۱۴۰۵ تیر ۲, سه‌شنبه

 

خشم و خشونت و بیرحمی،

بیان نفرت و انزجار از دیگر ی!

 

از کدامین سرزمین اینان، این خون آشامان آمده اند؟ از کجا آموخته اند، این همه بیرحمی، این همه سنگدلی چه  چیزی اینان را چنین درنده و سبع، عاری از ترس و هراس وا میدارد که بهر گونه اجحاف و تجاوزی به انسانها دیگر دست خود را آلوده کنند؟ از کجا آموخته اند که چنین باشند: درنده خو و خونخوار؟ اینان همان هایی هستند که در خیابانهای کشور وحشت میآفرینند. میزنند، میکوبند، پاره، پاره میکنند و بدندان میکشند، انسانهایی را که برخاسته و فریاد بر آورده اند که ما انسانیم، ما آزاد هستیم و تن به تسلیم و اطاعت ندهیم. اینان پاسداران نظام اسلامی هستند، که با خود و زره، مسلح به اسلحه گرم و سرد، سوار و پیاده با پوشش رسمی و شخصی، بجان مردمی بی گناه و بی دفاع افتاده اند. اینان باز پرسان و بازجویان، زندانبانان و نگهبانان نظام اسلامی هستند که دندانهای تیز خود را در هستی آنهایی که به چنگال گرفته اند فرو میبرند و شیره زندگی را از وجود شان بیرون میکشند. 

از چیست که اینان ساخته شده اند که چنین بیرحمانه انسان دیگری را مجروح و زخمین میسازند و بر تن و جان شان لطمه های التیام ناپذیر وارد کنند؟ چه گناهی و چه خطایی را دیده اند که چنین تنبیه و مجازات کنند. مگر اینان خود انسان نیستند؟ مگر اینان خود دارای احساسات و عواطف انسانی نیستند؟ مگر ممکن است با انسانهای دیگری روابط احساسی و عاطفی نداشته باشند؟ مگر فرزند پدر و مادری نیستند ؟ مگر دارای برادری و خواهری و یا خود پدر فرزندی نمی باشند؟  آیا درد و رنج را هرگز حس کرده اند؟ آیا هرگز درد و رنج شکستن دندان و دنده، سر و سینه را با مشت و لگد، با چوب و چماق و کشیدن ناخن های دست و پا را با گاز انبر، تجربه کرده اند؟ آیا اسارت در چنگال دژخیمان در ناکجا آباد های تاریک را هرگز حس کرده اند؟ چه چیز سبب آن گردیده است که اینان، انسان های دیگر را حیوان پندارند و با آنها همچون حیوان رفتار کنند؟ به چنگ آوردن طعمه، به بند و زنجیر کشیدن و سپس همچون گله ای در طویله ای به اسارت و بندگی محبوس نمودن و آنگاه محروم و معدوم ساختن.

این کنش، این خشم و خشونت از چیست که بر میخیزد؟ این کنش تنها میتواند بر خیزد از نفرت، از بیزاری و هراس از دیگری. از آن چیزی  که او نیست: شجاع و بی پروا، دانا و خود مختار، مطمئن و معتمد بخویش، رها یافته و آزاد. نفرت از دیگری ست درون مایه خشم و خشونت، بیرحمی و سنگدلی. این نفرت از دیگر ی ست که دل و جان پاسدار و بسیجی،  بازجو و بازپرس و فرمانروای کل، ولایت فقیه را لبریز ساخته است. چرا که دیگری، شر است و شریر و شیطانی. دارای ارزشها و باورها یی ست که رهایی آورد از احکام دینی. حق و حقوق انسانی طلب کند و نداند که حق و حقوق از آن الله است و الله باوری، نه آنان که میخواهند بر گزینند به آزادی. 

نفرت از ضعف برخیزد و سستی. از عدم اعتماد به نفس و دانایی. از حقارت و بندگی. خشم و خشونت بکار گیرد که بپوشاند این ضایعه ی درونی. نفرت، بیان وحشت است از دیگری. یعنی این کنش ناشی میشود از کوری و تاریکی، از حقارت و سرکوبگری خواسته ها، نیازها و آرزومندی های نهانی. تنها چیزی که نفرتگر  را راضی و خشنود میسازد، خشم و خشونت است و بیرحمی. غرق در لذت از درد و رنج و تنبیه و مجازات دیگری. 

نفرت از دیگری، چیزی نیست که نهاده شده باشد در نهاد و سرشت انسانی. نفرت ورزیدن چیزی ست آموختنی. آموخته شود در خانه و مکتب و مدرسه. یعنی که نفرت ضرورتا باید برخیزد از باور و ایمان به ارزشی و اصلی و یا آمال و آرمانی و یا بزبان دیگری، از گفتمانی. گفتمان ما ایرانیان و همچنین مسلمانان جهان پیوسته سلطه پذیرفته است از گفتمان دینی. یعنی الله باوری که بنا گزارده شده است بر اساس گفتمان بجز من هیچکس دیگری، نه هست و نه میتواند باشد. یعنی گفتمان لا الله الا الله. در دامن این گفتمان است که نفرت به دیگری پرورش یافته است. تنها الله است که انسان باید بشناسد و بپرستد. الله را که بشناسی همه چیز را شناخته ای، هم هستی و هم نیستی را. هم خود و هم جهان را. شناخت خدا، شرط شناخت از خود است و آگاهی به آفریننده. الله باوری، تنها یک اصل درونی نیست بلکه عمل بدان ضروری ست. باید بنام ش برخیز ی و بخسبی و هر امری را با نام او آغاز کنی و از صبح سحر تا نیمه ی شب ذکر او گویی. یعنی که الله پرستی کافی ست برای زندگی. چون همه چیز بدست توانای او ست. هم دنیا و هم آخرت. الله باور را نیازی بدیگری نیست. چون بر آن باور است که بجز الله کسی دیگری نیست. آنکه چیز دیگری را بجز الله بپرستد. کافر است و زندگی او سراسر کفر است و باطل. چه ارزشی وجود دیگری دارد برای هستی. او باید ملحق شود به نیستی. یا باید تسلیم شود و اطاعت کند و یا بجرم محاربه با الله به دار مجازات آویخته گردد.

الله باوری، زمینه ساز نفرت ورزیدن بدیگری ست. چرا که دیگری نه خدا را شناسد نه خود را. دیگری خود را رها ساخته است از قید و بند عقل و خرد و عبودیت و فضیلت های اخلاقی و نیز نظم و انضباط قانونی. دیگری انحراف یافته است از راه الهی. دیگری تهدید است و خطرناک و منشاء تخریب است و ویرانی. بنابراین، این خطر را باید نابود ساخت. اگر نابود ش نکنی نابود ت کند. نفرت، یکی از ضروریات نابودی دیگری ست. اگر نترسی و نهراسی چه نیازی داری که نفرت ورزی بدیگری و از او انتقام گیری؟ یعنی که دست بخشونت زنی و بریزی خون دیگری؟ 

الله باور به دلیل مستحیل شدن در الله با ابزار عبادات روزانه و شبانه، در رکوع و سجده های طولانی، با وجدانی پاک و آسوده، میزند، میکوبد و سر را از گوش تا گوش از تن جدا میکند. رابطه نزدیکی  که الله باور با الله بر قرار کرده است، نه تنها پروانه مشروعیت خشم و خشونت را بدست آورده است بلکه ارتکاب به تمام آن رفتاری که در ستیز است با خوی و سرشت انسانی، مشروع میگردد. وقتی هدف، الله باشد و رضا و خشنودی الله،  هر کنش زشت و پلیدی، زیبا میگردد و بسیار پسندیده، از جمله دزدی، دروغ پردازی، ریاکاری، پرونده سازی، اتهام و افترا زنی، همه، از خصوصیات برجسته، الله باوران است از فقیه و مجتهد گرفته تا پاسدار و لباس شخصی. یعنی الله باوران حاکم. آنها به دستهای خونی شان افتخار میکنند و برای ریختن خون دیگری مدال جان نثاری دریافت میکنند. پیش و پس از نماز و عبادت های روزانه است که شکنجه گر و بازپرس و بازجو، به تنبیه و مجازات دیگری می پردازند. پس از ریختن خون دیگری ست که الله باور باید سیمای خود را مطهر نموده وضو گرفته شکر الله را بجا بیاورد به آن امید که هزینه لازم را برای کسب مکانی کوچک در بهشت، پرداخته است. بیرحمی و سفاکی، ناشی از رابطه ی نزدیکی ست که الله باور با الله دارد. بنا براین هر چه باور و اعتقاد به الله عمیقتر، سختی و سنگدلی بیشتر. خشم و خشونت بی امان تر. دیگری نه دشمن الله باور که دشمن الله است. این است که محارب است دیگری. این است که باید هر چه محکم تر و بیرحمانه تر بر او کوبد، تا جان بجان آفرین تسلیم کند.

