۱۴۰۵ شهریور ۱۳, جمعه

قیام شیر و خورشید

و رهایی از

اسارت در دست دین!


نزدیک به نیم قرن است که حکومت اسلامی، با بکارگیری انواع و اقسام ابزار قهر و خشونت، تلاش کرده است جامعه ایران را، با تمدن و فرهنگی ۲۵۰۰ ساله، اسلامیزه کند و آن را به جامعه‌ای تبدیل نماید که زندگی فردی و اجتماعی‌اش بر اساس شرع اسلام شکل گیرد..

اما اسلامیزه کردن جامعه تنها به تغییر چند رفتار و یا برگزاری مراسم دینی محدود نمی‌شود. باور به اسلام به‌عنوان آخرین دین، در خود نفی دیگر ادیان و دیگر خدایان را نیز نهفته دارد؛ زیرا که الله تنها خداست و جز او خدای دیگری وجود ندارد..

در چنین نظامی، باورمند باید چشم و گوش خود را به فرمان خداوند بسپارد. همین بس که به فرمان‌های الله گوش فرا دهد. نیازی نیست که چشم‌ها گشوده باشند..

نمازگزاری روزانه، روزه‌داری در ماه رمضان و مراسم حج، هر یک بخشی از زندگی باورمند را دربر می‌گیرند. نماز، که در پنج نوبت در روز انجام می‌شود، تنها مجموعه‌ای از گفتارها نیست؛ بلکه با حرکات جسمانی، ایستادن، تعظیم، سجده و نهادن پیشانی بر خاک همراه است؛ حرکاتی که می‌توان آنها را نمادی از تسلیم و اطاعت و بندگی در برابر قدرتی مقدس دانست..

در اینجا مسئله من مخالفت با اعتقاد فرد به خدا یا انجام عبادات نیست. مسئله آنجاست که رابطه انسان و خدا، از حوزه اعتقاد فردی خارج شود و به الگویی برای سازمان دادن رابطه انسان با قدرت سیاسی تبدیل گردد..

این همان نقطه‌ای است که دین و قدرت به یکدیگر می‌پیوندند..

از آغاز نیز متولیان دین، آخوندها، فقها و طلبه‌ها، اگرچه جایگاه آنها خارج از دستگاه حکومت و سیاست و قدرت قرار داشت، اما کمتر حکومتی می‌توانست نفوذ و تأثیر نهاد «فقاهت» را نادیده بگیرد..

انقلاب مشروطه، یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رویارویی میان دو نگاه متفاوت بود: نگاه کسانی که حکومت را در چارچوب شریعت و مشروعه می‌خواستند و نگاه کسانی که در پی محدود کردن قدرت و برقراری حکومت قانون بودند.

این کشمکش تاریخی را نمی‌توان نادیده گرفت. اما آنچه در سال ۵۷ اتفاق افتاد، مرحله‌ای تازه و بسیار تعیین‌کننده بود.  دین، که سال‌ها در کنار قدرت سیاسی .حضور داشت، خود به قدرت سیاسی تبدیل شد..

از این پس، آخوند دیگر فقط مروج و مبلغ دین نبود؛ بلکه به صاحب قدرت سیاسی، قانون‌گذار، قاضی، فرمانروا و صاحب اختیار زندگی اجتماعی انسان‌ها تبدیل شد..

به عبارت دیگر، وحدت دین و قدرت واقعه‌ای بسیار مهم در تاریخ معاصر ایران بود؛ واقعه‌ای که به نظر من، کمتر از آنچه باید، به اهمیت و نقش تعیین‌کننده آن توجه شده است..

زیرا هنگامی که دین و قدرت سیاسی یکی می‌شوند، آنچه پیش‌تر می‌توانست یک امر اختیاری و اعتقادی باشد، به امر حکومتی و اجباری تبدیل می‌شود..

نمازگزاری، حجاب، روزه‌ داری، روابط میان زن و مرد، شیوه زندگی و بسیاری دیگر از رفتارهای اجتماعی، صرفاً به انتخاب فرد واگذار نمی‌شوند. حکومت خود را محق می‌داند که درباره آنها تصمیم بگیرد و در صورت عدم اطاعت، از ابزار قهر و خشونت استفاده کند..

تن دادن به تسلیم و اطاعت و فرمانبری، که هر فردی پیش از آن می‌توانست در چارچوب باور و انتخاب شخصی صورت گیرد، ادر جامعه اسلامی به مطالبه حکومت تبدیل گردید..

و این همان جایی است که بندگی دینی به بندگی سیاسی پیوند می‌خورد..

کمتر کسی می‌توانست پیامدهای حکومت دینی به رهبری قشر آخوند را در جامعه پیش‌بینی کند. کمتر کسی می‌توانست بگوید جامعه‌ای که دین بر آن حاکم می‌شود و بر تمامی عرصه‌های اجتماعی آن سلطه می‌افکند، به کدام سو سوق داده خواهد شد؛ بسوی پیش یا بسوی پس؟

آنچه طی نزدیک به نیم قرن شاهد آن بوده‌ایم، تنها استقرار یک حکومت دینی نبوده است؛ بلکه تلاش برای دگرگون کردن انسان و جامعه بر اساس مجموعه‌ای از باورهای مقدس بوده است؛ باورهایی که حکومت خود را صاحب حق تحمیل آنها بر جامعه می‌داند..

از اینجاست که مسئله امروز تنها فروپاشی حکومت آخوندی نیست.

مسئله، رهایی انسان ایرانی از فرهنگی است که در آن اطاعت ارزش و سرپیچی گناه تلقی می‌شود؛ فرهنگی که در آن انسان، پیش از آنکه شهروند باشد، «بنده» است..

آنچه پیش روی ماست، قیام شیر و خورشید است؛ قیامی که انتظار می‌رود ما را از دوران نکبت و مصیبت، از دوران تاریک سلطه حکومت دینی، رهایی بخشد.

اما رهایی سیاسی، به ‌تنهایی کافی نیست.

