ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۴, جمعه


ما همه محاربیم




اعدام در ملا  عام و یا مخفیانه در سیاهچالهای ولایت، بیک امر عادی و واقعیتی روز مره تبدیل شده است. 
مردم به نظاره پیکر جوانانی که از دکل جرثقیل آویزان شده اند، خوی گرفته و به تماشای مراسم اعدام چه شتابان که روند، گویی که جشن و سروری بزرگ در راه است. اگرچه متهمین سیاسی و دگر اندیشان را در خفا، پشت درهای بسته و در تاریکی بدار آویخته، دور از چشم بستگانشان، جسم بی جانشان را بی کفن، دفن میکنند.

در حکومت اسلامی، همچنانکه هیچ بلند مقامی را نمیتوان مسئول نتایج تدبیر و مدیریت، سیاست و یا برنامه ای شناخت، هیچ کس را هم نمیتوان مسئول اعدام ها دانست، مسئول بالاترین شکل بیرحمی و خشونت و انتقام ستانی. آیا غرض از این کشتار در پیش چشمان پیر و جوان، زن و مرد و کودک، بخشی از معماری یک جامعه اسلامی ست، جامعه ای، الگو برای بشریت؟ چه هدف ولائی؟

تردید، اما، بخود راه نده که آیت الله ها، علما و فقها برهبری ولی فقیه، مظهر دین و قدرت، از نتایج ناخواسته و پیش بین ناشده پروژه جامعه اسلامی، که تاکنون سخت مصیبت بار و ویران کننده بوده است، بی خبراند. چه نهایتا نه آنها بلکه الله، «خداوندی که بجز او هیچ کس دیگری نیست، مسئول شناخته میشود، بویژه مسئول بالاترین شکل بیرحمی و خشونت و کین خواهی.  یعنی که بدار آویختن جوانانی که بدرستی معلوم نیست جرم و گناهشان چگونه به ثبت رسیده است و در کدام داده گاه محاکمه و محکوم گردیده اند.

خانم نرگس محمدی، یکی از فعالین حقوق بشرنقل میکند که وقتی پرونده چهار جوان کرد را که در اواخر اسفند ماه سال گذشته اعدام شدند، بعنوان وکیل مدافع، پرونده های آنان تنها حاوی یک برگ بود و آنهم حکم اعدام ، نه کیفر خواستی، نه نسخه ای از بازجویی ها و بازپرسی ها خبری بود، چنانکه گویی حفظ حق و حقوق محکوم، تشریفاتی زائد و بی معنی ست.  چرا که پاسدار و بازرس و بازجو و قاضی همه خود را نهایتا در برابر ولی فقیه مسئول میدانند، مقام و مرتبه ای که خود را در برابر هیچکس مسئول نمیداند و به هیچ بنده ای پاسخی نگوید. عوامل ولی فقیه وقتی متهم به  "محاربه "  را به دار میآویزند، نفسی برضایت بر آرند که از حق و حقوق الله دفاع میکنند، از یکتایی و یگانگی او نه از حق و حقوق ملت. آنها در واقع به ملت خیانت میکنند تا در خدمت الله در آیند.

واقعیت اما آنست که از زمانی که متهم در چنگال پاسداران دین گرفتار آمده و برگهای پرونده روی هم تلنبار میشود، متهم نیز در سکوی شکنجه، زیر ضربات مشت و لگد و شلاق مورد بازجویی قرار میگیرد، اما نه بدون اذن الله. بازجو مگر میتواند بدون ایراد «بسم الله الرحمان و الرحیم" بترجمه «بنام خداوند بخشنده مهربان» است تازیانه خود را بر تن محارب فرود آورد؟ بازجو احساس میکند که با هر ضربه شلاقی که بر پیکر محارب وارد میآورد، گامی به دروازه بهشت نزدیک تر میشود. به این دلیل است که سخت و بیرحمانه میزند، میکوبد و تجاوز میکند. اگر رسول الله، سر بیش از 700 یهودی را بجرم محاربه بر زمین می افکند، چه ایرادی بر شکنجه و اعدام محارب خواهد بود؟ مثلا آیا معلوم شد مسئول قتل جوان تنومندی همچون ستار بهشتی، و یا خانم ژاله کاظمی، چه کسی بوده است و چگونه بقتل رسیده اند؟ اینها و صدها جنایات دیگر همچون قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 که تعدادشان را بیش از 4000 تن تخمین زده اند و یا قتل های زنجیره ای، بدست کسانی عملی شده است که به "جهاد" و "شهادت " در راه تحصیل رضایت الله، ایمان دارند. چون زندگی ابدی در کنار حوری های بهشتی در انتظارشان است، دست خود را بهر جنایتی آلوده میکنند که شربت شیرین شهادت را بنوشند. هم در این دنیا پاداش دریافت نموده و رستگار میشوند و هم در آخرت. همچنانکه شاه امامان، امام حسین برای تحصیل خشنودی الله تن به شهادت داد . بدون تردید وقتی بازجوی معروف حسین شریعتمداری، رئیس تف لیس ولایت،  آمپول هوا ویا بروایت دیگر شیاف پتاسیم را به سعیدی سیرجانی تذریق میکرد که نفس را در سینه اش حبس کند، میدانست که دست به جهاد مقدس میزند. چه افتخاری بالاتر از این. بی جهت نیست که در ردیف  یکی از بزرگترین شیپور زنان ولایت در آمده است.

بگذریم که بعضا، از پیامبر اسلام، عیسی مسیح میسازند، چنانکه گویی همیشه به زبان صلح و دوستی سخن گفته است، نه بیرحمی، نه خشونت و نه انتقام ستانی، نه تننبه و مجازات را بر  "بندگانی " که از تسلیم و اطاعت سرباز میزده اند، روا داشته است. چه، خدایی که او را بعنوان رسول خود برگزیده است، الله،، الرحمن و الرحیم است. بسیاری فراموش میکنند که این الله است که خود را چنین مینامد. که خدایی که بی همتا و یکه تاز میدان است، میتواند بهر گونه که اراده کند  خود را به توصیف در آورد. در غیر اینصورت چگونه الله میتواند بندگان خود را به تسلیم و اطاعت فرا بخواند؟ در صورت سرپیچی از اراده و فرمان الله است که در می یابیم خداوند بخشنده مهربان، دوزخی را مالک است که انسانهای خطاکار را به دردناک ترین تنبیه و مجازات، یعنی عذاب تا ابد محکوم مینماید. عذاب "الیم " را الله بارها در قرآن  با جزئیات و دقت بسیار توضیح و توصیه میکند. باینترتیب برخلاف صفاتی که بخود نسبت میدهد،  الله آموزگار بزرگ خشونت و انتقام ستانی ست. در ارضای این خداوند است که مومنین آماده اند دست به بزرگترین جنایت بزنند که زده اند و میزنند.

تحلیل گران و ناظران، اکثرا اعدامهایی که در حکومت اسلامی واقع میشوند، بدرستی اعدام های "سیاسی " خوانده اند. چرا که  در سوی اهدافی همچون حفظ و تداوم ساختار قدرت از طریق ایجاد رعب و وحشت، صورت میگیرند. اعدام در ملا عام، نمایش اقتدار و بی اعتنایی به حق و حقوق بشر است، مخابره پیامی ست به مردم مبادا یکبار دیگر به جوشش و خروش برخیزند و دهان باعتراض بگشائید. که ترس و هراس در دل مردم افکنند و آنها را چون سی و چند سال  گذشته خاموش و ساکت،  نگاه دارند.

اما، اعدام ها، قبل از آنکه سیاسی باشند، اعدام هایی هستند دینی. شاید یاد آوری این نکته لازم باشد که در اعدام های سیاسی، خدا در مجازات و تنبیه محکوم، بویژه اعدام بشر بدست بشر دیگری، دخالتی ندارد. در حالیکه در اعدام های دینی، خدا  نقش اصلی را بازی میکند. آیت الله های حاکم به احکامی که الله در قرآن صادر فرموده است رجوع میکنند و  مبدا تصمیمات، سیاست ها و برنامه های خود از جمله اعدام قرار میدهند. مهم نیست که در قانون بشری چه چیزی مقرر گشته است.

 حکومت ولایت خود را مستلزم به قوانین و احکامی نموده است که ریشه در شریعت و کتاب آسمانی و مقدس قرآن دارد، نه در خواست معطوف به عدالت ملت. این است که در حکومت اسلامی قانون و احکام قضایی و گذراندن مراحل قانونی ، تشکیل پرونده و بازجویی و اثبات جرم در دادگاه در حضور هیئت منصفه، همه یک تشریفات زائد و بی معنایی بشمار میآیند، نه روش عقلانی در سوی حفظ حق و حقوق محکوم..

 در زمان شاه خون سرکشان و دگر اندیشان و مخالفان به پای تخت شاهی  ریخته میشد، امروز  به پای منبر ولایت، جلوه الله، جانشین امام زمان، باید ریخته گردد. در آن دوران اعدام بد و اسفناک و غم آور بود و نسبتا معدود، بویژه در مقایسه با شرایط کنونی. اما، در حکومت اسلامی اعدام یک امر مقدس محسوب میشود و بفرمان الله است که باحرا در میاید. حکومت اسلامی اصلا نگران گسترش قتل و جنایت، خشونت و انتقام ستانی در سطح جامعه نیست. چرا که استفاده از ابزار خشونتبار اعدام نه تنها بازدازنده جرمی نیست بلکه  در دامن زدن به نا امنی و قتل و جنایت نقش اساسی بازی میکند. یعنی که در طی  سالهای گذشته برغم تعداد روز افروزن اعدام ها، خشونت و انتقام ستانی بنا بر گزارشهای رسمی روند صعودی داشته است که خود دال بر این واقعیت است که اعدام نه تنها در باز داشتن جرائم جنایی، تاثیری نداشته است  بلکه یکی از دلایل بسیار مهم گسترش آن بوده است.

