۱۴۰۵ خرداد ۱۵, جمعه

 

دین و قدرت

دو روی یک سکه؟

 

در شرایط کنونی، در شرایطی که بنظر میرسد نبرد بین جمهوری اسلامی، از یکطرف و امریکا و اسرائیل از طرف دیگر. به مرحله نهائیش نزدیک میشود، تنها رابطه ساختار قدرت و مردم نیست که بیش از همیشه تهی از اعتماد و اطمینان گردیده است بلکه رابطه مردم با دین، نیز، دیر زمانی ست به زیر سئوال رفته است.

هموطنان باید بدانند که تنها مشت آهنین قدرت نیست که بر فرق مردم سخت فرود آمده است، بلکه چوب و چماق دین هم بوده است که جسم و جان مردم را زخمین ساخته و میسازد. که دین است مسئول خون هایی که در این دوران ریخته شده است، از زمانیکه، فرماندهان نظامی شاه را بجوخه های اعدام سپردند، تا اخرین خونریزیها و کشتار بیش از 44 هزار نفر مردم بی گناه، در هیجدهم و نوزدهم دیماه سال گذشته همه در خدمت و توسعه دین اسلام بوقوع . بوقوع پیوسته.

بعبارت دیگر، حکومت دین اسلام دوازده امامی برهبری قشر اخوند و یا "روحانیون،" از لحظه ی صعود بر مسند قدرت، خشم و خشونت، خونریزی و انتقام جویی را آغاز نمود. اول سران نظام شاهی را بدون محاکمه به جرم محاربه با الله به هلاکت رساندند. سپس دگر اندیشان چپ و دمکرات و لیبرال، مجاهد و ملی گرا را، همچنین کرد و لرو ترک و ترکمن را تار و مار ساختند. سپس گروگانگیری کارکنان سفارت امریکا و هشت سال جنگ با کفر و باطل، به قصد فتح قدس از راه کربلا. اما آنها که به حکومت دین اعتراض داشتند این یا آن گروه و دسته نبودند، بلکه اکثریت باتفاق مردم بودند و هستند که به حکومت ولایت، نه گفته و میگویند. بر سر این مردم است که شمشیر برنده دین اسلام فرود آمده است و میآید. شمشیر اسلام، شمشیر دین مهر و محبت الهی بود که در هیجدهم ونوزدهم دیماه بر گردن بیش از 44 هزار نفر از تظاهرکنندگان فرود آمد.

واقعیتی که هم اکنون، نظام، بویژه، پس از قتل عام، در دی ماه گذشته، ماهیت خود را لخت و عریان به معرض نمایش گذارد که "دین، قدرت است و قدرت، دین." هم چنانکه قدرت زمانی در دست فاشیسم جنگ و خونریزی به پا میکند و زمانی در دست کمونیسم مردم را باسارت و بندگی میکشاند.

 از 47 سال پیش از این، در جامعه ما قدرت در دست دین بوده است برغم غیبت یکهزار و دویست ساله امام دوازدهم. با این وجود، هنوز، بنام دین است که، میکوبند، ویران میکنند و خون میریزند. یعنی که قدرت خود تهی از عقل و خرد است. این عقل و خرد انسان است که در زمانهای مختلف ساختار قدرت را در خدمت آرمانها و اندیشه های خود بکار گرفته است. نزدیک به نیم قرن است که در جمهوری اسلامی، دین محرک قدرت بوده است و هنوز هم. دین است تصمیم گیرنده.

 این انسان نیست که بر ما ایرانیان حکومت میکند، بر ما الله است که حاکم است. خداوند ما زمانی خمینی بوده است و بعد آخوند خامنه ای بجانشینی او برگزیده شد. او حرف و کلام خود را، حرف و کلام خدا میدانست. او بارها در خطبه هایش اعلام کرد که الله از دهان او سخن میگوید. بی دلیل نبود که آخوند خامنه ای در دست یابی به تکنولوژی غنی سازی هسته ای، اصرار داشت. چون فکر میکرد با دست یافتن بچند بمب هسته ای، میتواند تمام جهان را وادار به پذیرش اسلام نماید.

 اما، کمتر کسی فکر میکرد با قتل رهبر، واکنشی عمومی بوقوع نپپوندد، چیزی از کار باز نایستاد و همه چیز بر طبق روال و نظم روزانه بانجام وظایف خود اشتغال داشتند. ظاهرا همه چیز حکایت از ادامه نظم و آرامش میکرد. اما، بسیار بعید بنظر میرسد که این آرامش چندان طول عمری داشته باشد.

 ترامپ در سخنرانی هایش در مراسم مختلف، از پیشرفت مذاکرات با حکومت آخوندی سخن میگوید و احتمال حل مسائل طرفین. اما، آخرین نفس، هنوز، بپایان نرسیده، ترامپ به تمسخر سران رژیم آخوندی می پردازد، از خوار شمردن و تحقیر رهبران جمهوری اسلامی از هیچ دریغ نمیکند.

در ارتباط با براندازی نظام اسلامی، آیا ترامپ در انتظار.  برآمدن فرصت مناسبتری ست؟ پاسخ باین سوال کار حدس و گمان است. کمتر کسی هست که بتواند، حرکت بعدی ترامپ را حدس بزند. بسیاری، تصمیم ترامپ برای حمله به جمهوری اسلامی را به پس از پایان جام جهانی فوتبال موکول میکنند. ولی افزایش قیمت نفت و دیگر ضروریات روزانه، بدون تردید، ترامپ را از هر تصمیم عجولانه ای باز میدارد. مبادا، بر خشم مردم مخالف جنگ میافزاید.

اما، دراینجا، سخنی از بی بی نتانیاهو برده نشد. میتوان مطمئن بود که وی کار خود را با جمهوری اسلامی، نظامی که هنوز به نابودی اسرائیل میاندیشد، هرگز، تمام شده نمی بیند. نه تنها هرگز از دستیابی به 400 کیلو گرم اورانیوم، لحظه ای درنگ نمیکند. چرا که اسرائیل هستی خود و یهودیان را در معرض نابودی می بیند. ترامپ، فکر میکند که میتواند خود را از هرگونه درگیری بین اسرائیل و جمهوری اسلامی بر کنار نگاه دارد. سران رژیم اسلامی، تیز هوش و دور بین هستند، هرگز از تشدید تتنش و تشنج بین خود و یا نیروهای نیابتی اش، رویگردان نیست. لحظه ای از فکر نابودی اسرائیل غافل نشود. چه جمهوری اسلامی، از خصومت و نفرت ورزیدن باسرائیل، هرگز دست بر نمیدارد. گویا، جمهوری اسلامی درس خود را در این درگیریها نیاموخته است. رهبران نظام، حتی، از کشورهای دوست و همجوار هم دشمن برای خود ساخته است. باین ترتیب آینده ی روشنی برای جمهوری اسلامی و مردم مظلوم و بیگناه آن، نمیتوان پیش بینی نمود.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

 

 

 

۱۴۰۵ خرداد ۸, جمعه

وقتی تاریکی

عمق ندارد!





بر آنم که جامعه ما در شرایطی بسر میبرد که شاید در تاریخ دوهزار و پانصد ساله‌اش کمتر بتوان نمونه‌ای همانند آن یافت. در تاریخ دراز این سرزمین، به‌ندرت دورانی را می‌یابیم که جامعه، برای مدتی طولانی، بدون «سر»، «سرور»، «شاه» یا «رهبر» دوام آورده باشد. اما اکنون مدتهاست که گویی سر از تن جامعه ما جدا شده است؛ جامعه‌ای رهاشده، سرگردان و بی‌جهت.