اگر حکومت آخوندی فروبپاشد، ولی انسان همچنان خود را بنده قدرتی مقدس بداند؛ اگر حکومت تغییر کند، ولی فرهنگ اطاعت و فرمانبری همچنان بر جامعه حاکم باشد؛ اگر انسان از حاکمیت آخوند رها شود، اما از ترس و تقدس و بندگی رها نشده باشد، آیا می‌توان گفت آزادی تحقق یافته است؟

به باور من، پاسخ منفی است..

آزادی زمانی آغاز می‌شود که انسان، خود را صاحب اختیار خویش بداند.

آگاهی به زنجیرهای اسارت و بندگی در دست دین است که رهایی می‌آورد. آگاهی به خصلت افسانه‌ای و اسطوره‌ای دین است که می‌تواند تحول و دگرگونی به همراه آورد؛ تحولی که ضرورتاً باید به سستی و شکستن باور به احکام شریعت بیانجامد..

آخوند مروج و مبلغ دین بوده است و حوزه‌های علمیه مدارسی هستند که آخوند و فقیه و طلبه تولید می‌کنند. از همین رو، اگر قرار است رابطه دین و قدرت از هم گسسته شود، باید سرچشمه این رابطه نیز مورد پرسش قرار گیرد..

بدین لحاظ، خیزش شیر و خورشید زمانی به پیروزی واقعی خواهد رسید که علاوه بر براندازی حکومت آخوندی، رهایی از بندهای بازدارنده شریعت اسلامی و فرهنگ بندگی و اطاعت نیز به وقوع بپیوندد..

در غیر این صورت، چه نیازی است به براندازی نظامی که بر اساس اسطوره‌ها و افسانه‌های مقدس و کتاب آسمانی بنیانگذاری شده است، اگر همان باورها و همان فرهنگ فرمانبری همچنان در ذهن انسان‌ها پابرجا بماند؟

این بدان معناست که فروپاشی حکومت آخوندی، دیر یا زود، اتفاق خواهد افتاد. اما مسئله فقط پایان یک حکومت نیست؛ مسئله پایان یک شیوه اندیشیدن و یک رابطه تاریخی میان انسان و قدرت نیز هست..

حکومت آخوندی، با تمام مقدساتی که به خود بسته است، محکوم به نابودی است. اما آزادی زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان نیز از جایگاهی که در آن «بنده» است، به جایگاهی برسد که در آن انسان، شهروند و صاحب اختیار سرنوشت خویش باشد..

چون تا زمانی که انسان خود را بنده بداند، هر قدرتی می‌تواند در جایگاه ارباب او قرار گیرد.

و شاید این بزرگ‌ترین درسی باشد که نزدیک به نیم قرن حکومت دینی پیش روی ما گذاشته است:

رهایی از حکومت آخوندی، آغاز راه آزادی است؛ اما رهایی از فرهنگ بندگی، شرط تحقق آن.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com


۱۴۰۵ شهریور ۶, جمعه

 

حکومت اسلامی

حکومت قهر و قدرت

و خشونت الهی!



نگاهی کوتاه به تاریخ حکومت اسلامی نشان می‌دهد که از لحظه‌ای که نظام شاهی از هم فروپاشید و آخوند بر فراز منبر قدرت صعود کرد، نظام قهر و قدرت و خشونت الهی برقرار گردید. در حالیکه،روشنایی خورشید تابان نیز در جامعه ما بتدریج به تاریکی گرایید..

در آغازین روزهای حکومت اسلامی بود که با به گروگان گرفتن کارکنان سفارت آمریکا، چهره واقعی حکومتی که از نظر دیدگاهی با جهان پیرامون خود چنان فاصله داشت که گویی هرگز به یکدیگر نخواهند رسید، آشکار شد..

حکومت آخوندی، عمامه‌دار و یا بدون عمامه، با ابزار بیرحمی و سرکوب و کشتار و تنبیه و مجازات و، در پی آن، محکومیت به مرگ، در برابر جوخه‌های اعدام و یا با آویختن به دار با حلقه طناب بر گردن، مخالفین نظام، قتل عام 4000 زندانیان سیاسی در 67، اعتراضی را نه در خارج و نه در داخل بر نیانگیخت. آری، با صعود برمنبر قدرت، برای نخستین بار در تاریخ ۲۵۸۰ ساله ایران قشر دینمدار به حاکمیت بر جاعه رسیدند..

بدین ترتیب، در مدت کوتاهی، حکومت آخوندی، متحدین پیشین خود، از تمام گروه‌ها و احزاب چپ و راست و میانه، تا گروه‌های قومی و محلی، از کرد گرفته تا ترک و بلوچ و دیگر اقلیت‌های مذهبی، از جمله کیش بهائی، را یکی پس از دیگری سرکوب و از صحنه سیاسی و اجتماعی کشور حذف کرد..

سرکوب و نابودی مخالفان و دگراندیشان، با جنگ با کشور همسایه، عراق، همراه شد؛ جنگی که بیش از هشت سال به طول انجامید و بخش بزرگی از امکانات و لجستیک نظامی به‌جامانده از دوران شاه را نیز از میان برد. ویرانه های جنکی، در بعضی نقاط همانگونه ویرانه مانده اند..

آیت‌الله خمینی، با نوشیدن «جام زهر»، اعترافی نمادین به تلخی شکست در هشت سال جنگ با عراق، کشور همسایه و بسیار کوچک‌تر از ایران، کرد..

از این شکست شرم‌آور تاریخی، آخوندهای حاکم، چه عمامه‌داران و چه یقه‌ کوته ان و کت‌وشلواری‌ها، درسی نیاموختند. آنان مخفیانه به غنی‌سازی اورانیوم ادامه دادند..

رهبر معظم انقلاب، به تقلید از رسالت پیامبر اسلام، به نفوذ در کشورهای منطقه پرداخت که بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آنها سوریه بود؛ حضوری که به بهای ده‌ها میلیارد دلار برای مردم ایران تمام شد. سرانجام، سوریه نخستین کشوری بود که از چنگال نفوذ حکومت آخوندی خارج گردید..