در تعجب هستم که چه میشد اگر الله، پای خود را از این جهان بیرون میکشید و بشر را آزاد میگذارد که بر اساس اراده و میل خود زندگی بگذراند و به پیروان خود بجای خشونت و کین خواهی، انسانخواهی و آزادی میاموخت، آیا  امام خمینی و جانشین او خداوندگار خامنه ای، دست بقتل عام و کشتار و جنگ و خونریزی میزدند و جهاد و شهادت را سرلوحه زندگی خود قرار میدادند؟

آنچه اینجا باید بآن توجه داشت این واقعیت است که این اعدام ها بدست شاهان فاسد و سست عنصر و آلوده به آفت قدرت صورت نمیگیرد بلکه بدست کسانی اجرا میشود که خود جلوه ی الله و پیغمبر و امامان معصوم اند. پاک و مطهرند و مظهر زهد و تقدس و تقوا. حکم اعدام، بدست قضات خود فروخته و بمنظور خشنودی شاه، صادر نمیشود، بلکه بامضای مردان خدا باجرا در میاید، مردانی که زندگی خود را به تمامی، وقف ستایش و حمد الله میکنند. از این مردان هرگز عملی بر نخیزد که مورد تایید و تصدیق الله نباشد، چه مجتهد باشند و چه مقلد، چه آیت الله ای  که احکام اعدام را امضا میکند، چه آن بسیجی که قمه بر کشد و بر پیکر معترض فرود آورد. یعنی که بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی وقتی باوج خود میرسد که در پاسخ به خواست و میل اراده خداوند یکتا و یگانه، الله صورت میگیرد. هرچه تعهد و مسئولتیت نسبت به الله شدید و محکمتر، تقلیل انسان به حیوان، بیشتر و عمیق تر، حیوانی زبان بسته، دست بسته و چشم بسته که همچون یک گوسفتند قربانی میتوان سرش را از تن  جدا نمود.

ارزشهایی که نظام عدالت اسلامی بر آن قرار گرفته است، بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی، هم اکنون از انحصار حکومت اسلامی برهبری آیت الله ها بیرون آمده است. آیت الله ها دیگر یکه تاز میدان نیستند. هم اکنون ما شاهد ظهور الگوی بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی، در فرقه های مختلف خلافت گرای جنبش های اسلامی هستیم.  داعشی ها، النصره ها و بوکوحرامها و دیگر جنبشهای اسلامی در کلام الهی همان ارزشهایی را یافتند که حکومت اسلامی وجود و بقای خود را مدیون آنها ست. یعنی که صرفنظر از گرایش های مخالف و متقاوت در درون اسلام،  همه آنان شیفته بازگشت به دوران رسالت اند، دورانی که جنگ و غارت و چپاولگری مرسوم و   بیرحمی، خشونت و انتقام ستانی شیوه ی  زندگی بوده است. زمانیکه امام خمینی بر منبر قدرت جلوس یافت، به پیاده سازی ارزشهای دوران رسالت ویا دروران عشیرتی، پرداخت. داعشی ها نیز همچون آیت الله ها با بر افراشتن پرچم الله به دوران رسالت بازگشته، گردن زدن و سوزاندن اسیران و فروش زنان اسیر بعنوان غنائم جنگی بکار میگیرند که نظام تسلیم و اطاعت و یا اسلام، دین الله  را  توسعه و گشترش دهند. جنبش های اسلامی، همچون حکومت اسلامی در کشور ما نشان داده اند، در دفاع از خدای رحمان و رحیم دست بهر جنایتی میزنند.

آنان که تا کنون به دست الله  بر دار مجازات آویخته شده اند به جرگه  قهرمانان ملت پیوسته اند. آنها ستارگانی هستند که تا ابد در تاریخ ایران میدرخشند. اما حکومت ولایت باید آگاه باشد که از دل آئین الله است که محارب زاده میشود و باید انتظار لحظه ای باشد که مردم ایران در تایید و تصدیق راه قهرمانان ملت فریاد بر آورند که ما هم محاربیم.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi














ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۷, جمعه

ندای وجدان


برخی خود را از ندای وجدان آسوده ساخته اند. زیرا که بر آن تصوراند که حکومت آیت الله ها و حجت الاسلام ها مظهر و متولی دین "اسلام" نیستند. آنها تنها بخشی از روحانیت اند که از دین استفاده ی ابزاری نموده  و بساط دین را برای کسب و حفظ قدرت، انباشت ثروت و فریفتن عامه ی مردم برپا کرده اند. که آنها انگیزه های مادی، طبقاتی و سیاسی  خود را در پس آئین اسلام، پنهان میسازند. اینان دین را بیشتر وسیله میدانند تا هدف. یعنی که آیت الله ها و حجت الاسلام ها دین را نه برای دین بلکه برای چیز دیگری میخواهند. این است که غالبا بر آن باوراند که میتوان ساختار قدرت را تغییر داد بدون اینکه لزومی برای درگیری باد دین وجود داشته باشد. مثلا اگر مشکل  جامعه ما نظام سرمایه داری ست، بهره وری و استثمار نیروی کار انسانی ست، بیکاری و فقر و عقب ماندگی، غارت و اختلاس های میلیاردی و تخریب محیط زیست است، چه ربطی به دین و اعتقادت دینی مردم دارد. این حکومت است که فاسد است. دین که نمیتواند فاسد شود. قدرت است که تباهی و سیاهی میآورد، نه دین.  این قدرت است که مردم را مورد ضرب و شتم قرار میدهد، دستگیر و زندانی میکند، شکنجه و تنبیه و مجازات میکند، بازجویی میکند به روح و جسم  تجاوز میکند و زخم های التیام ناپذیر وارد میسازد باتهامی که در هیچ دادگاهی ثابت نشده است. این دستگاه قدرت است که هر روز فرد و یا افرادی را در ملا عام بدار میکشد، چه ارتباطی با دین دارد؟

اسناد و شواهد تاریخی بسیاری وجود دارند که بسادگی نشان دهند که ادیان بویژه دین اسلام در طول تاریخ منشاء خشونت و بیرحمی، فساد و تباهی و تصلب و تحجر بوده اند، چون پیوسته شیفته قدرت بوده اند. چه اگر دین بشر را، گفتار و کردارش را در کنترل خود در نیاورد، دین نمیتواند باشد. خوب و بد، زشت و زیبا، اخلاقی و غیر اخلاقی را همیشه دین بوده است، نه هیچ نهاد دیگری، که تعریف و تفسیر کرده است. بمنظور نابود سازی بد و زشت و غیر اخلاقی، بوده است که دین خود به بدترین، زشترین و غیر اخلاقی ترین اعمال دست زده است. آیا میتوان نقش ربایان فاسد یهود را در بصلیب کشیدن عیسی مسیح نادیده گرفت؟ آیا میتوان قتل عام یهودیان بدست محمد را انکار نمود که خطابه گویان حکومت دین بنا بر متضای زمان بر فراز منبر قدرت حاشا کنند و محمد را به عیسی مسیح تبدیل کنند. آیا میتوان بر جنگها و لشگر کشی ها و خونریزی هایی که برهبری پیامبر اسلام صورت گرفته است، چشم پوشید؟ هرچند، امام امامان، امام خمینی در آغاز انقلاب در یکی از سخنرانی هایش که در آنزمان ب پخش نگردید افسوس بسیار میخورد که چرا همچون پیامبر اسلام که در یک روز گردن 700 یهودی را زد انقلابی عمل نکرده است. پس از مرگ پیامبر و پایان رسالت، خشونت و انتقام ستانی کماکان ادامه یافت. در صدر اسلام، دورانی که نماد حکومت صالح، حکومتی که الهام بخش بنیاد گران اسلامی، بویژه "ولایتمداران" محسوب میشود، از چهار خلیفه آن دوران، سه نفر از آنان درست در زمانی که بر مسند خلافت نشسته بوده اند، مقتول گردیده اند.
 بی دلیل نیست که آنچه مشترک است در میان آیت الله ها و طالبان و داعشی ها و القاعده ها و بوکو حرام ها و النصره ها و غیره، خشونت است و بیرحمی و انتقام ستانی. کارنامه آنان سراسر آلوده است به جنگ و جنایت، جهاد و شهادت.اگر آیت الله ها قربانی های خود، مخالفان سیاسی و دگراندیشان را در تاریکی های شب از زندانها بیرون میکشند و بجوخه اعدام میسپارند و بعدا جمعا در گورستانی در قلب ناکجا آباد بخاک میسپارند، داعشی ها خشونت و انتقام ستانی نهفته در آئین اسلامی را با بریدن سر انسانهای دگردین و مخالف سیاسی، باوج خود رسانده و در رسانه های اینترنتی بمعرض نمایش میگذارند. همه این جنایکاران تاریخ از پیروان صدیق  آموزگار بزرگ خشونت و بیرحمی در اسلام، محمد رسول الله هستند و پرچم لاالله الا الله را بر دوش میکشند.

در اینکه کارنامه دین، اسلامی که مظهر آن ولایت است، سراسر آلوده است به زشتی و پلیدی، بحثی وجود ندارد ولی آنچه که باید بآن توجه داشت این است که علیرغم این پرونده سراسر خشم و خشونت و بیرحمی، دین توانسته است، به هدف خود که همآنا کنترل و سلطه بر رفتار گفتار انسان و نهادین ساختن ارزشهای اسلامی، تسلیم و اطاعت و فرمانبری، برسد، ارزشهایی که زمینه ساز حکومت اخلاق   دور رویی و درغگویی ست بر کل جامعه.

در نتیجه، هر روز که میگذرد و بی کفایتی های حکومت دین هرچه بشتر آشکار شود، بر انزجار و تنفر مردم از ساختار قدرت، نه از ساختار دین، افزوده میشود،  ساختاری که فریب دهد و بر حقایق یا پرده بر کشد و یا آنها را وارونه سازد. اما،  بعید به نظر میرسد که بتوان ساختار قدرت را از جای تکان داد، چون دین و قدرت دارای یک ساختار واحد اند. بدون تغییر در ساختار دین و برچیدن بساط روحانیت که خود را متولی دین میدانند، این غریق هرگز زنده به ساحل نرسد.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi





ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

ویرانی بزرگ!