گویی امام غایب دیگری به امام دوازدهم پیوسته است؛ امامی که بیش از هزار و دویست سال است در غیبت به سر میبرد. مالک اصلی کشور، یعنی ولی‌فقیه نیز، اکنون در غیبتی مطلق فرو رفته است؛ حضوری که هست، اما دیده نمیشود و صدایی که هست، اما شنیده نمیشود.

از همین رو چندان عجیب نیست اگر بگوییم جامعه ما ماه‌هاست در وضعیتی «بی‌سر» به حیات خود ادامه میدهد؛ وضعیتی که در آن مهم‌ترین ناظر و تصمیم‌گیرنده، عملا از صحنه حذف شده است. پرسش آن است که آیا جامعه میتواند در چنین شرایطی، خسارت‌هایی را که هر روز بر پیکرش وارد میشود تحمل کند؟

بعید نیست که دستگاه حاکم، با وجود همه رقابت‌های درونی، در برابر مردم موقتا به وحدت برسد و اختلافات خود را، دست‌کم برای حفظ بقا، کنار بگذارد.

مسیر و جهتی که جامعه ما پس از ۵۷ در پیش گرفت، پیوسته حرکتی بوده است به‌سوی تاریکی؛ زیرا کمتر گفتار و رفتاری را میتوان یافت که به فساد و ابتذال آلوده نشده باشد؛ از دروغ‌گویی و وارونه‌سازی حقیقت گرفته تا عادی شدن آنچه روزگاری زشت و شرم‌آور شمرده میشد.

دستگاه بروکراسی دولتی، بیش از هر نهاد دیگری، به فساد آلوده شده است. رانت و رشوه‌خواری، در جامعه‌ای که دین بر سراسر زندگی روزمره آن سلطه افکنده، دیگر نه رفتاری شرم‌آور بلکه امری عادی تلقی میشود. کافی‌ست آن عمل «برای خدا» و «در راه دین» توجیه شود؛ در آن صورت، حتی رفتاری غیراخلاقی نیز میتواند رنگ تقدس به خود بگیرد.

در چنین ساختاری، اخلاق نه بر پایه انسانیت، بلکه بر اساس مصلحت دینی تعریف میشود؛ و همینجاست که فساد، به‌تدریج، شناعت خود را از دست میدهد و به بخشی طبیعی از زندگی اجتماعی بدل میشود.

آنچه ساختار بروکراسی دولتی را به گذشته‌ای عقب‌مانده بازمیگرداند، آن است که تقسیم کار و مسئولیت‌ها نه بر پایه تخصص و شایستگی، بلکه بر اساس روابط خانوادگی، وابستگی‌های سیاسی و دوستی‌های شخصی صورت میگیرد. در چنین نظمی، فساد نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار عادی حکومت است.

رشوه‌خواری، به‌ویژه در شرایطی که تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی برای اکثریت جامعه دشوار شده است، بیش از پیش گسترش می‌یابد. هنگامی که اکثریت مردم برای گذران زندگی زیر فشار اقتصادی خرد میشوند و تنها اقلیتی کوچک در رفاه و آسایش به سر میبرند، طبیعی‌ست که فساد به رفتاری روزمره بدل شود. در یک نظام دینی نیز، این فساد به‌تدریج قبح خود را از دست میدهد و عادی میشود.

اما پرسش اساسی این است: آیا جامعه ما میتواند باز هم عمیق‌تر در تاریکی فرو رود؟ آیا سقوط اخلاقی و اجتماعی حد و مرزی دارد؟

اگر گمان میکنی تاریکی پایانی دارد، کافی‌ست به فاصله میان دیروز و امروز بنگری. دلاری که در سال ۵۷ با هفت تومان خرید و فروش ، ,اکنون به صدو هشتاد هزار تومان رسیده است. این تنها یک عدد نیست؛ نشانه سقوطی تاریخی‌ست که شاید در گذشته حتی تصورش نیز ممکن نبود. با این حال، هنوز بسیاری بر این باورند که جامعه میتواند از این نیز عمیق‌تر سقوط کند.

امروز به هر شهروند سهمیه‌ای محدود از بنزین 15 لیتر تعلق میگیرد، اما در نزدیکی همان پمپ‌بنزین‌ها میتوان سوخت را، به هر میزان که بخواهی، با چندین برابر قیمت تهیه کرد. هر جا کمبود و فشار هست، فساد نیز حضور دارد.

آنچه در اینجا مورد نقد قرار میگیرد، تنها فساد اقتصادی نیست؛ بلکه شیوه‌ای از زندگی و نوعی فرهنگ سیاسی و دینی‌ست که فساد را بازتولید میکند. مهم نیست آخوند بر فراز منبر چه میگوید؛ باید به کردار او نگریست، نه به موعظه‌هایش. زیرا اسلام، در مقام یک باور مقدس و موروثی، قرن‌ها از نقد و بازبینی مصون مانده است.

دیندار، نقد دین را برنمی‌تابد، زیرا دین برای او نه موضوع اندیشه، بلکه موضوع ایمان است. اما آن دوران که هر آنچه به اسلام مربوط میشد، بی‌چون‌وچرا تقدیس میگردید، رو به پایان است. اسلام دوازده‌امامی، دست‌کم در میان نسل جوان و بخش بزرگی از طبقه متوسط شهری، بخش مهمی از اقتدار و احترام تاریخی خود را از دست داده است.

امروز دیگر به‌سختی میتوان در طبقه متوسط شهری، مؤمنانی پرشور یافت؛ همان پدیده‌ای که رفته‌رفته در میان کارگران و لایه‌های فرودست جامعه نیز قابل مشاهده است.

اگر به عمق آنچه در این چهل‌وهفت سال گذشته بنگریم، درمی‌یابیم که کمتر کسی نقش خودِ اسلام و رهبران دینی را موضوع بحث قرار داده است؛ حال آنکه این گفتمان دینی و فرهنگ اطاعت‌محور مذهبی است که جامعه را به چنین وضعیتی کشانده است.

دین در تاریخ ما، همواره فراتر از نقد قرار گرفته است. هنوز هم به‌ندرت میتوان روحانی یا فقیهی یافت که نقدی بنیادین بر اسلام یا سنت دینی عرضه کرده باشد. ساختار دین، بر اصل تسلیم، اطاعت و فرمانبری بنا شده است؛ ساختاری که قهر، خشونت و انتقام نیز در تار و پود آن حضور دارد.

شاید اکنون، پس از دهه‌ها تحقیر، سرخوردگی و فرسایش اجتماعی، بسیاری به این نتیجه رسیده‌اند که بدون نقد باورهای دینی حاکم بر جامعه، امکان هیچ تحول اساسی وجود ندارد. تا زمانی که «باطن» این نظام فکری آشکار نشود، چرخه استبداد نیز همچنان بازتولید خواهد شد.

فیروز نجومی

          firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com


۱۴۰۵ خرداد ۶, چهارشنبه

 

اسلام:

دین فرمانروایی

و فرمانبری!