حماس در غزه به نیروهای نیابتی نظام پیوست. با دلارهای تقدیمی حکومت آخوندی و تحت حمایت جمهوری اسلامی بود که حماس  در هفتم اکتبر ۲۰۲۳ به اسرائیل حمله کرد..

آخوند خامنه‌ای بر این باور بود که الله او را، همچون پیامبر اسلام، مأمور توسعه و سلطه اسلام در منطقه کرده است. او در این دنیا می‌زیست، در حالی که گویی در واقعیت، در دنیای دیگری زندگی می‌کرد؛ دنیای جهاد و شهادت، خشونت و انتقام‌ستانی الهی..

اما در سوریه، پس از میلیاردها دلار هزینه، حکومت آخوندی ناچار شد بار و بندیل خود را ببندد و بیرون بیاید. آخوند خامنه‌ای بار دیگر چاره‌ای نداشت مگر تن دادن به شکستی دیگر و انکار ان همزمان و هرگونه نقشی در حمله حماس به اسرائیل در هفتم اکتبر..

حزب‌الله مستقر در لبنان نیز یکی دیگر از نیروهای نیابتی نظام آخوندی بود؛ با تحمل میلیاردها دلار هزینه برای تأمین نیازهای مادی و نگاهداری ساختار حزب‌الله، صرف گردید. در حالیکه اکنون زیر ضربات بسیار سینگین اسرائیل قرار گرفته است،  سرنوشتی که دیر یا زود می‌تواند به نیستی آن بینجامد؛ همان‌گونه که نیروهای حشد شعبی در عراق و حوثی‌های یمن نیز بعنوان نیروهای نیابتی نظام آخوندی با چالش‌های جدی روبه‌رو هستند. .

این در حالی است که حکومت اسلامی خود ب هم از درون و هم از بیرون، با خطر نیستی روبه‌روست. بدرستی روشن نیست که تصمیم گیرنده فردی ست و یا جمعی. آیا، جمهوری اسلامی با تکیه بر تجربه و رهبری دکتر سرلشگر مقدس محسن رضائی میخواهد به مصاف نیروهای امریکایی و اسرائیلی برود؟.

نزدیک به شش ماه از نابودی رهبر معظم انقلاب، ولی‌فقیه، آخوند خامنه‌ای می‌گذرد و هنوز جانشین او در غیبت حکمرانی می‌کند؟ آیا، میتوان حدس زد بچه دلیلی، رهبر آقا مجتبی، ترجیح میدهد در غیبت حکمرانی کند. دیدن جان خود در خطر، بسی بسیار جدی ست و تها او نیست که در غیبت حکمرانی میکنیم.، بسسیار در راس ساختار قدرت در غیبت مدیریت میکنند مثل، شهردار سابق تهران و رئیس مجلس مقدس شورای اسلامی، آقای قالیباف. .

ماجرای تنگه هرمز و محاصره سواحل کشور به دست نیروهای آمریکایی، به‌گونه‌ای که نه کالایی می‌تواند از مرزها خارج شود و نه کالایی از بیرون می‌تواند به درون راه یابد، خطر قحطی را بسیار جدی کرده است..

چرا که بالا رفتن قیمت‌ها سرانجام به سطحی می‌رسد که به کاهش مصرف‌کننده می‌انجامد. وقتی خریداران کم می‌شوند، فروشندگان نیز کم و کمتر می‌شوند. این است که خطر قحطی، خطری است که زندگی بسیاری را تهدید می‌کند و می‌تواند جامعه را به خاموشی بکشاند.

چرا به این مصیبت، به مصیبت نیستی و نابودی، دچار شده‌ایم؟ چیزی نیست مگر باور به لا الله الا الله که به عشق پایان ناپذیر به جهاد و شهادت میکشد و اشتیاق برای «قتل فی سبیل‌الله» یا کشتار در راه خدا..

بعضا، آخوندهای حاکم رویای برافراشتن پرچم «لا الله الا الله» را بر فراز کاخ سفید در سر می‌پرورانند. از این آخوندها هنوز هم کم نیستند.

اگرچه دیرزمانی است که نشان داده‌اند تمامی اقدامات حکومت آخوندی، سرانجام به پرورش ضد خود در درون خویش انجامیده است؛ ضدّی که دیر یا زود می‌تواند به نابودی آن بینجامد.

فیروز نجومی

Firoz nofjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com

.

 

۱۴۰۵ مرداد ۳۰, جمعه

 

نگرانی

حکومت آخوندی

و وقوع یک قیام ملی!



گر با دقت بیشتری به        ا

 سالی که تحت حاکمیت دین، آنگونه که در قشر آخوندهای برخاسته از حوزه‌های علمیه تبلور یافته است بنگریم، درخواهیم یافت که نیروهایی که حکومت آخوندی را به چالش می‌کشیدند، یکی پس از دیگری درهم کوبیده شدند. تمامی احزاب و گروه‌های انقلابی، یا از درون و بیرون متلاشی شدند و یا از درِ آشتی با سلطه آخوند درآمدند.

از آن زمان تا چند سال اخیر، نظام از داشتن دشمنی نیرومند و تهدیدکننده، تقریباً هیچ‌گونه نگرانی به خود راه نمی‌داد. اما به نظر می‌رسد آن دوران، با ظهور شاهزاده رضا پهلوی، به پایان رسیده است..

با این همه، هنوز جنبش سیاسی، دربرگیرنده همه مخالفان نظام با هر رنگ و رویی، نتوانسته است دشمن مشترک و وحدت‌بخش خود را به‌درستی شناسایی کند. روشن است که تا زمانی که این دشمن به‌درستی شناخته نشود و این شناخت موجب همبستگی و اتحاد میان اکثر گروه‌های مخالف نگردد، نمی‌توان به براندازی حکومت آخوندی در آینده‌ای چندان نزدیک امیدوار بود..