نظام اسلامی پس از 38 به سنین کهولت رسیده است، عمری دراز و طولانی برای حکومتی استبدادی که لاجرم بحران های بسیاری را پشت سر گذاشته و آبدیده گردیده است. اگرچه آیت الله ها و حجت الاسلام ها خود از آفریندگان بحران بوده اند و یا پیوسته باستقبال آن شتافته و سوار بر دوش بحران ها سلطه خود را بر سراسر جامعه گسترده اند. اما، بحرانی که امروز رژیم دین با آن دست بگریبان است، بحرانی ست که معلول سیاست ها، برنامه ها و تدابیر حکومتی ست که منافع ملت و کشور را فدای منافع دین "اسلام" و یا بقول رستم فرخزاد، سردار فرهیخته ایرانی که در نبرد قادسیه از تازیان شکست خورد ،"کیش اهریمنی"  نموده است، دینی که "روحانیت" (فقاهت و یا تازیان بومی) مظهر و متولی آن بوده و هست. بحرانی که امروز گریبان نظام را گرفته است طولی نخواهد کشید که راه نفس ش را مسدود مینماید.
مهران بهنیا، اقتصاد دان، در مقاله ای در دنیای اقتصاد،  مینویسد(نقل بضمون) اگر به نا کارآمدیهای درون نظام و وضع مغشوش منطقه بنگریم با "تصویر نگران کننده ای از ایران و آینده " روی در روی هستیم. وی در ادامه میافزاید که در این برهه از زمان نه ثروت نفت میتواند پوشنده ضعفها باشد ونه نظام درگیر جنگی ست که بتواند بمنظور رسیدن بیک هدف مشترک، همبستگی دوباره مردم را موجب گردد. شاید اگر نویسنده میتوانست بآزادی سخن بگوید، میگفت که دوران حکومت با ابزار فریب و ریا، بپایان رسیده است. نویسنده، اما، قبل از آنکه باین نتیجه برسد به گرفتاریهای بزرگی اشاره میکند که وی معتقد است که ناشی از "تصمیم گیریهای غلط" در گذشته است. وی اظهار میدارد که:
تمامی تصمیمات غلط و مسائل انباشت‌شده گذشته آثار خود را بروز داده‌اند. «وضعیت بحرانی بازار کار»، «مشکلات مالی دولت»، «مسائل نظام بانکی»، «شرایط نامتوازن مناطق مختلف کشور از نظر بیکاری، فقر و دسترسی به امکانات»، «چالش‌های تامین انرژی برای مصرف روزافزون آن»، «وضعیت بحرانی منابع آبی کشور»، «شرایط صندوق‌های بازنشستگی»، «آلودگی هوا، فرسایش خاک و تخریب سریع محیط زیست کشور»، «حجم بزرگ قاچاق سوخت و کالا»، «نظام بنگاهداری غیررقابتی و شرایط دشوار کسب‌و‌کار»، « رشد پایین و کاهش سرمایه‌گذاری» و «نبود رویکردی شفاف و باثبات برای ارتباط بین‌الملی.»
آری، نویسنده با تمام محدویتهایی که با آن روی در روست، حقایق تلخی را بیان میکند که هضم آن چندان ساده نیست. وی از یک ویرانی عمیق و گسترده وغیر قابل ترمیم سخن میراند، ویرانی ایکه ناشی از "تصمیمات غلط" بوده است، تصمیماتی که بدرستی روشن نیست چه کسانی اتخاذ کرده اند. اگرچه لیست عرصه هایی که دچار بجران اند، کامل نیست، با این وجود بخشهایی از جامعه را در بر میگیرد که گردش سالم و منظم آنها شرط ضروری نظم و ثبات جامعه است. این ویرانی، اما، چنان وسیع و گسترده است که نمیتوان بسادگی آنرا به تصمیمات غلط در گذشته، نسبت داد. چون تصمیمات غلط خود میتواند معلول محاسبات عقلانی، اما، نا درست بوده باشد. حال آنکه در شرایطی که "شرع " اسلام حاکم بر جامعه است، و دین، قدرت را قبضه کرده است، تصمیمات نه بر اساس عقل محاسبه گر که بر اساس عقل "اجتهاد،" اتخاذ میگردد، عقلی که معطوف است به شناخت الله، خداوند بی همتا و فهم قوانین و مقررات تغییر ناپذیر ماورایی..
بهنیا، برغم تیز بینی اش هنوز بآینده نظام و "اصلاح" آن امیدوار است و قبل از هر چیز توصیه میکند که دولت آینده باید از "متخصص ترین افراد کشور تشکیل" گردد. چرا که، وی میافزاید:
دیگر فرصت آن نیست که با صنعتی حمایتی علاوه‌ بر آنکه شغلی ایجاد نکنیم بر آمارِ تعداد کشته‌های جاده‌ای اضافه و آلودگی هوا را بیشتر کنیم. یا با این همه سیاست‌گذاری نادرست صرفا برای یک کالا -گندم- هم بودجه ناتراز را ناترازتر کنیم، هم ذخایر آبی را تخلیه کنیم و در آخر هم بیشترین ضایعات را تولید کنیم. یا با سیاست‌های تجاری و ارزیِ خلافِ تمام آموزه‌های اقتصاد و تجارب دنیا، با کاهش رقابت‌پذیریِ بنگاه‌های داخلی و گسترش قاچاق، اشتغال‌زایی را فدای کلیشه‌های سیاست‌گذاری کنیم.
در اینجا بدرستی روشن نیست که مخاطب نویسنده چه کسانی هستند، اما، هرکس که باشند، نویسنده بگونه ای سخن میراند چنانکه گویی او نیز خود از تصمیم سازان، سیاستگزاران و فریبکارانی بوده است که در بوجود آوردن این مصائب شرکت داشته است. شاید نویسنده خواسته است که دفاعیه خود را در پس "کنیم" و "نکنیم،" یعنی جمع خود با تصمیم سازن، پنهان نماید. که "من خود را مسئول همه این فریب کاریها شناخته ام، نه هیچکس دیگری را." چرا که نویسنده از فسادی سخن میراند که عفونت ش سراسر نظام را فرا گرفته است، چنانکه گویی آخر زمان فرا رسیده است.
اما، چرا باید انتظار داشت که در جامعه ای که دین (شرع اسلام) حاکم است، با چنین ویرانی های خانه بر افکنی روی در روی قرار نگیریم، شرایطی که در پاسخ به نیازهای ملت بوجود آمده باشد و بجای آنکه انسان ببند کشیده شود و باسارت درآید، بال بگیرد و به پرواز درآید. بحرانی که بهنیا از آن سخن میراند لزوما ناشی از عدم بکارگیری متخصصین و استعداد های برجسته و یا صنعت "حمایتی" نیست- نه اینکه اینها خود مسئله نیستند بلکه باید آنرا بازتاب تحول عمیقی دانست که در این 38 سال بوقوع پیوسته است: تبدیل جامعه عرفی به جامعه شرعی، یعنی که جامعه در تبعیت از قواعد و مقرارت "شرع" اسلام، بویژه "اسلام ناب محمدی" مدیریت میشود، مدیریتی که در حوزه های علمیه آموزش داده میشود، یعنی "مدیریت اسلامی." مدیریتی که با بقدرت رسیدن آیت الله ها ظهور یافت. چرا که طلبه های نو جوانی که به تازگی حرفه طلبگری را آغاز کرده بود یک شبه خود را بر مسند رئیس و قاضی و بازجو و وزیر وکیل و فرمانده و غیره، یافتند.
میتوان گفت که مدیریتی اسلامی هدفش نه افزایش سود سرمایه است و نه پاسخ به نیازهای مردم بلکه سرکوب و محدود نمودن نیازهاست نه ارضای آنها. از طلبه ای که یک شبه از گدایی به شاهی رسیده است نمیتوان انتظار داشت، صنایع و سازمانهای اداری و مالی و تجاری را چنان راه اندازی نماید که  بهترین کالا را با پائین ترین هزینه و حدا اکثر سود تولید کند و یا همچون مدیری رفتارکند گویی که در یک جامعه سرمایه داری ست و تابع محاسبات عقلانی.  حال آنکه مدیریت اسلامی نه به کارایی نیروهای تولیدی میاندیشد و نه  نوسازی وسایل تولید و نه دغدغه مصرف آنرا بخود راه دهد. مدیریت اسلامی نه تنها رها از رقابت در بازار است بلکه بر اساس اصل فرمانروایی و فرمانبری راه اندازی میشود. یعنی که میزان، شایستگی، لیاقت و فرهیختگی نیست بلکه اطاعت است و فرمانبری. همین بس در مرکز پیشانی جای مهر، پینه بسته باشد که بالاتر و برتر از هر مدرک و تخصصی بکار آید. بنابراین هرچه سخت و شدیدتر "بندگی" و "عبودیت" خود را بنمایش بگداری بمقام بالاتر درسلسه مراتب ساختار دین و قدرت ارتقا یابی تا بر مسند تصمیم گیری تکیه زنی. هم چنانکه برای رسید به مقام هایی مثل "حجت لاسلام،" آیت الله" و یا  "مرجع تقلید" نه بر اساس گذراندن مراتبی از "علم" است و نه مدرکی صادر میشود در تایید و تصدیق مدارج تحصیلی.
آیت الله ای که بر فراز منبر قدرت در حالیکه لوله تفنگی را در مشت میفشارد، از سازندگی، از نوسازی جامعه، از آزادی و رهایی انسانها از مراسم و فرائض پوچ و بی معنی، بویی نبرده است. چنین انتظاراتی از روحانیت، مثل آن است که از قورباغه بخواهی که در دستگاه ماهور بخواند نه "ابوعطا." چرا که حوزه های علمیه حول محور اموزش احکام قرآنی و فراگیری "علوم فقهی سازمان یافته اند و همانگونه پس از 300 سال بلا تغییر مانده اند و بدون هیچ قانون و مقرارت مدونی بکار خود ادامه داده و میدهند. تغییراتی که در 200 سال اخیر بوقوع پیوسته است جهان را از یک روی بروی دیگر برگردانده است، در حالیکه حوزه های علمیه نه تنها تغییر نکرده اند بلکه با هر تغییری هم که در جامعه رخ داده است، به مخالفت با آن بر خاسته اند. آنها آینده را در گذشته می بینند و همیشه بسوی آن پیشرفته اند. نتایج 38 حکومت دین پیش روی ماست. ویرانی بزرگ. باصلاح آن هرگز دل مبند.
فیروز نجومی
Firoz Nodjomi

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۶, جمعه

از دین گریزی تا دین ستیزی

آیا هنوز کسی هست در جامعه ما که فکر کند آئین اسلام بر جامعه ما حاکم نیست؟ آیا هست منفذی در تمام عرصه های مختلف اجتماعی، از قوای سه گانه گرفته تا نهادها و سازمانهای فرهنگی و اقتصادی و انتظامی که از ان بوی دین بر نخیزد؟ آیا برنامه و یا سیاسیتی هست که از فیلتر شریعت اسلامی که مظهر آن شورای نگهبان است، نگذرد؟ آیا کسی هست که بگوید در این 38 سال مناقع دین که متولی آن "روحانیت" است، ارجح بر منافع ملت نبوده و نیست؟

با این حال پس از گذشت نزدیک به چهار دهه از سلطه چون چرا ناپذیر دین، "اسلام ناب محمدی" بر تمامی جامعه، هنوز بسیاراند آنانکه نه به "رهایی" جامعه از سلطه مطلق دین، دینی که بجز نکبت و مصیبت چیز دیگری برای ملت بارمغان نیاورده است، میاندیشند و نه به بستری که بدان واقعیت می بخشد، بستر "دین ستیزی،" آنتی تز حکومت اسلامی- اینان البته که از مخالفان رژیم آیت الله ها هستند. اما، درکل برآنند که نه اکنون شاید تا آینده ای نا معلوم هرگز نتوان از ستیز با دین سخن راند. مردم دین خود را دوست دارند و از آن بدفاع برمیخیزند. دین ستیزی، مخالف و دگراندیش را از مردم جدا میسازد، مردمی که حمایت و پشتیبانی شان برای تغییر و عبور از شرایط موجود از اوجب واجبات محسوب میشود- البته در منظر کسانی ست که خود لزوما به دین اعتقادی ندارند و سخت مرید عقل و خرد اند. بر اساس همین محاسبات عقلانی ست که باین نتیجه رسیده اند: باید از دین ستیزی اجتناب نمود. مگر میتوان کوهی را با کلنگی از زمین بر کند؟ نه تنها کار بجایی نمیبرد، بلکه مخرب است و ویرانگر، افزوده بر این چگونه دین ستیزی را از "اسلام هراسی" متمایز مینمایی. نباید فراموش کرد که مردم نسبت بدین و مقدسات دین تعصب میورزند. مگر واکنش خشونت بار مسلمانان را نسبت به هنرمندان و یا نویسندگانی که دانسته و یا نا دانسته به ستیز با مقدسات دین اسلام بر خاسته اند، ندیده ایم؟ بیچاره سلمان رشدی را به یاد دارید؟ او بفرمان امام امامان، امام خمینی به مرگ محکوم شد و پاداشی چند میلیون دلاری برای سر رشدی نیز اعلام گردید. بآن دلیل  که از آیه های شیطانی، قصه طنز آمیز رشدی، بوی تمسخر و ریشخند افسانه ها و اسطوره به مشام میرسید.