آنچه باید بخاطر داشته باشیم، آن است که دین نهادی است ساخته دست بشر. طبیعت دین را خلق نکرده است. از ماورا طبیعت هم زاییده نشده است. چیزی که مسلم است، آن است که همه ی ادیان در این دنیا پا به عرصه وجود گذاشته اند و در ساختار و بنیاد آن انسان نقش اساسی را بازی کرده است. برغم این حقیقت، در مرکز توجه دین، دنیای دیگر است که قرار دارد، دنیایی ماورا دنیای موجود. امتیاز و یا بهتر است بگوییم که اقتدار و نفوذ دین ناشی از علمی و دانشی است که از جهان دیگر دارا می باشد. تنها دین است، نه هیچ نهاد فرهنگی یا اجتماعی دیگری که ما را از این دنیا به آن دنیای ماورا، دنیایی که هرگز کسی از آن باز نگشته و به تجربه در نیافته است، رجعت میدهد. تنها دین است که ما را به صرافت دنیای پس از این جهان میاندازد. ما را وا میدارد که فقط در اندیشه ی این دنیا نباشیم بلکه بفکر جهان دیگر هم باشیم، بویژه جهانی که بر عکس جهان موجود که فانی و مجازی است، حقیقی و ابدی ست. دین با ابزار آگاهی و شناخت به آنچه نا شناختنی است- مثل عالم غیب- در جامعه ی بشری نیرویی میشود رهنما، چراغ راه تاریک و پر و پیچ و خمی که بشر در پیش دارد. یعنی که تعریف کننده ی خوب و بد، پسندیده و ناپسند، حسن و قبح و حلال و حرام، طهارت و نجاست، ممنوعیت ها و مرز بندیها غیر قابل عبور میشود. مثل تشکیک در یکتایی و یگانگی خداوند، گناهی نا بخشودنی، "گناه کبیره "  در دین اسلام.

 

باین ترتیب، دین بیک ضرورت حیاتی در زندگی فرد و همچنین جمع تبدیل میگردد.، چنانکه گویی که اگر نباشد، انسان نیست و انسان نخواهد بود. هرج و مر ج و بی نظمی و عدم انضباط فراگیر میشود  مهمتر از همه، بدون دین هیچ چیز از جمله زندگی،  دیگر نمیتواند دارای معنا و مفهومی باشد. زندگی انسان تهی میشود، تهی از بیم و امید، اگر به تمامی پوچ نشود. پس بخود میگوییم که وای اگر دین نبود، چه بلاها که بر سر ما نمی بارید، چقدر بی اخلاقی ها و چقدر فساد و تباهی ببار نمی آمد و ناموس و عفت مردم مورد تجاوز قرار نمی گرفت. حیوان درون انسان به بیرون می جهید و حاکم میگشت.

 

دین فرض را بر این میگذارد که اگر این کنی و از انجام آن خود داری نمایی و بر اساس آنچه دین مقرر داشته است رفتار و گفتار خود را تطابق دهی، انسانی خواهی شد ذاتا خوب و متعهد و سزاوار پادشاهی، هم در این دنیا و هم در جهان دیگر. یعنی که دین چگونه در این جهان بودن را به ما میآموزد،  آموزش  هایی که هدفی جز سلطه ی کامل بر بشر، بر نوع اندیشه و شیوه ی زندگی مادی و معنوی بشر، ندارد.

 

در نگرشی نزدیکتر، اما، مشاهده میکنیم که چه بلاهت ها و چه گفتارها و رفتارهای ضد بشری که در ادبیات دینی ما تقدس نیافته اند. از احکام عبادات و مراسم و تشریفات زائد و حقارت آور آن تا صدور حکم مرگ برای مرتکب شدن به عمل ارتداد، و یا شکستن حرمت آنچه مقدس و ماورایی فرض شده است، حکمی ست بر خاسته از اقتداری خدای گونه و یا اراده ای معطوف به سلطه ی تمام.  پس از صدور فتوای قتل سلمان رشدی، آقای خمینی، رهبر کبیر انقلاب اسلامی، رهبری که به مقام امامت رسیده. و معصوم و خطا ناپذیر گردیده بود، خود اعلام کرد (نقل به مضمون) اگر جوان بود، شخصا به این وظیفه ی مقدس را عملی می ساخت.. یعنی که امام معصوم و مظلوم غبطه میخورد و افسوس بسیار که فاقد آن نیروی جسمانی لازم است که خود شخصا سلمان رشدی را به دار مجازات بیاویزد و یا سر او را از تن جدا سازد. این بدان معنا ست که مسلمان، مثل آقای خمینی، زمانی به کمال میرسد که در اجرای حکم الهی در باره مشرک و منافق، کافر و مرتد، آماده فدای جان شیرین باشد. چون کشتار در راه خشنودی و رضایت الله پاداش دارد. زندگی ابدی و حوری های باکره ی بهشتی. چه پاداشی بالاتر و برتر برای قتل و خونریزی؟ برای جهاد در راه الله و خشنود سازی او، خواستی که در کتاب مقدس قرآن بارها تکرار شده است و محمد مجری آن بوده است.

 

یعنی که اگر نیک بنگریم در نهاد هر سه دین بزرگ، قدرت و اقتدار جویی بر بشر را مشاهده میکنیم. دین را تنها نمیتوان آئین خدا پرستی خواند، چرا که در واقعیت چیزی نیست مگر آئین سلطه جویی با ابزار پاداش و مجازات در این جهان و بهشت و دوزخ در آن جهان. بدین لحاظ سه دین بزرگ جهان بسیار شبیه به یکدیگرند، قدرت و اقتدار جویی در ذات شان نهفته است. بهمین دلیل در رقابت و نفی یکدیگرند و هرگز به راحتی تن به همزیستی نداده اند. از این روی دینی که نو خاسته است و اعلام  ظهور نموده است، موجودیت دین و یا دینهای پیشین را بخطر انداخته است. مسیح، اقتدار رهبران یهود را به چالش کشاند و قواعد و مقرارت آئین یهود را منسوخ اعلام نمود. مسیح با آنچه مقدس خوانده میشد در افتاد، نه به آن منظور که بساط  تقدس (دین) را برچیند بلکه مقدس دیگری را بجای آن بنشاند.

 

محمد، پیامبری که خود را خاتم دوران رسالت میخواند بسادگی  نتوانست به خود و یا آئین اسلام تقدس ببخشد و اعراب بت پرست آن دوران را قانع کند که با دنیای دیگر در ارتباط مستقیم است. که او از الله که در آسمانها میزیید، فرمان میگیرد. سیزده سال تمام کوشش بسیار نمود اما بجز تعداد معدودی از خویشاوندان وی کسی دیگری ادعای او را نپذیرفتن. اکثریت مردم دانا، برگزیدن او را بعنوان رسول الله  داستانی زاییده مغزی مالیخولیایی و هذیان گو میخواندند. آنها به بت های ساخته دست خود بیشتر احترام میگذاردند. ماورایی نمودن الله، یکی از بت های بزرگ مکه، و تمامی قدرت را باو نسبت دادن غیر قابل قبول بود. زیرا که لازمه اش آن بود که به حکم مطلق، «الله هست و بجز او دیگری نیست،» تسلیم شوند و از احکامی که الله به محمد مخابره میکرد بدون چون و چرا اطاعت نمایند.

 

قریشیان، محمد را مثل عیسی به صلیب نکشیدند. عیسی با فدا کردن جان خویش گناهان پیروان خود را شسته و از آلودگی نجات داده و به آنها برغم گناهان شان رستگاری بخشید. حال آنکه این محمد بود که مردمی که تسلیم نمیشدند و از باور به آئین اسلام خود داری میکردند، به زنجیر می کشید و یا سر آنان را با شمشیر از تن جدا میساخت. در نتیجه محمد بر عکس عیسی که اجتناب از خشونت و بیرحمی را تقدس بخشید، محمد به تشویق و ترویج آن میپرداخت و آنرا مقدس خواند.  یکی از وظایف اصلی مسلمان، مگر چیزی دیگری میتواند باشد، بجزجهاد و شهادت، بجز جنگ و خونریزی و تخریب و ویرانی ، غلبه و سلطه اندازی؟  محمد برای تقدس بخشیدن به الله، دست به جهاد میزد، کفار را از دم شمشیر میگذراند و آئین اسلام، آئین فرمانروایی و فرمانبری، تسلیم و اطاعت را گسترش میداد.