دشمن ملت چه کسی می‌تواند باشد، جز آخوندهای برخاسته از حوزه‌های علمیه و آنانی که اگرچه عمامه بر سر ندارند، اما در ساختار قدرت همان نقش را ایفا می‌کنند؟

حکومت آخوندی، با ویژگی‌های خاص خود، توانسته است ۴۷ سال بر جامعه‌ای بزرگ و نزدیک به ۹۰ میلیون نفر حکومت کند، بدون آنکه خود را در چنین شرایطی تصور کرده باشد؛ شرایطی که در آن، با دشمنی نیرومند و سازمان‌یافته و برخوردار از انواع ابزارهای جنگ و تخریب و ویرانی روبه‌رو باشد.

اکنون اما، شرایط درونی کشور را باید جدی گرفت. بسیاری از نشانه‌ها از شکل‌گیری زمینه‌های یک قیام ملی خبر می‌دهند؛ قیامی اجتماعی که اگر شکل گیرد، می‌تواند حکومت آخوندی را از بنیاد به چالش بکشد.

در اینجا یادآوری این نکته لازم است که واژه «آخوند» تنها عمامه‌داران را دربرنمی‌گیرد. مدیران و مسئولان مردی که عمامه ندارند و با پیراهن یقه‌کوتاه و کت‌وشلوار ظاهر می‌شوند نیز، هنگامی که در حلقه فوقانی ساختار قدرت قرار دارند و همان اهداف و منافع را دنبال می‌کنند، در همین تعریف قرار می‌گیرند..

این قشر گاه در نقش آخوندی ظاهر می‌شود که آخوند نیست و گاه در رأس ساختار بوروکراسی دولتی و شرکت‌های بزرگ دولتی قرار دارد. برخی نیز از اعضای بدون عمامه و نزدیک به بیت رهبری‌اند؛ مانند حداد عادل و یا سپاهیانی که بنا بر مناسبت، هم می‌توانند با پیراهن یقه‌کوتاه و کت‌وشلوار ظاهر شوند و هم در لباس نظامی سپاه، با درجه‌های نظامی برشانه‌ها، همچون «دکتر» محسن رضایی..

امیدوارم به خاطر داشته باشید که وقتی محسن رضایی از استراتژی اقتصادی خود سخن گفت، یکی از پیشنهادهای مطرح‌شده از سوی او، گرفتن هزار سرباز آمریکایی و مبادله آنان با آمریکا بود؛ هر سرباز به قیمت یک میلیارد دلار. او این ایده را به‌عنوان نوعی برنامه اقتصادی مطرح می‌کرد؛ برنامه‌ای که به زعم او می‌توانست مشکلات اقتصادی کشور را حل کند.

افرادی همچون حداد عادل و محسن رضایی، در واقع، بیانگر کوششی برای آشتی دادن آنچه غربی است، همچون کت‌وشلوار، با آنچه اسلامی تلقی می‌شود، همچون عمامه و عبا و قبا هستند؛ پوششی که در سنت اسلامی نیز به پیامبر اسلام نسبت داده شده است..

به عبارت دیگر، حکومت آخوندی، از آنجا که ماهیت خود را حکومتی الهی می‌داند، ناگزیر است با حکومت‌هایی به گفت‌وگو بنشیند و یا به معامله بپردازد که آنها را دشمن آشتی‌ناپذیر خود می‌پندارد؛ از جمله ایالات متحده و اسرائیل.سازش با کفر و کفر گرایی..

اما این خصومت و درگیری از دو منشأ متفاوت برمی‌خیزد. یک طرف، ماهیتی دینی و ایدئولوژیک دارد؛ نیروهایی در جمهوری اسلامی که گاه چنان در توهم ایدئولوژیک خود فرو می‌روند که گویی در دوران «رسول اکرم» و یا پیامبر محمد زندگی می‌کنند؛ دورانی که در آن، لشکرکشی و جنگ بخشی از تاریخ شکل‌گیری حکومت اسلامی بود.

این بدان معناست که در حالی که یک طرف این نزاع، زاییده زمان حاضر است، طرف دیگر همچنان گرفتار تصویری تاریخی و دینی از جهان است. با این وجود، نباید اجازه داد این واقعیت موجب شود که سپاهیان از این توهم خارج نشوند که در دوران رسالت زندگی می‌کنند؛ توهمی که به باور من، آخوندها در پادگان‌ها به آنان می‌آموزند..

به آنان گفته می‌شود که برای توسعه اسلام است که برای شهادت آماده می‌شوند؛ گویی کشتار در راه الله مشروع و یک وظیفه دینی است، نه یک وظیفه ملی. زیرا، چه کسی می‌تواند ادعا کند که میان مردم ایران و مردم آمریکا، یا مردم هر کشور دیگری، ذاتاً خصومتی وجود دارد؟

در ارتباط با دو کشور بر سر تنگه هرمز، حتی پیش از آنکه تیری میان دو نیروی متخاصم رد و بدل شود، حلقه محاصره حکومت آخوندی می‌تواند تنگ و تنگ‌تر گردد. اگر نیروهای محاصره‌ کننده اجازه ندهند چیزی وارد کشور شود و یا چیزی از آن خارج گردد، تداوم چنین وضعیتی، حتی برای مدتی کوتاه، می‌تواند نظام اقتصادی حکومت دینی را با فروپاشی روبرو کند و نتایجی بسیار اسفبار به بار آورد..

وقتی برق نیست، بنزین نیست و گاز نیست، زندگی نیز دشوار و دشوارتر می‌شود. در حال حاضر، قیمت کالاهای معیشتی، از نان گرفته تا دیگر اقلام ضروری زندگی، به سطحی چنان بالا رسیده است که دسترسی به آنها برای شمار بیشتری از مردم دشوار شده است..

این همان نقطه‌ای است که خطر یک قیام بزرگ را نه فقط به یک احتمال سیاسی، بلکه به یک امکان جدی اجتماعی تبدیل می‌کند.

