۱۳۹۷ مهر ۲۰, جمعه

نقد تمدن غرب
  و
حکومت اسلامی!






در جهان امروز تابوها و جزم های بشری، آنها که سد ی برسر راه رهایی  و آزادی بشر بوده اند، یکی پس از دیگری ویران و نابود گشته اند و عقل و خرد، یرغم ابزاری شدنش، بشر را از قعر سیاه بردگی و اسارت بیرون کشیده و او را بر سرنوشت خویش حاکم ساخته است. در جهانی که بسیاری از مرزهای مادی و فرهنگی در هم تنیده شده است و بقول مارکس همه هر چه سخت و خشک و منجمد بوده است ذوب شده، دود گردیده و به هوا رفته است، در جامعه ی ما آئینی از دوران تازیان بادیه نشین بجا مانده است که با فروپاشی نظام پادشاهی، تنومندانه سر از حوزه های علیمه بیرون کشید: "اسلام ناب محمدی،" نزدیک به چهار دهه پیش، با غرّش و خروش  بر صحنه جهان ظهور یافت و مدعی گردید که هر معضل و مشکل اجتماعی و اقتصادی، سیاسی و اخلاقی و هر آنچه که علم و عقل بشر نتوانسته است بفهمد و چاره سازی کند، چاره نموده و بشر را از تاریکی و تباهی نجات خواهد داد و برایش سعادت و رستگاری به ارمغان خواهد آورد. "اسلام ناب محمدی،" اسلامی ست بسیار نزدیک است به اسلام "اصیل،" اسلام دوران رسالت، دورانی که محمد از الله وحی دریافت میکرد و به ضرب شمشیر، اسلام را گسترش میداد. 

پس حکومت دین مست و مدهوش از باده ی قدرت در جستجوی نفس کش به  گشت پرداخت: عربده ی مستانه بر کشید که چه کسی گفته است خدا مرده است. خدا سالم و زنده است و بر آنچه در درون و بیرون ما میگذرد ناظر است. که این مرگ خدا ست که ذلت و خواری تمدن غرب را سبب گردیده است. عقل و خرد بشر  در برابر عقل و خرد الهی، ارباب و مالک دو جهان و یا "رب العالمین " کوتاه و ذاتاً انحرافی و گمراه کننده است. نه اعتبار دارد و نه میتوان بآن اعتماد کرد. که حقیقت، غایت هستی و نیستی بواسطه کتاب قران، آشکار گردیده است. الله تکلیف بشر را روشن ساخته است. او را از حیرانی و سرگردانی بیرون کشیده است. راه مستقیم را نشان داده است و بشر را بسوی آن  هدایت نموده و آنچه را که  برای بشر لازم و ضروری ست از تولد تا مرگ، تبین و تعریف و احکام آنرا صادر کرده است. 

حکومت دین، تمدن غرب را بباد انتقاد گرفت که از راه انبیا برگشته است. شهروندان غربی خود را از احکام دینی رها ساخته، از غرایز حیوانی تبعیت نموده، افسار گسیخته، به هوای نفس سرکش تن داده  و خود را به گناه آلوده میسازند. نه از حجاب خبری است و نه از عفاف. زنان در عریا نی با یکدیگر رقابت میکنند.  برجسته گی ها و برآمدگیهای هوس آلود و وسوسه انگیز پیکر خود که  باید در زیر حجاب از نگاه های آلوده پنهان بماند به معرض نمایش میگذارند. مد و مد گرایی و هنجار شکنی، امنیت اخلاقی جهان را تهدید به نابودی نموده و جامعه را به انحراف کشانده است.  افزون خواهی و حرص و آز و طمع  بر همه جا سایه افکنده است. شیوع قتل و جنایت، امنیت جانی را نیز از بین برده است. غرب فرهنگ بی بند و باری را در کشور ما نیز شایع کرده است تا حکومت دین را بر اندازد.

بعضا، اسلامیست ها در دفاع از تدبیر و درایت الله، از عقل و خرد بیکرانی که  در قرآن تبلور مییابد، با منقدین تمدن غرب هم صدایی کنند  که تمدن غرب، این حقیقت تلخ را آشکار می سازد که عقل و خرد بشر در درگیری با نا بسا ما نی ها، درد و رنج و محنت اجتماعی، فقر و جنگ، تخریب و  ویرانی دچار شکست و ناکامی گردیده است. عقل و خرد انسان به ابزاری برای عملی ساختن مقاصد قهر و قدرت تبدیل شده است.. در غرب هنوز جان از جانی می ستانند اما نه با طناب دار و گیوتین و یا چهار پاره ساختن اعضای بدن متهم در حضور عام، بلکه در خفا و بدون درد با تزریق داروهای خلسه آور(میشل قوکو، نظم و مجازات).

اما واقعیت آنست که نقد حکومت دین از تمدن غرب، نمیتواند نقد قدرت باشد.  چرا که دین و قدرت در کیش الله، در کیش اسلام، در وحدت و یگانگی با یکدیگرند. بدین لحاظ اسلام؛ هرگز نتواند به نقد خود بنشیند، نظاره گر اعمال و رفتار خویش باشد. نمیتواند شکست عقل و خرد بشر را اعلام دارد. چرا که عقل و خرد الهی خود هم اکنون بر اریکه قدرت نشسته است. بنگر که چه بذری نشانده است و چه حاصلی  بر گرفته است؟

اگر در تمدن غرب رابطه عقل و خرد با قدرت، رابطه ایست پیچیده و پیوسته تحت ارزیابی و بازشناسی و یا دیرینه شناسی ست، در حکومت دین، به دشواری مبتوان یکی را از دیگری تشخیص داد. کمتر کسی میتواند ولایت فقیه را که بر منبر خطابه قرار میگیرد، با فرمانده کل قوا و کسی که قدرت نهائی، قدرت قهریه در او تمرکز یافته است، شناسائی کند. امامان جماعت جمعه، مردانی که تقوا و زهد حرفه شان است، تفنگ بدست بر فراز منبر خطابه قرار میگیرند نمود گویایی بر یکی بودن دین و قدرت است. که دین، قدرت است و قدرت، دین. اما، ولی فقیه و یا آیت الله ها و حجت الاسلام ها، نه جامه ی پر زرق و برق قدرت به تن دارند نه چکمه های سهمگین و درخشنده. حاکمان امروز خود را تبلور دین میدانند نه جلوه ی قدرت. بواسطه ی تعهد و التزامی که به دین اسلام دارند، خود را مبرا از آلودگی های قدرت می پندارند، اما، گوینده حرف آخر هستند و صادر کننده فرمان نهایی. هم چنانکه گفتمان  خطابه گویی  و روضه خوانی، گفتمان قدرت و فرمانروایی را پوشش دهد، عبا و عمامه نیز شمشیر برنده فقیه را پنهان سازد.

اما، اگر تمدن غرب در حال سقوط و زوال است، حکومت دین، بشر را به کدام سوی هستی میخواهد سوق دهد؟  وقتی ولایت فقیه و کارگزاران ش به مدیریت رئیس جمهور و همردیفان انقلابی، بشر را بسوی راه انبیا فرا میخوانند آیا یک سخن (گفتمان) شاعرانه است یا دعوت فرمانروایی است بسوی رستگاری نهائی؟ آیا فرمانبران آگاهند به چگونگی راه انبیا و یا راه امامان معصوم و مظلوم؟ آیا این راه میتواند راهی به جز تسلیم و اطاعت، حقارت و خواری و یا بندگی و اسارت باشد؟ حال حکومت دین میتواند از بر قراری نظام داد و عدالت، سلطه ستیزی و حرمت به آزادی و کمال انسانی، سخنفرسایی کند تا که نفس در سینه دارد. اما، همین بس که به تعداد اعدام هایی که رسما بدست رژیم دین صورت گرفته است بنگریم، آنهم به شنیع ترین وضع ممکن در انظار عموم و به تصدیق کلام الهی که قرات میشود با نوایی که تار و پود را بلرزه در آورد، آوایی که زندگان را تهدید میکند و هشدار دهد از انتقام و سختگیری الله.

بعبارت دیگر، تمام جنایاتی که بر علیه بشر بدست حکومت دین صورت میگیرد بر اساس شریعت دین اسلام است که به اجرا در میآید. سنگسار یک حکم دینی است، یعنی قرآنی ست. سنگسار، مجازاتی ست تنفر بر انگیز، مهم نیست که از کدام نقطه ی کره ی زمین برخیزد. کشور های متمدن از دین برگشته، خنجر در دل خدا فرو برده اما مجازات اعدام را در شان بشر ندانسته اند و آنرا لغو کرده اند. حال آنکه در حکومت دین اعدام، تنبیه و مجازات، شلاق و تازیانه در معابر عمومی، شکنجه دور از انظار مردم، در شکنجه گاه ها، نماد عدالت است و داد اسلامی، سریع و خدشه ناپذیر. مجازات، "فی نفسه، " مهم است نه اثبات گناهکاری یا بی گناهی. حسابرس اصلی، الله است، در صورت بی گناهی، معدوم  به بهشت راه یابد، چه جای نگرانی ست. آیا میتوان توجیهی بهتر از این برای جنایت علیه بشریت یافت؟ این منطق شریعت و شمشیر و یا دین و قدرت، منطقی ست که البته در انحصار اسلام نیست. تمایل به شر قبل از هر چیز از دین بر خاسته است. آیا هست کسی که بخواهد در دنیایی زندگی کند که اصولگرایان سه دین بزرگ بشریت، یهودی و مسیحی و اسلامی بر آن حکومت کنند؟


فیروز نجومی
Firoz Nodjomi


۱۳۹۷ مهر ۱۳, جمعه

آزادی و خود فرمانبری!

\

فقها و علما، آیت الله ها و حجت الاسلام ها، از جمله ولی فقیه و رئیس جمهور و یا هر کس که در راه "اجتهاد" گام بر میدارد، ذاتا با دو واژه "آزادی" و "مسئولیت" بیگانه و غریبه اند. که نه هرگز این دو مفهوم را تجربه و یا احساس کرده، یا هرگز بآنها اندیشیده اند و  در حوزه های علمیه در باره شان به بحث و جدل پرداخته اند. آنها "بندگی" و "عبودیت،"  "تسلیم" و "اطاعت" را ارج مینهند. بهمین دلیل هم از آزادی میگریزند و هم از مسئولیت. چرا که در در اصل، "اجتهاد" چیزی نیست مگر آموزش علم "بندگی " و " عبودیت." آنها داوطلبانه خود را به الله،  پیامبر وی، محمد و کتاب قران، و نیز به جانشیان پیامبر، امامان، و نیز احادیث و روایات، تسلیم کرده و خود را به اسارت احکام شریعت اسلام در آورده اند، احکام بلا تغییر و مطلق، احکامی مستقل از زمان و مکان. باینترتیب، ظاهرا، تمامی غرایز و خواهش ها نفسانی خود را به زنجیر شریعت میکشند. در نتیجه، بسی بسیار طبیعی ست که از برگزیدن بر اساس اراده آزاد و عقل و خرد انسانی بیزار باشند. از منظر بندگان اسلام، بویژه علما و فقها، آزادی چیزی ست ذاتا شیطانی، بیانگر تمام آنچه شر و زشت است در وجود انسانی، لذت میجوید و لهو و لعب جسمانی. نمی شناسد هیچ قید و بندی را آزادی. نه اینکه انسان بودن به آزادی یست بلکه آزادی، تقلیل انسان است به حیوان.  چه، این حیوان است که رها از هر قید و بندی ست و آزاد به پاسخگویی به غرایز نفسانی. آدمی بمنظور آنکه به مقام انسان برسد باید یو غ شریعت را بر گردن نهد، هم عقل و هم غریزه را به پیش داده ها، به قواعد  کهنه و پوسیده دوران ابتدایی بشر، تسلیم نماید. به فرمان خدا و پیغمبر و امام و ولی فقیه است که انسان میتواند به رستگاری برسد، نه در آزادی، آزادی ره به سیاهی میبرد و تیره بختی.

 مجتهدین بزرگ از خود میگذرند و خویشتن را بفراموشی می سپارند که به خدا برسند. در قاموس فقاهت، انسان وقتی به کمال میرسد که در بندگی و عبودیت به مرتبه نمادین برسد. باین دلیل از آزادی میگریزند، اما، در منجلاب فساد و فریبکاری غوطه ور شوند. همچنانکه، وضع موجود، سندی ست بر این برهان.

بی جهت نیست که روحانیت و در راس آن ولایت خود را مصون از مسئولیت میدانند. که هیچیک از طلبه های حاکم مسئولیت پذیر نیستند. چرا که آنها هرگز آزاد نبوده و نیستند. چون مسئولیت تنها میتواند از آزادی برخیزد.  در نبود آزادی، مسئولیت چیزی نیست مگر اسارت. یعنی که مسئولیت زمانی موجودیت پیدا میکند که آزادی وجود داشته باشد.

کدام یک از علما و فقها از جمله ولایت که قدرت را در دست خویش متمرکز ساخته اند، خود را مسئول مدیریت وضع کنونی جامعه میداند، جامعه ای که در جهان شهرت ش را در سرکوب آزادی  و حق و حقوق بشر، در خشونت و بیرحمی و برپا داشتن مجازات اعدام بطور روزانه و در ملا عام، کسب کرده است. اجساد آویخته از دکل جرثقیل های عظیم، نماد دشمنی شریعت اسلامی ست با  مسنولیت و آزادی.

روشن است که فردی که آزاد نیست نه خود را مسئول میداند و نه توانایی پذیرش مسئولیت را دارد، صرفنظر از جایگاه اجتماعی، چه روزنامه نگار باشد یا یک دانش آموز و دانشجو و یا آموزگار و استاد، یا یک عالم و فقیه. آیا یک زندانی میتواند مسئولیت پذیر باشد. چگونه میتوان از یک اسیر و زندانی انتظار مسئولیت را داشت؟ آدمی که در اسارت بسر میبرد نه میتواند نه بگوید. و نه میتواند در مقابل قدرت مطلق فرا قانونی نا مسئول زندان، به مقاومت برخیزد. برای گریز از رنج و درد اسارت، چه زندانیانی که به جنایات مرتکب نشده اعتراف نموده و جان را به دژخیم ولایت تسلیم مینمایند. این زندانی ست، آنکه در بند است و اسیر ، نه آنکه ذیل حکم مرگ را امضا میکند و نه آنکه طناب شریعت را بگردن محکوم میاندازد.

در واقع مسئولیت گریزی محور گفتمان خطبه های امام جمعه ها از راس تا زیر است. همین بس که به خطبه های حضرت ولایت و یا امام جمعه ها بر فراز منبر و درسهای فقهی نظر افکنی. آنها پیوسته، «مسئولین» را مورد خطاب و مواخذه قرار میدهند. گاهی آنها را شماتت میکنند که چرا کوتاهی اینجا و غفلت آنجا شده است.  فی المثل آخوند جنتی، فرشته مقرب، در یکی از خطبه های خود مسئولین را مواخذه میکند که چرا  در مبارزه با "بد حجابی، " "شل " میایند؟  البته این در حالی ست که خود و همقطرانش بر مرتبه های بلند قدرت، آنجا که تصمیم های بزرگ و سرنوشت ساز اتخاذ میشوند، تکیه زده اند. آنها یا قانون گزارند و یا رئیس و وزیر و دبیر این سازمان و آن نهاد دولتی اند. اگرچه، آنان گردانندگان نظام اسلامی اند، اما، بری از مسئولیت اند. افرادی همچون صادق لاریجانی که مراتب اجتهاد را گذرانده و کنترل یکی از پرقدرت ترین نهادهای جامعه را در کف دارد، چگونه میتواند به خود بعنوان یک مسئول بنگرد، در حالیکه در بندگی و عبودیت نسبت به ولایت، مدارج عالی را پیموده است؟ به چنین شخصیت مقدسی  مسئولیت نمی چسبد

حضرت ولایت، خداوندگار خامنه ای در دیدار خود با رئیس و اعضای مجلس خبرگان رهبری، "وظایف خطیر مسئولین " را، بنا بر گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر رهبری، یک بیک چنین  بر میشمارد:

«واقع بینی و دیدن نقاط مثبت فراوان در كنار برخی نقاط ضعف»، «افتخار به نسل جوان مؤمن و انقلابی»، «استفاده از ظرفیت های بی شمار داخلی و ملی»، «غفلت نكردن از دشمنی دشمنان»، «مرزبندی صریح و شفاف با جبهه استكبار»، «نترسیدن از دشمن»، «تكیه به مردم و تقویت حركت جهادی»، «حفظ و تقویت وحدت ملی»، «توجه به فرهنگ دینی و انقلابی»، و «گفتمان سازی»، از وظایف خطیر مسئولان نظام در سطوح مختلف است.

حضرت ولایت نه تنها خود را از مسئولیت پذیری مصون میسازد بلکه اعضای خبرگان را نیز مصونیت از مسئولیت می بخشد. اقتدار قانونی نظارت بر رهبری را از خبرگان صلب میکند و قدرت نظارت بر مسئولین را بدانها واگذار میکند.  آخوند خداوند خامنه ای، که فرمانروای کل و نهایی جامعه است، جامعه ای که هیچ چیز در آن بگردش در نیاید مگر به امر او، جامعه ای که تنها تصمیم گیرنده و تنها سخنگوی ملت، هیچکس دیگری نیست مگر ولی فقیه، فارغ از هر گونه مسنولیتی ست. او نه مسئول خوشامدگویی به تحریم های اقتصادی ست و نه مسئول ادامه غنی سازی هسته ای بهر قیمتی، که نهایتا اقتصاد کشور را ورشکسته  و جامعه را بسوی فساد و تباهی کشانده است،  نه مسئول سقوط پول ملی  و سربه آسمان کشیدن ارزش ارز و طلا، غارت های بزرگ میلیاردی، تورم افسار گسیخته ، بیکاری 25 درصدی، کاهش سرمایه گذاری داخلی و خارجی، افزایش فقر و عقب ماندگی، تخریب زیست محیطی، هوای آلوده و مسموکننده، هیچیک ربطی، نه به "رهبر معطم " دارد و نه به ذهن کور و تاریک وی.

این بدان معنا است که آنجا که آزادی نیست، همچنانکه ملاحظه شد، مسئولیت هم وجود ندارد. مسئولیت تنها میتواند در آزادی زاییده شود. آنها که از "آزادی مسئولانه" سخن میگویند، در نهایت منظوری ندارند مگر اطاعت و فرمانبری. آزادی مسئولانه از همان نوع مسئولیت هایی ست که حضرت ولایت در دیدار با خبرگان رهیری بر شمرد، مثل «واقع بینی و دیدن نقاط مثبت فراوان در كنار برخی نقاط ضعف». اینجا مخاطب حضرت ولایت کسی نیست مگر فرمانبر، کسی که مسنول است و اطاعت میکند، باید از این خبر دهد و نه از آن.

این جاست که همه آنانی که یو غ شریعت را بگردن خود انداخته، در دامن حوزه های علمیه پرورش و از آن جهت بر مردم  ولایت یافته اند، نمیتوانند «خود فرمانبر» و یا «خود آئنین،» یعنی آزاد باشند. چراکه «خود فرمانبر» هرگز خرقه زهد بر تن نکند و به عبودیت و بندگی نیز تن ندهد. فرد آزاد فرمانبر نیست و از هیچکس جز خود فرمان نمی گیرد، چون تنها او ست که مسئول است. فرد آزاد، فرمانبری را دون شان انسان میداند. بی جهت نیست که روحانیت دشمن آشتی ناپذیر آزادی است. چه فرد «خود فرمانبر» مستقل است نه "مقلد، " نه  تابع است و نه پیرو. خود فرمانبر در پی تغییر وضع موجود است در سوی کشف مرزهای جدید آزادی و ساختار یک جامعه  انسانی.  تنها «خود فرمانبر» است که می تواند مسئولیت بپذیرد، چون ذاتا اندیشمند و خرد ورز است و با بکار بست آنها ست که راه خود را میجوید. بهمین دلیل وقتی آخوندهای مقدس از آزادی مسئولانه سخن میگوید در واقع درخواست فرمانبری از فرمانبران میکنند، از محرومان از آزادی. اما، نسل آینده به نسل خود فرمانبران به نسل آزادگان تعلق دارد.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi



۱۳۹۷ مهر ۶, جمعه

افول کتاب

 در جامعه اسلامی!




براستی آیا میتوان عمیق ترهم در چاهی که در آن فرو افتاده ایم، فرو رفت؟ آن کدام چاهی ست که در برابرش، این چاه عمیق، چاله ای بیش نیست؟ آری، ما بسوی چاهی بس بسیار عمیقتر روانیم، چاهی که بوی گند ش روح را از تن خارج میسازد. البته که ما هنوز به جامعه اسلامی، جامعه ایکه بر اساس، اسلام اصیل و راستین، اسلام ناب محمدی بنیاد گذارده شده باشد، جامعه ای  تک کتابی نرسیده ایم. در این راه، اما، گامهای بسی بسیار بلندی برداشته ایم و هر روز بدان نزدیکتر میشویم.

بنا بر گزارش خبرگزاری ایسنا، سید عباس صالحی، زمانیکه در مقام معاون فرهنگ و ارشاد
 اسلامی خدمت میکرد، در گشایش هفدهمین نمایشگاه کتاب ناشران ایران، از کاهش 12 درصدی تیراژ کتاب خبر داده، آنرا "تلنگری بزرگ " خوانده و خاطر نشان کرده است که این  "روندی" ست که در 7، 8 سال اخیرادامه داشته است. از طرف دیگر وی اظهار امیدواری کرده است که سرانه کتاب در 20 سال گذشته از 1.8 عنوان برای هر 10 هزار نفر به 0.93 رسیده است. یعنی که به هر هزار نفر کمتر از یک کتاب میرسد. این اگر پیشرفت و صعود بقله علم و دانش نیست، بویژه در دورانی که در علم هسته ای برقابت با پیشرفته ترین کشورها پرداخته ایم، چه میتواند باشد؟

روشن است که از آقای معاون وزارت ارشاد، نمیتوان انتظار داشت که کمی بیش از نصف حقیقت
 را گزارش دهد. چه بنا برگزارش خبرگزاریها، حرفه نشر و فروش کتاب در حال موت است و از تعطیلی های گسترده کتابفروشی ها و یا تبدیل و تغییر آنها به مشاغل دیگر و نیز از فعال نبودن 70 درصد ناشران کشور گزارش میدهند. افزوده بر این، چندی پیش روزنامه اعتماد از حضور کتاب هایی با تیراژ 150 جلدی در بازار کتاب خبرمیداد.

شاید بازار کتاب در کشور ما هرگز بازاری پر رونق نبوده است. از جامعه ایکه در آن اکثریت
 مردم از سواد لازم برای خوانش کتاب محروم اند چه میتوان آنتظار داشت؟ روشن است که با بقدرت رسیدن آیت الله ها باید هم انتظار داشت که بازار کتاب چنین به رکود و کسادی هم کشانده شود. چون بازار کتاب قبل از آنکه تحت تاثیر تکنولوژی دیجیتالی و شبکه های اجتماعی قرار بگیرد، دارای یک خصم آشتی ناپذیر بوده است که هم کنون بر مسند قدرت نشسته است: دین، دینی که مظهر آن روحانیت است. چرا که آیت الله، فقها و علمای اسلام، چه سنی و چه شیعه بر آنند که تا زمانیکه کتاب مقدس قرآن، کلام الله هست، بشر بی نیاز از هر کتاب دیگری ست. بی جهت نیست که زمانیکه روحانیت دستگاه فرهنگ و تعلیم و تربیت را تحت کنترل خود داشت، نوجوانان را به مکتب خانه ها میفرستادند تا خوانش کتاب قرآن را بیاموزند، همچون یک طوطی با هوش. این بدان معناست که خصومت با هر کتابی غیر از کتاب آسمانی، در ذات باورها و ارزشهای اسلامی ست چنانکه گویی نشر هر کتابی همراه است با کسر شان کتاب مقدس. وای اگر کتابی رعایت مرتبه و جایگاه مقدس کتاب قرآن را مورد غفلت قرار بدهد، آنگاه فتواهای مرگ صادر شود و غیرتمداران سینه چاگ قمه بر کشند و آماده اند که خون بریزند. همین بس که بسر نوشت 
        .کتابی بنام "آیه های شیطانی،" اثر نویسنده ای هندی- انگلیسی تبار، سلمان رشدی بنگری.

آیت الله ها، هم اکنون، در حال رسیدن به هدف خود هستند، ساختار یک جامعه تک کتابی، جامعه 
ای که در آن بجز یک کتاب به کتاب دیگری نیازی ندارد، بسی بسیار نزدیک شده اند. بی جهت نیست که مولف و نویسنده، شاعر و فیلسوف اندیشمند و دانشور، به تدریخ نادر و نا ناپدید شده اند. این رکود و کساد اندیشه و اندیشمندی ست که بازار نشر و فروش کتاب را به نابودی تهدید میکند. چه  آن تک کتاب، قرآن مقدس، که در دوران خلیفه چهارم مدون گردیده است، کتابی ست که الله، خداوند یکاتا و یگانه در آن هرچه که  از هم اکنون تا ابد، بمغز بشر عبور کند، بدان اشاره رفته و ظهور آنرا پیش بینی کرده است. اهل دانش الهی به این حقیقت آگاهی دارند. نقل این داستان شاید تکراری باشد اما تکرار آن در اینجا نور بیشتری بر مطلب میپاشد. در کتاب های تاریخ، از جمله تاریخ طبری آمده است که وقتی سعد ابی وقاص، فرمانده نیروهای تازی به کتابخانه تیسفون میرسد، سرگردان میماند که انبوه کتابها برای چیست که در این مکان انباشته گردیده است. سر در گم و حیران، طی نامه ای از فرمانروای نهایی، خلیفه مسلمین، عمربن خطاب، کسب تکلیف میکند. عمرداماد پیامبر اسلام، در پاسخ به فرمانده خود میگوید که نیازی به نگاهداشتن کتابها نیست، چه هر آنچه که در آنها نوشته شده است و هرچه که در آینده نوشته شود، در قرآن کریم آمده است و فرمان سوزاندن نه تنها کتابخانه تیسفون بلکه کتا بخانه های بزرگی از جمله کتابخانه اسکندریه 
ومدائن و دیگر کتابخانه های کوچک را صادر میکند.

امروز در نظام ولایت، کتاب ها را نمیسوزانند بلکه خمیر میکنند و یا از زیر تیغ سانسور میگذرانند. امروز اندیشه ها قبل از آنکه در کتاب بازتاب یابد بطور "زنجیره ای" در نطفه خفه میگردند. دستگاه عریض و طویل وزارت ارشاد نه از برای اشاعه نشر کتاب و اندیشه، بلکه برای خشکاندن ریشه های آن بوجود آمده است. تنها اندیشه ای قابل نشر است که در تایید و تصدیق مقدسات شریعت اسلام که منشا آن کتاب مقدس است قوام گرفته باشد. ناشران و نویسندگان و تاجران کتاب، برای حفظ و جان و مال خود، باید به مشاغل دیگری روی ببرند. بر این اساس ما فاصله ی زیادی با به صفر رسیدن تیراژ کتابها نداریم. هم اکنون کتابهای درسی از دوران ابتدایی تا دانشگاهی همه در تبعیت از یک کتاب بنگارش در آمده اند. البته لازم بیاد آوری ست که تیراژ کتاب هایی که بنوعی در ارتباط با تک کتاب  مقدس آسمانی، به تالیف و نگارش در میایند بسی بسیار با لاست و کتابفروشی ها انباشته شده اند از این نوع کتاب ها. مسلم است که جامعه تک کتابی کلید رمز تحکیم نظام فرمانروایی و فرمانبری است.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi


۱۳۹۷ شهریور ۳۰, جمعه

زورگیری تاریخی!





هیچ ملتی نیست که به فرهنگ و ادبیات و رسم و رسوم خود نبالد و افتخار نکند. ملت ما نیز از 
این قاعده مستثنی نیست. موضوع البته ساده است و امری طبیعی. چرا که اگر منکر میراث خود شوی، خویشتن انکار و خود را نفی کنی. یعنی که این تمایل به بالیدن به فرهنگ و راه و روش زندگی بومی را میتوان در میان جوامع از هر گونه ای یافت. نه اینکه این تمایل به گرامیداشت آنچه بومی ست از طبیعت انسانی ما بر میخیزد و یا در ذات بشر نهادین است بلکه ناشی از ماهیت زندگی کردن با جمع و یا با یکدیگر است. تعجب بر انگیز نیست که همین را نیز در مورد ملت ما صادق دانست. که ما به فرهنگ و ادبیات و رسم و رسوم خود، شاید بیش از هر ملتی دیگر عشق میورزیم  و با علاقه ای شدید به میراث نیاکان مان، به آنچه از گذشتگان برای ما به ارث گذارده شده است، حرمت می نهیم، غالبا تا حد غیرت و تعصب و تصلب. نمی بینیم چیزی مگر خود را در مرکز دایره ی هستی. نه بآن دلیل که به آنچه بارث برده ایم، آگاهی داشته ایم بلکه به عکس. شاید به آن دلیل که تاریخ ما بسیار دراز و طولانی ست، و نمیتوان بسادگی از آن سر بیرون آورد و از فراز و نشیب آن آگاه گردید.

با این وجود کمتر کسی هست  که نداند که  تاریخ ما داری دو بخش جدا از یکدیگر است. بخش اول دوران باستان است، دوران فرهنگ و تمدن یکی از امپراتوری های پهناور جهان، از جمله دوران هخامنشیان و ساسانیان، دورانی که بیشتر افسانه ای است تا واقعیت، مثل دوران جمشید و ضحاک مار دوش، دورانی که با آن بیگانه و نا آشنا هستیم. بخش دوم، دوران حکومت اسلام است، حکومت اعراب بادیه نشین و فرهنگ و رسم و رسوم بیابانی، چیره شدن بر آن امپراتوری وسیع و فرهنگ و تمدنی بزرگ، مبارزه ای بود سخت و طولانی. تخریب و ویران نمودن میراث باستانی، رمز بقای حکومت تازیان گردید. تنها بر ویرانه های شیوه ی زندگی و آداب و رسم و رسوم  باستان، از جمله باور به اهورامزدا، خدای عقل و خرد بود که تازیان میتوانستند باور به فرمانروایی و یکتایی و یگانگی الله را بنا نهند . با این دوران اخیر است که ما خود را شناسایی میکنیم، دوران حقایق و احکام مطلق آسمانی، دوران حکومت اسلام بواسطه ی شاهان ایران که دایه ی دلسوز تر از مادر بودند. اگرچه شاهان ایران دوست داشتند که با پادشاهان دوران باستان خود را شناسایی کنند، اما میراث دوران باستان را به نفع فرهنگ مهاجمان عرب، نیست و نابود کردند، چرا که در واقع خود را با الله و رسول او، شناسایی میکردند. از همان آغاز، تازیان فاتح تیشه بر گرفتند  که هرگونه ارتباطی را- چه تاریخی و چه احساسی و عاطفی، چه فرهنگی و دینی- با دورانی باستان از ریشه بر کنند و کنند، حتی با عادات و خوی دیرینه، مانده از دوران باستان نیز به ستیز بر خاستند. چنانکه هرگز خاطره ای از آن زمان، به آینده و نسل های آینده منتقل نگردد.

شاید بی دلیل نیست که خود را با خون امام حسین شناسایی میکنیم. چه گریه ها و مویه ها که سر ندهیم و شیون ها و زاری ها که نکنیم، و در غم و اندوه مقاتله او بدست یزید، خلیفه ی تازیان، بسر و سینه خود نکوبیم. چنانکه گویی دقایقی پیش، هماینجا بخاک و خون کشیده شده است، نه اینکه در گذشته ای دور، در یک سرزمین بیگانه. البته که تنها این کشتار افسانه ای نیست که از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد بلکه یک نظام اخلاقی با آن نیز به ذات ما راه مییابد، نظامی که بر تسلیم اطاعت بنا گردیده است. حسین خود را به اراده ی الله تسلیم میکند. به رضای او تن میدهد. حسین، نماد تسلیم و اطاعت است، منش و کنشی که تنها میتواند در خدمت تداوم ساختار قدرت قرار بگیرد. چه اگر، عاشورا و مراسم خشونت بار عزاداری آن را ساختار قدرت زیانبار تلقی میکرد، از برگذاری سالیانه آن بهر قیمتی جلوگیری مینمود.

 این در حالی ست که به ندرت اتفاق میافتاد که کسی با مقاتله رستم فرخ زاد، سردار فرهیخته ایرانی که بدست تازیان مهاجم در قادسیه به خاک و خون در غلتید، خود را شناسایی نمیکنیم. بدیهی ست که با او بیگانه بوده و از وی  شناختی نداشته باشیم. از رابطه ی مسلمانی خود با شکست رستم فرخزاد، فرمانده لشگر امپراتوری ایران، با خبر و آگاه نیستیم. نیاموخته ایم که او چه کسی بوده است؟ چه نقشی در تاریخ ما ایفا کرده است؟ مگر نه اینکه او فرمانده لشگر امپراتوری بزرگ عجم بود، چگونه از لشگر فقیر و گرسنه ی تازیان شکست خورده است، بعنوان برترین فرمانده ی یک امپراتوری؟ در این شکست خانمان برانداز، شاهنشاه را باید مقصر بدانیم که گوش شنوا نداشته و تدبیر سردار خود را در برابر مهاجمان تازی نپذیرفته است و یا سردار او را که تن به فرمانی نا سنجیده داده است؟ آیا پیروزی تازیان را باید به نیروی آرمان اسلامی نسبت داد؟ تاریخ چگونه ادامه مییافت اگر رستم فرخزاد در قادسیه پیروز میشد؟ سرنوشت دین اسلام به کجا میکشید؟ آیا درست است که ما ایرانیان،  خود به استقبال مهاجمین تازی شتافته ایم؟ که نجات و رهایی را در دامن الله یافته ایم؟ شاید اگر فردوسی بزرگ در دورانی بسی بسیار سخت و سیاه، تحت حکومت شمشیر کش اسلام، شاه محمود غزنوی، با تحمل درد و رنجی ناتمام، بخشا تاریخ ما را برشته ی حماسه ای جاودانه  نکشیده بود، خاطره ای هم از افت و خیز تمدن دوران باستانی، بجای نمانده بود.

نقل شده است که پس از شکست رستم فرخ زاد در قادسیه، تازیان مهاجم کتابخانه ها، خزانه ی تمدن مادها و هخامنشیان و ساسانیان، را به آتش کشیدند. چون تازیان با کتاب بعنوان مخزن دانش بشری بیگانه بودند. تنها به یک کتاب بود که به تازگی مانوس شده بودند،  کتابی آسمانی، کتابی ماورایی، کتابی که الله خود در آن سخن گفته بود، کتابی که در برگیرنده ی همه ی کتابهای جهان بود- از حال  تا ابد. بی دلیل نیست که اعراب از هر کتاب دیگری، بجز قرآن، ترس و هراس عمیق در دل داشتند.

مشهور است که وقتی ابی وقاص، فرمانده ی قشون تازیان، به کتابخانه های عظیم ایران مواجه شده بود، درمانده بوده است که با آنها چه باید بکند، به غنیمت بگیرد؟ چه ارزشی دارد، زر و زمرد که نیست.  بسوزاند یا به دریا بریزد؟ چنانکه از خلیفه ی تازیان، فرمانروای نهایی، عمربن خطاب، راه و چاره بپرسید. که تکلیف چیست. مشهور تر از آن پاسخ عمر است که بگونه های مختلف نقل شده است. اما مضمون همه ی آن ها یک چیز بیشتر نیست که  بشر را یک کتاب، بس است و آنهم تنها قرآن است. زبان و دانش بیگانه را چه ارزشی ست در برابر زبان الله، خدای خدایان، مالک بر دو جهان، خدای یکتا و یگانه، خدایی که بجز او هیچکس دیگری نیست؟ همه ی دانستنی ها را میتوان تنها در کتاب الله جست. بشر را همین یک کتاب بس است. که خود سر انجام یکی از باورهای تزلزل ناپذیر مسلمانان جهان گردید. اگر بگوییم که همه ی تیره بختی ها و سیه روزیهای مسلمانان جهان از این باور بر میخیزد، سخنی به گزاف هرگز نگفته ایم. بی دلیل نیست که علما و فقها و حوزه های علمیه که نظام تعلیم و تربیت را برای قرنها در تحت انحصار خود داشتند، چیزی بجز مکتب خانه نساختند، مدارس ی که طوطی بودن را به دانش آموزان میآموختند، پدیده ای که هم اکنون در مدارس طالبانی و حقّانی در کشور پاکستان، ادامه دارد، پدیده ای که  خشک مغزانی را تولید میکند که خود را منفجر میکنند که مسلمانان برادر، نه حتی بیگانه دین ان را، بخاک و خون بکشند.

ما معمولا فراموش میکنیم که خود زاییده بخش اخیر هستیم، بخش ی که تاریخ آن با تجاوز و غارت آغاز گردیده و با نابودی یک فرهنگ و تمدن اصیل، راه و روش زندگی در دوران باستان، با یک زورگیری تاریخی، ادامه یافته است. اما چنان این درد و ننگ تاریخی را از خاطره مان ربوده اند که هرگز نمیتواند موجب همبستگی و همدردی جمعی گردد. ما در آغوش متجاوز و غارتگر، نه تنها احساس  امنیت و آرامش میکنیم، بلکه به یکی از سر سخت ترین مدافعان خدایی که خود را به زبان تازیان، الله نامیده است، تبدیل گردیده و آماده ایم که خود و جهان را در دفاع ازکتاب قرآن به آتش بکشیم، کتابی که حاوی احکام ابدی برای زندگی بشری در این جهان و جهانی دیگر است، مطلق و چون چرا ناپذیر، کتابی که از فهم آن پس از گذشت یکهزار و چهارصد سال، هنوز عاجز و نتوانیم. ندانستن زبان الله که شرم نیست؟ "قرائت " آن البته که  واجب و یک وظیفه ی شرعی ست. اما فهم آن چندان ضروری هم نیست. چه فهم آن طهارت میخواهد و ریاضت، ترک دنیا میخواهد و انکار خویشتن، تسلیم و اطاعت، بندگی و عبودیت مطلق. اگر عشقی است به کتاب آسمانی، عشقی ست آتشین از سر کوری و نابینایی، نه از سر فهم و تعبیر و تفسیر، توانایی هایی که نه تشویق و نه پرورش داده شده است در دامن کتاب مقدس، کتابی که الله خود از بیخ آسمان ها به رسول خویش مخابره کرده است. وای اگر فهمی، فهم بزرگان و اندیشه ورزان، از آموزش های الله همراه میشد با نفی و نقد، آنگاه بیرون کشیدن زبان بود از حلقوم و آویخته شدن  بر دار مجازات.

شاید اگر در دانستن آزاد بودیم، میتوانستیم در یابیم که الله چه میآموزد و آموزگار چه باورها و ارزشهایی ست.آنگاه چه؟ آیا از الله پرستی دست بر میداشتیم؟ ترس و واهمه از تقدس زدایی، بود که تازیان را به حیوانی درنده تبدیل میکرد. در حالیکه نقد خدایی که در جلد مسیح به زمین فرود میآید، اندیشه ی بشر را آزاد و رها ساخت، چنانکه گویی دیر زمانی بوده است که زمان آبستن اندیشه های تابناک بوده است، اندیشه هایی همچون انسان متفکر(سوژه)، اندیشه ی نقد عقل و خرد و فهم دیالکتیکی هستی، هم بشکل ایده آلیستی و هم ماتریالیستی، اراده ی معطوف به قدرت بمثابه جوهر هستی و یا اندیشه های معاصر ساختار گرایی و ساختار شکنی،  همه زائیده ی آزادی و رهایی عقل و خرد بشر از یو غ فرهنگ کلیسایی ست، فرهنگی که اساس آن خدا شناسی بوده است. لازم به یاد آوری ست که این رهایی  در همان حال به کشفیات علمی و رشد نیروی حیرت انگیز تولیدی بشر و سلطه بر طبیعت منجر گردید. آن جهان ساکن بدون جنب و جوش با بیرون، جهان قرون وسطایی با راندن خدا از عرصه سیاست و قدرت، ناگهان به جهانی پویا و تغییر پذیر تبدیل گردید.

حال آنکه ما در جهان اسلام، شاهد چیزی نبوده ایم، جز استبداد و سرکوب. شاهانی که بر ما حکومت میکردند خود را "سایه " الله میدانستند. که فرمان آنها مثل فرمان الله چون و چرا ناپذیر بود و خشم و خشونت و بیرحمی را از الله آموخته بودند. مثل الله مردم ایران را چیزی بیشتر از بنده و رعیت نمیدیدند. بقای حکومت خود را تنها در یک چیز میدیدند، در تسلیم و اطاعت مطلق که خود نیازمند ایجاد  ترس و وحشت بود تا ایرانیان را در رعیتی و بندگی نگاه دارند، یعنی در ضعف و نا توانی، غرق در خرافات و ارزش نهادن بر ذلت و خواری. چه، تنها در تاریکی و کوری ست که میتوانیم چنان به کتاب قرآن دل ببندیم تا بتوانیم شمشیر انتقام بر کشیم و بخاک و خون کشیم آنکه به نفی و نقد آموزشهای الله بپردازد. زبانی را که حرمت الله را شکسته است   از حلقوم گوینده و یا اندیشه ور، بیرون کشیم. ما از دورانی سخن میرانیم که استعمار غرب هنوز زاده نشده بود. تمامی عقب ماندگی ها را ناشی از ظهور استعمار دانستن، گریز از مسئولیت است، گریز از آنچه که هستیم. آیا حوزه های علمیه، لانه جانوران موذی،، مرکز تولید و نگاهداری مقدسات، افسانه ها و اسطوره ها، علما و فقها، مراجع تقلید و آیت الله ها و حجت الاسلام ها را استعمار غرب، خلق کرده است و یا توطئه ی آمریکا ست؟ چاه چمکران ها ارمغان استعمار است؟ خمس و ذکات، نماز و روزه و زیارت را چه؟ حجاب و جدایی جنسیت ها را چه؟

این بدان معنا ست که مهاجمان عرب، تنها خاک و سرزمین ما را پس از خونریزیها و تخریب و ویرانی ها، به اشغال خود در نیاورده اند، آنها خود آگاهی ما را به غارت برده اند. ما را از آغاز با خود بیگانه ساختند با فرهنگ و راه روش زندگی اجداد ی. اگر خدا و یا  خدایانی داشتیم، اگر پیامبری داشتیم و کتابی، مغی داشتیم و مقدسی، رسمی و رسومی و تمدنی، همه را زیر برق شمشیر از ما  ربودند. یعنی که ما را زور گیر کردند و مورد تجاوز قرار دادند و  بر ویرانه ی آتشکده ها، مساجد ساختند و پرستش الله را جانشین پرستش اهورامزدا، نمودند. و ما را سلطه پذیر و مطلق گرا و خرافات پرست پرورش دادند.

این نگارنده هرگز به اندیشه ی بازگشت به گذشته خوشبین نبوده است و هرگز آنرا یک راهکار رهایی از نظام استبدادی بشمار نیاورده است. اما سخت به بازبینی آن معتقد است. چون اگر آن گذشته ی تاریخی را نبینیم، هرگز نتوانیم این را، وضع موجود را مشاهده کنیم.  باین معنا که ما در شرایط کنونی شاهد هجوم دشمنی هستیم که در گذشته ما را تیره بخت و سیه روز گردانده است و تمام جامعه را به اسارت و بندگی کشانده است، چنانکه گویی بار دیگر تازیان مهاجم، سر زمین ایران را به تسخیر خود در آورده اند و خود را بار دیگر در ستیز و خصومت با فرهنگی غنی و عمیق و برتر از فرهنگ خود، روی در روی می بینند، فرهنگی که از آن بوی آزادی  و رهایی به مشام میرسد، فرهنگ سکولاریسم، فرهنگی که دوست دارند در نزد عامه ی مردم  فرهنگ کفر و بی دینی و بی بند و باری و بی اخلاقی ، معرفی نمایند، فرهنگی که فساد و تباهی  آور است و بجای آن فرهنگی را بنا نهند که نظام ولایت را تا قیامت تداوم بخشند.

این تنها یک یاد آوری ست که چگونه گذشته بار دیگر به زمان حال بازگشت میکند.

ای مومنان از خشم و قهر الله هراس بدل بدارید که از شما به درونتان نزدیکتر است. او شما را بخوبی می شناسد اما شما هرکز او را نخواهید شناخت. دفتر اعمال شما نزد او ست که در قیامت گشوده شود.

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi



۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

عاشورا:
ایدئولوژی فرمانروایان!






در دوران حکومت ولایت، نمیتوان و نباید از کنار واقعه عاشورا به سادگی گذشت بهر دلیل و برهانی. چرا که عاشورا، بیشتر و عمیقتر از هر نهادی در ذات ما کاشته شده و در تحکیم اعتقادات بازدارنده تحول و دگرگونی درما، نقش اصلی را بازی کرده است. حتی آنانی هم که خود را سکولار میدانند و به رسالت و امامت هم اعتقادی ندارند، به سختی میتوانند از ستایش امام حسین خود داری کنند. بعضا، حتی تا آنجا به پیش میروند که او را "آزادیخواه" نیز میخوانند، چنانکه گویی امام حسین شهید راه "ازادی" بوده است.

عاشورا، بنابر تحلیل سایت پایگاه حوزه، چهار پیام را الغا میکند: پیام آزادی،  اقامه نماز،  ایستادگی در برابر باطل و  تسلیم محض در برابر حق- جل و علا.

پیام چهارگانه عاشورا، البته که بر ساخته دست اسطوره سازانی ست خیال پرور. بی تردید میتوان در عالم لفاظی ناسازگاری آزادی با اقامه نماز و تضاد ایستادگی در برابر باطل و ظلم را با تسلیم محض در برابر حق- جل و علا، نادیده گرفت و ملغمه ای فریبنده آفرید. زیرا که تسلیم محض به اراده الله که در اقامه نماز تبلور می یابد، در سوی حفظ و نگاهداری نظام فرمانروایی و فرمانبرداری ست، نظامی ضرورتا باطل و ظالم، نه واژگونی آن و کسب آزادی. اما نویسنده حوزه از تعهد امام حسین به آزادی در واپسین لحظات زندگی چنان سخن میراند گویی که حسین نه در راه کسب قدرت و نشستن بر مسند خلافت در صحرای کربلا به هلاکت رسید بلکه در راه آزادی سازی انسان، در برابر خلافت یزید بن معاویه دست بمقاومت و ایستادگی زده است. تحلیلگر حوزه، مینویسد که:

آن حضرت نزدیک ظهر نیز پیام آزادی را تکرار کرد و فریاد برآورد: هیهات منا الذلة، هرگز تن به ذلت نمی دهیم و زبونی و خواری از جمع ما دور است.

آری، امام حسین، بیزاری خود را ازحقارت و خواری بیان میکند. چرا که او چیزی کمتر از خلافت را دون شان خود میدانست. فرزند پیامبراسلام، بی شک مسند فرمانروایی را حق مسلم خود فرض میکرد و بر کناری از آن را "ذلت" میپنداشت. اما، تحلیلگر حوزه، نه تنها معنای دلخواه خود را بر سخنان امام تحمیل میکند بلکه نقد "عقلانی" خود را به روضه خوانی تبدیل نموده و آه و ناله برآورد که امام سوم، در وخیم ترین و دلخراش ترین شرایط ممکن در حالیکه در خون خود میغلتید، البته خونی که از جنس خون خدا ست، تعهد و التزام خود را به آزادی، اعلام میدارد. تحلیلگر حوزه نقل میکند که:

. در آخرین لحظات که پیکر پاره پاره اش بر روی زمین افتاده بود، خون خدا از رگهای بریده اش بیرون می زد و آن نامردان از خدا بی خبر سمت خیمه گاهش یورش می بردند، در زیر لب آنان را به آزادگی فرا خواند و چنین زمزمه کرد:

یا شیعة آل ابی سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم; (4) ای پیروان خاندان ابوسفیان، چنانچه دین خدا را کنار گذاشته اید و از روز رستاخیز نمی هراسید پس در دنیای خویش آزاده باشید..

اگر دین ندارید آزاده باشید، سخنی ست بسی بسیار زیبا و مسحورکننده، و معمولا نیز بدانجهت نقل میشود که نشان دهند تا چه حدی آزادی در نزد امام حسین و همچنین دین اسلام، عزیز و محترم بوده است، چنانکه گویی آزادی را تنها میتوان در دامن امام حسین و دینی که بدان ایمان دارد، دین اسلام جستجو نمود. که سخن امام بیانگر این واقعیت است که دین اسلام مهد آزادی است. بی دلیل نیست که سخن معروف امام حسین که اگر "دین ندارید آزاده باشید" بر سردر حسینیه ارشاد نیز نقش بسته است.

 اما، سخنی که بامام نسبت دارده میشود، بر خلاف ظاهرش، دارای معنا و مفهوم روشنی نیست. چه در این دنیا زمانی میتوانی از آزادی سخن برانی که بتوانی برگزینی آنچه را که میخواهی و یا پرستش میکنی.  چنین بنظر میرسد که امام، آزادی را همطراز دین و شریعت اسلام و هم شان یکدیگر می پندارد. که آزادی میتواند بجای دین بنشیند. که آزادی همانقدر میتواند در انسانسازی موثر باشد که دین هست، دین اسلام، دین و آئینی که عقل و خرد بشر را با ابزار احکامی که الله بمنظور "هدایت" بشر به رسول خود ابلاغ کرده است به تعطیلی میکشاند و از انسان بنده میسازد.

بعبارت دیگر، به فهم  امام حسین از آزادی باید با سوء ظن نگریست، چون  الله هرگز بشر را در  برگزیند بین "راه مستقم،" راهی که وی بشر را بدان سو "هدایت" میکند، و راهی که عقل و خرد انسان بر وی آشکار میسازد، آزاد نگذارده است. اینجا بد نیست که بخاطر بیاوریم که آیت الله خمینی، مظهر "اسلام ناب محمدی،" بارها تکرار کرده است که اسلام تکلیف بشر را از ازل تا ابد روشن ساخته است و برای تمام مسائلی که با آن در این دنیا روی در روی گردد پاسخ دارد. اینست که اسلامیست ها بر آن باوراند که اسلام دین "کامل" است. اما، نه بدان جهت که انسان را در گزینش راه خود آزاد گذارده است، بلکه از آن جهت که بشر باید عقل خود را تابع عقل خداوند بی مثال، الله نموده و در برابر او سر "تسلیم" فرود آورده و از "احکام" او اطاعت نماید.

حال چگونه میتوان آزاد بود و در آزادی تن باسارت داد؟ چگونه میتوان آزاد بود، در حالی که نتوانی یکتایی و یگانگی الله را مورد شک و تردید قرار دهی. مسلم است که امام حسین، همچون هر مسلمان دیگری نمیتوانست آنقدر ازاد باشد که وحدت الله را مورد شک و تردید قرار دهد. چه، کوچکترین تردیدی در وحدت الله و بی همتایی او، موجب "شرک " و "کفر" شود، گناهی که الله هرگز از آن نمیگذرد و شدیدترین مجازات را برای "مشرکان" و "کافران" تجویز کرده است، کسانی که خونشان را الله حتی در این جهان مباح ساخته است. هرکس خون مشرک و کافر را بریزد، البته که به بهشت راه یابد و در آغوش فرشتگان باکره بکام خود رسد.

بعبارت دیگر، اصل و اصول دین اسلام نمیتواند با آزادی بمعنایی که امروز بکارمیرود، سر سازگاری و همزیستی داشته باشد. این ترجمه واژه "احرار" در سخنان امام حسین است که او را به شهید نه راه دین بلکه شهید آزادی تبدیل میکند. اگر قصد مصادره واژه آزادی در کار نبود، احرار باید فراخوانی معنی میشد بسوی گذشت و جوانمردی، معنایی بازتابنده شرایطی که امام حسین در آن قرار گرفته بوده است. انتظار گذشت و جوانمردی از دشمن، واکنشی ست طبیعی. در حالیکه بدرستی روشن نیست که وقتی امام حسین از دشمنان خود میخواهد که "آزاده" باشند از آنها چه چیزی را انتظار دارد. آزاده بودن دشمنان امام معلوم نیست که بر کدام یک از جراحتهای کشنده امام مرهم مینهد.

افزوده بر این امام حسین چگونه مبتواند در حالیکه به اقامه نماز ایستاده و پیام عبودیت و بندگی در برابر الله را به پیروان خویش مخابره میکند، پیام آزادی را نیز بدانها ابلاغ نماید. چرا که پیام اقامه نماز، پیام تسلیم است و اطاعت، پذیرش حقارت است و خواری در برابر خدایی که سخن میگوید بزبان انسانها. پیام اقامه نماز بازتابنده تعهد امام حسین به عبودیت و بندگی ست که نفی پیام آزادی ست.

مسلم است که نهادین ساختن عاشورا به نفع پایداری و حفظ سلطه دین است که در قشری بنام عالم وفقیه جلوه یافته است، قشری که عقل و خرد و علم و دانش آنان همیشه چالش ناپذیر بوده است. در واقع عاشورا، یکی از وقایع مهم تاریخی ست که حوزهویان، از روضه خوانها و طلبه ها گرفته تا علما و فقها، آنرا فرصتی مناسب بشمار آورند برای تجدید و ترمیم سلطه دین و شریعت اسلامی در خدمت نظام فرمانروایی و فرمانبرداری، نه در خدمت آزادی. اگر امام حسین، آنقدر شیفته و دلبسته آزادی بوده است، چرا پیروان او خصم آشتی ناپذیر آزادی از آب در آمده اند؟ آیا از سر احترام به آزادی و آزادیخواهی ست که پیروان "صدیق" امام حسین، سه جوان برومند کرد را در ماه محرم، بقتل میرسانند؟ بنابراین، عاشورا را باید جلوه ای از ایدئولوژی فرمانروایان و ارباب ان خواند که تکرار سالیانه آن جان تازه  ای  در باورها و ارزش ها و نهاد هایی دمیده که به نظام تسلیم و اطاعت وعبودیت و بندگی، تداوم می بخشد، نظامی ضد بشر و دشمن قسم خورده آزادی.

"پیام عاشورا" در سایت پایگاه حوزه در پیوند زیر ملاحظه فرمایید
http://www.hawzah.net

فیروز نجومی
Firoz Nodjomi




۱۳۹۷ شهریور ۱۶, جمعه

کتاب آسمانی و
 سرنشینان زمینی!









ما ایرانیان مسلمان،  برای  یک چیز، بدون استثنا، بیش از هر چیز دیگری، ارزش و احترام قایلیم. آنرا بالاتر و برتر از هر چیزی میدانیم. در زربفت ش می نهیم و رفیع ترین جایگاه را بآن اختصاص میدهیم. بدان نزدیک میشویم، با دست و دلی پاک، با خضوع و خشوع. هستند بسیاری از چیزها، مثل منافع گوناگون مادی و معنوی، دشمنی و خصومت ها و  تضاد های قومی و منطقه ای و طبقاتی، که ما ایرانیان را  نیز مانند مردم سایر جوامع دنیا از یکدیگر جدا و بر علیه یکدیگر می شوراند. در یک چیز، اما باهم شریک هستیم و شباهت به یکدیگر داریم. که آنهم چیزی نیست مگر باور و ایمان بیک جلد کتاب بنام قرآن، که الله خود از بیخ آسمانها با ابزار "وحی" بزمین و برسول خود، محمد مخابره کرده است.

 این کتاب درست است که مثل تمام کتابهای دیگر از کاغذ و مرکب ساخته شده و به زیر ماشین چاپ رفته است، و به لحاظ وزن و اندازه و نیز نمای ظاهر، چندان تفاوتی با دیگر کتابها ندارد. کتاب قرآن اما چیز دیگری ست. در طول تاریخ بشر تاکنون، هرچه کتاب انتشار یافته است از اندیشه  بشر تراویده است و بزبان بشر نگاشته گردیده است.  حال آنکه کتاب قرآن تنها کتابی ست که بزبان الله  نگاشته شده است و دانش و عقل و خرد الهی را بر تابد. هر کتابی را زمان، ممکن است باطل و کهنه و از رونق بیاندازد. حال آنکه قرآن  کتابی ست نهایی و ابدی، زمان را در آن هرگز نه نفوذی ست و نه اثری. کلمات و عبارات ش همه ساخته و پرداخته الله است و آسمانی.  الله در اثبات آسمانی بودن قران، میگوید که اگر جن و انس همه با هم جمع شوند، نتوانند  عبارتی مثل یکی از عبارات الهی برسازند.  

بهمین دلیل، یعنی بدلیل آسمانی بودنش، قرآن کتابی ست که بر خلاف کتابهای دیگر، یا هرگز خوانده نمیشود و یا اگر هم خوانده شود، انگشت شمارند آنها که دعوی به درک و فهم آن دارند. با این وجود  قرآن کتابی ست که بدون لحظه ای توقف، دائم و پیوسته زیر چاپ میرود و چاپخانه ها را فعال نگاه میدارد. ناشران در تولید و انتشار کلام الهی از هیچگونه آلایش و پالایشی و یا سرمایه و هزینه ای دریغ نکنند و گاهی هر صفحه اش را به نقش و نگار بیالایند و هر حرف و زیر و زبر و ضمه ی سخنان الهی را  با زر تزئین و به نگارش در آرند.

 بعید بنظر میرسد که این کتاب در خانه و یا کاشانه ای حضور نداشته باشد، حتی در آن خانه که تهی است از موجودی توانا به خوانش حرف و حروف انسانی. چرا که قرآن کتابی نیست برای خواندن و فهمیدن، بلکه کتابی ست برای باور و ایمان به توحید و قدرت و کلام الهی. که قرآن منشاء زندگی و هستی ست و نیز مرگ و نیستی. بی جهت نیست که باور مندان، قدرتی لایتناهی، قدرتی نقصان ناپذیر بآن نسبت دهند. آغاز و غایت خود را با این کتاب در ارتباط احساس کنند. برخی از باورمندان نسخه های کوچک و مینیاتوری آن را که تنها با ذره بین های بسیار قوی خوانده شوند، در جیب شان، روی قلب خود نگاه دارند و یا به گردن خود آویزان کنند تا خود را از هر گزندی مصون بدارند. بعبارت دیگر، وجود و حضور این کتاب و تماس با آن  احساس خطر و ترس و هراس از اتفاق و یا حادثه ای ناگوار و مرگبار ی را از درون ساده دلان باورمند میزداید، امنیت و آسایشی نا گفتنی برایشان فراهم  آورد. قرآن را هم بر سر عروس و داماد گیرند و هم در پناهش مسافر را روانه سفر کنند. هم در جشن و سرور و پایکوبی و در سفره هفت سین عید نوروزی، حضور دارد،  هم هنگام مرگ و نابودی و سوگواری. هم در اطاعت و پیروی از احکام الهی، بدان نیازمندی، یعنی در مراسم روزانه و نمازگزاری( اعتراف به خواری و حقارت در برابر شکوه و عظمت ملکوتی الله). نیز، قرآن هم در بستن عقد و قرار داد تجاری حضور دارد، هم هنگام تنبیه و مجازات و نیز در مراسم قصاص و کیفر نهائی، یعنی بدار آویختن و بیرون کشیدن جان از جسم و تن انسانی. مراسمی نیست در زندگی اجتماعی که سر گیرد  و یا به انجام رسد بدون حضور کتاب قران و یا ذکر کلماتی چند از آن. هیچ نامه ای، عقد و قراردادی، سند و مدرکی وجود ندارد و  نیز هیچ کتابی هرگز به طبع و نشر نرسد اگر که با نخستین عبارت این کتاب، «بسمه تعالی» آغاز نگردد.

بعضا، این سلطه قرآن را بر رفتار و گفتار باورمندان، نشانی بر آسمانی بودن آن می پندارند. که قرآن کلامی ست خدایی. که بدون واسطه در روح و روان پرستندگان نفوذ نموده و آنها را به تسخیر خود در میآورد. کدام سخن را میتوان در تاریخ بشر یافت که داری نفوذی چنین گسترده در ابنای بشری باشد؟ آقای دکتر رامیار، مولف تاریخ قرآن، در چیستی قرآن اعلام میدارد که:

این کلام خداست، این سخن پرودگار جهانیان است، این کتاب خداست و از ذات او تراوش کرده از مصدر جلال و عظمت کبریائیش بر مهبط وحی الهی نزول یافته، بر دل پاک ترین پاکان جهان نقش بسته و دو لب مبارک فرخنده اش بدان مترنم گشته، دل گروند گان حافظش شده و دست توانای مومنان نقش نگار دفتر و دیوانش گشته، مونس عزیز شبهای دراز شب زنده داران کوی دوست بوده، واسطه و راهنمای راز و نیاز پرستند گان و راه گشای دلدادگان طریقت حق بوده، آشنای ذات او است و از او سرچشمه گرفته، و این خود او تعالی است که حافظ و نگهبانش است(تاریخ قران،ص، د، 1362).

البته شاهد مدعای آقای رامیار کسی دیگری جز خود او نیست. شیفتگی وی، گویا  او را از ارئه هر دلیل و مدرک و سندی برای اثبات ادعای خود بی نیاز ساخته است. او تخیلات  مبالغه آمیز و رمانتیک خود را جایگزین تاریخ و وقایع تاریخی میکند. او بجای آنکه نوری بر معانی و مفاهیم سخنان الله در قرآن بپاشد، آنرا بیشتر سحر آمیز و جادویی میسازد. آقای رامیار فراموش کرده است که اعراب بادیه نشین یعنی اولین مردمی که باید گیرنده جزئیات قرآن بشمار آیند، پیام و پیام آور الله را به باد تمسخر میگرفتند. به ادعای رسول الله مبنی بر نزول وحی از طریق جبرئیل را همچون هذیانی  که از مغز بیماری بر خاسته است می نگریستند. هم آنها بودند که پیامبر را برای ارائه سند و مدرک ادعای خود چنان تحت فشار قرار دادند که فرستاده الله ناچار بود که شبانه برای بقای خویش از مکه پا بگریز بگذارد و به مدینه بکوچد.

بر خلاف ادعای دکتر رامیار، قرآن شاید تنها کتابی ست که برای حفظ  و نگاهداریش، چه جنگها که به پا نشده است، چه خونها که ریخته نشده و چه سرها که بر زمین نغلتیده و چه زمزمه های نفی و نقد قرآن در نطفه خاموش نشده اند. پس از گذشت چهارده قرن، هنوز هم  نتوانی در  آن ذره ای نا خالصی بیابی. وای اگر در آن چیزی بیابی ناسازگار با حرمت و سرشت خدائی، با عقل و خرد نقصان ناپذیر الهی، هرچند کوچک و نا چیز. دنیا بر سرت ویران گردد. کفن پوشان و قمه کشان به بیرون جهند و  سر بر کف آماده که خون بریزند و سر از روی تنت بر زمین افکنند. بی جهت نیست که عز و احترام و تقدس این کتاب همیشه در افزایش بوده است و قدرتش، لایزال مانده است. چرا که  در باره آن چیزی بجز نیک و حمد و ستایش هرگز نتوانی بگوئی. دفاع از اقتدار و عظمت این کتاب، چه با تیغ و تازیانه، و چه با مبالغه و گزافه  گوئی، و چه با مطلق و چون چرا ناپذیر ساختن آن با ابزار تفسیر و تاویل، سبب گشته است که جلال و جبروت قرآن در ذهن دینداران خوش باور به عرش اعلا رسیده  و باور و ایمان آنها را به عدم عقل و خرد لازم برای درک و فهم گفتار الهی، تحکیم و تشدید سازد. روشن است که نادان و نابینا را راهی جز تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت نیست.

بعبارت دیگر، باور به تاثیر و نقش معجزه آسای قرآن را باید بیشتر ناشی از توصیفات مبالغه آمیزی دانست که در طول تاریخ بوسیله علما و فقها و نیز شاعران، از حافظ و سعدی گرفته تا مولوی برشته تحریر در آمده است. کلام الهی در دست ، آیت اله ها و حجت الا سلام ها، علما و ففها که پیوسته نفوذ عظیمی بر فرهنگ، بویژه فرهنگ مردم ساده اندیش و درون پاک داشته اند، چنان عظیم و سنگین گردیده است که ترس و واهمه از نزدیکی بدان  بر هر جنبنده و فاعلی  چیره شود. در تبعیت و تعهد به متن قران است که از آن ابزاری ساخته اند برای آموزش فرمانبری و فرمانبرداری و پذیرش و پرورش اسارت و بندگی. آقای حاج عبدالمجید صادق نوبری در ترجمه یکی از آیه های سوره حمد، می نویسد که: بنده در برابر خدا اعتراف به تسلیم و اطاعت میکند و میگوید:

در نهایت اطاعت و ذلت (تاکید نگارنده) تو را می پرستیم و تو را معبود خود قرار داده جز تو دیگری را برای عبادت خود شریک قرار نمی دهیم و منحصرا از تو در جمیع امور کمک میطلبیم و از غیر تو چیزی نمی خواهیم (قران مجید ترجمه فارسی، ص2).

مترجم و مفسر قرآن، آقای نوبری میآموزد که الله بشر را خلق کرده است که بنده او باشد. او را مسئول حمد و ستایش خود ساخته است. آنهم  نه بدلخواه بشر، بلکه درست و دقیقا همانگونه که خود، الله در قرآن درس بندگی را  آموخته است. الله  قرآن را به منظور آموختن بندگی به بندگانش بزمین فرستاده است. چرا که هر حمد و ستایشی که از بنده (بشر) ریشه گیرد ناسازگار است با شایستگی و عظمت خداوند. بندگان کمتر از آنند که حمد و ستایش شان را الله پذیرا شود. باید همانگونه او را حمد و ستایش کنند که او خود امر فرموده است. این است تاویل  عبارت  بسم الله الرحمن الرحیم. همچنانکه یکی از بزرگترین تاویل گران جهان فقاهت، استاد علامه  سید محمد حسین طباطبائی مولف تفسیر المیزان (در بیست جلد  و متجاوز از هزاران هزار صفحه) ن در تاویل خود از سوره حمد توضیح میدهد که:

... از وضع آیات این سوره، مخصوصا بقرینه توجه از غائب به خطاب در ایاک نعبد و ایاک نستعین(3) ظاهر میشود که این سوره در واقع کلام بندگان است در مقابل خدا، یعنی خداوند روش بندگی و ستایشی که شایسته مقام او است به بندگان خود میآموزد،(تاکید نگارنده) و شاهد زنده ه این موضوع همان جمله است "الحمدلله " است. چرا؟ زیرا: ستایش و حمد خدا در واقع توصیف او است در حالی که خداوند از توصیف تمام توصیف کنند گان منزه است همانطور که میفرماید سبحان الله عما یصفون، الاعباداله المخلصین..."( تفسیرالمیزان، جلد اول،ص ،21).

باورمندان لاجرم پیوسته دچار احساس حقارتند و خواری، نه تنها فاقد عقل و خرد لازم هستند که به قرآن نظر افکنند بلکه ممکن است که داری دلی چرکین و دستی ناپاک و نیتی آلوده بوده باشند. که البته الله از آن آگاه ست. آموخته اند که به قرآن، هرگز نزدیک نشوی مگر با احتیاط و طهارت، در نهایت اضطراب و نگرانی و بیم و امیدواری. لدا آنرا در زربفت نگاه دارند و طاقچه کلبه شان را بدان مزین سازند. اما هرگز آنرا نگشایند. چرا که گشودنش امری ست بیهوده. کیست توانا به خوانش زبان آسمانی و یا به درک و فهم  گفتار و نوشتار خدائی، معانی و مفاهیم و محتویات کتاب قرآن و یا کلام الهی. درست است، بیشمارند توده های ساده اندیش که در دفاع از آن لحظه ای در فدای جان خود تردید نکنند. حال آنکه چند تنی بیش نیستند در جهان انسانی آگاه به منظور و مفهوم قرآنی.

ظاهرا، قرآن نیازی ندارد که برای پایداری خویش اتکایی به عقل و خرد انسانی داشته باشد. زیرا که قرآن سلطه خود را بر ذهن مردم خوش باور از راه سلطه بر عواطف و احساسات تامین میکند. کیست که تلاوت کلمات الهی را با صدای سوزناک قاری نشنود و تار و پودش بلرزه در نیاید بی آنکه بداند چیست که قاری بر زبان راند که او را چنان متاثر و از خود بیخود میسازد. کیست که تحت تاثیر اندوه و حزنی که در  آوای قاری نهفته است، از دوست داشتن زندگی، از اندیشه به لذت و سرور و شادی، احساس شرم و حیّا ننماید و آرزوی رسیدن به آخرت را نکند. آوای قاری یاد آور مرگ است و نیستی. بهمین دلیل، کلمات الهی، هر چند بیگانه و نامفهوم، بویژه زمانیکه با آوای دلنشین قاری در آمیخته شود در عمق وجود نفوذ نموده و سلطه اش را بر زندگی روزمره گسترش دهد. در گورستان ها و هنگام دفن و کفن زندگی بیش از هر نقطه و مکانی، کلمات الله شنیده میشود، چرا که آنجا است که میتواند ترا بسوی خود خواند و تسلیم خویش سازد. مبادا که دچار فراموشی شوی که سرانجام  مرگ است و نابودی و همه باز گردند بسوی او انا لله و انا الیه راجعون. کلمات نامفهوم قرآنی که بواسطه آوای اندوه بار قاری و با کش و قوس و زیر و بمی که ادا میشود،  ترس و هراس را از سر نوشتی مبهم و تاریک، در شنونده تیز و تشدید میسازد. تردید نباید داشت که کنترل آخرت که تنها در قدرت الله نهفته است تضمین کننده سلطه و سنگینی قرآن بر ذهن دیندار شود. بنا براین، اگر بگوییم که قرآن جلال و جبروت  و شکوه عظمتش را مدیون مفاهیم بیگانه و زبان  غریبه می باشد، بعید بنظر رسد چیزی دور از واقعیت بیان کرده باشیم.