 

 بر خلاف مغول ها و یا هر لشگر مهاجم دیگری که شمشیر زنند و غارت کنند و سر زمینهای دیگر را به انقیاد خود میکشانیندند، اسلام افزون برآن، گسترش آئین خود را هدف قرار میداد: تسلیم به  و اطاعت مطلق  از اراده و احکام الله، شرط بقای شکست خورد گانی همچون ایرانیان بود. یا باید به پیروان می پیوستی و اسلام میآوردی و یا بعنوان گبر و زندیق  تنبیه و مجازات میشدی و خراج و جزیه می پرداختی. بزبان ساده تری اسلام تقدس خود را مدیون لبه ی تیز شمشیر بوده و هست. در اینجا بدون اینکه قصد ارائه اسناد و روایات و اخبار در اثبات رابطه تقدس آئین اسلام و شمشیر و خشونت را داشته باشیم، به اشاره به این واقعیت تاریخی بسنده میکنیم که محمد در طی ده سال حکومت  خود بیش از 60 بار لشگر کشی کرد و در بیش از 30 لشگر کشی خود شخصا شرکت داشت. جنگ بدر که سر آغاز حکومت محمد گردید، چیزی جز غارت و چپاول گری، خشم و خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی نبود. اما کدام مسلمان است که به تقدس جنگ بدر ایمان نداشته باشد؟

 

استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب معروف خود دو قرن سکوت پس از شرح فروپاشی سلسله ساسانیان و هزیمت یزدگرد و تار و مار شدن سپهبد رستم فرخ زاد، در قادسیه و سپس شرح خونریزیها و تخریب و ویرانی که سپاهیان اسلام ببار میآورند، ناگهان به شرح داستان بسیار غریبی می پردازد که دست کم صداقت علمی استاد زرین کوب را زیر سوال میبرد. وی در صفحه 112 کتاب خود تحت عنوان "پیام تازه " می نویسد:

 

"زبان تازی پیش از آن، زبان مردم نیمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت. با این همه، وقتی بانگ قرآن و اذان در فضای ملک ایران پیچید ، زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و به خاموشی گرایید. آنچه زبان ایرانیان را بند آورد، سادگی و عظمت «پیام تازه» بود. و این پیام تازه، قرآن بود که      سخنور ان عرب را از اعجاز بیان و عمق معنی خویش به سکوت افکنده بود. پس چه عجب که این پیام  شگفت انگیز تازه در ایران نیز زبان سخنوران را فرو بندد و خرد ها را به حیرت اندازد(ص 115)."

 

البته استاد هرگز بخود زحمت نمیدهد که توضیح دهد که شگفتی این پیام تازه براستی در چه بوده است که سخنو ان عجم و عرب را به سکوت وا داشته است، آیا در "بانگ قرآن و اذان " چه سحر و جادویی نهفته بود که برای دو قرن ایرانیان را خاموش و زبانشان را الکن ساخته بود. اما در آنچه در ادامه سخنان استاد میآید، پی میبریم که حداقل این پیام تازه برای یک دسته از ایرانیان(احتمالا اکثریت) نه تنها داری شگفتی نبوده است بلکه توام با هراس و وحشت بوده است چنانکه:

 

"نمی توانستند لب به سخن بگشایند و شکایتی یا اعتراضی کنند از این روست که در طی دو قرن، سکوتی سخت و ممتد و هراس انگیز بر سراسر تاریخ و زبان ایران سایه افکنده است و در تمام آن مدت جز فریادهای کوتاه وحشت آلود اما بریده و بی دوام، از هیچ لبی بیرون نتراویده است.(ص115).

 

حال کدام یک از قول های استاد را باید پذیرفت؟ شگفتی پیام تازه را که "فضای ملک ایران " را در می نوردد و یا "هراس وحشت انگیز ی " که لب ها را دوخته بوده است؟ درست در آنجایی که استاد باید پرده ی اسرار را بر کنار بزند، به مجیز گویی دین اعراب میپردازد و  به قرآن و اذان تقدس میبخشد و از توضیح در باره علت و علل هراس و وحشتی که ایرانیان در دل خود احساس میکردند همچنان سکوت اختیار میکند و خاموش میماند.

 

آ آیت الله مرتضی مطهری، خود فرزند پاک و صدیق اسلام، «دو قرن سکوت» را جشن میگیرد و آنرا  «دو قرن خروش و نشاط و جنبش و نغمه و سخن » میخواند. در مقدمه ای که بر کتاب استاد زرین کوب می نویسد دو قرن سکوت ایرانیان را تایید این خواست الهی میداند که اسلام را در واقع در تناسب و قواره ی ایرانیان بریده بوده است. یعنی که این ایرانیان بودند و نه اعراب  که میتوانستند عمق و عرض و طول معانی و مفاهیم سحرانگیز قران را مورد فهم قرار بدهند. بعنوان سند از اندیشمندان و دانشمندانی نام میبرد که استعداد شان در همان زمان به اوج شکوفایی میرسد و  شاهکارهای خود را به زبان عربی خلق میکنند و سبب افتخار ایرانیان میشوند.

 

بزعم آیت الله مطهری، خود مظهر دین اسلام،:

 

"در این دو قرن بود که ایرانیان با یک ایدئولوژی جهانی و انسانی فوق نژادی آشنا شدند، حقایق ش را به عنوان حقایقی آسمانی و مافوق  زمان و مکان پذیرفتند و زبانش را به عنوان ربانی بین المللی، اسلامی، که به هیچ قوم خاص تعلق ندارد و تنها زبان یک مسلک است ، از آن خو دانسته و بر زبان قومی و نژادی خویش مقدم شمردند (ص 13)."

 

فهمیدید چه گفت؟

هیچ مگر افسانه بافی و اسطوره سازی. این سخنان را تنها در وارونگی شان میتوان فهمید. در وارونگی شان است که حقیقت این سخنان آشکار میشود. که آقای آیت الله مشخصات زبانی را بیان میکند که به قلمرو قدرت، تعلق دارد. تنها زبان قدرت است که جهانی ست. چرا که زبان قدرت زبان فرمانروایی و فرمانبری ست. زبان قرآن و یا زبان عربی اگر به زبان علمی و ادبی تبدیل میشود به آن دلیل است که زبان قدرت بوده است. زبان دستگاه خلیفه بوده است. تنبیه و مجازات، حد زنی و جان گیری مگر میتواند هدفی جز برقرار نظام تسلیم و اطاعت داشته باشد.  آیت الله ها و مراجع تقلید، علما و فقها، اقتدار خود را مدیون فرا گرفتن و تعبیر و تفسیر زبان الله هستند. 1400 سال است که از ظهور اسلام میگذارد، آیا چیزی بجز نظام فرمانروایی و فرمانبری از خود بجای گذارده است، آیا چیزی دیگری جز تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت به الله پرستان آموخته است؟ تاسیس حکومت اسلامی در ایران تاییدی ست بر ماهیت دین اسلام، بمثابه دین قدرت و یا دین فرمانروایی و فرمانبری، دینی که بیگانه با انسان است و خصم آشتی ناپذیر آزادی..

 

فیروز نجومی

firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/

 

 

۱۴۰۵ خرداد ۱, جمعه

 

حکومت آخوندی
و فروپاشی
نظامِ تسلیم، اطاعت

 و فرمانبری!





این روزها، حدس و گمان‌ها، تجزیه و تحلیل‌ها و بررسی احتمال جنگ، تخریب و ویرانی، فضای جامعه ایرانیان را، چه در داخل و چه در خارج کشور، سراسر فراگرفته است. احساس بلاتکلیفی، انتظارِ وقوع حادثه‌ای نامعلوم، و اندیشهٔ «امروز نه، شاید فردا»، زندگی را تلخ کرده است. اما روزی دیگر نیز می‌آید و می‌رود. زندگی روزمره، تحت سلطهٔ آخوند، هرگز عادی نبوده است، ولی انسان، خواسته یا ناخواسته، به آن عادت می‌کند؛ به زیستن در دلهره و نگرانی، به اضطراب دائمی نسبت به فردا و آینده‌ای که، اگر نه کاملاً تاریک، دست‌کم مبهم و ناروشن است.

حکومت آخوندی، ظاهراً از تخریب و ویرانی، جنگ، کشتار و خونریزی، هراس و واهمه‌ای به خود راه نمی‌دهد. نه نگران است و نه مضطرب. تلویزیون حکومتی حتی شیوهٔ به‌کارگیری کلاشینکف را به بینندگان آموزش می‌داد؛ پیامی آشکار به دشمنانی که حکومت مدعی است آن را محاصره کرده‌اند. گویی جمهوری اسلامی خود را آمادهٔ جنگی تمام‌عیار می‌بیند؛ جنگی در ابعاد جنگ جهانی دوم.

اینجا جا دارد قدری مکث کنیم و بپرسیم: آخوند را چه به جنگ؟ البته پیش‌تر نیز می‌توانستیم بپرسیم: آخوند را چه به حکومت؟ اما واقعیت آن است که اکنون ۴۷ سال است که قشر آخوند، برخاسته از حوزه‌های علمیه، نخست به رهبری آخوند امام خمینی و سپس آخوند خامنه‌ای، بر این جامعه حکومت کرده‌اند. حکومتی همراه با بیرحمی، انتقام‌جویی، خونریزی و قتل‌عام؛ از نخستین سال‌های انقلاب تا امروز.

تردیدی ندارم که وقتی ترامپ اعلام کرد حملهٔ ویران‌کننده به حکومت آخوندی را چند روزی به تعویق می‌اندازد، بیش از هرکس، سران رژیم و نهادهای حکومتی شادمان شدند؛ هرچند که این عقب‌نشینی را به حساب جسارت و آمادگی رزمی سپاه پاسداران ثبت کردند.

این گزارش کوتاه از اخبار را بیان کردم تا بتوانیم به پرسشی اساسی پاسخ دهیم: چگونه است که پس از نزدیک به نیم قرن، حکومت اسلامی همچنان پابرجاست و جامعه نیز، با وجود همهٔ بحران‌ها، همچنان به گردش خود ادامه می‌دهد؟ فقر و گرسنگی هر روز گسترش می‌یابد. بیکاری، گرانی و اجاره‌خانه، از توان اکثریت مردم فراتر رفته است. محیط زیست در حال نابودی است. آب‌های زیرزمینی خشک شده‌اند. اعتراض بازنشستگان، معلمان و کارگران همچنان ادامه دارد. با این همه، حتی کشته شدن ده‌ها هزار انسان نیز خم به ابروی حکومت نیاورده است؛ چرا که در منطق حکومت دینی، قتلِ آنکه به یگانگی الله تردید کند، نه تنها مذموم نیست، بلکه گاه واجب نیز شمرده می‌شود.

در پاسخ به این پرسش باید گفت: وضعیتی که امروز شاهد آن هستیم، بیش از ۴۷ سال است که بر سراسر جامعه سایه افکنده و به تدریج در وجود ما رسوب کرده است؛ چنانکه بی‌آنکه آگاه باشیم، بخشی از عادت و خوی ما شده است. زیستن در ترسِ دستگیری، زندان، شکنجه و اعدام، رفتاری غیرعادی نیست که شگفتی برانگیزد، بلکه به رفتاری روزمره بدل شده است؛ رفتاری برخاسته از غریزهٔ بقا در نظامی که انسان را وادار می‌کند برای زنده ماندن، به درد و تحقیر تن دهد.

اما به محض آنکه روزنه‌ای از آزادی پدیدار شود، بسیاری از همین رفتارها و گفتارها کنار گذاشته خواهند شد و انسان خواهد کوشید خود را از بندگی و اسارتِ قواعد شریعت رها سازد.

اکنون، پس از گذشت ۴۷ سال، نسل تازه‌ای پا به میدان گذاشته است؛ نسلی که دیگر حاضر نیست با زنجیر بر دست و پا زندگی کند. نسلی که در عصر هوش مصنوعی رشد کرده، همان نسلِ سال ۵۷ نیست؛ نسلی که با چشمانی بسته و خردی مغلوب احساسات، در پی امام خمینی به راه افتاد؛ شخصیتی که برای بسیاری، نماد پاکی، تقدس و تقوای آسمانی جلوه می‌کرد. هم کمونیستِ بی‌خدا از او اطاعت می‌کرد و هم روشنفکر و دانشجو. هم چپ و راست و ملی‌گرا و ملی ـ مذهبی، و هم اقوام و قبایل گوناگون، همگی گوش به فرمان رهبر مقدس انقلاب بودند و امید داشتند که او کاستی‌های نظام شاهنشاهی را اصلاح کرده و جامعه را به سوی آزادی هدایت کند. زهی خیال باطل.

دیری نپایید که امام نشان داد «لا اله الا الله» در عمل به چه معناست. این عبارت دیگر صرفاً یک شعار دینی نبود، بلکه پیش از هر چیز، بیان یک اصل سیاسی بود: نفی هر قدرتی جز قدرت واحد. همه چیز باید در «یکی» حل می‌شد؛ یکی‌ای که جز او هیچ‌کس دیگری حق وجود مستقل نداشت.

بی‌تردید انسان وجود دارد، جامعه وجود دارد، و مردم دارای فردیت‌اند؛ اما در نظامی که بر محور وحدانیت مطلق بنا شده، همه باید در برابر قدرت یگانه سر فرود آورند. همان‌گونه که الله خالق یگانهٔ جهان دانسته می‌شود، امام نیز خود را جانشین همان قدرت یگانه می‌دید. اگر الله نبود، نمایندهٔ الله بود.

از همین رو، خمینی و پیروانش دیگر تنها بر فراز منبر وعظ ظاهر نمی‌شدند، بلکه بر منبر قدرت صعود کردند. این دگرگونی عظیم، یعنی انتقال دین از حوزهٔ موعظه به قلمرو قدرت سیاسی، از مهم‌ترین تحولاتی بود که ساختار آیندهٔ جامعهٔ ایران را شکل داد؛ تحولی که هنوز نیز بسیاری از ابعاد آن فهم نشده است.

در آن دوران، بسیاری، صرف‌نظر از گرایش دینی یا سیاسی خود، عملاً به بندگان امام تبدیل شده بودند؛ یعنی تسلیم اراده‌ای شده بودند که خود را مقدس می‌دانست. «تسلیم» در اینجا تنها یک مفهوم دینی نبود، بلکه یک واقعیت سیاسی بود؛ واقعیتی مبتنی بر اطاعت و فرمانبری.

از هر زاویه‌ای که بنگریم، تسلیم چیزی جز پذیرش خواری در برابر قدرت نیست. انسانی که به آزادی اراده نکند، ناگزیر فرمانبر خواهد شد. در دوران حکومت الله یا جانشین او، امام خمینی، بود که گروگانگیری سفارت آمریکا رخ داد، تعهدات بین‌المللی زیر پا گذاشته شد و سپس شعار صدور انقلاب و فتح قدس سر داده شد؛ پروژه‌ای که سرانجام به شکستی پرهزینه انجامید. پس از آن نیز هزاران جوان به جرم مخالفت با نظام، اعدام شدند.

ذکر این مقدمه لازم بود تا بتوانیم آنچه را امروز در برابر چشمانمان رخ می‌دهد، بهتر بفهمیم؛ اینکه چگونه به این نقطه رسیده‌ایم: جامعه‌ای محروم از رهبر و سرپرست. هرچند براساس روایت رسمی، پس از مرگ ولی فقیه، مجتبی خامنه‌ای جانشین او شد، اما واقعیت آن است که ساختار حکومت، بیش از هر زمان دیگری، دچار فرسایش و بحران مشروعیت شده است.

در ظاهر، نظام ولایت فقیه دارای قانون اساسی، تفکیک قوا و نهادهای رسمی است؛ اما در عمل، همه چیز زیر سایهٔ اقتدار مطلق ولی فقیه قرار دارد. نهادی به نام مجلس خبرگان نیز وجود دارد که اعضایش همگی برخاسته از حوزه‌های علمیه‌اند و وظیفهٔ انتخاب رهبر را بر عهده دارند. همین مجلس بود که آخوند خامنه‌ای را برای ۳۷ سال در رأس قدرت نگاه داشت، بی‌آنکه حتی یک‌بار اقتدار او مورد پرسش واقعی قرار گیرد.

اکنون اما زمان افشای حقیقت فرارسیده است. بسیاری حکومت آخوندی را حکومتی مبتنی بر «اسلام سیاسی» می‌نامند؛ حال آنکه اسلام، از آغاز، ذاتاً یک دین سیاسی بوده است. از نخستین روزهای ظهور اسلام، گسترش «لا اله الا الله» و توسعهٔ قلمرو آن، هدفی سیاسی نیز بود.

«لا اله الا الله» در نهایت، چیزی جز بیان تمرکز مطلق قدرت نیست؛ قدرتی که انسان باید خود را به آن تسلیم کند، از آن اطاعت نماید و فرمانبردار آن باشد. به همین دلیل است که در سنت دینی، تقلید و تبعیت جایگاهی محوری دارد. کافی است نگاهی به کتاب‌های «توضیح‌المسائل» بیندازیم که تقریباً همگی با بحث تقلید آغاز می‌شوند.

اسلام، آن‌گونه که روحانیت عرضه کرده است، بیش از آنکه وعدهٔ رستگاری اخروی باشد، سازوکاری برای سازماندهی قدرت در این جهان بوده است. از همین رو، قرآن نیز تنها یک متن عبادی نیست، بلکه در بسیاری موارد، بیانیه‌ای سیاسی برای کسب و حفظ قدرت است.

حال، پس از نزدیک به نیم قرن حکومت اسلامی، بخش بزرگی از جامعه دریافته است که تا زمانی که حوزه‌های علمیه به تولید و بازتولید خرافه و فرهنگ اطاعت ادامه دهند، تغییر بنیادین جامعه دشوار خواهد بود. از همین رو، مبارزهٔ کنونی، گرچه ظاهری سیاسی دارد، در عمق خود مبارزه‌ای فرهنگی و دینی نیز هست؛ زیرا ساختار قدرت در ایران، پیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، ساختاری دینی است.

ما نمی‌توانیم تمامی توانایی‌های خود را در خدمت پیشرفت جامعه قرار دهیم، در حالی که خرافه، باورهای کهنه و فرهنگ تسلیم، همچنان بر ذهن و وجدان جامعه سایه افکنده است.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۵, جمعه

نبرد نهائی،

نبرد

با مردم است!




 

بسیاری انتظار داشتند و یا تصور میکردند با نابودی راس ساختار قدرت حکومت اسلامی، ولی فقیه، اخوند خامنه ای، تظام، نیز، فرو خواهد ریخت. که انتظار نابجایی هم نبود. آخوند خامنه ای، عملا ، 47 سال بر این سرزمین حکومت کرده است که 37 سال آن، حکومت مستقیم مطلقه قدرت بوده است. البته، آخوند خامنه ای همراه 39 تفر لز فرماندهانش و تعدادی از اعضای خانواده، ازجمله همسر وی، به چشم بهمزدنی، با بمب هائی که گوئی از عالم غیب بر بیت رهبری فرود امدند، در ویرانه های بیت ناپدید گشتند.

رهبر معظم، ولی فقیه، آخوند خامنه ای، پس از 37 سال حکومت، هنوز، خیال داشت با سازماندهی نیروهای نیابتی، بعنوان قدرت برتر خاورمیانه، درکنار سه قدرت بزرگ جهان، امریکا، شوروی و چین، بعنوان چهارمین قدرت جهانی شناسائی شود. اما، مرگ ناگهانی مهلتش نداد. که ببیند چه مصیبتی ونکبتی را بعنوان ساختار یک جامعه اسلامی از خود بجای گذاشته است.

درست است با غیب شدن آخوند خامنه ای و فرماندهانش، چیزی از جایش، درجامعه، تکانن نخورده است، نه شورشی و یا تظاهرات و اعتراضاتی. همه چیز همچنان براه خودش ادامه داتد. ظاهرا، نظم و ثبات اجتماعی بر قرار مانده است. معلوم میشود که آخوند خامنه ای نظامی اجتماعی ای از خود بجای گذشته که وابسته به حضور عینی او نیست. روحش هنوز بر نظامی که بوجود آورده است حکومت میکند. یعنی که حکومت ولایت فقیه ادامه میابد، چنانکه گوئی زمان از حرکت باز مانده ست.

واقعیت آن است که در شرایط کنونی درخفا است که اکثر مدیران مرتبه فوقانی نظام، نظم اجتماعی را مدیریت میکنند. چون البته، که برغم رقابتها و دشمنی ها در بین قدرتمدارن. ظاهرا، نظام همچنان بگردش "منظم" خود ادامه داده است. اما، در زیر نظر مردان مسلح و جاسوسان مبدل. شاید جسارت در بکارگیری اسلحه در سرکوب هموطن، اعتماد بنفس رژیم را برانگیخته است. اعتماد بنفسی که ممکن است در خطاب رهبران امریکا از مواضع سرسختانه تر و طلبکارنه تری بازتاب مییابد. نه تنها بخواستهای ترامپ اعتنائی نکردند بلکه خود، درخواست غرامت خساراتی را مطرح کرده اند که در جنگ 12 و 40 روزه ببار آورده اند. پیشتر هم رفته و درخواست خروج تمامی نیروهای امریکائی از تمامی خاورمیانه را نیز یکی از شرایط مذاکرات اعلام نموده اند. که از این پس قرار است، خاورمیانه منطقه ای مستقل و آزاد بماند. فرماندهان سپاه پاسداران چنین وانمود کنند که گوئی نیروی برتر و پیروز در میدان، نیروی آنهاست.

بهمین دلیلل فکر میکنند که با وارونه سازی حقایق، تحریف واقعیات و دروغ سازیهای بزرگ،  ضعف و نواقص نیروهای نظامی و نابودی بخش عظیمی از نیروهای پاسداران در جنگهای اخیر با امریکا و اسرائیل را  میپوشانند؟ دیدگاهی بر خاسته از باور و ایمان با افسانه و اسطوره های دینی که شاید مناسب رفتار و گفتار مردم بیابانگرد صحرا نشیین آن دوران بوده است. بهمین دلیل، بنظر میرسد راه دیگری جز ادامه راه قدرت، در پیش پا نیست. قدرتی که در نا امن ساختن آبهای تنگه هرمز و درخواست پرداخت عوارض برای عبور از تنگه بازتاب مییابد. این نوع رفتار و گفتمان در فرهنگ عامه بآن همچون "گردنکلفتی" مینگرند، بمعنای توخالی زنی و گزافه گوئی، چنانکه گوئی ادعای برتری قدرت و سرگردنگیری، رقیب را وادار بعقب نشینی میکند.