البته، آینده این درگیری می‌تواند به چنین تراژدی‌ای ختم نشود. حکومت آخوندی می‌تواند از به‌کارگیری آنچه خود «عقل الهی» می‌پندارد و از گسترش اسلام از طریق سازماندهی نیروهای نیابتی چشم بپوشد و به مردم گرسنه و تشنه و نیازهای آنان بنگرد..

اما اگر سران نظام پرچم سفید را به نمایش نگذارند و اسلام‌باوران تاریک‌اندیش، به جای پیش کشیدن دست صلح و دوستی و همکاری و همیاری، همچنان به تقلید از روایت‌هایی چون واقعه کربلا و امام حسین بیندیشند، احتمال رویارویی حکومت با جامعه افزایش خواهد یافت.

با این همه، بسیاری بر این باورند که سپاه پاسداران در برابر ملت قرار نخواهد گرفت و چه‌بسا بخشی از نیروهای آن از درون به قیام بپیوندند؛ گزینشی که، با توجه به شکاف‌های موجود میان حکومت و جامعه، چندان غیرمنتظره نیست.

اما در اینجا به مهم‌ترین پرسش بازمی‌گردیم: آیا مخالفان جمهوری اسلامی می‌توانند در برابر یک دشمن مشترک، از پراکندگی و اختلاف عبور کنند و به نیرویی متحد تبدیل شوند؟

به باور من، تنها مخالفت با حکومت آخوندی برای ساختن چنین اتحادی کافی نیست. مخالفان، علاوه بر شناخت دشمن مشترک، باید بر سر اصولی نیز به توافق برسند که بتواند آینده ایران را تضمین کند؛ اصولی مانند آزادی، حاکمیت مردم، امنیت، تمامیت ارضی و جدایی دین از قدرت سیاسی..

اگر چنین حداقل مشترکی شکل گیرد، قیام اجتماعی می‌تواند از یک اعتراض پراکنده فراتر رود و به جنبشی ملی برای تغییر ساختار قدرت تبدیل شود.

در پایان، با نگاهی اندیشمندانه به توسعه صلح و دوستی با همه کشورها، باید به راهی برویم که شاه بزرگ ما، کوروش، بیش از ۲۵۰۰ سال پیش برگزید؛ راه صلح و دوستی..

تردیدی ندارم که اگر شاهزاده رضا پهلوی نیز بتواند در کنار نیروهای مخالف حکومت آخوندی، در شکل دادن به چنین همبستگی ملی نقشی ایفا کند و این نیروها بر دشمن اصلی و دیرینه ملت، یعنی نظام آخوندی، پیروز شوند، آنگاه می‌توان امید داشت که ملت ایران وارد قلمرو روشنایی شود.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com


۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

 "بازجوی عزیز"

 

 

 

زندانبان سعید سیرجانی، نویسنده آزاده اندیش رها از ترس و هراس از دستگاه قدرت، در بایگانی رژیم شاهنشاهی کلیشه کهنه و پوسیده "نامه" ای مبنی بر ابراز پشیمانی و تسلیم واعتراف باتهامات وارده را می یابد و پیش روی سیرجانی  مینهد. در قالب این کلیشه است که سیرجانی نامه به "بازجوی عزیز" را نگارش میکند. در این نامه، قبل از آنکه باتهامات وارد بر خود اعتراف کند، خود را سزاوار اسارت و بندگی میداند.

چرا که نمیتواند در بندگی همان باشد که در آزادی بوده است. تنها در آزادی ست که میتوانی سر بشورش علیه قدرت برداری و بنیان جهل و نادانی را متزلزل سازی. در اسارت و بندگی فقط میتوان ازاسارت و بندگی گفت. کدامین زندانبان است، که انتظار تسلیم و اطاعت از اسیرزندانی نداشته باشد؟ تنها زمانی بآزادی ات رضا خواهد داد که مراتب تسلیم و اطاعت را آموخته و در عمل بکار گیری. سیرجانی نیز چنین کند. چرا که وقتی در بند زندانبانی، هستی است در مخاطره است. تسلیم میشوی که بمانی. وگرنه در دست زندانبان به نیستی گرائی.

 

مخاطب سیرجانی در آن کلیشه، "بازجوی عزیز" است، یعنی آنکه رشته زندکیش را در دست دارد. آنکه او را حبس و شکنجه و در بند نگاهداشته است. اما، این زندانبان کریه صفت، بوصف سیرجانی، مهربان و دلجو بخشاینده به تظاهر درآید. کیست که نداند که سرانجام سرپیچی از این وصف و تایید و تصدیق چیزی جز خاموشی و نابودی نیست. سیرجانی در نامه به باز"جوی عزی" قبل از هرچیز بستایش زندانبان خود میپردازد. ابراز تشکر میکند که زندانبانش از اسارت در چنگال نادانی نجاتش داده است. دژخیم تیغ و تازیانه بکف به ناجی فرشته سیرت تبدیل میشود. گویی زندانبان بواسطه خصال نیکو و الهی اش است که سیرجانی را همجون میهمانی گرامی و ارجمند داشته و بسیار شاد و راضی ساخته است. بی دلیل نیست که سیرجنی نامه خود را با خطاب به "بازجوی عزیز" آغاز میکند:

 

بازجوی عزیز

 

با سلام از اینکه از وقت و زندگی خود ساعتهاصرف من کردید بسیار ممنون و متشکرم وقتی بر ایام گذشته مروری میکنم از خود بیزار میشوم و از اینکه لجاجتهائی با حقانیت آرمان شما و صداقت همکازانتان کردم، شرمندگی برمن مستولی میشود.

 

در این مختصر و باین کوتاهی سیرجانی هستی خود را نفی میکند. او از آنچه بوده است احساس شدید شرم و شرمساری میکند و آنچه در دست زندانبان شده است، میستاید. مقاومت خود را در برابر دگرگونی در دست زندانبان پوچ و از سر لجاجت با حقانیت آرمانهای زندانبان، میخواند. بعباردت دیگر، سیرجانی چنان گوید که در تسلیم به زندانبان و اعتراف باسارت کوچکترین شک و شبه ای بجا نگذارد. سیرجانی اگر باین زیان سخن نمی گفت، بچه زبانی میتوانست شرایط تسلیم را بیان کند؟ روشن است که در مقاومت در برابر امیال زندانبان، زیر پنجه سبع و بیرحم اوکن فیکون میگشت. خاموش و ساکت در رنج و شکنجه جان میباخت. هزاران نفر باین سرنوشت وحشتناک دچار شده اند و میشوند. هزاران دیگر اگر جان نبازند، خاموش و ساکت، تسلیم و مطیع در حاشیه زندگی ادامه میدهند.

نامه سیرجانی به "بازجوی عزیز" سندیست بر محکومیت رژیم فقاهتی و خصلت سرکوبگر و خشن و بیرحمش. این نامه سندیست بر جنایت رژیم فقاهتی علیه نفس انسانی، بعنی آزادی. تنها باین نحوه است که میتوان نامه به "بازجوی عزیز" را خواند.

وقتی با جزم و دگم روی در روی قرار گیرد و ضربات تازیانه جسمش را زخمین کند، وقتی رو در روی با جهل و نادانی قرار گیرد و فرود تیغ تیز را بر فرقش، هر آن انتظار کشد، از یک نوییسنده ، یک نقاد و اندیشمند چه انتظاری میتوان داشت؟ آیا میتوان از او انتظار داشت که بشیوه قهرمانان انقلابی همچون خسرو گلسرخی سینه خود سپر اتهامات کرده زندگی را مفتخر تسلیم دژخیم کند مبادا که فرو ریزد؟

سعید سیرجانی، بی آنگه کوچکترین واهمه ای از فرو ریزی داشته باشد در

 نامه ی خطاب به "بازجوی عزیز " به اتهامات وارده: فساد اخلاقی، مصرف و قاچاق الکل و مواد مخدر، جاسوسی و خبر چینی، ضد انقلاب و عضویت در ساواک، اعتراف کرده است. در این اعترافات، سعیدی سیرجانی سنگ را بتمامی گذارده است. در اعتراف باتهاماتی که رژیم فقاهتی باو وارد کرده است ابدا دریغی روا نداشته است. حتی پیشتر رفته و بیشتر هم گفته است. تا آنجا که گناهان خود را همه به "فراموشی وجدان " نسبت میدهد. طبیعی است که چنین کنشی اگر مذموم شمرده نشود-سببی بر تداوم یاس و نومیدی و توان ناچیز نویسنده ارزیابی شود.

سعیدی سیرجانی، نه قهرمان است به شیوه گلسرخی و یا "شهید " معصوم پرست. یکی با سینه فراخ و دلی امیدوار جانبازی کند، دیگری در عین کوری و نادانی. سعیدی سیرجانی نه در پی تکیه بر مسند جلال و شکوه یک قهرمان انقلابی بوده ست و نه آماده که همچون "شیهد " به نادانی جان شیرین بنهد. او باکی از فرو ریزی ندارد. پیشه اش پیوسته گفتن بوده است، بویژه گفتن ناگفتنی ها. او ترجیج میدهد که بماند و بگوید تا خاموش و نیست شود. باین دلیل مرده زندگی بود و از مردگی، بیزار. نامه سعیدی سیرجانی به "بازجوی عزیز " هم چپزی جز بازتاب این واقعیت نیست.

در نامه به "بازجوی عزیز،" سعیدی سیرجانی میگوید، آنچه نباید بگوید. او در کلیشه میگوید، چیزیکه از آن همیشه پرهیز داشته است. بعبارت دیگر، زبان کلیشه، زبان سیرجانی نیست. در آزادی او زبان کلیشه بکار نگرفته است. چرا که زبان کلیشه زبان تسلیم است و زبونی، زبان اسارت است و بندگی در چنگال تیز جهالت. در چنین شرایطی آیا میتوان بزبانی دیگر جز زبان کلیشه سخن گفت؟ اما، بهمین زبان کلیشه ای یعنی زبان تحمیلی، زبان عجز و خواری، سعیدی سیرجانی، سندیست معتبر بر خصلت سرکوبگر و بیرحم و خشن، رژیم فققاهتی.

 

پس از دستگیری سعیدی سرجانی و انتشار نامه ای از او در حالیکه هنوز در شکنجه گاه حکومت دین بسر میبرد، نکارنده در تحت نام مستعار م. ن. معرفت آن نامه را در مقاله "بازجوی عزیز" مورد نقد قرار داد که در مراد ماه سال 1373 در روشنایی بچاپ رسید.

*

فیروز نجومی

firoz nodjomi

مرداد 1373

https://firoznodjomi.blogpost.com/

fmonjem@fmail.com

 

 

 

۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

 

نه‌گویی

در حکومت اسلامی

گناهی بزرگ

!و نابخشودنی

 




از زمانی که دین اسلام، نهادی که تولید آخوند در حوزه‌های علمیه را بر عهده داشت، به رهبری آخوند خمینی قدرت را به دست آورد، حرکت جامعه به‌سوی ذلت و ضلالت آغاز گردید؛ آن‌هم به یک دلیل: حرکت به‌سوی اسلامیزه کردن جامعه، نه با زبان صلح و دوستی، بلکه با برخاستن و سرکوب نمودن آنچه فقها و آیت‌الله‌ها، یعنی اسلامیست‌ها، ضد اسلام می‌خواندند؛ که چیزی نبود مگر انسان و آزادی.

چون حکومت اسلامی، برخلاف آنچه می‌نماید، میانه خوبی نه با انسان دارد و نه با آزادی. زیرا در دین اسلام، «نه» وجود ندارد. چرا که اسلام دینی‌ست که تسلیم می‌خواهد و اطاعت و فرمانبری. این بدان معناست که وقتی از آزادی محروم هستی، چگونه می‌توانی «نه» بر زبان آوری؟ افزوده بر این، اگر نتوانی «نه» بر زبان آوری، چگونه می‌توانی انسان باشی؟ آیا تا کنون مشاهده کرده‌ای حیوانی را که «نه» بر زبان راند و از فرمان مالک خود سرپیچی کند؟

چه نیازی به توضیح است که چرا انسان در حکومت از راندن «نه» بر زبان محروم گردید. چه، اگر در راندن «نه» بر زبان، انسان از آزادی برخوردار باشد، چه چیزی می‌تواند او را از «نه‌گویی» باز دارد و به یکتایی و یگانگی الله «نه» بگوید؟

پیشتر از این هم می‌توان رفت و به این حقیقت اشاره کرد که خدایان بیشمارند؛ چون خدا و یا خدایان، برساخته دست انسان‌اند. الله را نیز باید برساخته دست محمد دانست؛ انسانی که در دوران شبانی و صحرا‌نشینی و در شرایط و رسوم ابتدایی زندگی می‌کرد. محمد نیز انسانی بود همانند دیگر صحرا‌نشینان. خدایی هم که خلق کرد، بازتابنده شرایط اجتماعی آن زمان بود. مثلاً اجرای بسیاری از احکام شریعت، بجای استفاده از آب برای طهارت و غسل و وضو، در شرایط کمبود آب با سنگ و خاک انجام می‌شد.

پیامبر محمد سیزده سال سخت کوشید تا مردم قبیله‌های مختلف مکه را متقاعد نماید که «لا اله الا الله» و یا خدا یکتا و یگانه است. فرشتگان الله نیز او را به‌عنوان پیامبر برگزیده اعلام کردند. پس از سیزده سال کوشش سخت و مداوم، محمد توانست تنها تعداد معدودی را در شهر مکه به خود جلب کند. از آنجا که محمد خصومت بسیاری از بزرگان بعضی از قبایل را برانگیخته بود، به‌منظور حفظ حیات خود به مدینه گریخت. در آنجا لشگری از بینوایان سازمان داد و کاروان قریشی‌ها را در بدر مورد حمله قرار داد. از این نقطه است که دین اسلام، در کنار قدرت سیاسی و نظامی، وارد مرحله تازه‌ای می‌شود و لشگرکشی و توسعه دین نو آغاز می‌گردد.

بیان این مقدمه در خدمت فراهم آوردن زمینه‌ای بود که بتوانیم به قدرت رسیدن قشر آخوند در سال ۵۷، به رهبری آخوند خمینی، را بهتر مورد فهم قرار دهیم. یعنی رهبر انقلاب، امام خمینی، نیز در پیروی از پیامبر اسلام، خود را متعهد به برساختن جامعه‌ای بر اساس اصول، مقررات و قوانین مقدس اسلام می‌دانست؛ از جمله تحکیم باور و ایمان به «لا اله الا الله» و نیز این باور که الله تنها خدایی‌ست که سازنده هر دو جهان، بود و نبود، یا هستی و نیستی، است.

پس هدف از انقلاب اسلامی، در واقع، بازگشت به دوران رسالت بود. اسلامیزه کردن جامعه با نگریستن به ۱۴۰۰ سال پیش از این آغاز گردید؛ یعنی تبعیت از شریعت دین اسلام در همه امور اجباری شد.

به چشم برهم‌زدنی، تولید و مصرف مشروبات الکلی، یا مشروبات شادی‌آور ــ هرچند موقتی ــ ممنوع و متخلف به‌ سختی تنبیه و مجازات می‌شد. دیری هم نگذشت که حجاب زنان اجباری شد و نظارت بر تبعیت از مقررات حجاب به گشت‌هایی سپرده شد، به نام «گشت‌های ارشادی»، که با چشم‌های گشوده بنگرند، مبادا که مقررات حجاب رعایت نشود؛ مبادا که زنان، دانسته و یا نادانسته، بخشی از جسم خود را ناپوشیده بگذارند، چه ‌بسا که غریزه‌های مردان را تحریک کند و موجب بی‌نظمی و هنجارشکنی در جامعه گردد.

چه بگیر و ببندها که با ممنوعیت مصرف مشروبات لذت‌آور و اجباری نمودن حجاب، در میان بسیاری از کنشگری دیگر که جزو ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌ست، به وقوع نپیوست؛ مقرراتی که زیرساختار یک جامعه اسلامی به رهبری آخوند خمینی را فراهم می‌کرد.

آنچه در آغاز جامعه را سریعاً به یک جامعه اسلامی تبدیل کرد، برقراری ممنوعیت در تولید و مصرف الکل و اجباری نمودن حجاب زنان بود؛ عواملی که جامعه سکولار شاهی را بیدرنگ به یک جامعه اسلامی تبدیل کرد.

در واقع، حکومت اسلامی با پایان دادن به آزادی‌های ابتدایی، مثل آزادی در بیان، مصرف مشروبات الکلی، آزادی در آمیزش با جنس مخالف و نیز تحمیل حجاب اجباری، آغاز گردید. با ادامه و استحکام حکومت آخوندی، آنچه ناپدید گردید، حق پرسش و سؤال و جست‌وجو درباره تصمیمات نظام اسلامی در مورد اموری بود که در دایره حقوق فردی و اجتماعی قرار داشتند.

این مقدمه بدین منظور بیان گردید که از گذشته بیاموزیم. چه، اگر در ۴۷ سال پیش از این پرسیده بودیم که به کدام سو می‌رویم؛ به‌سوی در آغوش کشیدن آزادی و استقلال ملی؛ و در دریافت پاسخ به آن اصرار می‌ورزیدیم، اکنون در چنین شرایط آزاردهنده‌ای قرار نمی‌گرفتیم.

بنگر که زندگی روزمره را اکثریت جامعه چگونه می‌گذرانند. حتی سد جوع هم برای اکثریت جامعه بسی بسیار دشوار شده است؛ چنان‌که بعید است از خیابانی عبور کنی و به فردی برنخوری که تا کمر در زباله‌دان خم نشده باشد، برای یافتن قوت لایموتی، به آن امید که درد شکم گرسنه‌اش را تسکین دهد.

در دوران حکومت شاهنشاهی، به‌ندرت برخورد با چنین صحنه‌هایی اتفاق می‌افتاد. البته در آن دوران، نفت به قیمت بشکه‌ای سه‌تک‌تومانی به فروش می‌رسید.

اکنون، پس از نزدیک به نیم قرن حکومت الله به‌واسطه آخوندهای برخاسته از حوزه‌های علمیه، با وجود افزایش باور نکردنی درآمدهای حاصل از فروش نفت و گاز و فولاد، جامعه به دلیل انواع تحریم‌های مالی و تجاری و تکنیکی، به یکی از جوامع عقب‌افتاده پیوسته است؛ برخلاف دیگر جوامعی که خود را از فقر و بدبختی بیرون کشیده و هم‌اکنون اکثریتشان از یک زندگی نسبتاً آرام برخوردارند و احساس لذت می‌کنند.

زمانی بود که جامعه ما از چین و کره جنوبی، به لحاظ توانایی در تولید و مدرنیزه کردن عرصه‌های علم و صنعت، در بسیاری از زمینه‌ها جلوتر بود و اکثریت جامعه در رفاه و آسایش به سر می‌بردند.

حال آنکه پس از ۴۷ سال حکومت آخوند و فقیه و طلبه، مقدس‌ترین و باتقواترین قشر جامعه، بنگر که اکنون در چه شرایطی قرار گرفته‌ایم: در عمق فقر و فلاکت.

چرا که رهبران نظام با برافراشتن پرچم دین اسلام دوازده‌امامی، در درون و در روابط بین‌المللی، کشوری را که از حرمت و احترام خاصی برخوردار بود، به کشوری یاغی مبدل ساخته‌اند. حمل پاسپورت جمهوری اسلامی، آدم سالم و تندرست را به یک جذامی تبدیل می‌کند.

البته که جامعه ما فقط از درد فقر و گرسنگی، بیکاری و درماندگی رنج نمی‌برد؛ افزوده بر آن، باید در هوای کثیف و آلوده تنفس کند که ابتلا به امراض گوناگون و شیوع اپیدمی را شدیداً ممکن می‌سازد. نبود مسکن برای بیش از ۲۰ میلیون نفر، مصیبتی‌ست بزرگ.

در چنین شرایطی، جامعه تنها از فقر و گرسنگی و بیماری نیست که رنج می‌برد؛ در فساد و فحشا، در دروغ‌گویی و سرقت، جنایت و آدم‌کشی و در اعتیاد و قاچاق مواد مخدر غرق گردیده است.

این است جامعه اسلامی.

شرایطی که نظام به سود خود می‌بیند. بی‌مهری به نظام، نه مخالفت، نتیجه‌اش چیزی نیست مگر ناامنی.

در چنین شرایطی، گویی سران نظام در عالم خلسه به سر می‌برند. شاید تصور می‌کنند که هر آنچه جامعه بدان نیازمند بوده است، از بیخ و بن برکنده‌اند و جامعه را به اوج رفاه و آسایش رسانده و از درد و رنج دائمی رها ساخته‌اند و شرایطی را به وجود آورده‌اند که مردم شاد و راضی و رها از غم و اندوه‌اند.

حال آنکه نظام آخوندی، نزدیک به نیم قرن است که با صرف میلیاردها دلار برای کسب تکنولوژی هسته‌ای و ساختن بمب کشتار جمعی، جامعه باستانی ایران را، با بیش از دو هزار و پانصد سال تاریخ، در فقر و عقب‌ماندگی غرق ساخته است.

با این وجود، رویای پیوستن به قدرت‌های بزرگ جهان و قرار گرفتن در مرتبه چهارم، پس از آمریکا و چین و شوروی، را در سر می‌پروراند. به این منظور، در تجارت آزاد در تنگه هرمز اختلال ایجاد کرد که به درگیری‌هایی محدود با نیروهای آمریکایی انجامید؛ درگیری‌هایی که حکومت آخوندی از استمرار آنها هنوز احساس رضایت می‌کند. چرا که هم ابزاری‌ست برای تداوم سلطه در درون و هم برای گسترش نفوذ بر منطقه.

اینکه قیمت کالاها پیوسته در حال افزایش است، اینکه یک نان سنگک چقدر است و یا قیمت هر جنس و کالایی چقدر است، چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد وقتی رژیم دست ‌به ‌گریبان است با بزرگ‌ترین و قوی‌ترین قدرت جهان، آمریکا؟

بگذریم که از آغاز، حکومت آخوندی، رویای سلطه اسلام بر سراسر جهان را در سر می‌پروراند. تسخیر عراق، با بیش از ۶۰ درصد جمعیت شیعه، نباید در نظر رهبران نظام چندان دشوار می‌نمود. انتظار داشتند که شیعیان عراق به‌پا خواهند خاست و صدام حسین را سرنگون خواهند کرد.

نتیجه چه بود؟

هشت سال جنگ، بیش از ۵۰۰ هزار کشته، مفقود و زندانی، میلیاردها دلار هزینه تخریب و ویرانی و بازماندن از توجه به نیازهای نظام اقتصادی و رشد و گسترش زیرساخت‌های صنعتی و کشاورزی.

چرا به این مصیبت و نکبت، به این ذلت و خواری، دچار شدیم؟

بعضاً «مسئولیت‌گریزی» را زمینه‌ساز گسترش بی‌سابقه فسق و فساد در تمامی لایه‌های جامعه اسلامی می‌خوانند؛ عارضه‌ای که همه نظام‌های استبدادی بدان مبتلا هستند و نمی‌توان آن را لزوماً یک پدیده «اسلامی» شناسایی نمود.

حال آنکه نظام از آغاز قصد داشت قدرت‌های بزرگ جهانی را با کسب تکنولوژی هسته‌ای دچار اضطراب و نگرانی نموده و آنها را به تجدیدنظر در سیاست‌هایشان وادار سازد.

اما ادامه این بحث را به فرصتی دیگر موکول می‌کنیم.

فیروز نجومی
firoz Nodjomi
https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com