دین و قدرت
!دو روی یک سکه
البته
این شباهت میان جمهوری اسلامی و جمهوریهای مدرن، بیشتر به قلمرو «ظاهر» و یا آنچه
عینی و مشاهدهشدنی است تعلق دارد؛ و همین امر ما را متوجه وجود قلمرو دیگری میکند
که میتوان آن را «باطن» نامید. قلمروهائی که در متون دینی، از جمله در قرآن، نیز
به وجود آنها اشاره شده است. اما باطن، برخلاف ظاهر، دیدنی نیست؛ با این حال میتواند
در درون آنچه بیرونی و مشاهدهشدنی است، خود را آشکار کند..
حال
آنکه بر اساس این استدلال، جمهوری اسلامی برغم ظاهرش که ساختاری اساساً سیاسی
دارد، دارای باطنی ذاتاً دینی است. یعنی در اصل، جمهوری اسلامی پدیدهای است که
دین در شکلگیری و ساختار قدرت آن نقشی اساسی داشته و همچنان دارد؛ دینی که بواسطه
خیزش جمعی بر علیه نظام شاهنشاهی، بر ساختار قدرت سلطه افکند..
در این
معنا، ما شاهد روندی هستیم که در آن دین و قدرت، هر چه بیشتر، یکدیگر را تقویت و
نهادینه میکنند. بدین معنا، باور به اصول دین با نهاد قدرت یکی و یگانه میشود؛
نهادی که مخالفان خود را با ابزار قهر و خشونت سرکوب میکند. در چنین شرایطی، مرز
میان آنچه دینی است و آنچه سیاسی است، روزبهروز دشوارتر قابل تشخیص میشود..
دین،
هنگامی که در ساختار قدرت سیاسی ادغام میشود، از قلمرو باور و اعتقاد فراتر میرود
و به مجموعهای از قواعد و مقررات برای تنظیم زندگی اجتماعی تبدیل میشود. برقراری
نظام تبعیت از شریعت اسلامی، با استفاده از ابزارهای قهر و خشونت، در بسیاری از
نهادهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و نظامی، به اسلامیزه شدن جامعه منجر گردید..
البته
نظام آخوندی، بواسطه ماهیت خشونتبار و بیرحمانه خود، بیگانگی حکومت با بخش وسیعی
از جامعه را نیز تشدید کرده است. اعتراضات گسترده مردمی در سالهای مختلف، و
برخورد خشونتآمیز نیروهای حکومتی با معترضان، نمونهای از همین رویاروئی میان
جامعه و حکومت است..
در
چنین رویاروئیهائی، نیروهای نظامی و امنیتی، از جمله سپاه پاسداران و بسیج، برای
سرکوب اعتراضات به کار گرفته شدهاند. درباره شمار قربانیان برخی از این سرکوبها،
ارقام متفاوتی منتشر شده است و در بسیاری موارد، به دلیل نبود امکان تحقیق مستقل،
اختلاف جدی درباره آمار وجود دارد. اما صرفنظر از اختلاف بر سر اعداد، گستردگی
سرکوب و استفاده از خشونت علیه معترضان، مسئلهای است که نمیتوان آن را نادیده
گرفت..
در
واقع، کشتار و سرکوب معترضان، بازتابنده خشم و خشونتی است که در ساختار حکومت دینی
نهادینه شده است؛ حکومتی که بخش بزرگی از جامعه در آغاز انقلاب ۱۳۵۷، با امید به آزادی اجتماعی، زندگی
بهتر، رفاه و آسایش، از بازگشت آیتالله خمینی استقبال کرد، بیآنکه آگاهی روشنی
از پیامدهای پیوند خوردن دین و قدرت سیاسی داشته باشند..
دین و
قدرت، شاید در هیچ دورهای از تاریخ معاصر ایران، به اندازه دوران جمهوری اسلامی
چنین درهمتنیده نشده بودند. در این نظام، دین به قدرت راه یافت و قدرت نیز برای
مشروعیت و استمرار خود از دین بهره گرفت. به این ترتیب، دین و قدرت یکدیگر را
تقویت کردند..
آیتالله
خمینی نمونه برجسته این درهمآمیختگی بود. او از یک سو در سلسلهمراتب دینی و حوزههای
علمیه جایگاهی بلند داشت و از سوی دیگر، پس از رسیدن به قدرت سیاسی، در رأس ساختار
سیاسی کشور قرار گرفت. حوزههای علمیه نیز، بهعنوان نهادهای آموزش و تولید دانش
دینی، به تربیت آخوند و طلبه و تولید فقیه و مجتهد ادامه دادند که در استمرار و
بازتولید نهادی از در آمیختن دین و قدرت نقش داشتند..
اما پس
از استقرار حکومت اسلامی، بخشی از نهادهای دینی نیز با ساختار قدرت سیاسی پیوندی
بسیار نزدیک پیدا کردند. مسجد، روحانی، حوزه های علمیه و دیگر نهادهای دینی، در
بسیاری موارد، دیگر تنها نهادهای مذهبی نبودند؛ بلکه به اشکال مختلف با دستگاه
سیاسی و اجرائی حکومت ارتباط پیدا کردند.
در چنین
شرایطی، روحانیانی که در عرصه دین دارای جایگاه بودند، به مقامهای سیاسی، قضائی و
اجرائی نیز دست یافتند. برخی از آنان در جایگاه قاضی، دادستان، وزیر، نماینده و یا
مسئول نهادهای حکومتی قرار گرفتند. همین امر پرسشی اساسی را پیش روی ما قرار میدهد.:
وقتی
فردی که در جایگاه قدرت سیاسی قرار گرفته، همزمان خود را مجتهد و صاحبنظر در
احکام دینی میداند، تصمیمی که میگیرد از کدام جایگاه سرچشمه میگیرد؟ از قدرت
سیاسی یا از شریعت اسلامی؟
مثلاً
هنگامی که حکم اعدام صادر و اجرا میشود و همزمان مراسم و نمادهای دینی نیز از
جمله آوای ازان در کنار آن حضور دارند،
آیا میتوان این امر را نمونهای از درهمآمیختگی دین و قدرت دانست؟
آیا در
جمهوری اسلامی میتوان دین اسلام را از دستگاه قدرت جدا کرد؟
این
پرسش، زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که به جایگاه رهبر جمهوری اسلامی نگاه کنیم.
آیتالله خمینی و پس از او آیتالله خامنهای، در عین برخورداری از جایگاه دینی،
عالیترین مقام سیاسی و فرمانده کل نیروهای مسلح نیز بودهاند. در نتیجه، یک فرد
میتوانست همزمان در جایگاه مرجع یا رهبر دینی و در رأس قدرت سیاسی قرار گیرد..
به
فرمان آیتالله خمینی بود که گروگانهای آمریکائی برای مدت طولانی در ایران
نگهداری شدند، اقدامی که پیامدهای گستردهای در روابط ایران و جهان داشت. به فرمان
او جنگ ایران و عراق ادامه یافت و سرانجام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل متحد، به پایان جنگ
انجامید؛ تصمیمی که خود او از آن با تعبیر «نوشیدن جام زهر» یاد کرد..
اما
مهمتر از همه، در سال ۱۳۶۷ اعدام گسترده زندانیان سیاسی بود که درباره ابعاد و شمار قربانیان آن،
گزارشها و برآوردهای متفاوتی وجود دارد. آنچه مسلم است، هزاران زندانی سیاسی در
آن دوره اعدام شدند که تعداد آنها تا 5000 هم گزارش شده است و این رویداد یکی از
مهمترین نمونههای خشونت سیاسی در تاریخ جمهوری اسلامی است..
جانشین
او، آیتالله خامنهای، نیز در دوران رهبری خود با اعتراضات و جنبشهای اعتراضی
متعددی روبهرو شد که حکومت با استفاده از نیروهای نظامی و امنیتی آنها را سرکوب
کرد؛ از اعتراضات جنبش سبز گرفته تا اعتراضات گسترده سالهای بعد که در آخرین آنها
در 18 و 19 دیماه سال گذشته صورت گرفت، تعداد کشته شدگان تا 45000 هم گزارش شده
است.
در
چنین شرایطی، مسئله تنها این نیست که حکومت مخالفان خود را سرکوب میکند؛ مسئله
مهمتر آن است که خشونت سیاسی با زبان و مشروعیت دینی نیز درهم میآمیزد. مخالف حکومت ممکن است نه
صرفاً بهعنوان یک مخالف سیاسی، بلکه با عناوینی دینی همچون «کافر»، «ملحد»،
«مشرک» یا «مفسد فیالارض» معرفی شود و همین امر، مرز میان مجازات سیاسی و داوری
دینی را مخدوش میکند.
این
مقدمه را آوردم تا نشان دهم هنگامی که دین و قدرت با یکدیگر یکی و غیرقابل تشخیص
میشوند، نتیجه چیزی جز گسترش تسلیم، اطاعت و فرمانبری نیست. در چنین وضعیتی، دین
قدرت میشود و قدرت نیز برای خود چهرهای دینی میسازد..
اما
مسئله تنها ساختار سیاسی نیست.
دین
چیزی جز مجموعهای از باورها، ارزشها و اعتقاداتی نیست که در طول نسلها به ما
منتقل شده و در ذهن و فرهنگ جامعه نهادینه شدهاند. بسیاری از نامها، مناسک، ارزشها
و مفاهیمی که در زندگی روزمره حضور دارند، ریشه در همین میراث دینی دارند.
از
همینرو، اگر بخواهیم تنها دستگاه سیاسی را تغییر دهیم، اما از پیوندهای عمیق میان
قدرت و باورهای دینی، و از تأثیر آنها بر زندگی اجتماعی غافل بمانیم، مسئله سلطه
را بهطور کامل درک نکردهایم..
اگر از
وضعیت موجود و از اختلاط دین و قدرت آگاه شویم، امکان رهائی از زنجیرههائی که
سلطه دینی و سیاسی بر دست و پای جامعه بسته است، بیشتر میشود..
نکته
مهمتر آنکه، مبارزه با جمهوری اسلامی را نباید تنها مبارزه با یک دستگاه سیاسی
دانست. در نگاه من، این مبارزه با دو دستگاه سلطهافکن درهمتنیده روبهروست.
دستگاه دینی و دستگاه سیاسی..
تا
زمانی که این دو در یکدیگر ادغام شدهاند، رهائی از سلطه آسان نخواهد بود.
در حال
حاضر نیز، خصومت با هر نوع سلطه را میتوان در لابلای گفتمان کسانی دید که میکوشند
حقیقت را بیان کنند؛ زیرا هرگاه از مرزهای ترسیمشده عبور کنی، با واکنش و سرکوب
روبهرو میشوی..
بنابراین،
مسئله فقط پایان دادن به یک حکومت سیاسی نیست؛ مسئله، رهائی انسان از نظامی است که
در آن دین و قدرت به یکدیگر پیوند خوردهاند و اطاعت و فرمانبری را بر آزادی انسان
مقدم داشتهاند..
رهائی
از چنین سلطهای، تنها با تغییر قدرت سیاسی به پایان نمیرسد؛ بلکه نیازمند آن است
که انسان بتواند میان باور دینی و قدرت سیاسی مرزی روشن برقرار کند و آزادی
را از قید هرگونه سلطه، چه سیاسی و چه دینی، بازپس گیرد.
فیروز
نجومی.
%20(2)%20(1).jpg)
%20(2)%20(1).jpg)
.jpg)

%20(1)%20(1).jpg)