آنچه، سران سپاه باید بخاطر بسپارند، آنست که نبرد نهائی، نبرد با مردم است. آنها، باید دست بکشتار مردمی بزنند که اگر ارتباط خونی با انها  ندارند، اما، همگان همیشه، در رابطه با همگان هستیم، در همه حال اماده ایم که بکمک یکدیگر بشتابیم. چه بخواهیم و یا نخواهیم. بنانوائی میرویم و به بقالی سر کوچه سری میزنیم. اما، اگر همه این روابط در شرایطی تحت نظر مامور منفور صورت بگیرد. کیفیت رابطه، برغم ظاهرش سخت میشود. یعنی که خریدن ماست از بقالی دیگر یک معاله ساده. بده و بگیر نیست بلکه تبادل همبستگی و احساس سرافررازی در ازای خواری و حقارت.  این کنشگری چه بسا، بعضا؛ پاسداران را بیدار و اگاه بحقیقت نکند.

 سران رژیم آخوندی رجز خوانی نموده و امریکائیها را به تن دادن بخواستهای خود توصیه میکنند و بدین ترتیب ادای ابر قدرتها را در میآورند.آخوند پناهیان بر فراز منبر فریاد میزند که از آزادی و استقلال ملی و محلی سخن نمیگویم که رسالت مقدس حکومت اسلامی چیزی نیست مگر آزادی بشریت. معلوم است چون جامعه را لز دست چپاولگران و عارتگران نجات داده اند، حال بفکر آزاد سازی تمام بشریت افتاده اند.

در حال حاضر، جمهوری اسلامی در مرکز مباحث، معاملات و بگیر و ببند کشورهای همسایه قرار گرفته است بلکه از ان سودی عایدشان شود. کدام کشور در منطقه را میتوانی بیابی که نقشی در این درگیریها بازی نکند و انتظار سودی ناشته باشد. جمهوری اسلامی نیز، پیوسته نجات خود را در گسترش دامنه درگیریها در جهان دیده است. بهمین دلیل به کشورهای دوست و دشمن حمله کرد. اما، نتیجه چیزی نبود بجز ایزوله نمودن خویشتن و متحد ساختن کشورهائی که نبود جمهوری اسلامی را در منطقه ترجیح میدهند.

فیروز نجومی

                                                      firoz nodjomi

://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

                                                     تاکی؟




هر روز که بر طول عمر حکومت فقاهت افزوده میشود، بآن لحظه سرنوشت ساز نزدیکتر میشویم، آن لحظه که باید از خود بپرسیم: چیست ضرورت فقاهت (روحانیت) و تا کی باید ادامه یابد حکومت ولایت؟ کجاست در جامعه آن جایگاه در خور فقاهت؟

باید اعتراف کرد که ارجح است آن جامعه که بدون فقیه است و فقاهت، آزاد است از بند احکام و سنت، از آئین تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت، یعنی رها یافته است جامعه از بندگی و اسارت. اگر مخلوق را رابطه ایست با خالق، بگذار رابطه ای باشد مستقیم و بدون وساطت. چه نیازی ست به فقاهت؟

واقعیت آنست که بسیار دوریم از این جامعه. زیرا که ظهور و خلق آن منوط است به ظهور دانایی و بینایی، آن عقل و خرد که متمایز سازد تاریکی از روشنایی و یکی شمرد دین داری را با قدرت و قدرتمداری و یا دو رویی و فریب کاری.

اما وقتی دانشوران و روشنفکران خود تاریک اندیشند و اسیر تعصب و سنت، و یا سیاست و قدرت، چه امیدی ست به ظهور دانایی و بینایی. حال که آماده یک جامعه بدون فقیه و فقاهت نیستیم ، تنها میتوانیم به قضاوت بنشینم و به تعیین و تعریف جایگاهی در خورش بپردازیم. اما این نیز هرگز نتوانیم تا زمانیکه خود سانسور کنیم، از مقاومت و سر پیچی هراس بدل راه داده و از آزادی گریزانیم.

فقها صدها سال حکومت غیر مستقیم را بر حکومت مستقیم ترجیح داده و چهره خشک و خشن خود را در پشت شاهان پنهان ساخته و در سودای کسب قدرت هرگز آسوده نخفته بوده اند. زیرا که تنها خود را بر حق و شایسته حکمرانی میدانسته اند. بر آن باور که عدل و عدالت، داد و داد گری، تنها بدست مطهر فقها و علما و یا دینداران حرفه ای ست که بر قرار میگردد. بدست فقیه است که بشریت از جهل و جاهلیت رهایی می یابد.

سر انجام، فقاهت این فرصت تاریخی را در نیمه دوم قرن بیستم به چنگ آورده و بر پا ساخت حکومت ولایت. نزدیک به سه دهه است که اندیشه و تدبیر خود در عمل آزموده است. هم اکنون نتایج آن در پیش روی ملت است: نابودی حق و حقوق انسانی، سرکوب حق گزینش و آزادی، حق نفی و مقاومت و نه گویی، بر قراری نظام تسلیم و اطاعت و آری گویی، فرهنگ حمد و ثنا، اخلاق عبودیت و بندگی، ترویج جنگ و جهاد و شهادت ، قهر و خشونت و انتقام ستانی، عدم کفایت در امور اقتصادی، تورم افسار گسیخته و بیکاری، افزایش بی خانمانی و فقر و محنت و نابرابری، گسترش بی سابقه فساد و اعتیاد و روسپیگری.

آیا زمان آن فرا نرسیده که از خود بپرسیم و جویا شویم که چگونه در این چاله هولناک گرفتار آمدیم؟ آیا زمان آن فرا نرسیده است که بخود بنگریم و به آنچه باور و ایمان داریم؟ آیا زمان آن فرا نرسیده است که ارزشها و آئین دینی خود را به محک عقل و خرد بسپاریم؟

تا کی باید اسیر گذشته باشیم و چشم بسته براه خود ادامه دهیم؟ تا کی باید گوش به فقیه و مجتهد فرا دهیم و از آنان چشم بسته تقلید و تبعیت کنیم. آنها را دانا و بینا و خود را نادان و نابینا پنداریم، احساسات و عواطف خود را بازیچه دست آنان سازیم. تا کی باید به روضه و نوحه عاشورا گوش فرا دهیم بر سر و سینه خود بکوبیم و اشک گیری نمائیم؟ تا کی باید شیفته افسانه رسالت و اسطوره امامت و یا این کیش بیگانه اهریمنی باشیم. تا کی باید اجازه دهیم حال و آینده ما را گذشته رقم زند و بار این گذشته را، این دین تحمیلی را بدوش خود کشیم. تا کی باید اجازه دهیم قدرتمدارن دین فروش و زاهدان مقدس بنام خدا و پیغمبر و امام بر ما حکمرانی کنند.