 با این وجود، نظام و مدافعان آن  خود بوجود پدیده ی "دین گریزی" آگاهی دارند و به افزایش و فرا گیر شدن آن نیز اعتراف میکنند . برای فهم آن ابزار عقل اجتهاد بکار میگیرند، دلایل درونی و بیرونی آنرا بر رسی مینمایند و دین گریزی را پدیده ای میخوانند که ناشی از عوامل بسیاری از جمله نا سازگاری قواعد و قوانین دینی با شرایط مدرن و یا سختگیری ها و نظم و انضباط دینی، شناسایی میکنند. اما، آنها بر آنند که از آنجا که دین اسلام بر عکس دین های یهود و مسیحیت، دین "کامل " است، آنچه را مقرر میدارد "حق" میشمرد نه ناحق. آیه هایی نیز از کتاب آسمانی ردیف میکنند مبنی بر اینکه اراده ی الله بر آسان گیری بوده است. دین اسلام، دینی ست ساده و بی آلایش، نه سختگیر. مضاف بر این، مدافعین نظام معتقدند که نوع ديگري از سخت‌گيري هست که موجب دین گریزی میشود، اما، برخاسته از ماهيت دين نيست بلكه مربوط به عملكرد "دینکاران" و متوليان امور ديني است. در اين باره نيز به قرآن و یا سخن الله، خدایی که جز او هیچ نیست، رجوع کنند که به پيامبر(ص) كه اولين متولّي دين و مجري احکام آن بود دستور مي‌دهد كه با نرمي و عطوفت و اخلاق خوش با مردم مدارا نماید. پس اکنون نیز متولیان دین در تبعیت از پیامبر اسلام، باید خوش رفتار و خوش گفتار با مردم باشند.


اما بدشورای میتوان مرز دین گریزی را از دین ستیزی ترسیم نمود. چرا که بدرستی معلوم نیست که درچه نقطه ای یکی پایان میگیرد و دیگری آغاز میگردد. مثلا، خانمی که روسری قیطانی به سر میکند و اجازه میددهد که لیز خورده و مویش افشان گردد، دست بدین گریزی زده است و یا به دین ستیزی؟  نیز خانمی که مانتو کوتاه و چسبان به تن کند و یا  قوزک پای خود را نمایان سازد و "ساپورت" بپوشد، با دین به ستیز پرداخته است و یا از آن گریخته است. بگذار برای چند لحظه ای نسیم آزادی را احساس کنم. یا اگر می بنوشی و مستی کنی و به پایکوبی بپردازی، آیا از دین گریخته ای و یا به ستیز با آن پرداخته ای. اما هرنامی که بر این نوع کنشها بگذریم، همه نهایتا قوانین شریعت را بی اعتبار میسازند. همین را نیز میتوان در باره بسیاری از کنش های دیگری گفت که در زندگی روز مره قواعد شریعت اسلامی را به چالش میکنشد. دختر و پسری که دست در دست یکدیگر به کوه نوردی میروند و یا زوجی که تنها و یا با فرزندان و مونت و مذکرشان به آبهای دریا میزنند، دست باعمالی زده اند که منافی با "شرع" اند، بهمین دلیل میتوانند مورد تعقیب و مجازات قرار گیرند. حتی میتوان ظهور پدیده های تازه ای از راه و روش زندگی، مثل "ازداواج سفید" زنان "مجرد زیست" و نیز تولید انواع موسیقی، براه اندازی کنسرتها و بر قراری تاترها  هم در زیر زمین، همه اگرچه ممکن است نوعی گریز از دین محسوب شوند، اما چون بشکستن قوانین شرع منجر میشود، نهایتا آنرا باید کنش هایی خواند که ضرورتا از دین ستیزی بر می خیزد، نهالی که از درون حکومت شرع بیرون میزند. پدیده دین ستیزی تهفه استعمار و توطئه امپریالیسم نیست، بلکه از اراده ای برمیخیزد معطوف به رهایی و آزادی. بدون گذر از این مرحله، مرحله ستیز با دین نمیتوان چندان امیدی به رویت آزادی بست.

اگرچه هر کنشی که از دین گریزی بر میخیزد، نهایتا کنشی در ستیز با دین است، با این وجود نظام مقدس اسلامی دین گریزی را بر می تابد اما توانایی تحمل دین ستیزی را ندارد چرا که دین ستیزی، بر عکس دین گریزی کنشی آگاهانه بر خاسته از نقد و نفی قواعد و مقرارتی ست برخاسته از دوران بادیه نشینی و بیابانگردی بشر. شریعت اسلامی، قواعد و مقرراتی که تغییر ناپذیرند، هم  دشمن آشتی ناپذیر زمان اند و هم در ستیز و خصومت اند با انسان بمثابه موجودی خرد ورز، دانا و توانا، مستقل و خود آئین با اراده ای آزاد.  دین ستیزی در این معنا در تاریخ و فرهنگ ما چندان هم پدیده غریبه نیست. چرا که سروری شریعت اسلامی بر جامعه ایرانی  از انقلاب 1357 آغاز نگردیده است بلکه بدوران خلافت باز میگردد که سرزمین ایران را به مستعمره خود تبدیل کرده بوند. بهمین دلیل، دین ستیزی، در تاریخ ما همواره همچون ستاره ای در ظلمت درخشیده است. دانشمندان، شاعران و اندیشمندانی در دامن خود پرورده است که با نفوذ آئین دینی در زندگی انسانی به ستیز پرداخته اند. در این راستا تنها به شناسائی چندی از آنان می پردازیم. اول میتوان از ذکریای رازی نام برد که گفته میشود دو جلد کتاب در رد نبوت نگاشته است که اگرچه بجا نمانده اند ولی بخشهایی از آنها در نوشتار دیگر اندیشمندان نقل گردیده است. حافظ و خیام را نیز باید از دین ستیزان بزرگ خواند. میرزا فتحعلیخان آخوند زاده را باید دین ستیز قرن نوزده خواند که شاهد پیشرفت و ترقی و تحول و دگرگونی در اروپا بود و دین اسلام را از موانع بزرگ در راه نوسازی جامعه میدید. مکتوبات  میرزا فتحعلیخان هم در زمان شاه ممنوع بود هم در زمان ولایت از ادبیات ضاله بشمار میآید. نویسندگان بزرگی همچون جمالزاده و صادق هدایت لحظه ای از حضور اسلام در زندگی روزمره و تاثیر مخرب آن بر کردار و رفتار مردم زحمتکش و ساده و اسیر خرافات نه تنها آگاه بودند بلکه ستیز خود را نسب به اسلام با صراحت بیان میکردند و در آثار آنها بازتاب مییافت. اگرچه داستانها شیخ و فاحشه ی جمالزاده به چاپ رسید، کتاب مرواری صادق هدایت هرگز رسما زیر چاپ نرفت. در دوران اخیر احمدی کسروی، تاریخ نگار و اندیشمند زمان خود،  دین ستیزی را به سطح دیگری ارتقا میدهد. با این وجود وی نه خدا ناشناس بود و نه اصل رسالت را مردود میشمرد. او شیعه گری را بیش از هر چیزی دیگری مضر به حال جامعه میدانست، آئینی که میتوانست با تحمیق و فریب ساده دلان و ساده اندیشان پا بر جا بماند.

زمان مماشات با دین به پایان آمده است. گرایش به دین ستیزی در حال گسترش است. جلوه دین ستیزی را باید در رفتار و نه گفتار مردم مشاهده نمود. چون به تجربه در یافته اند که حکومت دین، حکومتی که تسلیم میخواهد و اطاعت و فرمانبری. با این وجود، چنین بنظر میرسد که تا کنون شاهد خیزشی علیه دین نبوده ایم. حال آنکه هر خیزش مردمی که بوقوع پیوسته است، از جنبش زنان و دانشجویان گرفته تا درگیری های کارگران،  حتی جنبش "سبز" را باید خیزش هایی بشمار آورد که در اصل دین ستیزاند. چرا که ظاهرا آنها علیه قدرت است که بر خاسته اند و قدرت است که سرکوب و محدود میکند و مرتکب ظلم و بی عدالتی میشود. اما، مگر میتوان در حکومت اسلامی به دین و قدرت جدا از یکدیگر نگریست. اگر دین ستیزی در باورها هنوز تبلور نیافته است بآن دلیل است که یکتایی دین و قدرت در حوزه آگاهی و شعور مردمی قرار نگرفته است. دین ستیزی در رفتار را باید ناشی از حوزه ناخود آگاه دانست. یعنی مردم در رفتار خود دین ستیزاند و لی خود بدان آگاه نیستند.
فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

سالروز نکبت و 
مصیبت



هم اکنون، از اینجایی که هستیم به 38 سال پیش از این بنگریم باید 22 بهمن 1357  را روز 
نکبت و مصیبت، بخوانیم، روزیکه شریعت اسلامی برجامعه سلطه افکن گردید . دین ما، اسلام باصل خود رجعت نموده و با ذات خویش، با قدرت یکی و یگانه و معماری نظام فرمانروایی و فرمانبری آغاز گردید. حکومت دین از همان آغازین لحظات جلوس بر مسند قدرت، زبان را از حلقوم بیرون کشید که هیچگس، هیچ نگوید مگر یک کلام: اسلام. چه شادی ها و پایکوبیها، چه امیدواریها و آرزوهایی. غافل از آنکه با کابوس چندان فاصله ای نداشتیم. چه زود رویاهای شیرین پایان گرفت. کشور بیک زندان بزرگ سراسر آلوده و نکبت تبدیل گردیده است که هر نفسی برآری از درون ویران تر شوی. حرص و طمع، انباشت ثروت و قدرت، تمامی جامعه را به فساد کشانده و برای مخفی سازی ضعف و بیماری درونی، رویای امپراطوری اسلام فقاهتی در سر پرورانده و منطقه را نیز به آتش کشانده است.

