۱۴۰۵ مهر ۷, سه‌شنبه

 

آنجا که آزادی نیست!



آنجا که آزادی نیست، نه راستی است و نه درستی، نه صداقت است و نه شرافت؛ هرچه هست، ظاهری‌ست و تزئینی، ریا است و فریبکاری. آنجا که آزادی نیست، بیگانگی انسان با خود و همنوعش به اوج خود می‌رسد. روابط اجتماعی بسی بسیار پیچیده و غامض می‌شود، به‌جای آنکه ساده و شفاف گردد. یعنی که اعتماد و اطمینان بین افراد و بین جماعت و نهادهای حاکم بر جامعه تضعیف می‌گردد، بدبینی و سوءظن، همبستگی اجتماعی و درد مشترک را دشوار و متزلزل می‌سازد. تشریک مساعی به‌ندرت به وقوع می‌پیوندد و خودپرستی افسارگسیخته بسیار پررنگ می‌گردد. تنش و عصبیت جای همکاری و همدردی را می‌گیرد..

در چنین شرایطی چگونه می‌توان به چیزی و یا کسی اعتماد نمود؟ همه‌چیز اعتبار خود را از دست می‌دهد، وقتی که نتوانی به آزادی بپرسی و بجویی و یا بگویی آنچه را که می‌خواهی بیان کنی. باید سخن گویی از آنچه که حقیقت ندارد، نه از آنچه که در ضمیر خود مکتوم داری. در هر کجا که آزادی نیست، چیزی نیست مگر حقارت و خواری. چرا که باید بنمایی آنچه که نیستی. یعنی که دورویی و دروغگویی می‌شوند یک رفتار و گفتار نهادین و، برعکس، حقیقت می‌شود چیزی ناگفتنی، چیزی که آن را نباید بیان کنی. چون هزینه‌ای بس بسیار سنگین دارد بیان حقیقت، پس حرفی را به زبان می‌رانی که نمی‌خواهی بیان کنی. بر حسب عادت، حقیقت را تحریف می‌کنیم؛ فکر می‌کنیم که حقیقت را گفته‌ایم.

در بهترین شرایط، حقیقت را نصفه و نیمه و بریده‌بریده بیان می‌کنیم. یا به آن پیچش می‌دهیم، از بیان و یا اشاره به آن طفره می‌رویم. پس هرچه گندیده است، گندیده‌تر می‌شود، چون پنهان شود تا بویش به مشام کسی نرسد. روی خود از حقیقت به‌سوی دیگر برمی‌گردانیم، چنان‌که گویی نابینا بوده‌ایم و از شنوایی محروم و هرگز چیزی به گوشمان نرسیده است. این خصیصه‌ها که به ذات درآمده‌اند، خصیصه‌هایی هستند اشتراکی که در گفتار و رفتارمان بازتاب می‌یابند، سبب ترس و بزدلی و زبونی می‌شوند؛ به‌ویژه در افرادی که در رده‌ها و مراتب ساختار قدرت و ثروت و اقتدار و اعتبار قرار دارند و نیز در آنان که در جستجوی حقیقت هستند؛ روشنفکران و نخبگان و فرهیختگان و متخصصان و کارشناسان و خبرگان..

هر جا که آزادی نیست، توانایی‌ها و ظرفیت‌های «نه‌گویی» و «نه‌اندیشی»، نیرویی منفی که انسان را از حیوان متمایز می‌سازد، نمی‌تواند بروید. چه اگر بروید، آنچه بر اساس فریب و ریاکاری، آنچه برساخته شده است، بر بنیاد تسلیم و اطاعت، ترس و وحشت و قهر و خشونت، فرو خواهد ریخت. بنیان موهومات و خرافات ویران می‌گردد. پس چه تعجب اگر آن کنش و یا فعلی که با «نه» آغاز می‌گردد، بیرحمانه سرکوب گردد. چرا که فقط با نه گفتن، توانایی‌ای که خصلت انسانی‌ست، می‌توان حقیقت را از پس ابرهای تیره بیرون کشید..

چنین توانایی را در چند هموطن می‌توان یافت که دهان بگشایند و بگویند «نه» به نظام مقدس ولایت، دشمن آشتی‌ناپذیر آزادی؛ نه بگوید به خشونت و بی‌رحمی و انتقام‌ستانی. ارزش‌های اساسی اسلامی روایت است که صدام حسین، زبان گوینده «نه» را در انظار عموم با گاز انبر بیرون می‌کشید و آن را از ته می‌برید. ولایت به بریدن زبان راضی نیست؛ «نه»گویان را به اسارت می‌کشاند، به زندان و به زیر شکنجه، به زیر مشت و لگد بازجوی مؤمن. اگر جان به‌در برند، به جرم «محاربه» با الله، به دار مجازات آویخته می‌شوند. نظام ولایت «نه»گویان را قصابی می‌کند. به مسلسل می‌بندد. آنان را در نیمه‌های شب، در کوچه‌های خلوت، می‌ربایند و جسدشان را به همان کوچه‌پس‌کوچه‌ها در تاریکی‌های شب، و یا از گورستان‌های گمنام، از جمله خاوران، سر در می‌آورند..

سرکوب غریزه نه‌گویی را باید سبب اصلی بزدلی و زبونی شمرد. مهم نیست که در چه مقام و جایگاهی قرار داری، نه بگویی خسارت به بار آوری؛ دوری از آن از محاسبات عقلانی برخیزد، محاسباتی که نتیجه‌اش به انفعال می‌انجامد. این نگارنده پینه‌های مرکز پیشانی مقامات فوقانی قدرت، از جمله دانشمندان علوم هسته‌ای، را نشانی از گریز از این خصیصه ذاتی انسانی، نه‌گویی و نه‌اندیشی، می‌بیند؛ نشانی از دورویی و فریب و ریاکاری. تاکنون شنیده نشده است که یک دانشمند هسته‌ای به برنامه غنی‌سازی هسته‌ای به هر قیمتی «نه» بگوید. اگر چنین ندایی برخاسته است، تردید مدار، قبل از آنکه به گوش آدمیزادی برسد، خاموش گردیده است..

در دوران استبداد شاهی دهان نه‌گویان را می‌بستند، به آن دلیل که فریب قدرت را آشکار می‌ساختند؛ امروز نه‌گویان را به سیخ شکنجه می‌کشند، به آن علت که ریاکاری دین و قدرت را افشا می‌نمایند..

به بیان دیگری، هر کجا که آزادی نیست، انسان به حیوان تبدیل می‌شود. به چریدن و سواری دادن خو می‌گیرد. دهانش را نگشاید مگر به بع‌بع کردن. محروم می‌شود از ابتدایی‌ترین حق و حقوق انسانی، خوار و حقیر می‌شود، نمی‌تواند برگزیند که چه بپوشد و چه بنوشد و چه بشنود و چه ببیند. به زندان افکنده می‌شود، مورد شکنجه و تجاوز قرار می‌گیرد، اما نمی‌تواند دهان خود را بگشاید و ناله کند. بچه کسی؟ به بازجو؟

سعیدی سیرجانی، ستاره درخشان دوران تاریکی، دوران جنگ و قتل‌عام جوانان انقلابی در زندان‌های کشور، به‌عنوان اولین قربانی قتل‌های زنجیره‌ای، در نامه‌ای که به بازجوی خود نوشته بود، او را «بازجوی عزیز» خوانده بود. کمتر کسی هست که سعیدی سیرجانی را بشناسد و نداند که در دست دژخیم بزرگ رژیم دین، رئیس تف‌لیسان بیت رهبری، حسین شریعتمداری، بر او چه گذشته است. شکنجه‌گر سنگدل را «بازجوی عزیز» خواندن، بیانگر آن حقیقتی‌ست که نمی‌تواند به زبان رانده شود. چرا که زبان او را به اسارت کشیده بودند؛ که چاره‌ای نداشته است مگر بیان حقیقت به شکل وارونه‌اش..

آری، آنجا که آزادی نیست، آنچه از دین و قدرت به گوش می‌رسد باید وارونه ساخت تا به حقیقت دست یافت. مثل بیانات اخیر هاشمی در سالمرگ امام خمینی، مبنی بر عاری بودن برنامه‌های وی از هرگونه خشونتی. که امام خمینی نیز همچون پیامبر اسلام که رسالت خود و یا دعوت به تسلیم و اطاعت را با مهر و محبت آغاز نموده بود، امام خمینی نیز امامت خود را بر عطوفت و مهربانی بنیان نهاد، نه با شمشیرزنی و گردن‌زنی، نه با اعدام و خونریزی..

احتمالاً کهولت سن به آقای رفسنجانی اجازه نمی‌دهد که به خاطر آورد که در آغازین لحظات امامت خمینی، اعدام سران رژیم گذشته بر بام نشیمنگاه امام به اجرا درمی‌آمد. بی‌تردید صدای گلوله‌هایی که قلب محکومین به مرگ را منفجر می‌ساخت، به گوش امام و رفسنجانی هم که در کنار امام حضور داشت، می‌رسیده است. اگر احساس آرامش نمی‌کردند، جلوی ارتکاب به جنایت را می‌گرفتند. آری، امام خمینی جنایتکاری بود که چاقو بر گلوی معترضی نگذاشت، اما حکم اعدام هزاران هزار جوان را امضا نمود. کیست که بتواند بگوید رفسنجانی از کذب سخن می‌راند و یا حقیقت؟

مضاف بر این، ویدیوی سخنان امام که هرگز پخش نشده بود و به‌مناسبت توجیه کشتار و سرکوب جنبش اعتراضی ۸۸ ناگهان از زیرزمین به بیرون جهید، امام را در حال بیان سخنانی می‌بینیم که وحشت‌آفرین است. امام خمینی افسوس می‌خورد که انقلابی عمل نکرده است. چرا همچون انقلاب‌های دیگر از آغاز در و پیکر کشور را نبسته است و تمام آنهایی را که تمکین نمی‌کردند و دست به اغتشاش و اعتراض می‌زدند، به خاک و خون کشیده بودیم؛ این‌گونه هر روز نباید به سوک پاسداران خود بنشینیم. امام خمینی در ادامه روضه خود خاطرنشان می‌سازد که رسول‌الله خود در یک روز گردن ۷۰۰ نفر یهودی را که از تمکین خودداری کرده بودند، زده است و باید از پیامبر اسلام می‌آموخت چگونه سریع، قاطعانه و انقلابی عمل می‌کرد. گویا حتی ویدیوی سخنرانی امام کافی نیست که نشان دهد رفسنجانی از حقیقت نیست که سخن می‌گوید..

بنابراین، هر کجا که آزادی نیست، سرکوب و سختگیری هم هست؛ به‌ویژه اگر محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها مضاعف گردیده و حرام و حلال‌ها و باید و نبایدهای دین را نیز باید تحمل کرد. در دوران شاهی، محدودیت‌ها بیشتر در عرصه سیاست و نقد قدرت وضع می‌گردید. ولی امروز بسیاری از کنش‌هایی سرکوب می‌گردد که از نیازها و غرایز طبیعی انسان برمی‌خیزند که نهایتاً جامعه را به جامعه بیماران روانی تبدیل می‌کند. بنا بر گزارشات رسمی، بیش از ۱۲ میلیون مریض روانی در کشور وجود دارد که محروم از هرگونه معالجه‌اند؛ کارشناسان جامعه‌شناختی و روان‌شناختی اجتماعی متفقاً بر آن باورند که ناشی از رخت بربستن «شادی» و «طرب» از زندگی و غالب شدن هراس و اضطراب بر احساسات و عواطف مردم است. بر افسردگی گسترده ناشی از سرکوب غرایز طبیعی انسانی باید افسردگی گسترده ناشی از بیکاری و فقر و عقب‌ماندگی و توسعه بی‌سابقه فحشا و اعتیاد را نیز افزود، که خود یکی از دلایل بروز رفتارهای عصبی و ناامیدانه می‌گرددک.

آری، دین با طرب و شادی سر و کار ندارد، به‌ویژه اگر بر مسند قدرت بنشیند. چرا که آنجا که آزادی نیست، گریه و سوکواری، غم و قصه خوردن آن دنیا مطرح است و نه زندگی در این جهان. اما دین بر آن تصور است که با برکشیدن شمشیر، شریعت غالب گردد و رفتار مردم را مهار نموده و بسوی رستگاری هدایت می‌کند. خیالی خام و کودکانه، چنانکه گویی می‌توان غرایز طبیعی انسانی را برای شادی و طرب، برای لذت بردن از زندگی و احساس سعادت و نیاز اختلاط جنسیت‌ها سرکوب و نابود ساخت. چه این غرایز راه خود را در زیرزمین می‌یابند. در زیرزمین است که فرهنگی شروع به رشد می‌کند؛ در ستیز و نفی فرهنگ دینی و یا فرهنگ ناآزادی..

پس باید که روی برگیری از تمام بی‌عدالتی‌ها و ظلم و ستمگری‌ها، از جنایت و جنگ و خونریزی گرفته تا برپا داشتن دار مجازات در ملأعام، به‌طور روزانه. آنجا که آزادی نیست، باید که به زیرزمین فرو روی تا بتوانی انسانیت خود را تجربه کنی وگرنه چاره‌ای نیست مگر آنکه به ناآزادی‌ها و بندگی تن در دهی بر روی زمین.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

Firoznodjomi.blogost.com

fmonjem@gmail.com


۱۴۰۵ مهر ۳, جمعه


 

دین و قدرت

!دو روی یک سکه

                                   

مسئله امروز، در داخل و خارج، آن است که به جمهوری اسلامی، بمانند تمامی جمهوری‌ها در سراسر جهان، بلحاظ ساختاری، همچون یک نهاد سیاسی می‌نگرند. در نظر آنان، جمهوری اسلامی چندان تفاوتی با جمهوری‌های دیگر ندارد. جمهوری اسلامی نیز بمانند دیگر جمهوری‌های دوران مدرن، یک نظام و یا دستگاه سیاسی است که بر اساس قانون اساسی و جدائی قوای سه‌گانه مجریه، قضائیه و مقننه بنیان‌گذاری شده است.

البته این شباهت میان جمهوری اسلامی و جمهوری‌های مدرن، بیشتر به قلمرو «ظاهر» و یا آنچه عینی و مشاهده‌شدنی است تعلق دارد؛ و همین امر ما را متوجه وجود قلمرو دیگری می‌کند که می‌توان آن را «باطن» نامید. قلمروهائی که در متون دینی، از جمله در قرآن، نیز به وجود آنها اشاره شده است. اما باطن، برخلاف ظاهر، دیدنی نیست؛ با این حال می‌تواند در درون آنچه بیرونی و مشاهده‌شدنی است، خود را آشکار کند..

حال آنکه بر اساس این استدلال، جمهوری اسلامی برغم ظاهرش که ساختاری اساساً سیاسی دارد، دارای باطنی ذاتاً دینی است. یعنی در اصل، جمهوری اسلامی پدیده‌ای است که دین در شکل‌گیری و ساختار قدرت آن نقشی اساسی داشته و همچنان دارد؛ دینی که بواسطه خیزش جمعی بر علیه نظام شاهنشاهی، بر ساختار قدرت سلطه افکند..

در این معنا، ما شاهد روندی هستیم که در آن دین و قدرت، هر چه بیشتر، یکدیگر را تقویت و نهادینه می‌کنند. بدین معنا، باور به اصول دین با نهاد قدرت یکی و یگانه می‌شود؛ نهادی که مخالفان خود را با ابزار قهر و خشونت سرکوب می‌کند. در چنین شرایطی، مرز میان آنچه دینی است و آنچه سیاسی است، روزبه‌روز دشوارتر قابل تشخیص می‌شود..

دین، هنگامی که در ساختار قدرت سیاسی ادغام می‌شود، از قلمرو باور و اعتقاد فراتر می‌رود و به مجموعه‌ای از قواعد و مقررات برای تنظیم زندگی اجتماعی تبدیل می‌شود. برقراری نظام تبعیت از شریعت اسلامی، با استفاده از ابزارهای قهر و خشونت، در بسیاری از نهادهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و نظامی، به اسلامیزه شدن جامعه منجر گردید..

البته نظام آخوندی، بواسطه ماهیت خشونت‌بار و بیرحمانه خود، بیگانگی حکومت با بخش وسیعی از جامعه را نیز تشدید کرده است. اعتراضات گسترده مردمی در سال‌های مختلف، و برخورد خشونت‌آمیز نیروهای حکومتی با معترضان، نمونه‌ای از همین رویاروئی میان جامعه و حکومت است..

در چنین رویاروئی‌هائی، نیروهای نظامی و امنیتی، از جمله سپاه پاسداران و بسیج، برای سرکوب اعتراضات به کار گرفته شده‌اند. درباره شمار قربانیان برخی از این سرکوب‌ها، ارقام متفاوتی منتشر شده است و در بسیاری موارد، به دلیل نبود امکان تحقیق مستقل، اختلاف جدی درباره آمار وجود دارد. اما صرف‌نظر از اختلاف بر سر اعداد، گستردگی سرکوب و استفاده از خشونت علیه معترضان، مسئله‌ای است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت..

در واقع، کشتار و سرکوب معترضان، بازتابنده خشم و خشونتی است که در ساختار حکومت دینی نهادینه شده است؛ حکومتی که بخش بزرگی از جامعه در آغاز انقلاب ۱۳۵۷، با امید به آزادی اجتماعی، زندگی بهتر، رفاه و آسایش، از بازگشت آیت‌الله خمینی استقبال کرد، بی‌آنکه آگاهی روشنی از پیامدهای پیوند خوردن دین و قدرت سیاسی داشته باشند..

دین و قدرت، شاید در هیچ دوره‌ای از تاریخ معاصر ایران، به اندازه دوران جمهوری اسلامی چنین درهم‌تنیده نشده بودند. در این نظام، دین به قدرت راه یافت و قدرت نیز برای مشروعیت و استمرار خود از دین بهره گرفت. به این ترتیب، دین و قدرت یکدیگر را تقویت کردند..

آیت‌الله خمینی نمونه برجسته این درهم‌آمیختگی بود. او از یک سو در سلسله‌مراتب دینی و حوزه‌های علمیه جایگاهی بلند داشت و از سوی دیگر، پس از رسیدن به قدرت سیاسی، در رأس ساختار سیاسی کشور قرار گرفت. حوزه‌های علمیه نیز، به‌عنوان نهادهای آموزش و تولید دانش دینی، به تربیت آخوند و طلبه و تولید فقیه و مجتهد ادامه دادند که در استمرار و بازتولید نهادی از در آمیختن دین و قدرت نقش داشتند..

اما پس از استقرار حکومت اسلامی، بخشی از نهادهای دینی نیز با ساختار قدرت سیاسی پیوندی بسیار نزدیک پیدا کردند. مسجد، روحانی، حوزه های علمیه و دیگر نهادهای دینی، در بسیاری موارد، دیگر تنها نهادهای مذهبی نبودند؛ بلکه به اشکال مختلف با دستگاه سیاسی و اجرائی حکومت ارتباط پیدا کردند.

در چنین شرایطی، روحانیانی که در عرصه دین دارای جایگاه بودند، به مقام‌های سیاسی، قضائی و اجرائی نیز دست یافتند. برخی از آنان در جایگاه قاضی، دادستان، وزیر، نماینده و یا مسئول نهادهای حکومتی قرار گرفتند. همین امر پرسشی اساسی را پیش روی ما قرار می‌دهد.:

وقتی فردی که در جایگاه قدرت سیاسی قرار گرفته، همزمان خود را مجتهد و صاحب‌نظر در احکام دینی می‌داند، تصمیمی که می‌گیرد از کدام جایگاه سرچشمه می‌گیرد؟ از قدرت سیاسی یا از شریعت اسلامی؟

مثلاً هنگامی که حکم اعدام صادر و اجرا می‌شود و همزمان مراسم و نمادهای دینی نیز از جمله  آوای ازان در کنار آن حضور دارند، آیا می‌توان این امر را نمونه‌ای از درهم‌آمیختگی دین و قدرت دانست؟

آیا در جمهوری اسلامی می‌توان دین اسلام را از دستگاه قدرت جدا کرد؟

این پرسش، زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به جایگاه رهبر جمهوری اسلامی نگاه کنیم. آیت‌الله خمینی و پس از او آیت‌الله خامنه‌ای، در عین برخورداری از جایگاه دینی، عالی‌ترین مقام سیاسی و فرمانده کل نیروهای مسلح نیز بوده‌اند. در نتیجه، یک فرد می‌توانست همزمان در جایگاه مرجع یا رهبر دینی و در رأس قدرت سیاسی قرار گیرد..

به فرمان آیت‌الله خمینی بود که گروگان‌های آمریکائی برای مدت طولانی در ایران نگهداری شدند، اقدامی که پیامدهای گسترده‌ای در روابط ایران و جهان داشت. به فرمان او جنگ ایران و عراق ادامه یافت و سرانجام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل متحد، به پایان جنگ انجامید؛ تصمیمی که خود او از آن با تعبیر «نوشیدن جام زهر» یاد کرد..

اما مهم‌تر از همه، در سال ۱۳۶۷ اعدام گسترده زندانیان سیاسی بود که درباره ابعاد و شمار قربانیان آن، گزارش‌ها و برآوردهای متفاوتی وجود دارد. آنچه مسلم است، هزاران زندانی سیاسی در آن دوره اعدام شدند که تعداد آنها تا 5000 هم گزارش شده است و این رویداد یکی از مهم‌ترین نمونه‌های خشونت سیاسی در تاریخ جمهوری اسلامی است..

جانشین او، آیت‌الله خامنه‌ای، نیز در دوران رهبری خود با اعتراضات و جنبش‌های اعتراضی متعددی روبه‌رو شد که حکومت با استفاده از نیروهای نظامی و امنیتی آنها را سرکوب کرد؛ از اعتراضات جنبش سبز گرفته تا اعتراضات گسترده سال‌های بعد که در آخرین آنها در 18 و 19 دیماه سال گذشته صورت گرفت، تعداد کشته شدگان تا 45000 هم گزارش شده است.

در چنین شرایطی، مسئله تنها این نیست که حکومت مخالفان خود را سرکوب می‌کند؛ مسئله مهم‌تر آن است که خشونت سیاسی با زبان و مشروعیت دینی نیز درهم می‌آمیزد. مخالف حکومت ممکن است نه صرفاً به‌عنوان یک مخالف سیاسی، بلکه با عناوینی دینی همچون «کافر»، «ملحد»، «مشرک» یا «مفسد فی‌الارض» معرفی شود و همین امر، مرز میان مجازات سیاسی و داوری دینی را مخدوش می‌کند.

این مقدمه را آوردم تا نشان دهم هنگامی که دین و قدرت با یکدیگر یکی و غیرقابل تشخیص می‌شوند، نتیجه چیزی جز گسترش تسلیم، اطاعت و فرمانبری نیست. در چنین وضعیتی، دین قدرت می‌شود و قدرت نیز برای خود چهره‌ای دینی می‌سازد..

اما مسئله تنها ساختار سیاسی نیست.

دین چیزی جز مجموعه‌ای از باورها، ارزش‌ها و اعتقاداتی نیست که در طول نسل‌ها به ما منتقل شده و در ذهن و فرهنگ جامعه نهادینه شده‌اند. بسیاری از نام‌ها، مناسک، ارزش‌ها و مفاهیمی که در زندگی روزمره حضور دارند، ریشه در همین میراث دینی دارند.

از همین‌رو، اگر بخواهیم تنها دستگاه سیاسی را تغییر دهیم، اما از پیوندهای عمیق میان قدرت و باورهای دینی، و از تأثیر آنها بر زندگی اجتماعی غافل بمانیم، مسئله سلطه را به‌طور کامل درک نکرده‌ایم..

اگر از وضعیت موجود و از اختلاط دین و قدرت آگاه شویم، امکان رهائی از زنجیره‌هائی که سلطه دینی و سیاسی بر دست و پای جامعه بسته است، بیشتر می‌شود..

نکته مهم‌تر آنکه، مبارزه با جمهوری اسلامی را نباید تنها مبارزه با یک دستگاه سیاسی دانست. در نگاه من، این مبارزه با دو دستگاه سلطه‌افکن درهم‌تنیده روبه‌روست.

 دستگاه دینی و دستگاه سیاسی..

تا زمانی که این دو در یکدیگر ادغام شده‌اند، رهائی از سلطه آسان نخواهد بود.

در حال حاضر نیز، خصومت با هر نوع سلطه را می‌توان در لابلای گفتمان کسانی دید که می‌کوشند حقیقت را بیان کنند؛ زیرا هرگاه از مرزهای ترسیم‌شده عبور کنی، با واکنش و سرکوب روبه‌رو می‌شوی..

بنابراین، مسئله فقط پایان دادن به یک حکومت سیاسی نیست؛ مسئله، رهائی انسان از نظامی است که در آن دین و قدرت به یکدیگر پیوند خورده‌اند و اطاعت و فرمانبری را بر آزادی انسان مقدم داشته‌اند..

رهائی از چنین سلطه‌ای، تنها با تغییر قدرت سیاسی به پایان نمی‌رسد؛ بلکه نیازمند آن است که انسان بتواند میان باور دینی و قدرت سیاسی مرزی روشن برقرار کند و آزادی را از قید هرگونه سلطه، چه سیاسی و چه دینی، بازپس گیرد.

فیروز نجومی.

firoz nodjomi

firoznodjomii.blogpost.com 

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ شهریور ۲۷, جمعه

اراده معطوف

 

بعبور از بندگی

به آزادی!

 

 

 بسیاری هنوز بر آن باورند که مصیبت و نکبتی که نزدیک به نیم قرن است که گریبان ما را می‌فشرد و در شرایط کنونی به دشواری نفس برمی‌آوریم، نتیجه مشاوره و تصمیم‌گیری چند قدرت بزرگ جهانی، فرانسه، امریکا، آلمان و انگلیس، به دعوت ژیسکاردستن بوده است که به خروج شاه از وطن انجامید و راه را برای به قدرت رسیدن آخوند خمینی هموار ساختند. کم نیستند ملت‌هایی که دست خارجی‌ها را موجب تمامی تیره‌ روزی‌ها و بدبختی‌های خود می‌دانند؛ از جمله بازگشت آخوند خمینی پس از ۱۵ سال تبعید، و به اضافه ترک گفتن تاج و تخت شاهنشاهی. مقصر دانستن دیگران را در فروروی خود بسوی تاریکی، تمایلی است که در ما ایرانیان ممکن است بیشتر یافت شود، در مقایسه با دیگر ملت‌ها. چنین باوری باید برخاسته از عدم تمایل به پذیرش مسئولیت باشد.

آنها که خروج شاه از کشور را ناشی از توطئه گوادالوپ می‌دانند، بعید به نظر می‌رسد که بتوانند شور و احساساتی را که میلیون‌ها میلیون نفر در سراسر ایران در استقبال از آخوند خمینی، که گویا اخیراً از غیب به جایگاه «امامت» هم ارتقا یافته بود، امید است که هنوز از خاطرشان نرفته باشد. اینان، بنظر میرسدکه فراموش کردند که بیش از ۹۹ درصد مردم در رفراندوم «حکومت اسلامی: آری یا نه» شرکت کردند و به حکومت ولایت فقیه رأی دادند. بد نیست که به خاطر بیاوریم که انتخاب آخوند محمد خاتمی چه شادی‌ها که به پا نکردند. رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد هم برای خود پیروانی داشت و پس از او اکثریت مردم در انتخاب آخوند روحانی شرکت کردند و الا آخر..

نه اینکه حرکت و یا جنبشی در جامعه وجود نداشت. پرچم مخالفت با نظام را برای اولین بار دانشجویان کوی دانشگاه برافراشتند. در حمله‌ای که به کوی دانشگاه شد، بیش از ۴ نفر کشته و بسیاری مجروح بجا گذاشت؛ با دست و پای شکسته یا سر و چشمان خونین، و یا کوری چشم‌ها با گلوله‌های ساچمه‌ای که به تخلیه چندین چشم منجر گردید. در پی آن، جنبش سبز ظهور کرد، اگرچه شرکت بیش از ۳ میلیون نفر در اعتراضات علیه دزدیدن آرای انتخابات بود، اما،درنهایت شکست خورد. جنبش سبز، یک جان‌فدا بنام ندا آقاسلطان به‌جا گذاشت؛ دخترخانمی جوان و زیبا با نمودی از زیبندگی. طولی نکشید که اعتراضات ۹۶ به وقوع پیوست که بیش از ۱۲۰ شهر را در سراسر ایران دربرگرفت. در پی آن اعتراضات ۹۸ به وقوع پیوست که همه به سختی سرکوب گردیدند. پس از آن، اعتراضات ۴۰۴ به وقوع پیوست و ظهور جنبش مهسا. البته، در واکنش به اعتراضات مردمی که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه سال گذشته به وقوع پیوست، بیش از ۴۵۰۰۰ نفر به‌ دست نیروهای سپاه پاسداران به قتل رسیدند..

برخی بر ان عقیده اند که اگر مردم به تعداد بسیار بزرگ‌تری در تظاهرات شرکت می‌کردند، قتل‌عامی در این میزان به وقوع نمی‌پیوست، فرضیه ای که آزمایش آن خطرناک است بعضا، بر آنند که مردم ایران تهی از انگیزه‌اند و جرأت دفاع و مقاومت در برابر ستمگر قدرتمدار را ندارند. اما واقعیت آن است که اعتراضات علیه چنین نظامی زمانی ثمربخش است که اغتراضات جمعی ازوجود رهبریهوشمند برخوردار باشد. خوشبختانه جنبش شیر و خورشید از وجود رهبیرهوشمندی، همچون، شاهزاده رضا پهلوی برخوردار است  که جنبش را بی تردید به پیروزی میرساند.   .

اما معضل کمیت شرکت مردم در تظاهرات و براندازی حکومت دینی، از خصلت دوگانه نظام برمی‌خیزد؛ نظامی که بر اساس وحدت، یکتایی و یگانگی ساختار دین و قدرت بنیان‌گذاری گردیده است. این بدان معناست که جنبشی اعتراضی، از یک طرف با ساختار دین که بر رأس آن ولایت فقیه برنشسته است و از طرف دیگر با ساختار قدرت روی در روی هستیم؛ بنا براین جنبش انقلابی با دو دشمن باید بمیدان مبارره بروذ. البته که ساختار قدرت، ساختاری ست که .دارای موجودیت عینی است و نیروهایی مسلح به ابزار کشتار، خونریزی، تخریب و ویرانی .اند.

با این وجود، با دستیابی به استراتژی و تاکتیک درست، براندازی ساختار قدرت امکان‌پذیر است. در غیر اینصورت با تکیه بر تعداد عظیم شرکت‌کنندگان مردم در جنبش اعتراضی، نقش نیروهای سرکوب را تا حدودی میتوان منفعل نمود.ا

بدون تردید، در مبارزه با دین هم می‌توان با اراده معطوف به مقاومت در برابر پذیرش افسانه‌ها و اسطوره‌های اسارت‌بار، هرچند غیرقابل مشاهده، با ارتقا دیدگاه خود میتوان از «بندگی» در دین اسلام خود را رها نموده و در آزادی آن کنشی را بر گزینیم که احساس میکنیم پاسخگوی نیازهای معنوی ماست.

این بدان معنا نیست که در زندگی خصوصی، به بندگی الله ادامه ندهی، اگر چنین اراده کنی. در زندگی خصوصی، افراد بشر دارای آزادی مطلق‌اند، مشروط به رعایت بایدها و نبایدها در زندگی اجتماعی؛ در زندگی خصوصی، آزادی که هر آنچه را که دوست می‌داری بپرستی و بعنوان فرد، در تعیین و تعریف مرزها و محدودیت‌ها، خود مختاری..

با این وجود، مبارزه با دینی که نام‌هامان ریشه از آن برگرفته‌اند و با ارزش‌های آن به بلوغ و عقل می‌رسیم، چندان ساده نیست. اما می‌توان ارزش‌های نهادین را هم در گذر از نادانی به دانایی، به‌سادگی تغییر داد و با آنچه ضرورتاً در دوران انفعال پذیرفته‌ایم، با آگاهی فعالانه خود را از بند آن رها ساخته و آزادی را در آغوش کشیم.

فیروز نجومی

firoz nodiomi

https://firoznofjomi.blogpost.com

fmonjem@gmial.com

 


۱۴۰۵ شهریور ۲۰, جمعه

 

"امت بپاخاسته و مبعوث"

غرق در فقر و

محروم از آزادی!


بهوش که حکومت آخوندی نفس‌های آخر را برآورد و بسوی سقوط و فروپاشی به پیش می‌رود. بنگر که نظام تا چه میزانی سقوط کرده است که محسن رضایی، یکی از رهبران خیانتکاررا بر جایگاه "دبیر شورای عالی امنیت ملی" کشور نصب کرده‌اند.

اما، هنوز، از یک رهبر واقعی خبری نیست. رهبر یک جامعه در غیبت است و در غیبت است که به وظایف رهبری خود عمل می‌کند. تاکنون، کسی نیست که بداند که بر چه اساسی رهبر برگزیده مجلس خبرگان می‌تواند از غیبت به وظیفه رهبری خود عمل کند. بعید به نظر می‌رسد در تاریخ طولانی این ملت بتوان شرایط مشابهی یافت، شرایطی که رهبر غایب، زنده است و تندرست، اما از زمانیکه پدرش به همراه ۵۰ تن از پیروانش، که خود هر یک یک رهبر بودند، دود شدند و به هوا رفتند، آخوند مجتبی نیز به غیبت رفت..

رهبر جانشین، آخوند مجتبی خامنه‌ای، تا این لحظه از غیبت است که به وظایف رهبری یک جامعه ۹۰ میلیونی عمل می‌کند. اما، این رهبر غایب برخوردار از هر نوع لشکری است، بر روی زمین و در آب و در هوا؛ همه مجهز و آماده دفاع از حکومت مقدس اسلامی، در دفاع از پرچم «لا اله الا الله». در منظر فرماندهان بر رأس ساختار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بقای حکومت اسلامی ارجح است بر سیری شکم‌های گرسنه، درمان امراض و نگاهداشت سلامت جامعه.

تاکنون، بر همه روشن شده است که کیست گیرنده فرمان‌های فرمانروا در غیبت. بسیاری بر آن باورند که این فرماندهان، در رأس ساختار سپاه پاسداران، تعیین‌کننده سرنوشت ملت‌اند. به عنوان مثال، سپاه نیوز گزارش می‌دهد که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اطلاعیه شماره ۱۴ خود را به شرح زیر صادر می‌کند. در زیر، نقل عین «اطلاعیه» است که مشاهده می‌کنید..

بسم الله القادرالمنتقم

**قَتِلُوهُمْ **يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِين

امت بپاخاسته و مبعوث‌شده ایران اسلامی؛

در پاسخ به اقدامات تجاوزکارانه و ایجاد مزاحمت شرورانه ارتش تروریستی شیطان بزرگ برای نفتکش‌ها و شناورهای ایرانی، نیروی هوافضای مقتدر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در عملیات تنبیه متجاوز با رمز «یا حیدر کرار»، با موشک‌های قدرتمند بالستیک، ناوشکن‌های رزمی DDG-119 و DDG-53 حامل موشک‌های کروز و ایجیس را مورد حمله قرار داد. در اثر این حمله خسارات قابل توجهی به این شناورها وارد شد..

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سایر نیروهای مسلح ج.ا.ا همچنان عزم راسخ خود را در پاسخگویی به اقدامات مذبوحانه و از سر استیصال رژیم آمریکا اعلام و دشمن را از هرگونه خطای محاسباتی برحذر می‌دارد.

درود بر ملت غیور و بزرگوار ایران اسلامی، سلام بر شهیدان و همه رزمندگان..

وما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم.

قبل از آنکه آنچه را که در اطلاعیه‌ای که سپاه نیوز انتشار داده است، نهفته است آشکار سازیم، همین بس به شیوه عرضه این اطلاعیه توجه کنیم که با زبان بیگانه و به نام الله، به نام خدائی مقتدر و انتقام‌جو آغاز میگردد؛ چنانکه گوئی این رجزخوانی‌ها موجب وحشت نیروهای آمریکایی شده و موجب شود پا به فرار ب‌گذارند، مبادا که با نیروی حکومت آخوندی درگیر شوند..

بگذریم که اول باید روشن شود که انتشار‌دهنده این اطلاعیه چکاره است و با اجازه کدام مقام اقدام به انتشار این اطلاعیه کرده است؛ اطلاعیه‌ای که بیش از هر چیز می‌تواند بیانگر بیگانگی حاکم باشد با محکوم، یا فرسنگ‌ها جدایی از یکدیگر.

.: «امت بپاخاسته و مبعوث‌شده ایران اسلامی.»ادر همین‌جا باید پرسید منظور جناب فرمانده همان امتی است که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه سال گذشته حداقل ۴۵۰۰۰ نفر از آنان را به خاک و خون کشاندید؟

آن ۴۵۰۰۰ نفر، زن و مرد و پیر و جوان، جزء امت بپاخاسته و مبعوث‌شده به شمار نمی‌روند؟

البته سخنگوی دولت تعداد کشته‌شدگان را اغراق مطبوعات و دشمنان نظام می‌خواند. اما، اعتراف می‌کند که فقط ۳۱۱۷ نفر را نیروهای امنیتی به قتل رسانده‌اند. چنانکه گوئی کشتار ۳۱۱۷ نفر انسان دارای چندان اهمیتی در برابر حفظ امنیت و نظام و انضباط اجتماعی نیست.

حال آنکه، اگر نگاهی کوتاه به محتوای آنچه در اطلاعیه سپاه مخابره می‌شود بیفکنیم، خیلی زود متوجه می‌شویم که زبان اطلاعیه، زبان رجزخوانی است و توخالی زدن. از روی نادانی، گوینده از جایگاهی سخن می‌گوید که دروغین است. چرا که کیست که نداند که سپاه پاسداران در جایگاهی قرار ندارد که بتواند «متجاوزی» مثل آمریکا را مورد تنبیه و مجازات قرار بدهد..

مهم‌تر آنکه، قدری تأمل نشان می‌دهد که مخاطب اول اطلاعیه مردم ایران هستند، نه نیروهای آمریکایی؛ که در حرف به خشنودسازی مردم می‌پردازند و تحقیر و خوارسازی دشمنی همچون آمریکا، چنانکه گوئی می‌توانند مردم را فریب دهند؛ گوئی که مردم باورشان می‌شود که حکومت آخوندی می‌تواند ابرقدرت آمریکا را مورد تنبیه و مجازات قرار دهد..

این سخنان را باید سخنانی دانست از سر استیصال. افزوده بر این، اطلاعیه، طرف مقابل را هشدار می‌دهد که مبادا دچار «خطای محاسباتی» شود؛ چرا که باید پاسخی را انتظار داشته باشد چندین بار سخت و خسارت‌بارتر.

ولی وضع موجود، وضعی است دلخواه حکومت آخوندی. چرا که ادامه تنش و درگیری نظامی، اینجا گاهی و آنجا چند وقت دیگر، شرایطی است دلخواه حکومت آخوند، عمامه‌دار و بدون عمامه.

حکومت آخوندی تا زمانیکه خود را در جنگ و زد و خورد با نیروهای خارجی در بیرون از مرزهای کشور نگاه دارد، می‌تواند هر نیروی مخالف را در درون سرکوب نموده، با متهم ساختن آنان به خدمت به نیروهای متخاصم، سکوت و خفقان را برقرار و بقای حکومت دینی را تضمین نماید.

در حالیکه با ابزار سرکوب در درون و تکیه بر نیروهای نیابتی در بیرون، ساختار هر حکومتی چندان دوام نخواهد یافت. هم‌اکنون دیر زمانی است که شاهد هستیم که حکومت آخوند چگونه نیروهای نیابتی خود، از سوریه و حزب‌الله گرفته تا نیروهای حوثی و حشد و شعبی را بتدریج از دست داده و میدهد و اخیرترین ضربه ای را که بر پیکر خود باید تحمل کند از دست دادن بپه های علی الطاهر در جنوب لبنان‌ است..

اما، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که حکومت‌های تمامیت‌خواه به رهبری فرمانروایی تمامیت‌خواه عمر طولانی نخواهند داشت. بعضاً، تداوم نظام را تا دو سال تخمین می‌زنند. حال آنکه در عرصه سیاسی، پیش‌بینی‌ها یا هرگز تحقق نیافته‌اند و یا بسی بسیار به ندرت.

این بدان معناست تا نظام مسلح، بابزار سرکوب است و توانا به قطع نفس آدمی قبل از بیان کلمه، باید امیدوار باشیم که خصومت‌ها و تضادهای درونی، ساختار انتقام‌ستانی نظام الهی را به انفجار بکشاند.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

۱۴۰۵ شهریور ۱۳, جمعه

قیام شیر و خورشید

و رهایی از

اسارت در دست دین!


نزدیک به نیم قرن است که حکومت اسلامی، با بکارگیری انواع و اقسام ابزار قهر و خشونت، تلاش کرده است جامعه ایران را، با تمدن و فرهنگی ۲۵۰۰ ساله، اسلامیزه کند و آن را به جامعه‌ای تبدیل نماید که زندگی فردی و اجتماعی‌اش بر اساس شرع اسلام شکل گیرد..

اما اسلامیزه کردن جامعه تنها به تغییر چند رفتار و یا برگزاری مراسم دینی محدود نمی‌شود. باور به اسلام به‌عنوان آخرین دین، در خود نفی دیگر ادیان و دیگر خدایان را نیز نهفته دارد؛ زیرا که الله تنها خداست و جز او خدای دیگری وجود ندارد..

در چنین نظامی، باورمند باید چشم و گوش خود را به فرمان خداوند بسپارد. همین بس که به فرمان‌های الله گوش فرا دهد. نیازی نیست که چشم‌ها گشوده باشند..

نمازگزاری روزانه، روزه‌داری در ماه رمضان و مراسم حج، هر یک بخشی از زندگی باورمند را دربر می‌گیرند. نماز، که در پنج نوبت در روز انجام می‌شود، تنها مجموعه‌ای از گفتارها نیست؛ بلکه با حرکات جسمانی، ایستادن، تعظیم، سجده و نهادن پیشانی بر خاک همراه است؛ حرکاتی که می‌توان آنها را نمادی از تسلیم و اطاعت و بندگی در برابر قدرتی مقدس دانست..

در اینجا مسئله من مخالفت با اعتقاد فرد به خدا یا انجام عبادات نیست. مسئله آنجاست که رابطه انسان و خدا، از حوزه اعتقاد فردی خارج شود و به الگویی برای سازمان دادن رابطه انسان با قدرت سیاسی تبدیل گردد..

این همان نقطه‌ای است که دین و قدرت به یکدیگر می‌پیوندند..

از آغاز نیز متولیان دین، آخوندها، فقها و طلبه‌ها، اگرچه جایگاه آنها خارج از دستگاه حکومت و سیاست و قدرت قرار داشت، اما کمتر حکومتی می‌توانست نفوذ و تأثیر نهاد «فقاهت» را نادیده بگیرد..

انقلاب مشروطه، یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رویارویی میان دو نگاه متفاوت بود: نگاه کسانی که حکومت را در چارچوب شریعت و مشروعه می‌خواستند و نگاه کسانی که در پی محدود کردن قدرت و برقراری حکومت قانون بودند.

این کشمکش تاریخی را نمی‌توان نادیده گرفت. اما آنچه در سال ۵۷ اتفاق افتاد، مرحله‌ای تازه و بسیار تعیین‌کننده بود.  دین، که سال‌ها در کنار قدرت سیاسی .حضور داشت، خود به قدرت سیاسی تبدیل شد..

از این پس، آخوند دیگر فقط مروج و مبلغ دین نبود؛ بلکه به صاحب قدرت سیاسی، قانون‌گذار، قاضی، فرمانروا و صاحب اختیار زندگی اجتماعی انسان‌ها تبدیل شد..

به عبارت دیگر، وحدت دین و قدرت واقعه‌ای بسیار مهم در تاریخ معاصر ایران بود؛ واقعه‌ای که به نظر من، کمتر از آنچه باید، به اهمیت و نقش تعیین‌کننده آن توجه شده است..

زیرا هنگامی که دین و قدرت سیاسی یکی می‌شوند، آنچه پیش‌تر می‌توانست یک امر اختیاری و اعتقادی باشد، به امر حکومتی و اجباری تبدیل می‌شود..

نمازگزاری، حجاب، روزه‌ داری، روابط میان زن و مرد، شیوه زندگی و بسیاری دیگر از رفتارهای اجتماعی، صرفاً به انتخاب فرد واگذار نمی‌شوند. حکومت خود را محق می‌داند که درباره آنها تصمیم بگیرد و در صورت عدم اطاعت، از ابزار قهر و خشونت استفاده کند..

تن دادن به تسلیم و اطاعت و فرمانبری، که هر فردی پیش از آن می‌توانست در چارچوب باور و انتخاب شخصی صورت گیرد، ادر جامعه اسلامی به مطالبه حکومت تبدیل گردید..

و این همان جایی است که بندگی دینی به بندگی سیاسی پیوند می‌خورد..

کمتر کسی می‌توانست پیامدهای حکومت دینی به رهبری قشر آخوند را در جامعه پیش‌بینی کند. کمتر کسی می‌توانست بگوید جامعه‌ای که دین بر آن حاکم می‌شود و بر تمامی عرصه‌های اجتماعی آن سلطه می‌افکند، به کدام سو سوق داده خواهد شد؛ بسوی پیش یا بسوی پس؟

آنچه طی نزدیک به نیم قرن شاهد آن بوده‌ایم، تنها استقرار یک حکومت دینی نبوده است؛ بلکه تلاش برای دگرگون کردن انسان و جامعه بر اساس مجموعه‌ای از باورهای مقدس بوده است؛ باورهایی که حکومت خود را صاحب حق تحمیل آنها بر جامعه می‌داند..

از اینجاست که مسئله امروز تنها فروپاشی حکومت آخوندی نیست.

مسئله، رهایی انسان ایرانی از فرهنگی است که در آن اطاعت ارزش و سرپیچی گناه تلقی می‌شود؛ فرهنگی که در آن انسان، پیش از آنکه شهروند باشد، «بنده» است..

آنچه پیش روی ماست، قیام شیر و خورشید است؛ قیامی که انتظار می‌رود ما را از دوران نکبت و مصیبت، از دوران تاریک سلطه حکومت دینی، رهایی بخشد.

اما رهایی سیاسی، به ‌تنهایی کافی نیست.

اگر حکومت آخوندی فروبپاشد، ولی انسان همچنان خود را بنده قدرتی مقدس بداند؛ اگر حکومت تغییر کند، ولی فرهنگ اطاعت و فرمانبری همچنان بر جامعه حاکم باشد؛ اگر انسان از حاکمیت آخوند رها شود، اما از ترس و تقدس و بندگی رها نشده باشد، آیا می‌توان گفت آزادی تحقق یافته است؟

به باور من، پاسخ منفی است..

آزادی زمانی آغاز می‌شود که انسان، خود را صاحب اختیار خویش بداند.

آگاهی به زنجیرهای اسارت و بندگی در دست دین است که رهایی می‌آورد. آگاهی به خصلت افسانه‌ای و اسطوره‌ای دین است که می‌تواند تحول و دگرگونی به همراه آورد؛ تحولی که ضرورتاً باید به سستی و شکستن باور به احکام شریعت بیانجامد..

آخوند مروج و مبلغ دین بوده است و حوزه‌های علمیه مدارسی هستند که آخوند و فقیه و طلبه تولید می‌کنند. از همین رو، اگر قرار است رابطه دین و قدرت از هم گسسته شود، باید سرچشمه این رابطه نیز مورد پرسش قرار گیرد..

بدین لحاظ، خیزش شیر و خورشید زمانی به پیروزی واقعی خواهد رسید که علاوه بر براندازی حکومت آخوندی، رهایی از بندهای بازدارنده شریعت اسلامی و فرهنگ بندگی و اطاعت نیز به وقوع بپیوندد..

در غیر این صورت، چه نیازی است به براندازی نظامی که بر اساس اسطوره‌ها و افسانه‌های مقدس و کتاب آسمانی بنیانگذاری شده است، اگر همان باورها و همان فرهنگ فرمانبری همچنان در ذهن انسان‌ها پابرجا بماند؟

این بدان معناست که فروپاشی حکومت آخوندی، دیر یا زود، اتفاق خواهد افتاد. اما مسئله فقط پایان یک حکومت نیست؛ مسئله پایان یک شیوه اندیشیدن و یک رابطه تاریخی میان انسان و قدرت نیز هست..

حکومت آخوندی، با تمام مقدساتی که به خود بسته است، محکوم به نابودی است. اما آزادی زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان نیز از جایگاهی که در آن «بنده» است، به جایگاهی برسد که در آن انسان، شهروند و صاحب اختیار سرنوشت خویش باشد..

چون تا زمانی که انسان خود را بنده بداند، هر قدرتی می‌تواند در جایگاه ارباب او قرار گیرد.

و شاید این بزرگ‌ترین درسی باشد که نزدیک به نیم قرن حکومت دینی پیش روی ما گذاشته است:

رهایی از حکومت آخوندی، آغاز راه آزادی است؛ اما رهایی از فرهنگ بندگی، شرط تحقق آن.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com