 بویژه برای ما ایرانیان که الله سخن گوید با زبانی همچون زبان عربی، در بهترین وجهش، طوطی شویم و تکرار کنیم آنچه رسد به گوشمان. نادانی خود را موجه دانیم، چون ما کجا و آن معانی عظیم و مفاهیم عمیق و سنگین و راز انگیز کلمات الهی کجا. در ناتوانی در درک و فهم سخنان الله در خود شک و تردید نداریم. خود را بسیار حقیر تر از آن دانیم که بدانیم که چیست و چه معنی دهد  گفتار خدائی. با دلی پاک و چشمانی بسته امر و نهی الله را همانگونه که در قرآن اعلام نموده است اطاعت کنیم. هر روز با نام او برخیزیم و بخسبیم. خود را به پایش افکنیم و عاجزانه به رکوع و سجده افتیم، عبادت و نیایش ش کنیم. از یادش هرگز غافل نشده، پیوسته طلب عفو و بخشایش و رحمت کنیم. در ابراز بندگی بعنوان فوری ترین مسئولیت بشری، لحظه ای غفلت نکنیم. چرا که ایمان  داریم که سخنان الله صریح و روشن است و در آن کوچکترین ابهامی و جود ندارد، بدون آنکه هرگز آنرا برای خوانش گشوده باشیم.

بنا براین چاره ای نداریم مگر آنکه فهم و درک کلام الهی را  بردوش آنان گذاریم که حرفه ای برای خود ساخته اند، از نا فهم کردن و مبهم ساختن سخنان الهی: علما و فقها از جمله تفسیر گران و تاویل گران در راز آمیز و سحر انگیز ساختن و حتی جادویی نمودن کلمات الهی از هیچ فرو گذار نکرده اند. آنان، هزاران هزار کتاب نگاشته اند در باره هر حرف و جزئی از کلام قرانی. جملات را شکسته و تجزیه کرده و تحلیل و سپس دوباره با یکدیگر ترکیب نموده، هر زیر و زبر و ضمه آنرا سالیان دراز مورد تحقیق و تفحص قرار داده اند که در یابند منظور، قصد و نیت  الله را، آنکه نهفته است و نهانی در سخنان الهی. اما در آن صفحات بیکران هیچ نگفته اند مگر حمد و ستایش قدرت و اقتدار خداوند و یا فرمانروای نهائی. اگر این خدا سازنده و خالق جهان درون و بیرون است و هم چنانکه در سوره حمد در وصف خود گوید که رب العالمین است و مالک یوم الدین- ایاک نعبد و ایاک نستعین و یا ارباب بهشت و دوزخ است و مالک بر جمیع بندگان؛ اگر این خداوند می بیند و به ثبت رساند کوچکترین حرکت و رفتار  جنبنده ای را در عالم هستی؛ اگر میشنود آن زمزمه درونی، در آنچه که هست و نیست؛ اگر آگاه است به  مکنونات ضمیر یکایک افراد و ابنا حیوانی و نباتی، نیز، اگر سنگها را وا دارد به سخنگویی، طبیعی است که سخنانش هرچه هست حقیقت است و غایت،  نقصان ناپذیر است  و مستقل از زمان و مکان و نهایی. اگر الله تمامی این حقایق عمیق و مطلق را در کتاب قرآن بیان داشته  است، کیست که بتواند از کلمات آسمانی بکاهد، و ابهامات و تاریکی ها را از آن بزداید. چه هرچه عظیم تر و عمیقتر، سنگین تر و گرانبار تر معانی و مفاهیم قرآنی، کوتاه تر و ناتوان تر عقل و خرد انسانی. تفسیرگران و تاویلگرانند که  عمیقتر باید بجویند و بکاوند، همچون غواصان غوطه ور شوند در دریای بیکران علم و دانش خدائی در جستجوی آن گوهر ناب و اصیل، غایت وجود و هستی. از زندگی می برند و خود را غرق در معانی و مفاهیم سحر انگیز کلمات آسمانی کنند تا بتوانند از ظواهر و محکمات قرانی بگذرند و رمز و راز هستی و نیستی را در  باطن و مشتبهات کلمات الهی بجویند. این امری ست بیرون از دانایی و توانائی نه تنها مردم عادی بلکه حتی مردم دانا با تحصیلات رسمی و عالی.

در ماورای این ذهنیات، البته واقعیت آنست که کتاب قرآن بلحاظ حجم، کتابی ست کوچک متشکل از 114 سوره و 6000 آیه. کتابی ست در حد یک کتاب جیبی. در این کتاب الله با صراحت و سادگی سخن گوید. نمیتواند جز روشن و صریح چیز دیگری باشد، زیرا که بر اساس امر است و نهی، دعوت است  به تسلیم و اطاعت و فرمانبرداری.  وعده پاداش و رستگاری و تنبیه و مجازات در روز قیامت و زمان حسابرسی.  او پیوسته به پیامبر خود فرمان میدهد که به مردم بگو، ابلاغ کن، هشدار بده یادآوری کن که باید مراتب بندگی خود را پیوسته بجا آوردند. خدا فرامین خود را با فصاحت و بلاغت هم صادر میکند. صراحت و سادگی از ضروریات زبان قدرت است و در نتیجه نمیتواند چیز دیگری باشد مگر آنچه که میگوید. چرا که فرمانروا نخواهد که فرمانبر نفهمد و نداند چیست فرمان و امر و نهی الهی. صراحت، روشنی و شفافیت از ویژگیهای زبان فرمانروایی ست. چگونه ممکن است فرمانبر تسلیم شود، تن به اطاعت دهد اگر نگیرد امر و نهی را به صراحت و روشنی. با جرات بسیار میتوان گفت که نتوانی آیه ای در کتاب آسمانی بیابی که تهی از این حقیقت باشد، این حقیقت که قران سراسر، امر و نهی است و دستورات و فرامین مطلق و چون و چرا ناپذیر.

آقای دکتر رامیار مولف تاریخ قرآن، کلام الهی را- بدون آنکه قصد آنرا داشته باشد- چنین خلاصه میکند:

این خود قرآن است . در آن تحریف و دروغ و کاستی و افزونی از انسانها راه نیافته، تخیلات شاعرانه و خیالبافی های ادیبانه و گرایش های مغرضانه بشری در آن نیست . این وحی است و تنزیل. هدایت است و رحمت، امر است و نهی ... (تاکید از نگارنده) اختصاصی به انسانی خاص و امتی مخصوص ندارد. جهانشمول است و گیتی فرا در هر زمان و مکان ، بهتر و راهبر و راهنما ست(تاریخ قران،  ص 7 ).

بعبارت دیگر زبانی که بیانگر امر است و هدایت گر و رهنما و یا زبانی که زبان نهی است و احکام بی چون چرا، نمیتواند راز و رمزی و یا گوهری را در درون خود نهان دارد که به کشف آن با ابزار تفسیر و تاویل نائل آیی. سخنان الله نمیتواند چیزی باشد به جز شرح و توصیف صریح و روشن و بدون ابهامی از قهر و قدرت ، اقتدار و فرمانروایی. بی دلیل نیست که تفسیرگران و تاویل گران سخنان الهی، بر این کتاب ساده آنقدر، بدون هیچگونه محدودیتی افزوده اند و بر هر کلمه اش صدها بلکه هزار ها جلد شرح و توضیح نوشته اند. آنچه لایتناهی و نا محدود است آن چیزی نیست که در قرآن یافت میشود بلکه آن چیزی که بر آن افزوده اند. تفسیر گران و تاویل گران قرآن در پی آن نیستند که فرمانروا را به فرمان بران نزدیک سازند. چرا که این نزدیکی منجر  به باطل و عاطل ساختن وجود خود گردد و حرفه فقاهتی. اگر، الله، همچنانکه دینداران حرفه ای دعوی دارند خدایی ست، نه فرمانروایی قهار و پر قدرت و سلطه افکن، بلکه بخشنده گناه و گناهکاری، امید و آرزوی رستگاری را  با تسلیم و اطاعت در نمی آمیخت، کسی را مجازات و تنبیه نمیکرد و به جرم سر پیچی  و نه گوئی در آتش دوزخ خود تا ابدیت نمی سوزاند،  بجای انتقام جویی، دروازه دوزخ خود را برای همیشه مسدود میساخت، بندگان خود را رها میساخت از بند و زنجیر احکام دینی، دیگر نه نیازی به تفسیر گری بود و تاویل گری، و نه نیازی به فقیه و مجتهدی دانا به سخنان لایزال آسمانی. اینان، علما و فقها و طلبه های حوزه های علمیه هستند که سخنان الله را پیچیده و مبهم، راز آمیز و سحر انگیز کرده اند. چرا که بزرگی و عظمت و شکوه الله یکی است با بزرگی و عظمت و شکوه آنان. زیرا که آن گوهر ناب، خفته در باطن سخنان الهی را آنها یافته اند که چیزی نیست مگر قهر و قدرت خدائی و یا فرمانروایی. علما و فقها، می بینند و میشنوند و میگویند، آنچه الله دیده است و شنیده است و گفته است. آیا چنین انسان هایی میتوانند چیزی کمتر از خدا و فرمانروا باشند؟ تنها با پایان دادن به فرمانروایی الله است که میتوان فرمانروایی آیت الله ها را  نیز به پایان آورد.


فیروز نجومی
Firoz Nodjomi