22 بهمن 1357 را نیز باید روز بازگشت بدوران هجوم تازیان به سرزمین ایران در 1400 سال پیش از این خواند، اما اینبار با لشگر و رهبری تازیان بومی و هجوم نه از بیرون بلکه از درون. یعنی که بازگشت به دوران فروریزی یکهزار سال تمدن شاهنشاهی، دوران شکست و حقارت و خواری ملی نه بدست تازیان بیگانه بلکه در دست آیت الله ها و حجت الاسلام ها، تازیان بومی، مظهر و نگهبان کیش تازیان و یا "کیش اهریمنی."

چه بسیارند آنان که هنوز بر آن عقیده اند که جمهوری اسلامی، حکومتی ست ضد اسلام. یعنی که هنوز در آن پندار  تغییر ناپذیراند که  اسلامی وجود دارد بری از "مکر " و ریا، از ضروریات قدرت.

چه خوب بود آنها نیز گریبان تعصب رها ساخته و می پذیرفتند که اسلام راستین همین است که نظام ولایت ارائه میدهد، راستین تر از اسلامی که  در سرزمینی که محمد از آن بر خاسته است، جامعه ایکه هنوز به رسم و رسوم آن دوران زندگی میگذراند، حتی راستین تر از اسلام داعشی ها. که  اسلام راستین اسلامی ست که با آزادی سر سازگاری ندارد، مهم نیست کدام نسخه آنرا بر گزینی.

بعضا، ناظران و تحلیلگران و ناشران داخلی، نه از سر ترس و هراس بلکه بواسطه عقیده و ایمان داستان انقلاب اسلامی را  ا چنان می سرایند گویی که سراسر همه طرب بوده است و شادی، نه خونی ریخته شده  نه سری به زمین افکنده گردیده است، نه بنایی ویران و نه درخت تنومندی از جای بر کنده شده است، نه تجاوزی و نه شکنجه ای. آیا معلوم شده است چه بر سر آن همه احزاب و سازمان ها و گروه ها و مطبوعات و رسانه های سیاسی که در اوایل انقلاب از زیر زمین رویئده بودند چه آمد؟ چگونه ناکام هنوز شکفته نشده بودند، به خاک بازگشتند؟

بدرستی معلوم نیست که این تحلیگران نخبه از کدام انقلاب سخن میرانند؟ چه، بساط طرب و شادی، اولین بساطی بود که برچیده شد. آیت الله ها و حچت الاسلام ها به تهران همچون یک فاحشه خانه بزرگ مینگریستند. تهران همیشه بیدار و نورانی نا گهان سوت و کور گردید. سیاهی همه جا را فراگرفت. مگر نه اینکه سیاه، رنک اسلام است؟ خنده ها از لبها پرید. عشق و عاشقی بزیر زمین فرو رفت. شاید اینان از شادی اسلامیست هایی سخن میرانند که با قدرت نرد عشق می باختند. درست است بر خلاف برخی از جنبشهای ضد دیکتاتوری در کشورهای شمال آفریقا در سالهای اخیر، در انقلاب 57  تجاوز بزنی صورت نگرفت، اما زنان (زندانیان سیاسی) باکره را که بجرم "محاربه" محکوم باعدام شده بودند، قبل از سپردن به جوخه های اعدام و یا انداختن طناب شریعت بگردنشان مورد تجاوز قرار میداند تا مبادا بنا بر موازین شرع اسلام مرتکب گناهی شوند. افزوده بر این همه زنان از ابتدایی ترین حق و حقوق انسانی خود محروم گردیدند، محروم تر از مردان. حجاب را اجباری کردند. اختلاط جنسیتها ممنوع و مرد، جنس ممتاز و برتر گردید بنا بر شریعت اسلامی.  آیا نظام تبعیض و تعصب هم، نظامی ست شادی اور یا نظام نکبت بار؟ بعضا، فراموش کرده اند که  اولین جوخه های اعدام بر پشت بام امام خمینی برپا گردید. تصاویر اجساد سوراخ سوراخ شده اعدام شدگان تا چندی بر صفحه های اول روزنامه های کشور نقش می بست، چنانکه گویی برای فرو نشاندن عظش انتقام مردم بود که خون باید ریخته میشد. افزوده براین، اگر به انقلابات بزرگ دیگر ازجمله انقلاب کبیر فرانسه نظری افکنیم، مشاهده میکنیم که  از درون جنگ داخلی فرانسه دمکراسی زایش یافت، حال انکه، کشتار مخالقین و ریشه کن ساختن دگر اندیشی با ابزار گروگان گیری و جنگ و قتل عام در زندان ها و قتل های زنجیره ای و امریکا ستیزی، به استبداد مضاعف دین و قدرت، موجودیت بخشید، استبدادی سیاه تر از هر استبداد دیگری.

پس،بگذار دستگاه ولایت، سالیانه و بر حسب معمول لشگری بیارآید شگفت انگیز و خیره کننده.
 بگذار که فضای سرزمین ایران را غرق در شادی نشان دهند و بر نکبت و مصیبت پوششی زیبا بدهند. ولی،  کیست که نداند که آنچه در خیابانهای ایران در روز 22 بهمن  مشاهده میشود، چیزی نیست مگر "سیاهی لشگر،" لشگری مزد بگیر، لشگری آزموده برای شاد نمایی و هلهله های ساختگی و حمل بنر های رنگ وا رنگ و شعار ها و تصاویر مقدس ولی اول و ولی دوم. اما، اگر تا کنون لشگر ارائی ناشی از منکوب ساختن نیروهای مخالف بود و متعجب ساختن ناظران جهانی، اما امسال  لشگر بی انتهای جان برکف ولایت باید چندین بار انبوه تر سازمان داده شود. چه موجودیت نظام در معرض خطر است. لشگرارائی، نمایش شکوه و عظمت انبوه جمعیت قرار است که ضمن بوحشت انداختن استکبار جهانی، پاسخ کوبنده نظام ولایت باشد به رئیس جمهوری امریکا و مشاوران نزدیک او. حال باید دید، که در سالگرد نکبت و مصیبت، چندین پرچم آمریکا، پیکر عمو سام و دانالد ترامپ پبه اتش کشیده میشوند. آیا لشگریان ولایت از روی پرچم آمریکا و اسرائیل و انگلیس عبور میکنند و از همه مهمتر نقش شعار سنتی این روز تاریخب «مرگ بر امریکا» تا چه حدی برجسته و درخشان نمایش داده میشود. 


فیروز نجومی

Firoz Nodjomi



ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

فقط اسلام
برغم حضور هژمونیک دین در جامعه و در زندگی روز مره، مماشات با دین کماکان ادامه دارد.    بعضا بر آنند که نمیتوان دینی که مردم بدان باور دارند، دین اسلام  را مسئول اصلی تیره بختی و سیه روزی ملت دانست. اگر خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی، بر زندگی اجتماعی سلطه افکنده است،  "الله " در این میان چه کاره است؟  مسئول را نه "اسلام،" دینی که مردم بدان اعتقاد دارند بلکه باید اسلامی بشمار آورد که آیت الله های حاکم بدان معتقد و متولی و مظهر آنند، اسلامی با ویژگیهای خود.  فهم دین مبتنی بر شناخت چند گانگی اسلام ، نهایتا بین دینی که بر جامعه سلطه افکنده است و شرایط موجود، از وسعت ظلم و ستم گرفته تا گسترش فساد و غارت های بزرگ و چپاول و اختلاس های میلیاردی، از ورشکستگی اقتصادی گرفته و فقر و محنت و تنگدستی تا فراوانی مواد مخدر و اعتیاد و توسعه روسپیگری، رابطه ای وجود ندارد اگر هم دارد باید بنوع خاصی از اسلام نسبت داد. ممکن است بگوییم که جامعه تحت حاکمیت "روحانیت" و یا "فقاهت،" نه اسلام، برهبری ولایت فقیه بسوی تباهی "اخلاقی" و زوال هر آنچه انسانی روی کرده است. اما، پرستش الله و عبادت در درگاه خداوند چه ربطی دارد به تقلب و دروغگویی، به رانت خواری و رشوه گیری؟  تن دادن بفرائض دینی چه ربطی دارد با فریب و ریاکاری؟ نقش "توحید" و "نبوت" و "امامت" در این میان چیست؟ این فقها و علما هستند، آیت الله و حجت الاسلام ها که تعبیر و تفسیر خود را از اسلام دارند که بسیار متقاوت است مثلا با اسلام "رحمانی" و یا اسلام عبودیت و بندگی.  بنابراین، الله، خداوند یکتا و یگانه، خدایی نیست که طناب دار را به گردن متهمان به "محاربه " میاندازد. که مست و شیدا، عاشق و دلداده را به شلاق می بندد. که فرمان قصاص و سنگسار و قطع اعضای بدن مجرم، حجاب و جدایی جنسیت را به اجرا در میاورد. یعنی که نمیتوان سیدعلی خامنه ای، حضرت ولایت را "تجسم الله " دانست، گویی که خواست ولی فقیه با خواست الله یکی نیست، خواست معطوف به سلطه ی مطلق و تسلیم و اطاعت بدون چون و چرا نیست. شاید به آن دلیل که مقدس را نباید با موهن، ما ورائی و آسمانی را نمیتوان با خاکی و زمینی در آمیخت. پاک و مطهر را نباید به نجاست آلوده نمود. کشاندن الله به زمین و جدا نساختن اسلام مردم، از اسلامی فقاهتی فی المثل، بی احترامی ست نه به ولایت فقیه- که بحق شایسته ی آن است- بلکه به "اعتقادات " و "عقاید توده های مردم." چه مصیبتی؟ چه گناهی نابخشودنی؟

شاید بتوان متمایز ساختن انواع اسلام از یکدیگر را از جهت اطلاع رسانی و یا بلحاظ مشاوره ای مفید دانست. مبادا که بی دلیل دچار هراس از اسلام بشویم و یا به ستیز و جنگ با آن بپردازیم. مثلا اسلام رحمانی در برگیرنده چه "خطری" ست که با آن بستیزی. مخاطره حتی ازشریعت اسلامی نیز بر نخیزد. مخاطره از ترکیبات اسلامهای گوناگون است که بر میخیزد. تردیدی نیست که این گونه برخورد با اسلام و این نوع تقسیم بندیها برغم ظاهری علمی، نه تنها به فهم اسلام امدادی نمی رساند بلکه آنرا هرچه بیشتر "جادویی" هم میسازد.. چرا که روش تقسیم بندی در فهم پدیده ها نه تنها روشی است متروک بلکه از یک ضعف ساختاری نیز رنج میبرد. زیرا تقسیم پدیده ای چه مادی و یا غیر مادی به انواع گونا گون، آغاز دارد ولی پایان ندارد. همانگونه که تقسیم یک(1) به دو(2) میتواند تا بی نهایت ادامه یابد بدون آنکه در اصل و مفهوم یک (1) تغییری پدیدار شود، اسلام را میتوان بانواع گوناگون تقسیم نمود بدون آنکه مفاهیم و اصل و اصول آن کوچکترین تغییری بیابد. در نتیجه متمایز ساختن انواع اسلام از یکدیگر، در برگیرنده هیچگونه آگاهی نسبت به ماهیت اسلام نیست. بجای اینکه بر اسلام نور افکند تا درون سیه و تاریک آن روشن گردد، جوینده را هرچه بیشتر از مقصدش، فهم اسلام دور میسازد.