آیا زمان آن فرا نرسیده است که بخود آئیم، چشمان خود بگشاییم و در یابیم که به کدام سوی روا نیم. آیا زمان آن فرا نرسیده است که حق و حقوق انسانی خود را بدست آوریم و انسانیت خود را درآغوش کشیم. آیا زمان آن فرا نرسیده است که فقیه را از اریکه شاهی بزیر فرو آوریم و حوزه های علمیه را به موزه های تاریخ تبدیل نموده و ملت را بیش از این دچار زیان و خسران نکنیم. آیا زمان آن فرا نرسیده است که قلب تاریکی را با مشت آهنین بشکافیم و زنجیر اسارت و بندگی را پاره پاره سازیم، خود را رها ساخته و دژ آزادی را تسخیر سازیم؟

فیروز نجومی
firoz Nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

                                                                                                fmonjem@gmail.com


۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۸, جمعه

 

اسلام
دینِ ستایشگری

!و اسارت و بندگی



مسلمانان جهان، از جمله ما ایرانیان، مسلمان پا به عرصهٔ وجود می‌گذاریم؛ به نام اسلام و خدای اسلامی. به خاک نیز با رسم و رسوم اسلامی سپرده می‌شویم. همچنان‌که رشد می‌کنیم و به بلوغ می‌رسیم، درمی‌یابیم که نام اصلی خدای ما «الله» است؛ خدایی که به نام او به این دنیا قدم نهاده‌ایم؛ خدایی که جان دارد، زنده است و می‌زید و پیوسته با ما سخن می‌گوید. او نه به دنیا آمده است و نه از این دنیا می‌رود. چشم دارد و می‌بیند، گوش دارد و می‌شنود، از این سر تا آن سر هستی. آگاه است به مکنونات و درونیات هر موجود زنده؛ از انسان و حیوان گرفته تا نبات و جماد.

رفته‌رفته، همچنان‌که به اطراف و اکناف خود آگاه می‌شویم، درمی‌یابیم که این خالق توانا، آن‌که دهنده و گیرندهٔ هستی است، در کتاب قرآن می‌زید؛ در کتاب آسمانی‌ای که دارای زندگی ابدی است. زیرا آنجاست که سخن می‌گوید و امر و نهی برای بندگانش صادر می‌کند. نیازی نیست که خود کتاب آسمانی را بگشایی و او را شناسایی کنی؛ چرا که هرگز چنین نیازی را در وجود خود احساس نمی‌کنی. زیرا آموخته‌ای، و در درونت نهاده شده است، در دوران ناآگاهی و نادانی، که این خدایی است که باید او را حمد و ستایش کرده و وجود خود را به او تسلیم کنی.

او خدایی است که کُرات آسمانی و زمین را به حق آفریده و هر روز به چیزی امر کند که «موجود باش»، و فوراً به وجود می‌آید. امر و دستور او حق و صحیح است. در روز قیامت، سلطنت و مالکیت مطلق از آنِ اوست. دانای نهان و آشکار است و از هر کاری مطلع و به حکمت هر چیزی آگاه است (انعام، ۷۳).

همچنان‌که به بلوغ و آگاهی بیشتری می‌رسیم، درمی‌یابیم که این خدا تنها در کتاب آسمانی نیست که می‌زید، بلکه همهٔ کتاب‌ها به نام او گشوده می‌شوند و بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان ما نیز شهرت خود را نهایتاً باید مدیون نبوغشان در ستایشگری آن خدایی دانست که وجودش را در کتاب آسمانی شناسایی کرده بودند. وانگهی، از همان سنین طفولیت می‌آموزیم که حماسهٔ عاشورا نیز حماسهٔ ستایشگری است؛ حماسهٔ جان‌دادن در ستایش خداوند تعالی.

به زبانی دیگر، خداوند تنها یک چیز می‌خواهد: بندگی؛ بندگی و باز هم بندگی. خداوند بشر را بنده آفریده است و در کتاب آسمانی خویش، مکرر و پیوسته، او را بنده می‌خواند. بشر را موظف و مکلف کرده است به بندگی، در تمام امور زندگی، هستی و نیستی. به همین دلیل است که کمتر مسلمانی را می‌توان یافت که از بندگی در برابر خداوند عظیم‌الشأن دچار شرم و حیا شود و آن را نفی جوهر و اصالت وجود بشری بشمارد. برعکس، بندگی را می‌ستاید و آن را غرورانگیز می‌داند. تاریخ ادبیات ما ایرانیان، تاریخ ستایش خداوند و ستودن بندگی است؛ تاریخ رقابت عارفان، صوفیان، زاهدان، شاعران و فقها در ابراز بندگی.

او بر بندگانش تسلط و سیطره دارد و نگهبانانی از فرشتگان برای مراقبت آنان می‌فرستد تا وقتی که مرگ یکی از آنان فرا رسد. فرستادگان او جانش را می‌ستانند و در وظایف خود قصور نمی‌ورزند. سپس همگان به سوی خدایی بازمی‌گردند که به حق، مولای بندگان است. بدانید که حکم هر چیزی با خداست و او سریع‌ترین حسابرس است (انعام، ۶۱-۶۲).

خداوند بندگی را نه فقط در حرف و نیت و احساس، بلکه در کردار و رفتار می‌جوید. او برای چگونه زیستن در امور عادی و روزمرهٔ زندگی نیز دستور و فرمان صادر کرده است. بر اساس فرامین اوست که باید زیست؛ چنان‌که هیچ لحظه‌ای از زندگی از یاد او خالی نماند. در زندگی شخصی و اجتماعی، چیزی وجود ندارد که خداوند برای آن حکمی صادر نکرده باشد.

بندگی، آن‌گونه که خداوند می‌خواهد، در عمل معنا می‌یابد؛ در رفتار و کردار، چه در بیداری و چه در عبادت، چه در نیایش و چه در مناسبات زندگی روزمره. نیت مقدس لازم است، اما کافی نیست. شرط اصلی، التزام عملی به دین است.

بندگی با نیایش و نماز آغاز می‌شود؛ با آیینی دقیق و تعریف‌شده که مؤمن باید مطابق فرمان الهی آن را به‌جا آورد. انسان موظف است در زمان‌های معین، رو به قبله بایستد، سورهٔ حمد بخواند، رکوع و سجود کند و عظمت خداوند را بستاید و در برابر او به کوچکی و ناتوانی خویش اعتراف کند.

پس از آن، مؤمن باید با دقت کامل، احکام وضو، غسل، طهارت و نجاسات را رعایت کند؛ احکامی که قرن‌ها موضوع بحث، اجتهاد و نگارش رساله‌های فقهی بوده‌اند. حتی کوچک‌ترین اشتباه در اجرای این احکام می‌تواند عبادت را باطل سازد. از همین رو، دیندار همواره در اضطراب صحت عبادت خویش باقی می‌ماند. در این نظام، طهارت و عبادت تنها به معنای پاکیزگی جسمانی یا معنوی نیست، بلکه به مجموعه‌ای مفصل از مقررات و آداب تبدیل می‌شود که تمام ابعاد زندگی فرد را در بر می‌گیرد. از نوع آب وضو گرفته تا کیفیت شستن اعضا و آداب غسل و طهارت، همه دارای احکام دقیق و الزام‌آورند.

 این احکام، ، هدفی جز به بند کشیدن انسان ندارند. به باورم، نظام بندگی دینی، انسان را چنان در چارچوب تسلیم، فرمان و اطاعت قرار می‌دهد که استقلال و خودمختاری‌اش تضعیف می‌شود. بهمین دلیل، انسانِ مؤمن بیش از آن‌که خود را مسئول در برابر انسان‌های دیگر بداند، خود را مسئول در برابر خدا می‌شمارد.

مسلم است که بندگی، اگر به هستهٔ شخصیت انسان تبدیل شود، روح آزادی و استقلال را تضعیف می‌کند. انسانی که خود را بنده بداند، به‌تدریج بندگی را در مناسبات اجتماعی نیز می‌پذیرد و آزادی را امری هراس‌آور می‌بیند. از این منظر، آنچه انسان را از حیوان متمایز می‌سازد، آزادی، اختیار و توانایی گزینش است.

روشن است که رهایی انسان، در گرو رهایی از نظامی است که بندگی را به عنوان والاترین فضیلت معرفی می‌کند؛ نظامی که به جای شناخت انسان و ارج نهادن به آزادی او، بر ستایش، اطاعت و تسلیم تأکید می‌ورزد

فیروز نجومی

firoz  nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com