر نیک بنگری اکثریت کشته شدگان در این جنبشهای متوالی از این نسل جوان بر میخیزند، 15 سالگان، 25 تا35 سالگان واز 36 تا 46.

حال اگر بگذشته و پیروزی انقلاب اسلامی برهبری آخوند خمینی بنگریم، تفاوت بسیاری میتوان در شرایطی که دو نسل پیش و پس از انقلاب ببلوغ رسیدندد، ملاحظه کرد.

نسل پیش از انقلاب، همگی، از انواع چپ گرفته تا انواع راست و لایه های میانی از جمله ملی گرایان و اسلامگرایان، در مقایسه نسل بعداز 57 نسلی بود که با رشد و پیشرفت تکنولوژی و دانش الکترونیکی به پیشرفت و ببلوغ رسید. فراگیری دانش و مهارتهای کامپیوتری، ظهور و رشد سریع پدیده های اینترنتی و ارتباطات جهانی بطریق کیبل، از مهمترین پدیده هایی بود، که جامعه ما بخصوص بخش جوانان و نو جوانان از طریق اینترنت به اطلاعات و دانش و مهارت های تازه ای دست مییافتند که نسل پیشین از ان محروم بودند. حال آنکه روند و روش زندگی نسلی که در پاسخ به فراخون شاهزاده رضا پهلوی، بطور میلیونی به خیابانها درآمدند بسی بسیار متفاوت اند از نسل پیشین. مثلا، در گذشته، در دوران شاهی، تدریس مواد دینی از جمله قران مجید، یکی از مواد درسی بود که در میان شاگردان از کمترین محبوبیتی بر خوردار بود. حال آنکه، در حکومت آخوندی، از کودکستان تا دانشگاه آموختن علوم فقهی و یا الهی اجباری گردیدند.

البته که دانش آموزی که با اموختن علوم جدید ازجمله علم کامییوتر و الکترونیک اشتغال دارد، از ورود به جنبشی که فریب و درغگویی در ذاتش نهفته است، جنبش دینی، خود را در تضاد و خصومت با نیروهای درنده و بیرحم اسلامی می بینند، تصاد و خصومتی که هر روزتشدید مییابد.

این بدان معناست، مبارزه بر علیه حکومت آخوندی مبارزه ایست دو وجهی، نه تنها باید دستگاه قدرت را و یران شود بلکه باید با تعصبات و تنگ بینی های، جزم نگری و خرافه اندیشی بر خاسته از از دین نیز بجنگ بر خیزیم. اسلام دینی ست در خور دیکتاتوری. عدم باور به لا الله الا الله، به یکتائی الله که در این جهان باید بمرگ محکوم شود تا در آن جهان در آتش جهنم تا ابد بسوزد، مجازاتی که برای محارب و مشرک و زندیق و کافر و منافق و غیره صادق است، چنانکه گوئی در دوران 1400 سال پیش از این زندگی میکنیم، دورانی که پیامبر محمد نزدیک به ده سال حکومت کرد. حال آنکه، در همان دهسال بیش از 60 بار دست بلشگر کشی زد که بنا بر اراده الله، دین اسلام گسترش یافته سراسر جهان را بزیر سلطه اسلام در اورد.

این وظیفه ی تمامی هموطنان است که هرچند متقاوت بلحاظ عقیدتی و فکری از یکدیکر باید کنار گذشته شود و بهم به پبوندیم تا به جنبشی واحد برای رسیدن به هدفی مشترک، به یک جسم و روح تبدیل شویم، بدون آنکه هرگز ترک گوئیم آنچه را که شخصا، باور داریم و بدان عشق میورزیم، هرچه که میخواهد باشد. آزادی تنها جایی توقف میکند که خسارتبار باشد و بدیگری خسارت وارد آورد.

 آنکه از امیال الهی سخن میگوید و توصیه بانجام وظایف دینی میکند، در واقع از قدرت است که سخن میگوید. آخوند بواسطه کسب علم الهی البته که میتواند بنا بر اراده الله هر خطائی را محکوم و مورد مجازات قرار بدهد. در واقع اگر به متون اسلامی رجوع کنی تا در یابی که الله کوچکترین ترحمی نسبت به آنان که موجودیت الله را مورد تردید قرار دهد یا با امتناع از تسلیم باراده و اطاعت و فرمانبری از فرمان الله، همه راهایی هستند که بدوزخ  ختم میشوند تا در زنده شده و دو باره در شعله ها آتش جهنم بسوزند. براستی دین و قدرت را چگونه میتوانی از یکدیگر جدا ساخت؟ هنگامیکه آخوند خامنهای که بر فراز منبر قدرت صعود میکرد، نماد دین بود و یا قدرت و همین هم میتواند در باره همه ی آخوندها صادق باشد.

بعبارت آخرین، در کیش اسلام، قدرت، بخش جداناشدنی دین است. هرگز نیابی کلامی را که از بیخ آسمانها بزمین ارسال شده باشد و عاری از قدرت. پیامبر چه سرهائی را بر زمین نیافکند بجرمهای کوچک و یا عدم توانائی پرداخت هزینه خرید جان خویش. و در کتاب مقدس کمتر جمله ای را می یابی که بازتابنده پند و اندرز و توصیه به تسلیم و اطاعت و فرمانبری از اراده الله، خداوند یکتا و یگانه نباشد.

کلام آخر آن است که بنظر میرسد برای اینکه در عرصه سیاست پیروز شوی هرگز دین را علت بسیاری از ناانسانی ها نبینی. آیا سنگسار زنی متهم به زنا و یا قطع دست و پای سارق، کنشی ست بر خاسته از دین، از اراده الله و یا قدرت؟

فیروز نجومی

 

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

 

fmonjem@gmail.com