 افزوده بر این جامعه شناسان از دیر باز گفته اند که "کل" چیزیست بیش از جمع اعضای خود. یعنی که  اگر اعضای بدن انسان را یک بیک کنار یک دیگر قرار بدهیم بدون هیچ کم و کاستی، بصرف اینکه تمام آن قطعات متعلق به یک انسان است، هرگز با انسان بعنوان یک موجود زنده برابر نیست . بعبارت دیگر، هیچ عضوی را نمیتوان جدا از کل مورد فهم قرار دارد. این بدان معناست که مهم نیست که دین اسلام را با در نظر داشتن چه استراتژی و تاکتیکی بانواع گوناگون تقسیم نمائیم، همه آنها بگرد یک محور میگردند
 محور لا الله الا الله، خدایی نیست مگر الله.  کدام یک از انواع اسلام را میتوان یافت که این باور در مرکز آن قرار نگرفته باشد، تصوری که پس از گذشت بیش از 1400 سال، مورد شک و تردید مسلمانان جهان قرار نگرفته است، اگر چنین شده است در تاریخ، خاطر جمع دار که آن شخص جان برکف نهاده است.
 هرگاه "حقیقت" لا الله الا الله را کسی بچالش طلبده است و بدان شک و تردید از خود نشان داده اند با پایان زندگی خود روی در رو گردیده اند که یکسان در جهان اسلام واقع میشود صرفنظر از گونه گونی آن. این بدان معنا ست که مهم نیست بکدام یک از انواع اسلام باور دارید، وقتی به لا الله الا الله، ایمان دارید به یک "جزم" و یا به یک "دگم" باوردارید که بخود اجازه کوچکترین شک و تردیدی را راه ندهید. یعنی که مومن همه عمر خ را در سلولی تنگ و تاریک میگذراند و خود نیز بدان آگاه نیست. پرچم لا الله الا الله را هم داعشی ها بردوش میکشند و هم سعودیها و هم آیت الله ها. همه مسلمانان جهان روزانه آنرا بر زبان میرانند. لا الله الا الله گزاره ای ست که براحتی میتوان عدم رشد رواداری، تحمل دیگری و برتابیدن مخالف در جهان اسلام را بدان نسبت داد. چرا که لا الله الا الله چیزی نیست مگر فراخوانی بسوی "تسلیم" و "اطاعت." "ایمان" مطلق به توحید، به یکتایی و یگانگی الله است که بلقوه مخاطره انگیز است چون راه به نهیلیسم دینی میبرد، راه بخشونت و انتقام ستانی و یا "جهاد" و "شهادت." چرا که مومن در دفاع از وحدت الهی دست بهرگونه رفتار و گفتاری، مهم نیست چقدر غیر "اخلاقی" و ضد بشری، از تجاوز به دوشیزگان باکره دگر اندیش شب قبل از اعدام بجرم "محاربه" گرفته تا کشتار دیگران با نابود ساختن خویش.

نیز همین را میتوان در باره رایج ترین گزاره اسلام ، بسم الله الرحمن و الرحیم و یا بطور کلی سوره حمد گفت که قران، کلام الله و نماز گزاری روزانه با آن آغازمیگردد. یعنی ما از سوره ای سخن میرانیم که کمتر مسلمانی پیدا میشود که آنرا بر زبان نراند. این بدان معنا ست که اسلام را در این سوره، درکلام الله باید یافت، در کلامی که تمامی مسلمانان جهان را صرفنظر از کثرتشان از نقطه نظر جغرافیایی و نژادی و ملی و محلی بهم متصل و پیوند میزند. بدیهی ست که همگان به معنا و مفهوم انتزاعی و پی آمدهای عملی سوره ای که بزبان میرانند آگاه نیستند. آنچه دارای اهمیت است، آنستکه تکرار سوره حمد این باور را در باورمند تقویت میسازد که چقدر کوچک و ناچیز و حقیر است در برابر عظمت و بزرگی، جلال و شکوه الله. بعبارت دیگر، سوره حمد وحدتی بوجود میآورد که زمینه ای میشود برای ظهور فرهنگ فرمانروایی و فرمانبری. آنکه دست بکوچکترین امری نزند مگر با راندن بسم الله نمیداند که جایگاه خود را بعنوان یک فرمانبر مورد تایید و تصدیق قررا میدهد

. آقای حاح عبدالمجید-صادق نوبری در ترجمه سوره حمد، مینویسد که این سوره را خدا ویژه "بندگان" خود آورده است که در برابر الله به حقارت و خواری، عجزو ناتوانی خود اعتراف نموده ، سر "تسلیم" و "اطاعت" فرو میآورند و هرگز امداد از کسی نجویند مگراز  الله همچنانکه در ترجمه سوره حمد حاج آقا نوبری آورده است که:

در نهایت اطاعت و ذلت تو را می پرستم و تورا معبود خود قرار داده جزتو دیگری را برای عبات خود شریک قرار نمی دهیم و منحصرا از تو در جمیع امور کمک میطلبیم و از غیر تو چیزی نمی خواهم (قران مجید ترجمه فارسی، ص2)

این حمد و ستایش بشر از الله نیست. مبادا دچار اشتباه شوید. این سخن الله است. الله میخواهد که بشر در ستایش او نه زبان خود بکارگیرد و نه به دلخواه خود حمد الله را گوید بلکه خدا فرمان میدهد که او را سپاس گزاری درست و دقیقا همانگونه که خود در قرآن آموخته است. چون هر حمد و ستایشی که از بشر ریشه گیرد ناسازگار با شایستگی و عظمت خداوند است. همچنانکه یکی ازبزرگترین تاویلگران جهان فقاهت، استاد علامه  سید محمد حسین طباطبائی مولف تفسیرالمیزان (در بیست جلد  و متجاوز از هزاران هزار صفه) باین موضوع در تاویل خود از سوره حمد اشاره دارد که:

... از وضع آیات این سوره، ظاهر میشود که این سوره در واقع کلام بندگان است در مقابل خدا، یعنی خداوند روش بندگی و ستایشی که شایسته مقام او است به بندگان خود میآموزد، و شاهد زنده ه این موضوع همان جمله است "الحمداله" است. چرا؟ زیرا: ستایش و حمد خدا در واقع توصیف او است در حالی که خداوند از توصیف تمام توصیف کنندگان منزه است همانطور که میفرماید سبحان اله عما یصفون، الاعباداله المخلصین..."( تفسیرالمیزان، جلد اول،ص ،21).

بنابراین، مهم نیست که از کدام اسلام سخن میگوییم، تمامی انواع اسلام های گوناگون دارای یک منشا مشترک بیش نیستد و آنهم کلام الله، قرآن مقدس است. آیا سخنی هست بالاتر و برتر از سخن الله. رسول الله خود تبلور سخن الله است. رسول الله هیچ نگفت و هیچ نکرد مگر آنچه الله به او ابلاغ نمود که در قرآن مقدس ضبط گردیده است. حال کدام یک از فرقه های اسلامی را میتوان یافت که قرآن را بر سر خود نگیرند.

افزوده براین، شناسایی اسلام های گوناگون خود گریزی است از طرح و پاسخگویی به اساسی ترین سوالات زمان. که وقتی یکی از قدرتمداران، برای مثال، ولایت فقیه، اگر خدای نکرده، مرتکب خطایی شود- بگذریم که همچون امام، خطا ناپذیر و "معصوم" بشمار میآید- اسلام را باید مسئول بدانیم، و یا ولی فقیه را؟ وقتی زنی را بجرم زنا، سنگسار میکنند و به شنیع ترین جنایت علیه بشریت دست میزنند، چه کسی را باید مسئول دانست، اسلام را یا متولیان اسلام را، قاضی را و یا ماموران ی که متهم را در گودال تا سینه فرو میکنند و یا مردم سنگ انداز را، مردمی که باسلام باور دارند، همان مردمی که در افغانسان «فرخنده» قهرمان را زیر لگد له کردند و سپس بآتش کشیدند؟ و یا وقتی محکومی را به دار میآویزند و یا دست و پای سارقی را قطع میکنند و حکم قصاص را باجرا در میآورند چه کسی را باید جنایتکار دانست، جانی بیمار و سارق گرسنه را و یا مجریان مجازات و گیرندگان قصاص را و یا خدایی که چنین احکام ضد بشری را صادر کرده است؟ اینجا آیا مهم است که با کدام نوع از اسلام به ستیز برخیزی؟ نیز وقتی که «نه گویان» و «دگر اندیشان» را در سیاه چال های مخوف پس از یک دوره ی طولانی شکنجه و تحقیر و تجاوز، برای مدتی نا معلوم در زندان نگاه داشته میشوند، چه کسی را باید خشمگین و بیرحم و انتقام جو بدانیم، بازجو و یا قاضی و یا آن آئینی که چنین اعمالی را تایید و تصدیق میکند؟