شاید ذکر نمونه ای به روشن شدن مطلب امداد رساند. جوانی که به تازگی از بازداشتگاه کهریزک که به لطف و رحمت ولایت فقیه به دلیل غیر " استاندارد" بودنش بسته شد، جان سالم  برده بود، گوشه ای از ببرحمی الله باور را چنین نقل میکند: 

« صادق که انگار ارشد شون بود جنازه اون کسی رو که مرده بود رو برداشت و تکیه جنازه رو داد به دیوار چراغ قوه  رو انداخت رو صورتش گفت ما حکم کشتن شما رو داریم . پس شانس بیارید و مثل این مادر … ( به مرده ) نمیرید . هیچ صداتون رو در نمیارید . تا صبح اگه زنده  موندید موندید .اگه نمردید که...

گفت شما محارب هستید . میدونید محارب یعنی چی . یه نفر از اون جلو که پسری بود حدود 16 . 17 سال سن داشت گردنش رو گرفت به اینا بگو محاربه یعنی چی ! گفت نمیدونم . گفت غلط کردی ندونی ! شروع کرد به زدنش گفت بگو . بگو بگو .. اونقدر زد ش که از حال رفت . میگفت یعنی شیطان . یعنی خطا کار . اون قدر زد ش که چند نفر شدیدا اعتراض کردن . که اونها هم در حد مرگ کتک خوردن.» . 

 الله باوری البته به خودی خود تبدیل به نفرت و کنش خشم و خشونت نشود، تا آنزمان که بعنوان یک اصل برای سازماندهی و کسب قدرت بکار گرفته نشده باشد. تنها الله باوری هم نیست که بدیگری نفرت میورزد و در پی نابودی او ست. نه استالین الله باور بود و نه هیتلر، ولی آنها نیز تاب و تحمل دیگری را نداشتند. نسبت به آنان سراپا نفرت بودند و خشم و خشونت. برای استالین، دیگری خواهان سرمایه داری بود و جاسوس بورژوازی. دیگری دشمن سوسیالیسم بود و حکومت کارگری. برای هیتلر، دیگری، یهود بود، موجودی حقیر و منفور کمتر از یک موش. استالین را باید یکی از مخترعین بر پا داشتن اعترافات نمایشی از دیگری به خیانت و جاسوسی، دانست و نیز زندانهای مخوف و طولانی. هیتلر یهود را سبب فساد و تخریب روح آلمانی میدانست و منشاء شر و زشتی. این است که در در صدد بر آمد که نسل یهود را بطور کلی از میان بردار، در کوره های آدم سوزی. باینترتیب هالوکاست را براه انداخت و 6 میلیون دیگری را به خاکستر تبدیل نمود. انکار هالوکاست که پرچم آنرا احمدی نژاد بر دوش میکشد و بآن لحاظ شهرت جهانی کسب کرده است، بمعنای انکار نفرت بدیگری و بازخواست و بازجویی و تنبیه و مجازات و شکنجه او ست. 

سرکوب گران رژیم اسلامی برهبری خامنه ای و احمدی نژادد، چنین سخت میزنند و میکوبند و میدرند، زندان و شکنجه و مجازات کنند و، تخریب و ویران و نابود، بآن دلیل که از خیزش موج سبز به هراس و وحشت گرفتار آمده اند. چون سبز شده است رنگ دیگری. این است که به سبز نفرت ورز ند و به نابودی ش کمر بسته اند. البته پیش از آنکه سبز با شیطان عهد مودت ببندد و لاجرم محکوم به کیفر شود، سرخ و سیاه بودند و هر رنگی میان آندو، موضوع نفرت و بیزاری حکومت اسلامی (اگر اولی را بعبارت مادی گرایان مارکسیست بگیریم، دومی را مجاهدین اسلامی، و بین آن دو را انواع و اقسام لیبرال و دمکرات و ملی). به جرات میتوان گفت که نسل دیگری را در داخل کشور با قتل عامی که در سالهای 67-66 در زندانهای کشور براه انداختند، خاموش نموده  و گفتمان لا الله الا الله را تحکیم و تداوم بخشیدند. ابزار خشم و خشونت، قهر و قدرت را بکار گرفتند که همگان را یک جور و یک رنگ سازند: تابع و فرمانبر. بدین منظور بر طبق فرمان الله، پرهیز از حرام و تبرا از گناه را اجباری ساختند و تخلف از آنها را جرم و قانون شکنی. حجاب هم یکی از همین ابزار بود که بکار گرفته شد که وجود دیگری را نابود سازند. حجاب شد نشان وحدت، نشان برابری و یکرنگی. چرا که همگان را حجاب یک سان سازد علیرغم اختلافات و وجود گونا گونی و درونی. جامعه در تبعیت از مقررات و انضباط حجاب در آورده گردید. ظهور بدون حجاب، محاربه شد با الله. بد حجابی شد جرم و هنجار شکنی. سلطه ی تام و تمام بر زن از  آغازین لحظات ظهور رژیم دین، برنامه ای بود استراتژیک برای برقراری گفتمان لا الله الا الله و  یا نظام وحدت، بدون وجود دیگری. یعنی که با ظهور دین بر مسند قدرت زن بی درنگ تبدیل شد به آن موجود دیگری، البته پیش از آنکه هیچ دسته و گروهی، مقام و جایگاه دیگری را اشغال کند. زن بعنوان دیگری شناسایی شده بود. دیگری مقامی بود که انقلاب اسلامی برای زن بارمغان آورد. گشت های گوناگون، از جمله گشت های ارشادی برای کنترل زنان بود که به خیابانها گسیل داشتند. مباد که زنی موی افشان کند و خود را از بند و اسارت حجاب آزاد سازد. 

اما نباید فراموش کرد که از همان آغاز، زن گفتمان الا الله الا الله را به چالش کشیده است که من هستم و منم آن دیگری که از هم میگسلد زنجیر اسارت و بندگی. از این روی حجاب را بر حسب میل خود تغییر داده و تعریف کرده است. موی خود افشان نموده است و چهره خود آراسته، کوتاه و تنگ پوشیده است و اندام زیبای خود را نمایان ساخته است. باینترتیب زن، شد نماد دیگری. نماد انحراف و هنجار شکنی، یعنی نماد شهوت و بر انگیختن غرایز حیوانی. بی جهت نیست که پیوسته خشم و خشونت رژیم دین متوجه زن بوده است. بی جهت نیست که قلب ندا را نشانه رفتند. چون او بود نماد زیبایی، نماد هستی و زندگی و بر انگیخته بود نفرت حکومت اسلامی. باین دلیل او باید نابود میگردید تا نباشد دیگری.   

 گفتمان لا الله الا الله یعنی نفی وجود دیگری. میآموزد باید نیست و نابود سازی آن جنبنده را که خود داری نماید از اعتراف به این حقیقت که الله هست و بجز و او نیست دیگری. ولایت فقیه خود صریحا اعلام کرده است که مهم نیست که اگر معترضین، یعنی دیگری همان شعاری را میدهند که خود ما میدهیم. یعنی حتی زمانی که میگویند، الله، اکبر است. چون خود بیان وجود دیگری ست. یعنی که آنها، بجز ما هستند. آنها دیگری هستند یعنی که "اغتشاش گرند." بدست بیگانه مدیریت شوند. مخل آسایش اند و امنیت. بنابراین فرمان صادر میکند که نباید اجازه داد که دیگری پا بعرصه وجود گذارد. باید از حضور ش در زندگی جلوگیری کرد. دیگری بد است و زشت و پلید. دیگری فسق است و فساد و فجور. این است که باید نیست گردد و نابود. این است گفتمان الله باوری. 

اما امروز، دیگری نه زن است، نه سرخ است و نه سیاه و یا هر چه که قرار گرفته است ما بین آندو. بلکه همه اینها و حتی چیزی بیشتر است که تبدیل شده است بدیگری. این دیگری نه دسته ای است و گروهی، نه حزب است و نه تشکیلاتی. این دیگری از همه آنانی بوجود آمده است که در پی کسب انسانیت خود هستند و رهایی از اسارت و بندگی. بر گزینند آنچه خواهند و نجویند چیزی مگر آزادی، رمز هستی و زندگی انسانی نه تنها برای الله که برای همه ی زندگان. دیگری همچون دریایی است طوفانی که امواج خشمگین آن کشتی حکومت دین را به زیر برد و زبر. ناخدا ی آن هراسناک سکان را از سویی بسوی دیگری میگرداند در این دریای متلاطم و خشمگین. بهر سوی که روی کند با امواج سهمگین تری برخورد کند. این است که وحشت بر او مستولی گشته است و هراس برش داشته است. باین دلیل است که سگ های وحشی و درنده ی خود را از بند و زنجیر رها ساخته که امنیت و آسایش را بنام برقراری نظم و انضباط قانونی درهم ریزند. ترس و وحشت آفرینند، بزنند و بگیرند و ببندند و دادگاه های نمایشی برای اغفال مردم براه اندازند. اما به عبث است که میکوشند چون این دیگری آن چنان وسیع و عمیق است که روزی سپاهیان دین را وادار به شکست و هزیمت کند. 

فیروز نجومی

firoz  nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

 

 

۱۴۰۵ خرداد ۲۹, جمعه

 

 

کتاب قران مقدس

برای خواندن

یا برای فهمیدن؟


رخصت که در آغاز اعلام کنم که توانایی خواندن و فهم و درک سخنان الله در قران مقدس، در نظر این نگارنده نه معجزه اساست و نه خیر زاست. چرا که  بعید بنظر میرسد امداد رسان رسیدن به راه خوشزیستی و رستگاری دراین جهان باشد..حتی، اگر زیستن در رفاه و آسایش و تلذذ از هدایای طبیعی هدف  باشد.

پیش از آنکه زندگی را بمثابه اجتناب از درد ورنج مورد تایید قرار بدهیم،  به پرسش اصلی این مقاله که آیا قرآن برای خواندن است یا برای فهمیدن باید پاسخ دهم. قبل از مبادرت باین امر، ناگزیرم به رخدادهای سیاسی روز اشاره کنم. زیرا آنچه امروز در رفتار جمهوری اسلامی و ساختار قدرت مشاهده می‌کنیم، صرفاً یک پدیده سیاسی نیست؛ ریشه در نوعی فهم خالص از دین و کتاب مقدس دارد. از این رو، برای فهم سیاست، باید به سرچشمه‌های فکری و دینی آن بازگشت

در شرایط کنونی، بهر سو که بنگری خبر از توافق بین امریکا ست و جمهوری اسلامی و معامله ی شرم انگیزی که دونالد ترامپ، رئیس جمهور امریکا بدان دست زده است. متخصصین و باورمندان، اعتقاد دارند که سند 14 ماده ایکه بصورت دیجیتالی بامضا طرفین رسیده است، بازتابنده چیزی نیست مگر پاسخ مثبت به تمامی آنچه جمهوری اسلامی درخواست کرده است. حرکتی که جهان اقتصادی را دگرگون ساخت، بویژه وقتی همراه اخبار "توافق" بین امریکا و جمهرری اسلامی محتویات آن نیز انتشار یافت، موقعیت برتر و امتیازاتی که حکومت آخوندی بدست آورده است مورد تایید قرار داد.

در درون امریکا، که آزاد بیان، یکی از آغازین بندهای قانون اساسی اآنچه که در چندین روزگذشته بین ترامپ و جمهوری اسلامی، بوقوع پیوست، مورد بررسی های شدیدا انتقادی قرار گرفت. چنانکه اشاره شد، بعصا، آنرا شرم آور خواندند. چرا که بر آن باورند، هرآنچه که جمهوری اسلامی خواسته است گرفته است.

وقتی به حمهوری اسلامی میرسیم، باید مختصرا به ظهور حوزه های علمیه برای کسب علوم الهی- فقهی. اشاره کنیم که در دوران صفویه خاندان صفوی، باوربودند که آنچه چهار روحانی ایراد کرده اند در ارتباط با اجرا و آداب بجا آوری مراسم دینداری، مشروع و مورد تایید است.

اما، پیش از آنکه پیشتر برویم، لازم است که بدانیم که سوالی که در این زمان مناسب است و باید که مورد بحث قرار گیرد،  آن است که ایا خوانش ویا فهم قران مقدس، از طریق نقد و بر رسی آن، آیا دینداران حرفه ای، میتوانستند، ابزار قدرت را در انحصار خود در آورند؟

بعید بمظر میرسد، هرگز

،پیش از فروپاشی نظام شاهی، در آغاز هرکس که از حوزه های علمیه بر میخواست چون، زبان الله را آموخته و در آموزش علوم الهی دانا و توانا شده بودند از حرمتی خاص برخوردار بودند. اما، زمانیکه آخوند بقدرت رسید توانائی خواندن و فهمیدن قران، امتیازی بشمار میامد که در انحصار قشر آخوند قرارداشت، کتابی که اموختن آن مستلزم  گذران زندگی در حوزه های علمیه است تا شرایط نزدیکی به الله   و آموزش علوم الهی و احکام شریعت اسلام حکمرانهایی که پرستش دوازده امام را پس از پیامبر، برخلاف آنها که آموزشهای پیامبر را آخرین کلام الهی میدانستند ترجیح داده و بر آن

فراهم آید. افزوده بر کسب علم فقه، آخوند بالقوه میتوانند بمقام فرمانروائی هم  برسند. همین بس که در آموختن شریعت اسلام به مرتبه اجتهاد برسی. البته، همگان بخوبی آگاه بودند که آخوند خامنه ای مراتب اجتهاد را نگذرانده بود. اما، مرتبه اجتهاد در برابر جایگاه دینمدار در سلسله مرا تب قدرت، مرتبه ایست ناچیز!

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

.

 

 

۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

 

دین ابزار

اراده معطوف بقدرت!



. 47 سال گذشته بسیاری چیزها بما میاموزد که هیچ چیزی نیست که در بر زمان به مقاومت برخیزد. البته تاریخ پر است از اینگونه مقاومتها، از اکثریت آنان اثری بجا نمانده است.

اما، از آنجا که رفتن و یا ماندن نظام، موضوع روز است، چه خوب بود باین 47 سال گذشته بمثابه زمانی بنگریم، که جامعه در تبعیت از احکام و شریعت اسلامی بنا بر خواست الهی به پیش رانده شده است. این بدان معناست که در 47 سال گذشته به پس بازگشته ایم، بجای آنکه به پیش رانیم و زودتر آینده را ملاقات کنیم.. بآن دوران بازگشته ایم که به زن همچون نیم مرد مینگریستند. انسان بنده و برده بشمار میامد. اینست که به "هدایت" براه "مستقیم" نیازمند بودند. آخوندهای حاکم هرچه را که دوست داشتند که آنرا بنفع شخصی رنگ و لعاب دین بان می پاشیدند که همه چیز(حقیقت) پوشیده بماند.

بمنظور شفاف ساختن بحث، رخصت که در زمانی که در ان بسر مبریم در همین لحظه نظری افکنیم. سر لشگران سپاه پاسداران اسلام، معرکه تنگه هرمز را بر پا کرده اند که بر آنچه در درون کشور میگذرد پوشیده و پنهان نگاه دارند تا بتواند هرچه بلندتربه لاف و گزاف بپردازند. این در حالی ست که کمبود و گرانی، بیکاری و فقر و گرسنگی بیداد میکنند. که سپاه پاسدارن با چه مشکلاتی روی در روی قرار گرفته اند وقتی قدرت بزرگتر، گردش تجاری و اقتصادی را دچار وقفه میکند و راه کسب در آمد را با محاصره جزیره خاک براو می بندد؟

اما، این اولین درگیری بین نیروها امریکای و اسرائیلی با نیروهای حکومت اسلامی نبوده است. آیا، تا حالا، پس ار جنگ دوازده روزه و پس از آن جنگ 40 روزه، چه چیزهایی را از دست داده اند  و آیا تخمینی از خساارات وارد شده در این جنگ ها بدست داده شده است؟ دلیل بر این پنهانکاریها چیست؟ آیا، بدرستی روشن ست تخمین ضرر و زیان در چه حد و مرزی بوده است. آیا، از سپاه دین، میتوان چیزی دیگر جز شنیدن حقیقت هرگز خواسته شود؟ سپاه دین که نمیتواند بدروغ سخن بگویند. اما، کوچکترین خبری از نابودی نیروهای دریایی بوسیله نیروهای امریکائی به بیرون درز نکرد. سپاه پاسداران هم، دست پرورده نظام آخوندی ست. خدمت بدین و توسعه و انتشار آنست که دارای اهمیت است خوب و بد در خدمت باسلام وجود ندارد.

حال، کیست که نداند که آخوند خامنه ای، گوینده حرف اول و اخر بود. او ثروتی که بمردم تعلق داشت در خدمت اسلام بکار گرفت. ثروت ملت ایران را صرف ساختار موشک های ویرانگر و پهبادهای تخریب کننده مینمود. افزوده بر این، در حالی ست که بخش بزرگی از جامعه خود در فقر و گرسنگیی زندگی میکنند، حضرت ولایت فقیه، میلیاردها دلار خرج خانه سازی برای حزب اللهی های لبنانی  کرده است، همچنین، حضرت ولایت، آخوند خامنه ای بود که هزینه های جنگ حماس و حوثی های یمن بر علیه اسرائیل را پرداخت میکرد.

کمی زودتر، اشاره شد که حضرت ولایت فقیه آخوند خامنه ای، حکومت نمیکرد، دوست داشت که خدائی کند و نشان دهد که دارای آن اقتدار نیز هست. هموطن نیازمند را نادیده میگرفت که بکمک قصاب سوریه، بشارالاسد بشتابد.

اما، در حال حاظر، شرایط بسرعت در حال تغییر است. بدون تردید حکومت آخوندی، تا کنون کوشیده است که تا میتواند جنگ را بگستراند بچنان وسعتی که خود در میان آنها ناپدید شود. مسدود ساختن تنگه هرمز، چندان سودی در جیب سپاه پاسداران نریخت. اما، مانع تشدید خصومت بین نیروهای مردمی و نیروهای حکومت سرکوبگر نظام گردید.

آنچه سپاه پاسدارن را در شرایط جنگی قرارداده است و بسیاری نیز در تله خنگ گرفتار شده اند بامید شهادت و ره یافتن به بهشت و هر شبی را در کنار یک فرشته باکره گذراندن.

همچنانکه ملاحظه مییشود جمهوری اسلامی، هم اکنون، در حال سقوط است، تضادها و خصومت ها و رقابتهای درونی بآن شدت است که هیچیک از آنان نشجاعت ائتلاف با گروه یا گروهها دیگر را ندارند. این است که راهی ندارند مگر تسلیم و این نیز چیزی نیست مگر پذیرفتن مرگ.

 

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ خرداد ۱۵, جمعه

 

دین و قدرت

دو روی یک سکه؟

 

در شرایط کنونی، در شرایطی که بنظر میرسد نبرد بین جمهوری اسلامی، از یکطرف و امریکا و اسرائیل از طرف دیگر. به مرحله نهائیش نزدیک میشود، تنها رابطه ساختار قدرت و مردم نیست که بیش از همیشه تهی از اعتماد و اطمینان گردیده است بلکه رابطه مردم با دین، نیز، دیر زمانی ست به زیر سئوال رفته است.

هموطنان باید بدانند که تنها مشت آهنین قدرت نیست که بر فرق مردم سخت فرود آمده است، بلکه چوب و چماق دین هم بوده است که جسم و جان مردم را زخمین ساخته و میسازد. که دین است مسئول خون هایی که در این دوران ریخته شده است، از زمانیکه، فرماندهان نظامی شاه را بجوخه های اعدام سپردند، تا اخرین خونریزیها و کشتار بیش از 44 هزار نفر مردم بی گناه، در هیجدهم و نوزدهم دیماه سال گذشته همه در خدمت و توسعه دین اسلام بوقوع . بوقوع پیوسته.

بعبارت دیگر، حکومت دین اسلام دوازده امامی برهبری قشر اخوند و یا "روحانیون،" از لحظه ی صعود بر مسند قدرت، خشم و خشونت، خونریزی و انتقام جویی را آغاز نمود. اول سران نظام شاهی را بدون محاکمه به جرم محاربه با الله به هلاکت رساندند. سپس دگر اندیشان چپ و دمکرات و لیبرال، مجاهد و ملی گرا را، همچنین کرد و لرو ترک و ترکمن را تار و مار ساختند. سپس گروگانگیری کارکنان سفارت امریکا و هشت سال جنگ با کفر و باطل، به قصد فتح قدس از راه کربلا. اما آنها که به حکومت دین اعتراض داشتند این یا آن گروه و دسته نبودند، بلکه اکثریت باتفاق مردم بودند و هستند که به حکومت ولایت، نه گفته و میگویند. بر سر این مردم است که شمشیر برنده دین اسلام فرود آمده است و میآید. شمشیر اسلام، شمشیر دین مهر و محبت الهی بود که در هیجدهم ونوزدهم دیماه بر گردن بیش از 44 هزار نفر از تظاهرکنندگان فرود آمد.

واقعیتی که هم اکنون، نظام، بویژه، پس از قتل عام، در دی ماه گذشته، ماهیت خود را لخت و عریان به معرض نمایش گذارد که "دین، قدرت است و قدرت، دین." هم چنانکه قدرت زمانی در دست فاشیسم جنگ و خونریزی به پا میکند و زمانی در دست کمونیسم مردم را باسارت و بندگی میکشاند.

 از 47 سال پیش از این، در جامعه ما قدرت در دست دین بوده است برغم غیبت یکهزار و دویست ساله امام دوازدهم. با این وجود، هنوز، بنام دین است که، میکوبند، ویران میکنند و خون میریزند. یعنی که قدرت خود تهی از عقل و خرد است. این عقل و خرد انسان است که در زمانهای مختلف ساختار قدرت را در خدمت آرمانها و اندیشه های خود بکار گرفته است. نزدیک به نیم قرن است که در جمهوری اسلامی، دین محرک قدرت بوده است و هنوز هم. دین است تصمیم گیرنده.

 این انسان نیست که بر ما ایرانیان حکومت میکند، بر ما الله است که حاکم است. خداوند ما زمانی خمینی بوده است و بعد آخوند خامنه ای بجانشینی او برگزیده شد. او حرف و کلام خود را، حرف و کلام خدا میدانست. او بارها در خطبه هایش اعلام کرد که الله از دهان او سخن میگوید. بی دلیل نبود که آخوند خامنه ای در دست یابی به تکنولوژی غنی سازی هسته ای، اصرار داشت. چون فکر میکرد با دست یافتن بچند بمب هسته ای، میتواند تمام جهان را وادار به پذیرش اسلام نماید.

 اما، کمتر کسی فکر میکرد با قتل رهبر، واکنشی عمومی بوقوع نپپوندد، چیزی از کار باز نایستاد و همه چیز بر طبق روال و نظم روزانه بانجام وظایف خود اشتغال داشتند. ظاهرا همه چیز حکایت از ادامه نظم و آرامش میکرد. اما، بسیار بعید بنظر میرسد که این آرامش چندان طول عمری داشته باشد.

 ترامپ در سخنرانی هایش در مراسم مختلف، از پیشرفت مذاکرات با حکومت آخوندی سخن میگوید و احتمال حل مسائل طرفین. اما، آخرین نفس، هنوز، بپایان نرسیده، ترامپ به تمسخر سران رژیم آخوندی می پردازد، از خوار شمردن و تحقیر رهبران جمهوری اسلامی از هیچ دریغ نمیکند.

در ارتباط با براندازی نظام اسلامی، آیا ترامپ در انتظار.  برآمدن فرصت مناسبتری ست؟ پاسخ باین سوال کار حدس و گمان است. کمتر کسی هست که بتواند، حرکت بعدی ترامپ را حدس بزند. بسیاری، تصمیم ترامپ برای حمله به جمهوری اسلامی را به پس از پایان جام جهانی فوتبال موکول میکنند. ولی افزایش قیمت نفت و دیگر ضروریات روزانه، بدون تردید، ترامپ را از هر تصمیم عجولانه ای باز میدارد. مبادا، بر خشم مردم مخالف جنگ میافزاید.

اما، دراینجا، سخنی از بی بی نتانیاهو برده نشد. میتوان مطمئن بود که وی کار خود را با جمهوری اسلامی، نظامی که هنوز به نابودی اسرائیل میاندیشد، هرگز، تمام شده نمی بیند. نه تنها هرگز از دستیابی به 400 کیلو گرم اورانیوم، لحظه ای درنگ نمیکند. چرا که اسرائیل هستی خود و یهودیان را در معرض نابودی می بیند. ترامپ، فکر میکند که میتواند خود را از هرگونه درگیری بین اسرائیل و جمهوری اسلامی بر کنار نگاه دارد. سران رژیم اسلامی، تیز هوش و دور بین هستند، هرگز از تشدید تتنش و تشنج بین خود و یا نیروهای نیابتی اش، رویگردان نیست. لحظه ای از فکر نابودی اسرائیل غافل نشود. چه جمهوری اسلامی، از خصومت و نفرت ورزیدن باسرائیل، هرگز دست بر نمیدارد. گویا، جمهوری اسلامی درس خود را در این درگیریها نیاموخته است. رهبران نظام، حتی، از کشورهای دوست و همجوار هم دشمن برای خود ساخته است. باین ترتیب آینده ی روشنی برای جمهوری اسلامی و مردم مظلوم و بیگناه آن، نمیتوان پیش بینی نمود.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

 

 

 

۱۴۰۵ خرداد ۸, جمعه

وقتی تاریکی

عمق ندارد!





بر آنم که جامعه ما در شرایطی بسر میبرد که شاید در تاریخ دوهزار و پانصد ساله‌اش کمتر بتوان نمونه‌ای همانند آن یافت. در تاریخ دراز این سرزمین، به‌ندرت دورانی را می‌یابیم که جامعه، برای مدتی طولانی، بدون «سر»، «سرور»، «شاه» یا «رهبر» دوام آورده باشد. اما اکنون مدتهاست که گویی سر از تن جامعه ما جدا شده است؛ جامعه‌ای رهاشده، سرگردان و بی‌جهت.

گویی امام غایب دیگری به امام دوازدهم پیوسته است؛ امامی که بیش از هزار و دویست سال است در غیبت به سر میبرد. مالک اصلی کشور، یعنی ولی‌فقیه نیز، اکنون در غیبتی مطلق فرو رفته است؛ حضوری که هست، اما دیده نمیشود و صدایی که هست، اما شنیده نمیشود.

از همین رو چندان عجیب نیست اگر بگوییم جامعه ما ماه‌هاست در وضعیتی «بی‌سر» به حیات خود ادامه میدهد؛ وضعیتی که در آن مهم‌ترین ناظر و تصمیم‌گیرنده، عملا از صحنه حذف شده است. پرسش آن است که آیا جامعه میتواند در چنین شرایطی، خسارت‌هایی را که هر روز بر پیکرش وارد میشود تحمل کند؟

بعید نیست که دستگاه حاکم، با وجود همه رقابت‌های درونی، در برابر مردم موقتا به وحدت برسد و اختلافات خود را، دست‌کم برای حفظ بقا، کنار بگذارد.

مسیر و جهتی که جامعه ما پس از ۵۷ در پیش گرفت، پیوسته حرکتی بوده است به‌سوی تاریکی؛ زیرا کمتر گفتار و رفتاری را میتوان یافت که به فساد و ابتذال آلوده نشده باشد؛ از دروغ‌گویی و وارونه‌سازی حقیقت گرفته تا عادی شدن آنچه روزگاری زشت و شرم‌آور شمرده میشد.

دستگاه بروکراسی دولتی، بیش از هر نهاد دیگری، به فساد آلوده شده است. رانت و رشوه‌خواری، در جامعه‌ای که دین بر سراسر زندگی روزمره آن سلطه افکنده، دیگر نه رفتاری شرم‌آور بلکه امری عادی تلقی میشود. کافی‌ست آن عمل «برای خدا» و «در راه دین» توجیه شود؛ در آن صورت، حتی رفتاری غیراخلاقی نیز میتواند رنگ تقدس به خود بگیرد.

در چنین ساختاری، اخلاق نه بر پایه انسانیت، بلکه بر اساس مصلحت دینی تعریف میشود؛ و همینجاست که فساد، به‌تدریج، شناعت خود را از دست میدهد و به بخشی طبیعی از زندگی اجتماعی بدل میشود.

آنچه ساختار بروکراسی دولتی را به گذشته‌ای عقب‌مانده بازمیگرداند، آن است که تقسیم کار و مسئولیت‌ها نه بر پایه تخصص و شایستگی، بلکه بر اساس روابط خانوادگی، وابستگی‌های سیاسی و دوستی‌های شخصی صورت میگیرد. در چنین نظمی، فساد نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار عادی حکومت است.

رشوه‌خواری، به‌ویژه در شرایطی که تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی برای اکثریت جامعه دشوار شده است، بیش از پیش گسترش می‌یابد. هنگامی که اکثریت مردم برای گذران زندگی زیر فشار اقتصادی خرد میشوند و تنها اقلیتی کوچک در رفاه و آسایش به سر میبرند، طبیعی‌ست که فساد به رفتاری روزمره بدل شود. در یک نظام دینی نیز، این فساد به‌تدریج قبح خود را از دست میدهد و عادی میشود.

اما پرسش اساسی این است: آیا جامعه ما میتواند باز هم عمیق‌تر در تاریکی فرو رود؟ آیا سقوط اخلاقی و اجتماعی حد و مرزی دارد؟

اگر گمان میکنی تاریکی پایانی دارد، کافی‌ست به فاصله میان دیروز و امروز بنگری. دلاری که در سال ۵۷ با هفت تومان خرید و فروش ، ,اکنون به صدو هشتاد هزار تومان رسیده است. این تنها یک عدد نیست؛ نشانه سقوطی تاریخی‌ست که شاید در گذشته حتی تصورش نیز ممکن نبود. با این حال، هنوز بسیاری بر این باورند که جامعه میتواند از این نیز عمیق‌تر سقوط کند.

امروز به هر شهروند سهمیه‌ای محدود از بنزین 15 لیتر تعلق میگیرد، اما در نزدیکی همان پمپ‌بنزین‌ها میتوان سوخت را، به هر میزان که بخواهی، با چندین برابر قیمت تهیه کرد. هر جا کمبود و فشار هست، فساد نیز حضور دارد.

آنچه در اینجا مورد نقد قرار میگیرد، تنها فساد اقتصادی نیست؛ بلکه شیوه‌ای از زندگی و نوعی فرهنگ سیاسی و دینی‌ست که فساد را بازتولید میکند. مهم نیست آخوند بر فراز منبر چه میگوید؛ باید به کردار او نگریست، نه به موعظه‌هایش. زیرا اسلام، در مقام یک باور مقدس و موروثی، قرن‌ها از نقد و بازبینی مصون مانده است.

دیندار، نقد دین را برنمی‌تابد، زیرا دین برای او نه موضوع اندیشه، بلکه موضوع ایمان است. اما آن دوران که هر آنچه به اسلام مربوط میشد، بی‌چون‌وچرا تقدیس میگردید، رو به پایان است. اسلام دوازده‌امامی، دست‌کم در میان نسل جوان و بخش بزرگی از طبقه متوسط شهری، بخش مهمی از اقتدار و احترام تاریخی خود را از دست داده است.

امروز دیگر به‌سختی میتوان در طبقه متوسط شهری، مؤمنانی پرشور یافت؛ همان پدیده‌ای که رفته‌رفته در میان کارگران و لایه‌های فرودست جامعه نیز قابل مشاهده است.

اگر به عمق آنچه در این چهل‌وهفت سال گذشته بنگریم، درمی‌یابیم که کمتر کسی نقش خودِ اسلام و رهبران دینی را موضوع بحث قرار داده است؛ حال آنکه این گفتمان دینی و فرهنگ اطاعت‌محور مذهبی است که جامعه را به چنین وضعیتی کشانده است.

دین در تاریخ ما، همواره فراتر از نقد قرار گرفته است. هنوز هم به‌ندرت میتوان روحانی یا فقیهی یافت که نقدی بنیادین بر اسلام یا سنت دینی عرضه کرده باشد. ساختار دین، بر اصل تسلیم، اطاعت و فرمانبری بنا شده است؛ ساختاری که قهر، خشونت و انتقام نیز در تار و پود آن حضور دارد.

شاید اکنون، پس از دهه‌ها تحقیر، سرخوردگی و فرسایش اجتماعی، بسیاری به این نتیجه رسیده‌اند که بدون نقد باورهای دینی حاکم بر جامعه، امکان هیچ تحول اساسی وجود ندارد. تا زمانی که «باطن» این نظام فکری آشکار نشود، چرخه استبداد نیز همچنان بازتولید خواهد شد.

فیروز نجومی

          firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com


۱۴۰۵ خرداد ۶, چهارشنبه

 

اسلام:

دین فرمانروایی

و فرمانبری!





آنچه باید بخاطر داشته باشیم، آن است که دین نهادی است ساخته دست بشر. طبیعت دین را خلق نکرده است. از ماورا طبیعت هم زاییده نشده است. چیزی که مسلم است، آن است که همه ی ادیان در این دنیا پا به عرصه وجود گذاشته اند و در ساختار و بنیاد آن انسان نقش اساسی را بازی کرده است. برغم این حقیقت، در مرکز توجه دین، دنیای دیگر است که قرار دارد، دنیایی ماورا دنیای موجود. امتیاز و یا بهتر است بگوییم که اقتدار و نفوذ دین ناشی از علمی و دانشی است که از جهان دیگر دارا می باشد. تنها دین است، نه هیچ نهاد فرهنگی یا اجتماعی دیگری که ما را از این دنیا به آن دنیای ماورا، دنیایی که هرگز کسی از آن باز نگشته و به تجربه در نیافته است، رجعت میدهد. تنها دین است که ما را به صرافت دنیای پس از این جهان میاندازد. ما را وا میدارد که فقط در اندیشه ی این دنیا نباشیم بلکه بفکر جهان دیگر هم باشیم، بویژه جهانی که بر عکس جهان موجود که فانی و مجازی است، حقیقی و ابدی ست. دین با ابزار آگاهی و شناخت به آنچه نا شناختنی است- مثل عالم غیب- در جامعه ی بشری نیرویی میشود رهنما، چراغ راه تاریک و پر و پیچ و خمی که بشر در پیش دارد. یعنی که تعریف کننده ی خوب و بد، پسندیده و ناپسند، حسن و قبح و حلال و حرام، طهارت و نجاست، ممنوعیت ها و مرز بندیها غیر قابل عبور میشود. مثل تشکیک در یکتایی و یگانگی خداوند، گناهی نا بخشودنی، "گناه کبیره "  در دین اسلام.

 

باین ترتیب، دین بیک ضرورت حیاتی در زندگی فرد و همچنین جمع تبدیل میگردد.، چنانکه گویی که اگر نباشد، انسان نیست و انسان نخواهد بود. هرج و مر ج و بی نظمی و عدم انضباط فراگیر میشود  مهمتر از همه، بدون دین هیچ چیز از جمله زندگی،  دیگر نمیتواند دارای معنا و مفهومی باشد. زندگی انسان تهی میشود، تهی از بیم و امید، اگر به تمامی پوچ نشود. پس بخود میگوییم که وای اگر دین نبود، چه بلاها که بر سر ما نمی بارید، چقدر بی اخلاقی ها و چقدر فساد و تباهی ببار نمی آمد و ناموس و عفت مردم مورد تجاوز قرار نمی گرفت. حیوان درون انسان به بیرون می جهید و حاکم میگشت.

 

دین فرض را بر این میگذارد که اگر این کنی و از انجام آن خود داری نمایی و بر اساس آنچه دین مقرر داشته است رفتار و گفتار خود را تطابق دهی، انسانی خواهی شد ذاتا خوب و متعهد و سزاوار پادشاهی، هم در این دنیا و هم در جهان دیگر. یعنی که دین چگونه در این جهان بودن را به ما میآموزد،  آموزش  هایی که هدفی جز سلطه ی کامل بر بشر، بر نوع اندیشه و شیوه ی زندگی مادی و معنوی بشر، ندارد.

 

در نگرشی نزدیکتر، اما، مشاهده میکنیم که چه بلاهت ها و چه گفتارها و رفتارهای ضد بشری که در ادبیات دینی ما تقدس نیافته اند. از احکام عبادات و مراسم و تشریفات زائد و حقارت آور آن تا صدور حکم مرگ برای مرتکب شدن به عمل ارتداد، و یا شکستن حرمت آنچه مقدس و ماورایی فرض شده است، حکمی ست بر خاسته از اقتداری خدای گونه و یا اراده ای معطوف به سلطه ی تمام.  پس از صدور فتوای قتل سلمان رشدی، آقای خمینی، رهبر کبیر انقلاب اسلامی، رهبری که به مقام امامت رسیده. و معصوم و خطا ناپذیر گردیده بود، خود اعلام کرد (نقل به مضمون) اگر جوان بود، شخصا به این وظیفه ی مقدس را عملی می ساخت.. یعنی که امام معصوم و مظلوم غبطه میخورد و افسوس بسیار که فاقد آن نیروی جسمانی لازم است که خود شخصا سلمان رشدی را به دار مجازات بیاویزد و یا سر او را از تن جدا سازد. این بدان معنا ست که مسلمان، مثل آقای خمینی، زمانی به کمال میرسد که در اجرای حکم الهی در باره مشرک و منافق، کافر و مرتد، آماده فدای جان شیرین باشد. چون کشتار در راه خشنودی و رضایت الله پاداش دارد. زندگی ابدی و حوری های باکره ی بهشتی. چه پاداشی بالاتر و برتر برای قتل و خونریزی؟ برای جهاد در راه الله و خشنود سازی او، خواستی که در کتاب مقدس قرآن بارها تکرار شده است و محمد مجری آن بوده است.

 

یعنی که اگر نیک بنگریم در نهاد هر سه دین بزرگ، قدرت و اقتدار جویی بر بشر را مشاهده میکنیم. دین را تنها نمیتوان آئین خدا پرستی خواند، چرا که در واقعیت چیزی نیست مگر آئین سلطه جویی با ابزار پاداش و مجازات در این جهان و بهشت و دوزخ در آن جهان. بدین لحاظ سه دین بزرگ جهان بسیار شبیه به یکدیگرند، قدرت و اقتدار جویی در ذات شان نهفته است. بهمین دلیل در رقابت و نفی یکدیگرند و هرگز به راحتی تن به همزیستی نداده اند. از این روی دینی که نو خاسته است و اعلام  ظهور نموده است، موجودیت دین و یا دینهای پیشین را بخطر انداخته است. مسیح، اقتدار رهبران یهود را به چالش کشاند و قواعد و مقرارت آئین یهود را منسوخ اعلام نمود. مسیح با آنچه مقدس خوانده میشد در افتاد، نه به آن منظور که بساط  تقدس (دین) را برچیند بلکه مقدس دیگری را بجای آن بنشاند.

 

محمد، پیامبری که خود را خاتم دوران رسالت میخواند بسادگی  نتوانست به خود و یا آئین اسلام تقدس ببخشد و اعراب بت پرست آن دوران را قانع کند که با دنیای دیگر در ارتباط مستقیم است. که او از الله که در آسمانها میزیید، فرمان میگیرد. سیزده سال تمام کوشش بسیار نمود اما بجز تعداد معدودی از خویشاوندان وی کسی دیگری ادعای او را نپذیرفتن. اکثریت مردم دانا، برگزیدن او را بعنوان رسول الله  داستانی زاییده مغزی مالیخولیایی و هذیان گو میخواندند. آنها به بت های ساخته دست خود بیشتر احترام میگذاردند. ماورایی نمودن الله، یکی از بت های بزرگ مکه، و تمامی قدرت را باو نسبت دادن غیر قابل قبول بود. زیرا که لازمه اش آن بود که به حکم مطلق، «الله هست و بجز او دیگری نیست،» تسلیم شوند و از احکامی که الله به محمد مخابره میکرد بدون چون و چرا اطاعت نمایند.

 

قریشیان، محمد را مثل عیسی به صلیب نکشیدند. عیسی با فدا کردن جان خویش گناهان پیروان خود را شسته و از آلودگی نجات داده و به آنها برغم گناهان شان رستگاری بخشید. حال آنکه این محمد بود که مردمی که تسلیم نمیشدند و از باور به آئین اسلام خود داری میکردند، به زنجیر می کشید و یا سر آنان را با شمشیر از تن جدا میساخت. در نتیجه محمد بر عکس عیسی که اجتناب از خشونت و بیرحمی را تقدس بخشید، محمد به تشویق و ترویج آن میپرداخت و آنرا مقدس خواند.  یکی از وظایف اصلی مسلمان، مگر چیزی دیگری میتواند باشد، بجزجهاد و شهادت، بجز جنگ و خونریزی و تخریب و ویرانی ، غلبه و سلطه اندازی؟  محمد برای تقدس بخشیدن به الله، دست به جهاد میزد، کفار را از دم شمشیر میگذراند و آئین اسلام، آئین فرمانروایی و فرمانبری، تسلیم و اطاعت را گسترش میداد.

 

 بر خلاف مغول ها و یا هر لشگر مهاجم دیگری که شمشیر زنند و غارت کنند و سر زمینهای دیگر را به انقیاد خود میکشانیندند، اسلام افزون برآن، گسترش آئین خود را هدف قرار میداد: تسلیم به  و اطاعت مطلق  از اراده و احکام الله، شرط بقای شکست خورد گانی همچون ایرانیان بود. یا باید به پیروان می پیوستی و اسلام میآوردی و یا بعنوان گبر و زندیق  تنبیه و مجازات میشدی و خراج و جزیه می پرداختی. بزبان ساده تری اسلام تقدس خود را مدیون لبه ی تیز شمشیر بوده و هست. در اینجا بدون اینکه قصد ارائه اسناد و روایات و اخبار در اثبات رابطه تقدس آئین اسلام و شمشیر و خشونت را داشته باشیم، به اشاره به این واقعیت تاریخی بسنده میکنیم که محمد در طی ده سال حکومت  خود بیش از 60 بار لشگر کشی کرد و در بیش از 30 لشگر کشی خود شخصا شرکت داشت. جنگ بدر که سر آغاز حکومت محمد گردید، چیزی جز غارت و چپاول گری، خشم و خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی نبود. اما کدام مسلمان است که به تقدس جنگ بدر ایمان نداشته باشد؟

 

استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب معروف خود دو قرن سکوت پس از شرح فروپاشی سلسله ساسانیان و هزیمت یزدگرد و تار و مار شدن سپهبد رستم فرخ زاد، در قادسیه و سپس شرح خونریزیها و تخریب و ویرانی که سپاهیان اسلام ببار میآورند، ناگهان به شرح داستان بسیار غریبی می پردازد که دست کم صداقت علمی استاد زرین کوب را زیر سوال میبرد. وی در صفحه 112 کتاب خود تحت عنوان "پیام تازه " می نویسد:

 

"زبان تازی پیش از آن، زبان مردم نیمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت. با این همه، وقتی بانگ قرآن و اذان در فضای ملک ایران پیچید ، زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و به خاموشی گرایید. آنچه زبان ایرانیان را بند آورد، سادگی و عظمت «پیام تازه» بود. و این پیام تازه، قرآن بود که      سخنور ان عرب را از اعجاز بیان و عمق معنی خویش به سکوت افکنده بود. پس چه عجب که این پیام  شگفت انگیز تازه در ایران نیز زبان سخنوران را فرو بندد و خرد ها را به حیرت اندازد(ص 115)."

 

البته استاد هرگز بخود زحمت نمیدهد که توضیح دهد که شگفتی این پیام تازه براستی در چه بوده است که سخنو ان عجم و عرب را به سکوت وا داشته است، آیا در "بانگ قرآن و اذان " چه سحر و جادویی نهفته بود که برای دو قرن ایرانیان را خاموش و زبانشان را الکن ساخته بود. اما در آنچه در ادامه سخنان استاد میآید، پی میبریم که حداقل این پیام تازه برای یک دسته از ایرانیان(احتمالا اکثریت) نه تنها داری شگفتی نبوده است بلکه توام با هراس و وحشت بوده است چنانکه:

 

"نمی توانستند لب به سخن بگشایند و شکایتی یا اعتراضی کنند از این روست که در طی دو قرن، سکوتی سخت و ممتد و هراس انگیز بر سراسر تاریخ و زبان ایران سایه افکنده است و در تمام آن مدت جز فریادهای کوتاه وحشت آلود اما بریده و بی دوام، از هیچ لبی بیرون نتراویده است.(ص115).

 

حال کدام یک از قول های استاد را باید پذیرفت؟ شگفتی پیام تازه را که "فضای ملک ایران " را در می نوردد و یا "هراس وحشت انگیز ی " که لب ها را دوخته بوده است؟ درست در آنجایی که استاد باید پرده ی اسرار را بر کنار بزند، به مجیز گویی دین اعراب میپردازد و  به قرآن و اذان تقدس میبخشد و از توضیح در باره علت و علل هراس و وحشتی که ایرانیان در دل خود احساس میکردند همچنان سکوت اختیار میکند و خاموش میماند.

 

آ آیت الله مرتضی مطهری، خود فرزند پاک و صدیق اسلام، «دو قرن سکوت» را جشن میگیرد و آنرا  «دو قرن خروش و نشاط و جنبش و نغمه و سخن » میخواند. در مقدمه ای که بر کتاب استاد زرین کوب می نویسد دو قرن سکوت ایرانیان را تایید این خواست الهی میداند که اسلام را در واقع در تناسب و قواره ی ایرانیان بریده بوده است. یعنی که این ایرانیان بودند و نه اعراب  که میتوانستند عمق و عرض و طول معانی و مفاهیم سحرانگیز قران را مورد فهم قرار بدهند. بعنوان سند از اندیشمندان و دانشمندانی نام میبرد که استعداد شان در همان زمان به اوج شکوفایی میرسد و  شاهکارهای خود را به زبان عربی خلق میکنند و سبب افتخار ایرانیان میشوند.

 

بزعم آیت الله مطهری، خود مظهر دین اسلام،:

 

"در این دو قرن بود که ایرانیان با یک ایدئولوژی جهانی و انسانی فوق نژادی آشنا شدند، حقایق ش را به عنوان حقایقی آسمانی و مافوق  زمان و مکان پذیرفتند و زبانش را به عنوان ربانی بین المللی، اسلامی، که به هیچ قوم خاص تعلق ندارد و تنها زبان یک مسلک است ، از آن خو دانسته و بر زبان قومی و نژادی خویش مقدم شمردند (ص 13)."

 

فهمیدید چه گفت؟

هیچ مگر افسانه بافی و اسطوره سازی. این سخنان را تنها در وارونگی شان میتوان فهمید. در وارونگی شان است که حقیقت این سخنان آشکار میشود. که آقای آیت الله مشخصات زبانی را بیان میکند که به قلمرو قدرت، تعلق دارد. تنها زبان قدرت است که جهانی ست. چرا که زبان قدرت زبان فرمانروایی و فرمانبری ست. زبان قرآن و یا زبان عربی اگر به زبان علمی و ادبی تبدیل میشود به آن دلیل است که زبان قدرت بوده است. زبان دستگاه خلیفه بوده است. تنبیه و مجازات، حد زنی و جان گیری مگر میتواند هدفی جز برقرار نظام تسلیم و اطاعت داشته باشد.  آیت الله ها و مراجع تقلید، علما و فقها، اقتدار خود را مدیون فرا گرفتن و تعبیر و تفسیر زبان الله هستند. 1400 سال است که از ظهور اسلام میگذارد، آیا چیزی بجز نظام فرمانروایی و فرمانبری از خود بجای گذارده است، آیا چیزی دیگری جز تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت به الله پرستان آموخته است؟ تاسیس حکومت اسلامی در ایران تاییدی ست بر ماهیت دین اسلام، بمثابه دین قدرت و یا دین فرمانروایی و فرمانبری، دینی که بیگانه با انسان است و خصم آشتی ناپذیر آزادی..

 

فیروز نجومی

firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/

 

 

۱۴۰۵ خرداد ۱, جمعه

 

حکومت آخوندی
و فروپاشی
نظامِ تسلیم، اطاعت

 و فرمانبری!





این روزها، حدس و گمان‌ها، تجزیه و تحلیل‌ها و بررسی احتمال جنگ، تخریب و ویرانی، فضای جامعه ایرانیان را، چه در داخل و چه در خارج کشور، سراسر فراگرفته است. احساس بلاتکلیفی، انتظارِ وقوع حادثه‌ای نامعلوم، و اندیشهٔ «امروز نه، شاید فردا»، زندگی را تلخ کرده است. اما روزی دیگر نیز می‌آید و می‌رود. زندگی روزمره، تحت سلطهٔ آخوند، هرگز عادی نبوده است، ولی انسان، خواسته یا ناخواسته، به آن عادت می‌کند؛ به زیستن در دلهره و نگرانی، به اضطراب دائمی نسبت به فردا و آینده‌ای که، اگر نه کاملاً تاریک، دست‌کم مبهم و ناروشن است.

حکومت آخوندی، ظاهراً از تخریب و ویرانی، جنگ، کشتار و خونریزی، هراس و واهمه‌ای به خود راه نمی‌دهد. نه نگران است و نه مضطرب. تلویزیون حکومتی حتی شیوهٔ به‌کارگیری کلاشینکف را به بینندگان آموزش می‌داد؛ پیامی آشکار به دشمنانی که حکومت مدعی است آن را محاصره کرده‌اند. گویی جمهوری اسلامی خود را آمادهٔ جنگی تمام‌عیار می‌بیند؛ جنگی در ابعاد جنگ جهانی دوم.

اینجا جا دارد قدری مکث کنیم و بپرسیم: آخوند را چه به جنگ؟ البته پیش‌تر نیز می‌توانستیم بپرسیم: آخوند را چه به حکومت؟ اما واقعیت آن است که اکنون ۴۷ سال است که قشر آخوند، برخاسته از حوزه‌های علمیه، نخست به رهبری آخوند امام خمینی و سپس آخوند خامنه‌ای، بر این جامعه حکومت کرده‌اند. حکومتی همراه با بیرحمی، انتقام‌جویی، خونریزی و قتل‌عام؛ از نخستین سال‌های انقلاب تا امروز.

تردیدی ندارم که وقتی ترامپ اعلام کرد حملهٔ ویران‌کننده به حکومت آخوندی را چند روزی به تعویق می‌اندازد، بیش از هرکس، سران رژیم و نهادهای حکومتی شادمان شدند؛ هرچند که این عقب‌نشینی را به حساب جسارت و آمادگی رزمی سپاه پاسداران ثبت کردند.

این گزارش کوتاه از اخبار را بیان کردم تا بتوانیم به پرسشی اساسی پاسخ دهیم: چگونه است که پس از نزدیک به نیم قرن، حکومت اسلامی همچنان پابرجاست و جامعه نیز، با وجود همهٔ بحران‌ها، همچنان به گردش خود ادامه می‌دهد؟ فقر و گرسنگی هر روز گسترش می‌یابد. بیکاری، گرانی و اجاره‌خانه، از توان اکثریت مردم فراتر رفته است. محیط زیست در حال نابودی است. آب‌های زیرزمینی خشک شده‌اند. اعتراض بازنشستگان، معلمان و کارگران همچنان ادامه دارد. با این همه، حتی کشته شدن ده‌ها هزار انسان نیز خم به ابروی حکومت نیاورده است؛ چرا که در منطق حکومت دینی، قتلِ آنکه به یگانگی الله تردید کند، نه تنها مذموم نیست، بلکه گاه واجب نیز شمرده می‌شود.

در پاسخ به این پرسش باید گفت: وضعیتی که امروز شاهد آن هستیم، بیش از ۴۷ سال است که بر سراسر جامعه سایه افکنده و به تدریج در وجود ما رسوب کرده است؛ چنانکه بی‌آنکه آگاه باشیم، بخشی از عادت و خوی ما شده است. زیستن در ترسِ دستگیری، زندان، شکنجه و اعدام، رفتاری غیرعادی نیست که شگفتی برانگیزد، بلکه به رفتاری روزمره بدل شده است؛ رفتاری برخاسته از غریزهٔ بقا در نظامی که انسان را وادار می‌کند برای زنده ماندن، به درد و تحقیر تن دهد.

اما به محض آنکه روزنه‌ای از آزادی پدیدار شود، بسیاری از همین رفتارها و گفتارها کنار گذاشته خواهند شد و انسان خواهد کوشید خود را از بندگی و اسارتِ قواعد شریعت رها سازد.

اکنون، پس از گذشت ۴۷ سال، نسل تازه‌ای پا به میدان گذاشته است؛ نسلی که دیگر حاضر نیست با زنجیر بر دست و پا زندگی کند. نسلی که در عصر هوش مصنوعی رشد کرده، همان نسلِ سال ۵۷ نیست؛ نسلی که با چشمانی بسته و خردی مغلوب احساسات، در پی امام خمینی به راه افتاد؛ شخصیتی که برای بسیاری، نماد پاکی، تقدس و تقوای آسمانی جلوه می‌کرد. هم کمونیستِ بی‌خدا از او اطاعت می‌کرد و هم روشنفکر و دانشجو. هم چپ و راست و ملی‌گرا و ملی ـ مذهبی، و هم اقوام و قبایل گوناگون، همگی گوش به فرمان رهبر مقدس انقلاب بودند و امید داشتند که او کاستی‌های نظام شاهنشاهی را اصلاح کرده و جامعه را به سوی آزادی هدایت کند. زهی خیال باطل.

دیری نپایید که امام نشان داد «لا اله الا الله» در عمل به چه معناست. این عبارت دیگر صرفاً یک شعار دینی نبود، بلکه پیش از هر چیز، بیان یک اصل سیاسی بود: نفی هر قدرتی جز قدرت واحد. همه چیز باید در «یکی» حل می‌شد؛ یکی‌ای که جز او هیچ‌کس دیگری حق وجود مستقل نداشت.

بی‌تردید انسان وجود دارد، جامعه وجود دارد، و مردم دارای فردیت‌اند؛ اما در نظامی که بر محور وحدانیت مطلق بنا شده، همه باید در برابر قدرت یگانه سر فرود آورند. همان‌گونه که الله خالق یگانهٔ جهان دانسته می‌شود، امام نیز خود را جانشین همان قدرت یگانه می‌دید. اگر الله نبود، نمایندهٔ الله بود.

از همین رو، خمینی و پیروانش دیگر تنها بر فراز منبر وعظ ظاهر نمی‌شدند، بلکه بر منبر قدرت صعود کردند. این دگرگونی عظیم، یعنی انتقال دین از حوزهٔ موعظه به قلمرو قدرت سیاسی، از مهم‌ترین تحولاتی بود که ساختار آیندهٔ جامعهٔ ایران را شکل داد؛ تحولی که هنوز نیز بسیاری از ابعاد آن فهم نشده است.

در آن دوران، بسیاری، صرف‌نظر از گرایش دینی یا سیاسی خود، عملاً به بندگان امام تبدیل شده بودند؛ یعنی تسلیم اراده‌ای شده بودند که خود را مقدس می‌دانست. «تسلیم» در اینجا تنها یک مفهوم دینی نبود، بلکه یک واقعیت سیاسی بود؛ واقعیتی مبتنی بر اطاعت و فرمانبری.

از هر زاویه‌ای که بنگریم، تسلیم چیزی جز پذیرش خواری در برابر قدرت نیست. انسانی که به آزادی اراده نکند، ناگزیر فرمانبر خواهد شد. در دوران حکومت الله یا جانشین او، امام خمینی، بود که گروگانگیری سفارت آمریکا رخ داد، تعهدات بین‌المللی زیر پا گذاشته شد و سپس شعار صدور انقلاب و فتح قدس سر داده شد؛ پروژه‌ای که سرانجام به شکستی پرهزینه انجامید. پس از آن نیز هزاران جوان به جرم مخالفت با نظام، اعدام شدند.

ذکر این مقدمه لازم بود تا بتوانیم آنچه را امروز در برابر چشمانمان رخ می‌دهد، بهتر بفهمیم؛ اینکه چگونه به این نقطه رسیده‌ایم: جامعه‌ای محروم از رهبر و سرپرست. هرچند براساس روایت رسمی، پس از مرگ ولی فقیه، مجتبی خامنه‌ای جانشین او شد، اما واقعیت آن است که ساختار حکومت، بیش از هر زمان دیگری، دچار فرسایش و بحران مشروعیت شده است.

در ظاهر، نظام ولایت فقیه دارای قانون اساسی، تفکیک قوا و نهادهای رسمی است؛ اما در عمل، همه چیز زیر سایهٔ اقتدار مطلق ولی فقیه قرار دارد. نهادی به نام مجلس خبرگان نیز وجود دارد که اعضایش همگی برخاسته از حوزه‌های علمیه‌اند و وظیفهٔ انتخاب رهبر را بر عهده دارند. همین مجلس بود که آخوند خامنه‌ای را برای ۳۷ سال در رأس قدرت نگاه داشت، بی‌آنکه حتی یک‌بار اقتدار او مورد پرسش واقعی قرار گیرد.

اکنون اما زمان افشای حقیقت فرارسیده است. بسیاری حکومت آخوندی را حکومتی مبتنی بر «اسلام سیاسی» می‌نامند؛ حال آنکه اسلام، از آغاز، ذاتاً یک دین سیاسی بوده است. از نخستین روزهای ظهور اسلام، گسترش «لا اله الا الله» و توسعهٔ قلمرو آن، هدفی سیاسی نیز بود.

«لا اله الا الله» در نهایت، چیزی جز بیان تمرکز مطلق قدرت نیست؛ قدرتی که انسان باید خود را به آن تسلیم کند، از آن اطاعت نماید و فرمانبردار آن باشد. به همین دلیل است که در سنت دینی، تقلید و تبعیت جایگاهی محوری دارد. کافی است نگاهی به کتاب‌های «توضیح‌المسائل» بیندازیم که تقریباً همگی با بحث تقلید آغاز می‌شوند.

اسلام، آن‌گونه که روحانیت عرضه کرده است، بیش از آنکه وعدهٔ رستگاری اخروی باشد، سازوکاری برای سازماندهی قدرت در این جهان بوده است. از همین رو، قرآن نیز تنها یک متن عبادی نیست، بلکه در بسیاری موارد، بیانیه‌ای سیاسی برای کسب و حفظ قدرت است.

حال، پس از نزدیک به نیم قرن حکومت اسلامی، بخش بزرگی از جامعه دریافته است که تا زمانی که حوزه‌های علمیه به تولید و بازتولید خرافه و فرهنگ اطاعت ادامه دهند، تغییر بنیادین جامعه دشوار خواهد بود. از همین رو، مبارزهٔ کنونی، گرچه ظاهری سیاسی دارد، در عمق خود مبارزه‌ای فرهنگی و دینی نیز هست؛ زیرا ساختار قدرت در ایران، پیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، ساختاری دینی است.

ما نمی‌توانیم تمامی توانایی‌های خود را در خدمت پیشرفت جامعه قرار دهیم، در حالی که خرافه، باورهای کهنه و فرهنگ تسلیم، همچنان بر ذهن و وجدان جامعه سایه افکنده است.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com