درهمین راستا، همچنانکه کمی زودتر بدان اشاره شد، وقتی در آغاز انقلاب زنان باکره ی دگراندیش را شب پیش از اعدام مورد تجاوز قرار میدادند، مبادا که الله مجبور شود که به قول خود وفا کند و "محارب" باکره را به بهشت بفرستد، چه کسی را باید مسئول دانست؟ پاسداری که یک شبه داماد شده است و وظیفه دینی خود را انجام داده است و یا مجتهدی که فتوای تجاوز به یک "اسیر" را صادر نموده است؟ آیا عمل به یک وظیفه دینی میتواند جنایت بشمار آید؟  آیا در کشتار انقلابیون جوان، بهترین فرزندان این وطن در زندانها در سال67، کشتاری که در واقع باید "نسل کشی" نامیده شود، نسلی که نماد مقاومت و نا فرمانی بود، اسلام نقشی بازی کرده است. اگر این نسل کشی را به اراده و تصمیم امام خمینی نسبت بدهیم، آیا میتوان پذیرفت و یا باور کرد که اسلام در شکل بخشیدن به اراده و تصمیم وی، نقشی ایفا نکرده است؟ در چنین شرایطی شر را باید به کدام یک نسبت داد به شخص خمینی و یا دینی که خود را وقف آن کرده بوده است؟ به امام و یا دینی که او مظهر ش بود؟ نقش «دادگاه مرگ» را چگونه باید ارزیابی کنیم، دادگاهی که بفرمان امام خمینی از سه تن روحانی تشکیل گردید که زندانیان را به تسلیم و اطاعت مطلق فراخوانند و آنانی که امتناع و مقاومت میکنند، بدار مجازات بیاویزند. آیا این قاضیان مرگ را باید جنایتکار بدانیم یا  مکتبی که در آن پرورش یافته اند، مکتب اسلام؟  آیا این روحانیون بر خلاف اصول دینی که بدان باور دارند،دست خود را بخون زندانیانی که دوران محکومیت خود را میگذراندند، آلوده نموده اند و یا توجیه جنایات خود را در لابلای کلام الله یافته بودند که با وجدانی آسوده پس از هر کشتاری جشن بر پا و خود را بصرف نان خامه ای دعوت میکردند (پژواک ایران، ایرج مصداقی)؟ آیا کسی میتواند زیان و خسرانی که این نسل کشی برای جامعه و پیشرفت و سرفرازی آن ببار آورده است تخمین بزند؟  تاوان این ضرر و زیان جبران ناپذیر به منافع ملت را چه کسی باید بپردازد؟ آیا فقط باید بحساب متولیان دین برسیم و یا باید با دین که خود بدان باور داریم هم تصفیه حساب کنیم؟ آیا باید آیت الله مقدس را بدادگاه بکشانیم و یا دینی که وجدان آنها را آسوده نگاه میدارد، اسلام را؟ اگر در نزد الله جنایت، بویژه جنایت های بزرگ، زشت و نا پسند بود، آیا هنوز، امام خمینی و یاران و پیروانش دست خود را برای حفظ قدرت چنین بخون مخالقین آلوده میکردند؟ فقط در اسلام است که کشتن و کشته شدن در راه تحصیل رضای الله بزرگترین پاداش را به بشر اهدا میکند: زندگی ابدی در کنار حوری های باکره بهشتی.
فیروز نجومی
Firoz Nodjomi




ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه


دگرگون سازی ارزش ها!


 پس از یک خیزش ناگهانی در خرداد ماه 1388، خیزشی سیل آسا که بنیان حکومت اسلامی را بخود لرزاند، مردم به تدریج در پیله خود فرو رفتند. نمیتوان تنها خشونت، بیرحمی و انتقام ستانی را مسئول فرو نشست آن خیزش تاریخی، سکوت و خاموشی مردم دانست. همچنانکه ملت ایران بار دیگر به منجلاب تسلیم و اطاعت بازگشت میکرد، مردم کشورهای آفریقای شمالی  به قیام بر علیه ساختار سیاسی جامعه خود برخاستند، قیامی که از تونس آغاز گردید و سرانجام به واژگونی چندین دیکتاتور انجامید، قیامی که در برابر آن جوجه دیکتاتور سوریه، بشار اسد هنوز مقاومت میکند و امیدوار است که با حمایت قمه کش و قلدر محله، ولایت فقیه در ایران، بر آن پیروز گردد.
معلوم است که بشار اسد از سرنوشت دیکتاتورهایی چون حسنی مبارک در مصر، زین العابدین بن علی در تونس و معمر قذافی در لیبی، درسی نیاموخته  است. سوریه را ویران نموده، صدها هزار مرد و زن و پیر و جوان را بخاک و خون نشانده و آواره ساخته است. امداد آموزگاران خشونت و انتقام ستانی برهبری حاج آقا قاسم سلیمانی که در دامن جنگ آیت الله ها با صدام حسین پرورش یافته اند، نه تنها نتوانستند خشم مردم را فرو نشانند بلکه زمینه ساز ظهور جنبش هایی گردیدند اسلامی که در بکارگیری  خشونت، بیرحمی  وانتقام ستانی، از حکومت اسلامی در ایران سبقت گرفته و آنرا  باوج خود رسانده اند، آنهم بسبک و شیوه ای که پیامبر اسلام بگسترش دین خود پرداخت، تهاجم و تصرف، غارت و چپاولگری، گردن زنی، تجاوز بزنان اسیر و فروش آنها در بازارها و برافراشتن پرچم لا الله الا الله بر بلندترین نقطه سرزمینی که بچنگ میاورند. آیت الله ها نیز برهبری امام خمینی پرچم لا الله الا الله را در سرزمین شاهنشاهی بر افراشتند، اما، بر حسب عادت حرفه ای دست به فریبکاری زدند و سعی نمودند که با بعاریه گرفتن نهادهای دموکراسی غریی چهره خشونتبار حکومت اسلام را تزئین نمایند،  انتخاباتی راه اندازی و جمهوری را بر اساس تفکیک قوای سه گانه بر پا نموده و  "مردم سالاری دینی " را همچون زیوری گرانقیمت به سینه ولایت آویختند.
تردیدی در آن نیست که حکومت دین هزینه ی هر گونه حرکت اعتراض آمیز را پیوسته سنگین تر ساخته است، با این وجود باید  باین واقعیت نیز اعتراف نمود  که بدون شریعت، شمشیر به تنهایی کاری نیست، چنانکه گویی بی دسته  است شمشیر، بدون شریعت. سرنگونی دیکتاتورهای شمال آفریقا، حکایت از این واقعیت میکند که در این رژیم  ها، شریعت با شمشیر در وحدت و یگانگی با یک دیگر نبوده اند. آنها دگر اندیشان و مخالفان را محبوس و معدوم میساختند، اما نه به جرم «محاربه» با الله  و یا «مشرک» و «منافق» بلکه برای حفظ نظام دیکتاتوری، بقای ساختار قدرت، نه نهادین ساختن و جهانی نمودن  قواعد و قوانین شریعت اسلامی. شاه و شاه پرستان در یک زمانی فکر میکردند نهاد شاهنشاهی بواسطه دیرینه بودنش با سرشت ملت آغشته است حتی عمیق تر از دین. تصور میشد که شاه و مردم در وحدت و تکوین کننده یکدیگرند. که مردم بدون شاه، در فرهنگ ما مفهومی بیگانه بشمار میآید. شاه نیز با تعطیلی مجلس، نهادی دمکراتیک بر آمده از انقلاب مشروطیت  و دست زدن به اصلاحات 6 ماده ای خود بنام "انقلاب شاه و مردم " خودکامگی را باوج خود رساند، اصلاحاتی که در واقع  به نو سازی نظام  دیرینه استبدادی  انجامید، و بدان  جلوه ای "مدرن " بخشید و در آن برای چند صباحی جان تازه ای دمید.
 بهمین دلیل نه شاه و نه هیچ دیکتاتوری در کشورهای شمال آفریقا که عرب اند و مخترع دین اسلام، خود را مجری احکام قرآنی و برقرار کننده نظم و انضباط شریعتی در جامعه نمی دانستند. حکومت های ارزشی و یا ایدئولوژیک نبودند. اگر شمشیر را به شریعت اسلام صیقل میدادند، میتوانستند بی مهابا تر و با اطمینان خاطر بیشتر  آنرا بر سر هر جنبنده ای بجرم محاربه با الله فرود آورند. خون بیشتری بریزند بدون آنکه انزجار مردم را برانگیز اند. چرا که دین اسلام، کین خواهی و کیفر ، قهر و خشونت را توجیه و مشروع، و"قدسی " مینماید. اگر مردم تونس به خود سوزی بوزازی واکنش نشان میدهند و بارگاه دیکتاتوری را به آتش میکشانند به آن دلیل است که آنها در زندان بزرگ شریعت اسلامی بزور شمشیر گرفتار نشده بودند. به قصاص و کین خواهی،  به اعدام و حد زنی در ملا عام خو نگرفته بودند. آنها هشت سال جنگ و خونریزی، کشتار منافق و مجاهد و چریک، دمکرات و آزادیخواه، قتل های زنجیره ای و وقایع کهریزک را تحمل نکرده بودند. افروده بر این نه نظم جهانی را تهدید میکردند و نه با غرب برهبری آمریکا بستیز بر میخواستند. هیچیک از آن دیکتاتورها لباس مقدس دین را به تن نداشتند. یا با لباس نظامی با زرق و برق و مدال های فراوان ظاهر میشدند یا در لباس فاخر دیپلماسی. شاید اگر شاه عمامه بسر و عبا بتن میکرد، پیشانی پینه بسته را برخ میکشید، سخنان خود را با آیه های قرآنی و برشمردن جد و آباد امامان آغاز و مردم را به صلوات دعوت مینمود، شاید تاج و تخت خود را میتوانست برای فرزند بجای بگذارد.
در حال حاضر، حکومت اسلامی انسانهای بی گناه، کسانی که از ابتدایی ترین حقوق خود محروم بوده اند، مثل محرومیت از حق دفاع از خود، در ملا عام و روزانه بدار مجازات میآویزد. طبق گزارش احمد شهید، نماینده سازمان ملل در امور حقوق بشر ایران  966 نفر  به پای چوبه دار رفته اند. افزایش اعدام ها بیانگر این واقعیت است که اعدام بعنوان عامل بازدارنده جنایت بکار گرفته نمیشود و اگر هم گرفته میشود، افزاییش جرایم نشان میدهد که چندان تاثیری ندارد. آنچه بدان باید توجه داشت آنستکه این اعدام ها تحت مراسم و تشریفاتی راه اندازی میشوند، بسی بسیار تاثیر گذار. نظام مقدس اسلامی، مراسم  اعدام و قصاص و سنگسار را بعنوان یک مراسم دینی بر گزار میکند، چنانکه گویی آن مراسم به فرمان الله، خدای یکتا و یگانه بر پا میشود، وهیچ بشری دیگری  نمیتواند گرداننده آن مراسم باشد. الله است که کیفر میدهد. مراسم اعدام، با پخش نوای شور انگیز  قرآن  آغاز و پایان می یابد، نوایی ماورایی که هرگاه و هر کس که بدان گوش فرا هند،  احساس بیم و هراس را در او زنده میسازد. بزبانی دیگر مراسم اعدام را چنان اجرا میکنند گویی که الله خود حضور دارد و طناب شریعت را او ست که به گردن متهم میاندازد. چهره مخفی جلاد ان بازتابنده این حقیقت است که آنان نه خود بلکه الله را مسئول میدانند، چون بعنوان یک انسان احساس شرم میکنند از اینکه مامور پایان بخشیدن به زندگی انسان دیگراند. در غیر اینصورت به چه دلیل فرو مرتبه ترین دژخمیان نظام، آنانکه محکوم را آماده نموده و طناب شریعت را بگردنش میآویزند، چهره خود پنهان میدارند؟ آنها از انسانهای دیگر شرم دارند نه از الله. زیرا که الله آنها را بخوبی می شناسد و در آنها ست که تبلور یافته است. طنین کلمات آسمانی قرآن دال بر تایید شنیع ترین کنش انسان ها ست. که انتقام و کین خواهی امر الله است. الله خطا کار را نمی بخشد او را به مجازات میرساند.
به بیان دیگر، نظام ولایت، بر خلاف نظام های دیکتاتوری، به خشونت و انتقام جویی تقدس می بخشد. آنرا  میستاید. کدام شیعه پیدا میشود که انتقام خون امام حسین را زشت و گناه آلود بشمار آورد؟ داعشی ها در اطاعت از امیال و اراده الله و پیامبر اسلام است که سر انسانهایی که باسارت در میآورند از تن جدا میسازند و یا وقتی که آنان را دستجمعی به تیر میکشند و در قفسهای آهنین بآتش میکشند. انتقام و کیفر از ذات الله بر میخیزد. نمیتواند عاری از تقدس باشد. الله پاداشت دهد اگر فرمان او را اجرا کنی و عذاب دهد اگر نافرمانی و سرپیچی نمایی. اگر الله خشم و خشونت و انتقام جویی را منع میکرد، آیا مردان خدا هنوز در راه خشنود ساختن الله دست به جهاد و شهادت میزدند؟ خون دیگری را تا آخرین قطره خون خود میریختند تا به فردوس برین راه یافته و برای ابد با حوریان باکره همآغوش شوند؟ بنا بر تحلیل کارشناسان، آنچه داعشی ها را  یک نیروی مهیب و پیروزمند ساخته است آن است که همه آنهایی که به داعشی ها میپیوندند، جنگجویانی سلحشور، بی مهابا و آماده جان دادن اند. بعبارت دیگر، آنانکه در راه آئین الله آماده نوشیدن شربت شهادت اند، بسی بسیار سخت میجنگند، سختر انتقام ستانند و در کمال خونسردی، سر انسان دیگری را از تن جدا نمایند. معلوم است که ارتشی که فاقد آرمان و یا نظام ارزشی است، هرگز نمیتواند تاب مقاومت آورد در برابر لشگری که خود را صاحب "رسالت الهی " میداند و بدان امیدوار است که روح خود را از زندان تن آزاد سازد.
قدسی سازی خشونت و خوار سازی انسان در حکومت اسلامی با تیر باران سران رژیم شاه بر فراز بامی که بر روی سر امام خمینی قرار داشت، آغاز گردید. چرا که امام خمینی مظهر دین مقدس اسلام بود و جلوه الله بر روی زمین. اینکه تیر بارانها در مجاورت وی  و بدون شک با تایید و تصدیق وی بوقوع میپیوست، بآن خونریزیها تقدس میبخشید. تصاویر سوراخ سوراخ شده اجساد اعدام شدگان در روزنامه های صبحگاهی، گویی بدان جهت انتشار میافتند تا آتش انتقام را در جامعه خاموش نمایند.  به آن جنایات مخوف نه تنها اعتراضی نشد نه در حوزه های علمیه و نه در دانشگاه ها بلکه بعضا، انقلابیون شاکی بودند که خیانتکاران را چه نیاز به محاکمه است. البته امام خمنینی در سخنرانی ای که هرگز در زمانی که ایراد شده بود پخش نگردید، افسوس میخورد که از پیامبر اسلام بدرستی نیاموخته است چه اگر آموخته بود همانند او که گردن 700 نفر را در یک روز بر زمین افکند، او نیز باید در و پیکر کشور را می بست و حساب کافران و مشرکین را میرسید. آری او بسی غطبه میخورد که چرا "انقلابی " عمل نکرده است. ودر پیروی از پیامبر اسلام دست بکشتار نزده است.
رقم 966 اعدام در سال تنها در شرایطی میتواند بوقوع بپیوندد که انسان هم شان حیوان محسوب شود.  قدسی ساختن مراسم اعدام، زشتی و پلشتی را از یک کنش ضد بشری میزداید و بجای آنکه احساس انزجار در درون مسلمان بر انگیزد، احساس احترام و تسلیم را در وی بیدار میسازد.  بی جهت نیست که مردم سخت مشتاق مشاهده مراسم اعدام اند. در چنین شرایطی، روشن است که مقاومت و اعتراض در برابر حکومتی که بر اساس شریعت اسلامی معماری گردیده است، هزینه ای بس بسیار سنگین در بر دارد. اعتراض کنندگان باین اعدام ها و مدافعان حقوق بشر هم اکنون در زندانها بسر میبرند.
بعضا بر آنند که انسان بنده ی شکم و ضرورتهای زندگی مادی است. درد مردم، درد بیکاری و گرانی ست، درد گرسنگی و فقر است، گویی که عاری از احساس اند و عاطفه، تهی از باور به اصلی و اصولی، اعتقاد به رسم و رسوم و سنتی. اگر چنین است فهم ما از انسان، چگونه میتوانیم از مردم انتظار داشته باشیم به قصاص و جنایت، به خشم و خشونت واکنش نشان دهند و درد و رنج نه گویان و دگر اندیشان را از زمان دستگیری تا زمانیکه طناب شریعت به گردن شان آویخته میشود، حساسیت نشان دهند و بجوش و خروش درآیند. مادی گرایان برآنند که اول باید به شکم مردم برسی. شکم گرسنه که نمیتواند به حق و حقوق بشری بیاندیشد، به انسان بودن؟ چگونه میتوان از انسانی که به شکم و نیازهای مادی میاندیشد، انتظار داشت که طناب شریعت را نه بر گردن مبارز بلکه بر گردن هر گناهکاری را، بر گردن خود و جمع و جامعه احساس کند. که اعدام را توهین به انسان و خوار داشت انسانیت بشمار آورد و برای براندازی آن به پا خیزد؟
البته بیگانکی با انسان و ارزش والای آن، تنها از مادی گرایی بر نمی خیزد بلکه در جامعه ی ما از شریعت دین اسلام است که ریشه گرفته است. شریعت برای آنکه بشر را بنده الله نماید با خویشتن خویش بیگانه اش میسازد. باورمند دیگر نمیتواند به آزادی و انسان بودن خود بیاندیشد. چون بعنوان بنده نه آزادی را تجربه میکند و نه بوجود آن به عنوان جوهر انسان آگاه میگردد. تسلیم و اطاعتی که در ما از طفولیت نهاده میشود ما را به بیگانگی با خویشتن، خو میدهد. ما میآموزیم که انسان هیچ و الله همه چیز است. بما میآموزند با شناخت الله است که بخود شناسی میرسی. در نزد عرفا و علمای ما کسب هیچ شدن و غرق شدن در الله، رسیدن به قله کمال انسانی ست. نقش شریعت را نمیتوان در شکل بخشیدن به کنش ها و واکنش ها، به احساسات و عواطف ما  کم اهمیت انگاشت. یعنی که شریعتی که رژیم دین بر اساس آن روزانه مرتکب جنایت میشود، شریعتی ست که با سرشت ما آغشته گردیده است، شریعتی که مظهر آن ولایت است و نهاد فقاهت.
برغم خوار داشت انسان در حکومت اسلامی، بسیاری هشدار دهند که نباید به "رهایی " بلکه، باید به همزیستی اندیشید، به انتخابات آزاد. به شریعت اسلام نباید هرگز دست اندازی نمود. رهایی مصیبت بار است. هیچ جنبش رهایی بخشی به آزادی نیانجامیده است. این شمشیر و یا ساختار قدرت است که باید دگرگون شود. البته چنین برهانی راه به آینده نمیبرد. یا روی بگذشته دارد و یا اینجا و هم اکنون است که مرکزی ست. آنچه جامعه ما را به بی تفاوتی و بیگانگی با خویشتن، کشانده است، آن است که نه شناختی از خود داریم و نه شناختی از آینده. شرایط موجود را لزوما ناشی از آنچه که هستیم، باز تابنده باور ها و ارزشهای خود نمیدانیم. فراموش میکنیم که مردم وقتی دهان به اعتراض گشودند، بر فراز بامها بار دیگر به آغوش الله اکبر پناه بردند. شاید هنوز قانع نشده بودند که الله اکبر در شرایطی که شریعت و شمشیر یکدیگر را یافته اند، نمیتواند کاری باشد.اصلاح طلبان سعی نمودند که با نسخه رحمانی شریعت، نظام ولایت را قانونمند سازند. چه خام و چه اندیشه کوتاهی؟
چرا ما نمیتوانیم از مردم خود بخواهیم که به درون خود باز نگرند و باورها و ارزش های خود را مورد ارزیابی قرار بدهند و هراس از رهایی، از قید و بند شریعت بخود راه ندهند. که بشر میتواند بر خود چیره شود و فرمانفرمای خود شود و به آزادی دست یابد. البته که چنین نگاهی به انسان، تحت حکومت وحشت آفرین  شمشیر و شریعت به سادگی نمیتواند رشد و نمو نماید. چون تحت نظم شریعت مردم عادت میکنند که چیزی باشند که نیستند. یعنی که تظاهر، دروغ و وارونه ساختن حقایق از ضروریات بقا ست، از واجبات زندگی ست. همرنگ جماعت شدن اجباری ست. بنابراین، نمیتوانیم باشیم آنچه هستیم. ضرورتا دارای دو چهره هستیم. حجاب نماد این دو چهره گی و یا دو گانگی ست. یکی بیرونی است و قابل قبول، دیگر درونی است و خصوصی، در تضاد و نفی یکدیگر. این است که نه میدانیم کی هستیم. و نه میدانیم که چگونه میخواهیم باشیم. هم بخود دروغ میگوییم، هم بدیگری. چون ضعف و حقارت و خواری و بندگی ای که دچار آن هستیم باید بپوشانیم.  ما باید دست بدگرگونی باور ها و ارزشهایی بزنیم که دین در ما نهادین ساخته است. ما باید بنیان جهان دوگانه ظاهر و باطن را از بیخ بر کنیم و در یک جهان وحدت بخشیم، در جهان آزادی، جهانی که آزادی فرد شرط آزادی جمع است و بزرگ داشت انسان.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi