۱۴۰۱ مرداد ۲۱, جمعه

زمان واریزی حوزه های علمیه

به زباله دان تاریخ 

فرا رسیده است!

 


کارزارهای گوناگونی که گریبان نظام را فرا گرفته است، از جمله کارزار حجاب بی حجاب، بهر دلیلی و با هر انگیزه و بوسیله هرکسی راه اندازی شده باشند، همچون انحراف اذهان عمومی از نشستن کشتی فقاهت در عمق فضاحت و نکبت- قبل از هر چیز، حکایت از بر آمدن جنبشی میکند که تنها میتواند با برچیدن بساط حوزه های علمیه و ویرانی دستگاهی که قشر مفتخوار آخوند در جامعه را تولید و باز تولید میکند، بفرجام برسد. پس کارزارها ادامه دارد.

مبادا که به جدی بودن این سخنان تردید بخود راه دهی، بهر دلیل و برهانی، از تند روی بگیر تا بهانه دادن بدست نظام و تحریک عامه ی دین زده ی معقصب و غیرتی و بسیاری دیگر از این نوع ادله ها. چون این حکایت آینده است که اینجا نقل میشود. هرکسی حق دارد، حکایت خود را از آینده نقل کند. اندیشیدن بآینده است که ما را از زمان حال رهایی میبخشد. در چنین شرایطی، در شرایطی که دین، حاکم مطلق بر جامعه گردیده است، چگونه آینده ای را میتوان در نطر متجسم ساخت؟

 لحظه ای اندیشه بآینده، این سوال را  مطرح کند که آیا جامعه بدون آخوند امکان پذیر است؟ یا بهتر است بپرسیم جامعه بدون آخوند چگونه شکلی بخودش میگیرد؟ آیا همگان کورو بیسواد و نادان ببار میآیند، خرافه اندیش و فقیر و حقیر؟ در زمان بحران، اگر اخوند نباشد عامه مردم بچه کسی باید پناه ببرند؟ آیا جامعه بدون آخوند، همچنان فعال و زنده خواهد ماند؟ براستی،در چیست، ضرورت وجود آخوند در جامعه؟ فرضا، با برچیدن بساط آخوندی، در آینده چه چیزهایی تغییر و تحول مییابند و چه چیزها بلا تغییر، همانگونه که بودند، خواهند ماند؟

تردید مدار که در آینده ای که اینجا از ان سخن میگوییم، ارزشها، باورها، رسم و رسومی که در خدمت خلق و بقای نظام آخوندی بوده اند، نمیتوانند ادامه یابند. یعنی که دینداری باید باصل خویش بازگشت نماید، بعرصه خصوصی، بخلوت خانه که هر آدمی حق دارد که بعبادت و ستایش خدائئ بپردازد که بدان میل دارد. تا کی میتوانند شریعت را با شمشیر بر جامعه تحمیل کنند. معلوم است که باید بآنیده ای بنگریم که حد و حدود، محرومتها و محدودیتها را نه دین بلکه اراده جمعی بازتابنده خودآئینی افراد یک جامعه، تعیین و تعریف نماید. آیا شرم آور نخواهد بود که بنا بر قانون اساسی، همچنان جامعه ما داری دین رسمی باشد و در سایه دین رسمی زندگی کند؟

پس، چه جای نگرانی ست و دلهره و دلشوره که چه بی بند و باریها، چه زشتیها و نا رواها، چه تاریکیها، و تباهی ها، چه فسادها و فریبکاریها که ببار نیاید، اگر نه آخوندی باشد و نه دینی در جامعه، چنانکه گویی دست بگریبان چیزی دیگری بوده ایم، بجز دین و آخوند در این نیم قرن گذشته. مگر بجز تن دادن باسارت و بندگی، راه دیگری هم وجود داشته است؟ اگر راه دیگری هم وجود دشت، راه نیستی بود، نه زندگی، راه تحمل رنج و درد شکنجه، حبس در سلولها مجرد دیوانه ساز بود. مبادا که نظام و یا عمال نظام از زبانت زمزمه نه بگوششان رسد. مگر هم آکنون آن پدران و مادران جوانانی که در جنبش های اعتراضی با تیر مقدسین در خون خود غلتیدند و یا نویسنده و خبرنگار و وکیل حقوق بشر در کجا زندگی میگذرانند؟ آری هستند بسیاری از نخبگان جامعه، که از آری گویان نظام اند اگر تف لیس ولایت نباشند. معلوم است که اگر نه از زبانشان شنیده شده بود، بعید میرسد هرگز به جایگاه نخبگان میرسیدند.

پس، خاطر باید آسوده داری که رهایش از ارزشهای اسارتبار و حقارت زای اسلامی، جامعه هرگز نه دچار هرج و مرج اخلاقی شود و نه همچنان براه خود ادامه دهد،  دست بگریبان دروغگویی و ریاکاری، تعصب و غیرت و نفرت پراکنی، غرق در فقر و فساد و ذلت و خواری. که نه اخلاقی ماند و نه وجدانی. مگر نه اینکه اسلام قرار بود جامعه شاه زده را براه ترقی و تمدن و سعاد و خوشبختی، هم در این سرا و هم در آخرت برساند. حال پس از نیم قرن حکومت، همگان آگاه گشته اند که این اسلام و متولیان اسلام، هستند که نکبت را سعادت میخوانند. با سر داد شعار دهندگان رضا شاه روحت شاد و یا توپ، تانگ، فشفشه آخوند باید گم بشه، بروشنی بیانگر این واقعیت است که گذشته است آنزمان که آخوند از احترام و حرمتی در جامعه بر خوردار بود، هم اکنون بیزاری از آخوند فرا گیر شده و هر روز فراگیرتر میشود.

اما، تردید مدار که اندیشه به آینده و بامکانات و فرصتهایی که با خود میآورد، نمیتواند همراه با رهایش از ارزشهای کهنه و فرسوده دین نباشد، ارزشهائی که بازگشت بگذشته و زندگی در جهان ماورایی را ارجح بر حال  پندارد و کند نفی آینده و دنیای واقعی را. حکومت آخوندی، برغم عشق و علاقه ای که بعلم و کشفیات علمی تا کنون از خود نشان داده است، بویژه به علوم غنی سازی هسته ای، ناشی از اندیشه بآنیده نیست. نیاز بعلم و دانش و فرآورده های هسته ای، ازجمله بمب اتم، از نگاه به آینده و ضرورتها و نیازهای جامعه انسانی در آینده بر نمیخیزد بلکه از اندیشه بگذشته و بازگشت بدان است که میتواند بر اصرار نظام برای دستیابی به بمب اتم نورافکنی کند. آخوند حاکم، آنقدر خام نیست که نداند جنگ هسته ای میتواند به پایان هستی و آغاز نیستی منجر شود.

این بدان معناست، آنان که نزدیک به نیم قرن برما حکم میرانند، گذشته نگراند، دیوانه بازگشت بگذشته ای هستند که  اولین چهار خلیفه اسلام حاکم بودند که سه تن از آنان بدست مخالفانشان کشته شدند. اما، دشواری آنجاست که گذشته نگر هیچ هدف و ارمانی را نجوید که همراه با نیستگرایی نباشد. اراده معطوف به بازگشت بگذشته، یا نیستگرایی و شهید پرورس ذاتا مقدس پنداشته شوند، پس برگزیدن هر گونه ابزاری، از جمله غارت و کشتار، تخریب و ویرانگری، دروغ و فریبکاری را توجیه و مشروع مینماید. همین بس که به فتواهای آخوند خمینی بنگری که ریختن هر خونی را در راه اسلام و آموزشهای آن، از وظایف اساسی مومن و باورمند به الله میدانست. خشونت و کشتاد در دهسال او با تیر باران سران رژیم پسین بر بام نشمینگاه مقدسترین آخوندها، آخوند خمینی آغاز گردید و بمنظور عدالت اسلام جسد سوراخ، سوراخ شده آنان در مطبوعات نظام در روز بعد برای ارعاب توده های دینمدار انتشار مییافت. پس از گروگان گرفتن اتباع خارجی، بی سابقه در روابط بین المللی، در پی آن جنگ و خونریزی، قتل عام مخالفین و نابودی دگراندیشان و دگرباشان بوقوع پیوست.

هیچ جنایتی نیست که در کیش شیعی قابل توجیه نباشد، اگر در راه امامت واقع شود. مگر آخوند خمینی حرام ها را حلال نکرد. جدا ساختن سر از تن در خدمت باسلام در کیش اخوند، نه تنها حرام نیست بلکه سزاوار و شایسته پاداش هم هست. جنایاتی که تحت حکومت اسلامی بوقوع پیوسته است در تاریخ طول و دراز ما بی سابقه است. البته که لشگر کشی در خدمت توسعه اسلام و اخلال در نظم و نظام کشورهای بیگانه، کنشی مقدس محسوب شود و کنشگر، بحکم الله جایگاهش در بهشت است در کنار حورهای باکره. چنین جاه و جلالی چه بسا سبب شود که بسیاری باستقبال مرگ و نیستی بشتابند. اگر چنین وهمی گریبانگیر جوانان نشده بود، در دوران جنگ هشت ساله، بسیاری از آنان جان خود را ازد دست نمیداند. آنها، جوانانی بودند که فریب زندگی ابدی در بهشت را خورده بودند، زندگی ای که قول آنرا آخوند حاکم داده بود. 

روشن است که گذشته گرا، در دل ترس از آینده دارد، نمیتواند با دشمنی و حتی ستیز با زمان و اینچنین بودن آن برنخیزد. حد اقل در 300 سال گذشته نمیتوان یک مقطع زمانی را یافت که حوزه های علمیه برهبری آیت الله ها و مراجع تقلید هرگز پیشا پیش جامعه بحرکت درامده باشند. بعکس، همین بس که بوی تعییر و تحولی بمشام آخوندهای اعظم، مراجع تقلید و آیت الله های بزرگ میرسید، چنان هیاهویی بپا میشد گویی که دنیا بآخر خط رسیده است.

شرکت آخوندها در جنبش ننباکو و جنبش مشروطه، از آغاز، بدلیل بقا و حفظ حرمت نهادهای دینی بود و بس، نه بنیانگزاری جامعه ای نوین در آینده. آخوندهای اعظم مشروطه خواه، بر آن بودند که قانون اساسی هم باید در تبعیت با شریعت اسلامی بنگارش درآید.  در واقع در اصل دوم متمم قانون اساسی آمده است که حضور پنج مجتهد در قانون اساسی باید قید شود تا سازگاری قوانین تصویت شده در مجلس شورای ملی را با شریعت اسلامی مورد تایید و تصدیق قرار دهند.

وضع موجود، نیز، چیزی نیست مگر تکرار تاریخ، تاریخ برخاسته از ستیز حکومت آخوندی با زمان که بازتاب آنرا نه تنها در حجاب اجباری بلکه در حاکم ساختن شریعت اسلامی بر تمامی روابط اجتماعی،  منطقه ای و جهان، نیز، میتوان مشاهده نمود. آخوندهای حاکم از آن نوع آخوندهایی هستند که وعظ و موعظه خود را باور میکنند که دین اسلام، دین سعادت و خوشبختی ست، نه دین نکبت و مصیبت، تورم 50 درصدی هر ثروتمندی را هم به فقر میکشاند.

بنا بر آنچه آمد، ما نمیتوانیم از آینده ای سخن بگوئیم که در آن هنوز نهادی وجود داشته باشد که مفتخوار پرورش میدهد و فریبکار حرفه ای تولید میکند. دشمن آینده جامعه، نه این فرد و نه آن شخص است، دشمن آشتی ناپذیر ملت نهادی ست که طلبه گری اشاعه دهد و آخوند تولید میکند، قشری که دست خود بکار و زحمت هرگز آلوده نساخته است و به هزینه مردم شکم پرورانند. این قشر، قشر آخوند همچنانکه در 300 سال گذشته بزرگترین مانع پیشروی کشور بوده است، تردید مدار که در آینده هم، حتی اگر بر مسند قدرت قرار نگرفته باشد، همچنان جامعه را شیفته بازگشت بگذشته نموده و مانعی عظیم خواهد بود در برابر هرگونه گذری از دوران نکبت و مصیبت به دوران سعدات و نیک بختی. پس چه تعجب اگر بگویئم زمان واریزی حوزه های علمیه به زباله دان تاریخ فرا رسیده است.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

  

۱۴۰۱ مرداد ۱۴, جمعه

کین خواهی و انتقام ستانی،

درونمایه حکومت اسلامی!


این یاد آوری شاید لازم باشد که در شرایطی که دین بر جامعه سلطه تمام و مطلق خود را گسترده است، برگزاری مراسم دهه عاشورا را دیگر نمیتوان محصول شور و هیجان و دلبستگی مردم و بازتاب ابتکار و کارگردانی خود جوش آنان دانست، کم و بیش بروشی که در دوران گذشته سازمان مییافتند. البته که نظام، بخوبی آگاه است که ایام عزا داری عاشورا را در تبعیت از پیشینیان خود،همچون یک سوپاپ اطمینان در خدمت تحکیم و تداوم نظام بکار میگیرد. یعنی که خودزنی و اشک ریزی و بذل و بخشایشی که در این ایام انجام میگیرند، نمیتوانند دیگر کنشی دیده شوند برخاسته از اعتقادات و باورهای دینی، چرا که در خدمت تحکیم ساختار قدرت بکار گرفته میشوند و نهایتا کنشی اند، سیاسی. بگذریم که واقعه عاشورا، خود نیز، در اصل پدیده ای بوده است، بازتاب اختلافات قبیله ای و رقابت بر سر قدرت.

اما، اگر، امام حسین در آنزمان بدست خلیفه یزید، قرنها پیش از این، در صحرای کربلا بهلاکت رسید، در شرایط کنونی، جانشین امام بر مسند حکمرانی جلوس یافته است. او و پیروانش  برآنند که تا ظهور دوازدهمین امام و در دوران غیبت، فقیه است که در جایگاه نایب امام، میتواند حکومت کند تا قیامت تا ظهور امامت.

 این بدان معناست که اگر امام حسین "مظلوم" بود ویا ضعیف تر در مقایسه با رقیبی که بر مسند حکومت نشستته بود، خلیفه یزید، و کم و بیش آگاه که در کارزار عاشورا بهلاکت میرسد. حال آنکه، امروز جانشین امام، ولی فقیه، برسریر قدرت جلوس یافته است. حکومتش مطلق است و چون و چرا ناپذیر، چنانکه گویی او، الله است. گفتمان او خیلی شباهت دارد بگفتمان الله، فراخونی بسوی تسلیم و اطاعت و فرمانبری، فراخونی بسوی پذیرش اسارت وبندگی با تن دادن باحکام شریعت اسلامی.

اما، اگر از تمامی آنچه در ارتباط با مقاتله امام حسین بوقوع پیوسته، و نیز، از بحث در باره خصلت و اصالت و انگیزه های آن بگذریم، این مطلب را باید بیاد داشته باشیم، وقتی از عاشورا سخن میگوئیم، ما از واقعه ای سخن میگوئیم که در نزدیک به 14 قرن پیش از این بوقوع پیوسته است. اما، واقعه ایست که چه خواسته و یا ناخواسته، مستقیم و یا غیر مستقم سالیانه بنوعی، در آن شرکت میجوییم. یعنی که خواسته و یا نا خواسته بگذشته باز گشت نموده و آنرا تکرار کرده ایم. چه بسا پس از این نیز قرنها، بازگشت بگذشته ادامه یابد تا ابد، چه بخواهیم و چه نخواهیم، مگر در این بازگشت بگذشته با چشمان بازتری بنگریم.

در واقع، با نگاهی دقیقتر متوجه میشویم که برگذاری سالیانه مراسم سوگواری و عزاداری، خود زنی و اشک ریزی، بازگشت به گذشته ای بوده و هنوز هم هست که "ظالم" بر "مظلوم"غلبه کرده است. نظام بر اساس بازگشت باین گذشته، و انتقام ستانی از ظالم، قدرت را بدست آورد و بیش از نیم قرن است که بهمان عنوان در انحصار خود در اورده است.

البته، همه چیز در عالم آخوندی قابل توجیه ست. چون خالق همه چیز یکی است و بی همتا، الله. بازگشت بگدشته در شرایط موجود هم از این قاعده مستثنی نیست. همین بس لحظه ای بگفتار، رئیس جمهور، آخوند رئیسی، در باره عاشورا و امام حسین، گوش فرا دهی.  وی در نشست با وزیران در باره عاشورا، چنین سخن میگوید:

 پیام محوری حادثه عاشورا عدالت‌خواهی و ظلم‌ستیزی است که گذشت زمان نه تنها از درخشش آن نکاسته، بلکه این پیام روز به روز فراگیرتر می‌شود:

کمی بعد میافزاید:

رمز و راز ماندگاری قیام عاشورا همین در هم تنیدگی عمیق آن با آرمان‌های انسانی همچون آزادگی، عدالت‌خواهی و ظلم‌ستیزی است.

این سخنان از دهان طلبه ای خروج مییابد آغشته بخون، از دهان آخوندی با آستینی آلوده بخون، طلبه ای که در مکتب امامت، در حوزه های علمیه پرورش یافته است.

آنچه باطن این بازگشت بگذشته، سوگواری(حد اقل) در دهه محرم را تنیین میکند چیزی نیست مگر انگیزه انتقام ستانی. یعنی که ملت ما در طول چندین قرن تاریخ به کنش خشونتبار انتقام ستانی خو گرفته است. کینه قاتلان امام را بدل گرفته ایم. بی دلیل نیست که نظام توانست در دفاع از شریعت اسلامی؛ ماشین انتقام ستانی از کسانی که بجانشینی امام، مقدس ترین مقدس ها، تردید نموده و مقبولیت امام را مورد سوال قرار میدهند، بسی بسیار سریع و موثر کار اندای نماید. حال آنکه نظام، بنا بر قول آخوند رئیسی، در پیروی از امام حسین بسوی آزادگی، عدالتخواهی و ظلم ستیزی رهسپرده و ره میسپارد.

البته که وارونه ساختن حقایق از اولیه ترین مهارتها و فن ها است که اخونده در حوزه های علمیه میآموزند. وارونه سازی حقایق اساس حرفه آخوندی ست که بحث انرا جداگانه ادامه میدهیم. چرا که اینجا انگیزه انتقام ستانی شاید کمتر از خود انتقام ستانی اهمیت نداشته باشد، چون خود برای پرورش و بار آمدن، نیازمند انگیزه است که نهفته در آموزشهای اسلامی ست. که از کینه توزی و خصومت و دشمنی نسبت بآنکه سر تسلیم و اطاعت و فرمانبری در مقابل نظام ولایت فقیه فرود نیاورد بر میخیزد.

بدون تردید نمیتوان بر انچه از دهان آخوند رئیسی خارج میشود، چندان تکیه نمود، هرچند مانند او در قشر آخوندی بیشمارند. چون بآنچه میگوید آگاه نیست و نمیداند که چه میگوید. بنظر میرسد که طلبه رئیسی در حوزه های علمیه وقت نداشته است که بیاموزد، آزادگی و عدالتخواهی و ظلم ستیزی، مفاهیم هستند که خود برجسته ترین دشمن آشتی ناپذیر آنان است و گرنه هرگز آنها را بزبان نمیراند. همگان از پرونده سیاه و خونین وی آگاهند.

اما، کینه توزی نسبت به نافرمانی و سر پیچی، تمایل بکفر و باطل، و انتقام ستانی از عملگران، بعنوان یکی از ستونهای باور آخوندی، هم اکنون بر فرهنگ و نهاد های تولید کننده آن، سلطه افکنده است.

مثلا، در چنین شرایطی نمیتوان برخورد نظام با حجاب را یک کنش انتقامجویانه که دارای همه گونه توجیهات دینی ست مورد توجه قرار نداد. نظام، تردید ندارد که فرو میریزد اگر حجاب برافتد. پس زنی را که از این حکم فقهی و یا شبه اسلامی سرپیچی نماید، میتوان مورد تنبیه و مجازات قرار داد. یعنی بر اساس شریعت اسلامی، پاسداران دین، او را در اوج خشونت و حقارت و خواری، به ونی بکشاند که در خدمت جلب بی اخلاقان و بد حجابان و هنجار شکنان، قرار گرفته است. که خود بیانگر سرکوب کنشهایی است، همه، برخاسته از اراده معطوف به آزادی و ظلم ستیزی. بی دلیل نیست که آخوند احمد خاتمی، عضو شورای نگهبان و امام جمعه موقت تهران، ضمن اعتراف به اعتقاد به منکر بودن بد حجابی، انکار کرد که گفته است اکثر بی ححاب ها از خانواده دزدها هستند. چه گفته باشد یا نه، تفاوتی ندارد، چون انتقام ستانی از انکه مرتکب منکر میشود یک ضرورت دینی ست.

اگر قدری به کنش و انگیزه انتقام ستانی بعنوان اساس حکومت اسلامی بپردازیم، براحتی میتوانیم آنرا زمینه ساز رفتار خشونت بار نظام آخوندی از آعازین لحطه حکومت  تا این اخیرا، که خبر از نزدیک به 300 اعدام در جمهوری اسلامی در رسانه های اجتماعی انتشار یافت.

در چهره سپیده رشنو که از تسلییم و اطاعت، در انظار عمومی سرباز زد، چه چیز میتوان مشاهده نمود مگر آثار انتقام ستانی. تجریب و ویرانی خانه ها و کاشانه های ساکنان یک ده و بی خانمان نمودن پیرو جوان زن و مرد، کودک و شیرخواره، بجرم دگر دینی و یا بهایی بودن، اگر بر خاسته از کین خواهی و انتقام ستانی نیست، آیا میتواند بیانگر تقدس باشد؟. دستگیری فعلان  سیاسی، مدافعین حقوق بشر، بازداشت مادران و پداران کشته شدگان بدست میرغضب های رژیم، دستگیری روزنامه نگاران و هنرمندان و دگر اندیشان و دگردینان، اگر بازتاب اراده معطوف به کین خواهی و انتقام ستانی نیست، چگونه میتوان رفتار خشونتبار و سرکوبگر حکومت آخوندی را مورد فهم قرار داد.

اکنون، شاید بتوانیم به انگیزه دشمنی و خصومت آشتی ناپذیری حکومت اسلامی با هر اندیشه و رفتار و گفتاری برخاسته از اراده معطوف به آزادی آگاه شویم. آیا میتواند از باور به رحمت و بخشندگی الله برخیزد؟ چه، هستند اندیشمندانی که بنیان خشم و خشونت را رحم و ترحم میپندارد.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

 

 

  

۱۴۰۱ مرداد ۷, جمعه

چه اشتباه بزرگی،

آخوندی را برجایگاه الله

 نشاندیم!


تا پیش از سال 1357، تاریخ طول و دراز ما، تاریخ حکومت شاهان بود، از دوران با ستان و پس از ظهور و سلطه اسلام تا دوران معاصر. شاهی میامد و به بیرون میراند شاهی را که شاهی میکرد و سپس بهمان سرنوشت دچار میشد. اما، واقعیت آن است که پس از فروپاشی نظام شاهنشاهی، در57 تغییر و تحولی در این روند دیرینه تاریخی بوقوع پیوست که برغم بزرگی و عظمتش، چندان مورد توجه قرار نگرفت و آن جایگزینی حکومت شاهی بود با حکومت خدایی، 

اشتباهی بس بزرگ.


همچنان گمراه خواهیم ماند،اگر باین تصور خود ادامه دهیم که آخوند خمینی و پس از او آخوند خامنه ای، بر جایگاه شاهان نشسته اند (بحق و یا نا حق فعلا باین موضوع کاری نداریم) زیرا که از همان آغاز تا کنون حرف اخوند خمینی و خامنه ای، همچون حرف الله، خداوند یکتا و یگانه، خداییکه همگان بدان باور دارند، حرف آخر و نهایی و نیز همچون اراده الله، اراده قدرت بوده اند. آنها نه از جانب خود که از زبان الله بوده و هست که سخن گفته و میگویند، و در تمامی امور، بویژه در حکمرانی بر بندگان، اراده الله را بمنصه ظهور در میآوردند و هنوز هم: قبل از هرچیز همچون الله تسلیم و اطاعت و فرمانبری مطلق را خواستار بوده و هستند. اول با نرمخویی و خشرویی سپس شمشیر برکشیدند و شریعت را حاکم مطلق ساختند. بر پندار و کردار و گفتار مهر باطل زدند. حال آنکه تمامی شواهد از آن حکایت دارند که اخوند خمینی و خامنه ای بر 

بارگاه خداوندی جلوس یافته بودند، که تنها بود و واحد و بجز او هیچ خدائی نبود و نیست، الله.


این بدان معناست، که آخوند خامنه ای، را نباید با شاه و یا هر حاکم تمامیت خواهی، مثل شی جین پنگ و ولادیمیر پوتین و یا اردوغان مقایسه نمود. بهر صورت، آنها بگونه ای به قواعد و مقرراتی باور دارند که برساخته دست همفکران و متحدین و رهبران حزب و دسته ای است و برآمده از اندیشه و تمایلات انسانهایست که بقدرت رسیده اند. در حالیکه از آغاز آخوند خمینی و پس از او آخوند خامنه ای، بر اساس آنچه الله مقرر داشته است عمل کرده اند. اگر خشم و خشونت بکار گرفته اند، اگر دست بکشتار زده اند و به تخریب ویرانی، امر و رضای الله را در نظر داشته اند. آنها از آغاز دوست داشتند که نماد تسلیم و اطاعت باشند و فرمانبری در برابر فرمانروایی که خالق دو جهان بود، در برابر رب العالمین. 


بهمین دلیل تبعیت از احکام الهی، احکامی که الله در تمامی امور بشری، آنچه بدان بشر نیازمند است برای زندگی در این دنیا و رستگاری در اخرت، حاکم مطلق بر جامعه گردید. البته که وابسته نمودن رستگاری در آن جهان به زندگی بر اساس قواعد و مقررات الهی، به تقلیل انسان بحیوان میانجامد. باور بشریعت اسلامی، نهایتا چیزی نیست مگر تسلیم و اطاعت و فرمانبری، و تقلید و تبعیت از قواعد و قوانینی که به جامعه تقدس میبخشد. که نتیجتا، این باور را نهادین میسازد که الله برغم سختیگیرها و خشونتی که در احکامی، مثل، سنگسار و قطع یک دست و پای سارق بر عکس و قطع آنگشتان و نابینا نمودن انسانی دیگر تحت عنوان حکم مقدس قصاص، بخشنده و مهربان هم هست.


چرا راه دور برویم. بیائید نظری بر افکنیم به اخیرترین گفتار آخوند خامنه ای، گفتاری که در حضور ائمه های جمعه در سراسر کشور ایراد نیود. آنچه در این گفتار آخوند خامنه ای بزبان راند نشان میدهد که چرا او نه شاهی که خدایی میکند. گفتمان آخوند خامنه بیانگر این واقعیت است که او بخوبی آگاه است همچون الله، مصون از مسئولیت است و آنچه او میگوید چند و چون و ندارد، سوال پذیر و یا راستی آزمایی پذیر نیست. که نه مرزی را میشناسد نه محدودیت و نه ممنوعیت، احساس میکند که سرور بلامنازع هر عرصه ایست، چه در عرصه دین و سیاست و چه در عرصه مصیبت های بلاخیز. مثلا، در گفتار اخیرش در آغاز بگونه ای بآموزش پیروان خویش میپردازد، چنانکه در جامعه همه چیز بخوبی به پیش میرود. که سکوت و رضایت بر قرار است، نه بحرانی نه کمبود ی و نه گرانی و نه فقر و فلاکت. تنها مسئله ای که وجود دارد شبهه افکنی دشمنان غربی است که در این 44 سال سعی کرده اند بر سر راه پیشرفت حیرت انگیز حکومت اسلامی سنگ انازی کنند و نتوانستند زخمی بر پیکر نظام اسلامی وارد کنند. که از این پیروزی حیرت انگیز است که ائمه های جمعه باید در خطبه هایشان سخن بگویند. آخوند خامنه ای، بدون هیچگونه مشکلی از عرصه دین و قدرت، دائم خروج مییابد و دخول پیدا میکند. از جنگ سخت به جنگ نرم پرداخت و هشدار داد که چه بسا آنانیکه در چنگ سخت پیروز شده اند اما در جنگ نرم شکست خوردند. آخوند خامنه ای تاکید نمود که مبارزه در جهه جنگ نرم هنوز ادامه دارد.  در این جنگ است که باید بر "هویت غرب مهر باطل بزنیم."


بخودی خود معلوم است که نمیتوانی سوال کنی چرا و بچه دلیل؟ مگر از خدا میتوانی بپرسی چرا نام یکی از سه بت بزرگ کعبه را، نام الله را بر خود نهاده ای؟ نیازی به بپرسش نیست، چون آخوند خامنه ای به سوالی که مطرح کرده است پاسخ هم میدهد و شنونده را بی نیاز از هرگونه سوالی میکند. اختصارا، آخوند خامنه ای در خطبه خود خطاب بخطبه گویان، اظهار داشت که ادامه خصومت و ستیز غرب با حکومت اسلامی را نه تنها باید ناشی از پیشرفتهای مادی دانست، بلکه باید آنرا ناشی از جنگ نرم نیز دانست، خصومتی که در جریان ماجرای حجاب بی حجاب، بازتاب یافت، خود بیانگر خشم غرب از موفقیت های حیرت آور زنان در همه عرصه های اجتماع. افزوده بر اینٍ، غرب این شبهه را بو جود آورده است که مردم چندان در باور و اعتقادات دینی خود، تعصب و تعبد نشان نمیدهند. آخوند خامنه ای خاطر نشان ساخت که:


بر خلاف برخی افراد که مدعیِ ضعیف شدن اعتقادات مردم هستند، مراسم‌های بزرگی همچون جشن غدیر، عزاداری‌های محرم و صفر، راهپیمایی اربعین و کمک‌های مالی مردم به حوزه‌های علمیه نشان‌دهنده قوی‌تر شدن ایمان و دین‌داری عمومی است و نباید ناتوانیِ فردی در جذب مردم به یک اجتماع به حساب بی‌دینی مردم گذاشته شود چرا که مردم در میدان هستند و این ما هستیم که باید با عمل به وظایف، خود را از میدان کنار نکشیم.


بگذریم که بقای حوزه های علمیه بدون امداد مالی ساختار قدرت، بویژه در دوران حکومت فقیه که کمتر بازرگان و یا بازاری ای با پرداخت وجوه شرعی به بقا و بازتولید قشر مفتخوار آخوندی امداد میرساند. بدون اختصاص بودجه های کلان بدست دولت ، حوزه های علمیه هرگز قادر نبودند که بکار خود آدامه دهند. البته، اختصاص بودجه های کلان به حوزه علمیه، در عین حال همچون ابزاری مطمئنی است برای ساکت و راصی نگاهداشتن طلبه ها، بکار گرفته میشد.

از آنچا که آخوند خامنه ای خدایی میکند از این دروغ بزرک هم باید بگذریم، که بدون حمایت های کلان مالی دولت به هزینه مردم، حوزه های علمیه، تا کنون نای نفسی در وجودشان نمانده بود. ا

ما، در اینجا، آخوند خامنه ای از واقعیتی هم سخن میگوید که تا چندی پیش، چندان جدی تلقی نمیشد. که بیزاری از دین باشکال گوناگون در حال افزایش است و گرنه او به شاخص هایی همچون استقبال مردم از مراسم گونا گون دینی، مثل عید غدیر و عزاداری حسینی که شرکت در آنها در شرایط عادی، بطور معمول، در اقلیت بوده است رجوع نمیکرد. شرکت کنندگان در این مراسم، هنوز هم از قلیلترین اقشار مردم اند. اما، اگر بیزاری از دین را بتوان بازتاب بیزاری از حکومت فقیه خواند، چرا نباید آنرا بیزاری از خدایی خواند که آخوند خامنه ای پس از آخوند 

خمینی، بنام او سخن گفته اند و حکم صادر و حکومت کرده اند، بیزاری از الله.


اگر آخوند خامنه ای نزدیک بر چهار دهه است که خدایی میکند و بازتاب اراده قدرت و یا اراده الله، قدرت لایتناهی ست، آیا، اگر بخواهیم پوست کنده سخن بگوییم نباید بگوییم که باید خدایی نو جایگزین الله کنیم، جایگزین خدایی که نمایندگانی داردهمچون آخوندهای فریبکار و خونخوران و جنایتکارانی تولید میکند مثل داعشی ها و بوکوحرامی ها و القاعده ایها و... همه متعد و ملتزم به پیامبر و اصیلترین تفسیرکتاب مقدس، قرآن.


هم اکنون، در جنبش های اعتراضی،چه بسیار بگوشمان میرسد شعارهایی مبنی بر ارتکاب اشتباه

 در گذشته با استقبال از حکومت اسلامی. که چه اشتباه کردیم انقلاب کردیم. یعنی که آخوندی را بصرف عبا و عمامه، بر جایگاه الله نشاندیم و بمقام خدایی رساندیم، مصون از مسئولیت و هرگونه پاسخگویی. بر این اشتباه تاریخ زمانی میتوانیم چیره شویم که نهاد تولید کننده آخوند، حوزه های علمیه را روانه زباله دان تاریخ کنیم. که بعبادت خدایی بنشینیم که بجای اسارت و بندگی، رهایی و آزادی بخواهد، بجای، جهاد وشهادت، صلح و دوستی بجوید، بجای توصیه خشونت و انتقام ستانی، به نرمخویی و مهربانی فرا بخواند. آیا این اندیشه خیلی کفر آمیز است؟ آیا این راه نجات، راه آینده نیست؟ آیا خیلیی کفر آمیز سخن گفته ایم اگر پرده از این حقیقت برکشیم؟


واقعیت آنستکه حکومت اسلامی بهترین شرایط را برای کوتاه کردن دست دین و راندن ان از عرصه احتماعی بعرصه خصوصی بوجود آورده است. اگر جنبش حجاب بی حجاب را به بازتاب بیزاری از ارزشهای اسلامی بدانیم، چه چیزی را میتوان به انگیزه برآمدن این جنبش نسبت داد، بجز بچالش کشیدن یکی از مقررات اسلامی- فقاهتی. جنبش های متمرکز بر مطالبات مادی، مثل جنبش کارگری، جنبش معلمین و بازنشستگان و بسیاری ازجنبش های اصناف و حرفه های دیگر، نیز، تغییر و دگرگونی ساختاردینی – سیاسی را بر هر مطالبه دیگری ترجیح میدادند، اگر چنانچه رها از ترس کیفر و مصون از دستگیری و اسارت و شکنجه و گرفتاری در پنجه فقیه بودند.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com 

۱۴۰۱ تیر ۳۱, جمعه

 مماشت

با دین ادامه دارد!



نزدیک به نیم قرن است که از فروپاشی نظام شاهنشاهی و ظهور ولایت و یا برآمدن حکومت اسلامی میگذرد. چه بخواهیم و یا نخواهیم، زمان تغییر کرده است و همه چیز را با خود تغییر داده است. بازتاب این تغییرات را میتوان در تمامی عرصه های زندگی، از جمله در عرصه دین و قدرت مشاهده نمود. با این وجود، مماشت با دین، با دین اسلام، پس از چهل و چهار سال سلطه تمام بر زندگی، باشکال گوناگون، بویژه دریغ و حسرت خوردن گذشته و یا بشکل نوستالژی همچنان ادامه دارد. که چه نشستی که اسلام را به جنبشهای تروریستی، مثل جنبشهای القاعده ای و بوکوحرامی و داعشی و طالبانی تقلیل داده اند. که باید بخاطر داشته باشیم که اسلام بزرگتر از اینهاست. زمانی بود که اسلام، دین با حرمت و احترامی بود. سخت و زمخت و بیرحم نبود. چهره اش بخون انسانها آلوده نبود. که همزیستی و دگرپذیری اسلام را میتوانستی در همه جا مشاهده نمایی، حجابداران در کنار بی حجابان، مومنین و دینمداران در کنار بی باوران و ملحدین. مسجد در دل دانشگاه. هم شادی و پایکوبی بود و هم سینه زنی و عزاداری. سخنوری همچون راشد بود و مناجات خوانی مثل ذبیحی.

بنظر میرسد که مماشتگران هنوز آماده پذیرش این واقعیت نیستند که مماشات با دین، راه براندازی این نظام خفتبار را هموار نمیکند بلکه، بعکس، با تایید نقش مثبت آن در جامعه به بقای آن امداد هم میرسانند. که شر و زشتی از دینکاران حرفه ای بر میخیزد نه از دین. حال آنکه، زمان آن رسیده است که بفرا سوی دین بنگریم، بآینده ای که دین از صحنه جامعه رخت بر بسته و در درون فرد خانه برگزیند. که دین امری بشود، خالص، شخصی و خصوصی، بآینده ای که "دین رسمی الغا" و آزادی پرستش جایگزین آن شود. نه اینکه حسرت گذشته ای را بخوریم که اسلام و یا متولیان آن، علما و فقها و طلبه های حوزه های علمیه، ظاهرا، نقش خنثی و بی تفاوتی را نسبت باجرای قواعد و مقررات شریعت اسلامی ایفا میکردند و چه بسا هم اکنون باید باجرای همان نقش بازگردند. اما، حتی آنزمان هم، دین نقش بازدارندگی و مخالفت خود را با هر قدمی بسوی تغییر و تحول اقتصادی و اجتماعی بازی میکرد. امیرکبیر و یا احمد کسروی و حسن منصور و بسیاری دیگر از نامداران این خاک و بوم را چه کسانی بخاک خون کشاندند. مخالفت و دشمنی با پدیده های نو و هنری، مثل موسیقی و تصویرگری و تاتر وسینما و مجسمه سازی و غیره ...را  مقدسین حوزه های علمیه، علما و فقها، از آعاز جنبش بسوی تجدد از اواخر قرن نوزدهم و انقلاب مشروطیت آغاز نمودند. 

 شاه میتوانست برنامه اصلاحات خود را زودتر از سالهای 40 آغاز کند. آنرا به تعویق انداخت بآن دلیل که مرجع تقلید آنزمان، آیت الله طباطبائی بروجردی، از آنجا که از واکنش آخوندهای سخت اندیش آگاه بود، از شاه خواسته بود که برنامه اصلاحات را پس از مرگ او باجرا درآورد. اصلاحاتی که شامل میشد بر تقسیم اراضی و سهیم کردن کارگران در سود کارخانجات، سپاه دانش، در خدمت سواد اموزی در روستاهای کشور و آزادی زنان. تردیدی ندارم که مماشتگران از واکنش فقهای حوزه علمیه برهبری آیت الله خمینی بخوبی آگاهند. واکنشی که بشورش 15 خرداد  1342 منجر گردید. در واقع شاه خود یکی از بزرگترن مماشتگران دین بود. مماشات او با رهبر ارتجاع سیاه، تبعید آیت الله خمینی و اعدام طیب، گردنکلفت و باجگیر محله، از عوامل مهمی بود که زمینه را برای بقدرت رسیدن دین فراهم نمود. آری در آن دورانیکه راشد در رادیو وعظ میکرد و ذبیحی مناجات سر میداد، شاه توانسته بود که نظام آخوندی را بسکوت وا دارد. البته بقیمت بنای مسجد در دانشگاه و حسینیه سازی و هموار ساختن ورود آخوندها بدانشگاه بعنوان استاد.

افزوده بر این، اگر در دوران شاهنشاهی، قصاصی در کار نبود و دست و پای سارق را برعکس منقطع نمیکردند و زنان متهم به خیانت را بسنگسار نکشیدند، بدان معنا نیست که در متن مقدس قران یافت نمیشوند. مماشتگران، تصویری ساده لوحانه ای از الله، خداوند یکتا و یگانه در ذهن خود دارند. دوست دارند که فراموش کنند که الله صاحب دوزخ است، آنجائیکه الله قهر و قدرت خود را بمنصه ظهور میرساند، مکانی سراسر رنج و درد که از آن فریادها رسد بآسمانها از شکنجه و انواع و اقسام تنبیه و مجازات بفرمان الله. یعنی که بر خلاف تصور مماشتگر، الله، نه تنها بخشنده و مهربان نیست بلکه بیرحم و شقی هم هست، گویی که این خود تقلیل اسلام نیست، آنهم به یک عبارت کذب، همچون بخشنده و مهربان. مماشتگران آنقدر شیفته الله بخشنده و مهربان اند که احکام جهاد و شهادت و قتل فی السبیل الله، فرمان به کشتار و خونریزی، تخریب و ویرانی را نادیده میگیرند. مماشتگر خدایی که بر ساخته تخیلات خویش است جانشین الله مینماید. الله بخشنده و مهربان، خدایی ست که او می شناسد نه آن خدا و یا آن الله ای ست که سخن میگوید، قران مگر سخن الله نیست؟ در قرآن است که الله فرمان میدهد و احکام صادر میکند، کیفر میدهد و به تنبیه و مجازات تهدید میکند. آری الله پادش دهد تسلیم و اطاعت و فرمانبری را. اما، وای بآن لحظه ای که به یکتایی و یگانگی، بوحدت او شک و تردیید بخود راه دهی، کنشی که با خود مرگ و نیستی و سوختن در آتش جهنم میآورد تا ابد بعنوان مشرک و منافق و کافر.

مماشتگران، حکومت آخوندی را بازتابی از امیال و اراده غرب میدانند، بویژه در دوران اوباما و هم اکنون نیز برآن باورند که غرب بانحا مختلف به بقای نظام امداد میرسانند. پس نتیجه میگیرند تا زمانیکه غرب با رژیم جنایتکاری مثل رژیم اخوندها در جمهوری اسلامی و "اخوانی/طالبانی" به مذاکره و بداد و ستد میپردازد، نظام بر سرپای خود خواهد ایستاد. که رهبران غرب را نباید نادان و جاهل برشمرد. آنان هستند که بقای نظام را تداوم میبخشند. سرنشینان کاخ سفید، بخوبی خمینی و پیروان آنها را می شناختند. میدانستند که او کیست و چه میخواهد. با این وجود با بقدرت رسیدن خممینی، موافقت داشتند و بان امداد رساندند.

مماشتگران، بدبختانه کمی کوته نگرند، فراموش میکنند میلیونها مردمی را که باستقبال خمینی شتافتند و شبانه بر فراز پشت بامها فریاد الله اکبر سر میدادند. نیز، اینراهم فراموش میکنند که اکثر سازمان ها و گروه های چپ و لیبرال و ملی گرا، از مماشتگران اولیه با نظام بودند و دیدیم که بچه سرنوشتی دچار شدند. بدرستی هم معلوم نیست که چگونه کارشناسان کاخ سفید میتوانستند از ماهیت و درونیات خمینی آگاه باشند و میدانستند که بچه کارهایی دست میزند وقتی بر منبر قدرت جلوس مییافت؟ در حیرتم که چگونه ممکن است یک آدمی در کاخ سفید، خمینی را بشناسد در حالیکه بسیاری از نزدیکان و دستیاران خمینی، از جمله قطب زاده از او کمترین شناختی نداشتند.

آخوندهای کت وشلواری پیرامون خمینی بر آن تصور بودند که همه چیز را در کنترل خود دارند. اما، شناختی از آخوند نداشتند. یعنی که از ذات حیله گرآنها، از خدعه و نیرنگی که یک آخوند مقدس بدان توانا بود و هست، چندان تخمین و برآوردی نداشتند. گواه این ادعا سرنوشتی ست که مماشتگران اولیه با دین بدان دچار شدند، در بدر و خانمان بدوش.

مماشتگران، هنوز بر آن باورند که مماشات با دین شیوه ایست عقلانی و حساب شده. کیست که بخواهد در برابر باورها و عقاید دینی مردم ایستادگی نماید و در عالم سیاست بجایی برسد. یعنی که باید سرپوشی بر حقیقت بنهی اگر بخواهی در میدان سیاست برقابت بپردازی. این در حالی ست که دیر زمانیست که دین گریزی رو بافزایش است همچنانکه هنجار شکنی حکایت از فروافتی اعتبار و منزلت مقررات شریعت میکند. اگر مساجد بمراکز دریافت و توزیع امداد در نیامده بودند، کمتر کسی را میتوانستی در مساجد مشاهده نمود.

درست است اینروزها شاهد اعتراض خانم جوانی حجابدار بودیم به بد حجابی خانمی دیگر در اتوبوس زنان، واقعه ای که از برآمدن جنبشی حکایت میکند بنام جنبش بد حجابی. این بدان معناست که زمان رفتن بفراسوی دین فرا رسیده است، زمان دست کشیدن از تقلید و تبعیت و برگزاری مراسم پوچ بی معنی غسل و و ضو و نماز و روزه داری.

آری، واقعیت آن است که دشمن ما امروز دین است، همه چیز در خدمت دین و نهادهای دینی بکار گرفته میشود. مماشت با دین ما را بجایی نمیبرد. چه باک اگر حقیقت را آشکار سازیم که الله خدایی ست بیگانه. خدایی که بدست بیگانه بضرب شمشیر برنیاکان ما تحمیل کرده اند. چه گرفتی، اگر بگوییم که رسالت با قتل و غارت آغاز گردید و با کشتار و خونریزی ادامه یافت. تردید مدار که ما بسوئی روانیم که تخریب و ویرانی مساجد را در پیش روی خواهد داشت. همین بس که بعضی از شعارهای جنبشهای اعتراضی دقیقتر بنگری، آنگاه ممکن است جدی تر اماده سفر به ماورای دین شویم. حتما این شعار را شنیده اید که "دروغ میگن دشمن ما امریکاست دشمن همین جاست." آیا این دشمن خانگی میتواند چیزی دیگر جز دین باشد؟ اگر این دشمن دین نیست، آیا میتواند آخوند باشد؟

بعبارت دیگر، امروز حتی باید جدایی دین و قدرت را جنبشی بدانیم بازمانده از زمان و نا بینا نسبت بآینده. چه امروز باید به خصوصی سازی دین برخیزیم و تمامی باورها رفتار و گفتمان دینی ای که بدون چون و چرا بما انتقال یافته و یا پذیرفته ایم بنقد بکشیم. امروز، با وجود تکنولوژیهای ارتباطاتی و رسانه ای، دیر یا زود، باین درک جمعی خواهیم رسید که ازادی در رهایی از بند و محدودیت ها و ممنوعیت های شرعیت اسلامی نهفته است نه در مماشات با آن.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

۱۴۰۱ تیر ۲۴, جمعه

نه بفرمانبری!

کارزار حجاب- بی-حجاب، نشان داد که اجباری ساختن هرچیزی از جمله حجاب چندان دشوار نیست، چون بابزار زور نیازمند است، به ابزار قهر و خشونت، تنبیه و مجازات، به پاسدار و محتسب، هم چنانکه از آغاز تاسیس حکومت دین، شاهد بر تکوین و تکامل آن بعنوان ماشین سرکوب بوده ایم. حال آنکه، برانداختن حجاب نیازمند همبستگی و تفاهم و سازماندهی ست بر اساس باور و ارزشهای مشترک، ابزاری که کسب آن تحت نظام استبداد مضاعف دین و قدرت، کم و بیش ناممکن است. چه برقراری پیوند و همبستگی و تفاهم اجتماعی، نمیتواند با نظام سرکوب و خفقان سازگار بوده و یا تحت آن بتواند شکل گرفته بوجود بیاید.

درست است، نمونه های بسیاری از زنانی که شجاعانه حجاب از سر برگرفته بودند، حتا، بعضا، با حمایت همسران خود در فضای مجازی گزارش شده اند. اما، اگر کارزار حجاب-بی-حجاب، نتوانست همچون یک تظاهرات چشمگیر سرتاسری، بفروپاشی نظام امداد رساند، بیش از همیشه این واقعیت را آشکار نمود که قبل از آنکه زنان تکلیف خود را با حجاب معلوم کنند، اگر چنانچه میتوانستند، در کل، جامعه باید تکلیف خود را با شریعت اسلامی، با دینی که متولی آن آخوند است روشن نماید. چرا که حکومت اسلامی بر اساس شریعت اسلامی و در خدمت دین بنیانگذارده شده است، نه در خدمت ملت و جامعه.

بعید بنظر میرسد که بتوان حجاب را براندازی نمود، بدون آنکه سلطه شریعت اسلامی مورد نقد و چالش قرار بگیرد، کنشی که بسیاری از سیاست ورزان سعی میکنند از آن پرهیز کنند. چون کمتر کسی درافتادن با دین را کنشی عقلانی بشمار آورد، بویژه اگر در کار سیاست باشد و بخواهد حمایت "ستمدیدگان" را جلب نموده و بسوی براندازی نظام برانگیزاند.

البته که ترس و واهمه از لعن و نفرین ساده دلان، شریعت اسلامی را در طول تاریخ از نقد و نفی، مصون داشته است و گرنه هرگز نمیتوانست بر ساختار قدرت سلطه افکند. کدام اندیشمندی به نقد دین پرداخت و از گزند دینمداران مصون مانده است.

در شرایط کنونی هستند بسییاری از تحلیلگران که در فضای مجازی در نفی حجاب سخن میگویند، اما، اسلامی بودن آنرا مورد شک و تردید قرار داده و حجاب را برساخته دست علما و فقها برمیشمارند، دیدگاهی بسی بسیار محتاطانه و محافظه کارانه. اینان بر آن باوراند که نه فاطمه فرزند پیامبر، و نه عایشه، همسر او هرگز حجابدار نبوده اند. حتا زینب، همشیره امام حسین در دربار خلیفه یزید، حجابی بر سر نداشته است وقتی خلیفه را متهم به کشتار افراد خانواده خود نمود.

اگرچه چنین ادعائی را بسیاری از علما و فقهای دیگر مردود میشمرند و به آیه هایی از قران، مثل آیه های سی ام و سی و یکم از سوره نور اشاره نموده و آنهار را بگونه ای تفسیر و تعبیر میکنند چنانکه گویی حجاب یک امر الهی ست( احکام قرآن، دکتر محمد خزائلی، ص 62-61، آذر 1361). اما، فرض که حجاب، بر ساخته دست علما و فقها ست و اشاره ای بدان هم در متن قران نمیتوان یافت. اما، قواعد و مقررات شریعت اسلامی را که نمیتوان نادیده گرفت، قواعد و مقرراتی که تمامی حکومت (جمهوری) اسلامی بر اساس آن بنیانگذاری شده است. این قواعد و مقررات، محدویت ها و ممنوعیت های شریعت اسلامی ست که انسان را باسارت و بندگی میکشاند.

این بدان معناست که حکومت اسلامی تنها با ابزار حجاب نیست که انسان را باسارت و بندگی میکشاند. با ابزار قواعد و مقررات و نظارت بر کوچکترین رفتار و گفتار بشر است که شریعت اسلامی، انسان  را بحیوانی تبدیل میکند فاقد عقل و خرد، ناتوان از تفکر و اندیشه. شریعت اسلامی برای تمامی رفتار و کردار آدمی، از زمانیکه بعرصه وجود گام مینهد تا لحظه وداع با زندگی، قواعد لازم و ضروری را وضع و مومنین را بدان مکلف ساخته است.

مثلا، جهان را به "حلال" و "حرام" تقسیم نموده، عمل به حلال را ترویج و پرهیز از حرام را تشویق میکند. که خود بر همه گونه رفتاری تاثیر میگذارد، از خوردن و نوشیدن گرفته تا طهارت و چگونگی و شرایط همآغوشی. شریعت اسلامی مرزها و حد و حدود و نوع و جنس ارتباطات انسانها را با یکدیگر و حتی با حیوانات، تعیین و مشخص مینماید، از عقد و ازدواج گرفته تا معاملات تجاری و مبادلات اقتصادی تا برگزاری مراسم گوناگون عبادی از جمله برگزاری نماز روزانه. یعنی که در جامعه اسلامی, رفتار و گفتاری نمیتواند از انسانی سر بزند و در ستیز و تضاد با شریعت اسلام باشد، باوری که بارث میاموزیم و در ما نهادین میگردد، از دوران کودکی تا بلوغ و نوجوانی.

این خود بما میگوید که اگر با خود صادق باشیم، اول باید تکلیف خود را با دین و عقاید و باورهای دینی خود روشن کنیم. چه هماکنون هیچ باور و اعتقاد دینی نیست که در عین حال سیاسی نبوده و یا در خدمت بقای وضع موجود نباشد. ما نمیتوانیم با این رژیم به مقابله برخیزیم ، اما، در همان حال بهمان تکالیف دینی ای تن دهیم که آخوندی که اکنون بر جان و مال و بر جامعه سلطه افکنده است، بما آموخته و یا میآموزند.

ما وقتی میتوانیم از این نظام گذر کنیم که بتوانیم، به مراسم دینی ای که بر حسب عادت بدان توجهی نداشته ایم با چشمان نقد و نفی بنگریم. در چنین صورتی ست که میتوانی دریابی که مراسمی که بر حسب عادت و یا باور، روزانه برگزار میکردی، مثل برگزاری نماز روزانه، کنشی ست سیاسی، در واقع، در خدمت بقای نظام فرمانروایی و فرمانبری. چرا که هر لحظه که بنماز گزاری بر ایستیم و برکوع و سجود برویم، خوی فرمانبری را در خود هرچه بیشتر تقویت کرده ایم. چرا که نه تنها به معنا و مفهوم آنچه بر زبان میرانیم آگاه نیستیم و در بیشتر اوقات نمیدانیم چه داریم میگوییم. نیز، هرگز از خود نمیپرسیم چرا باید در پنج مرتبه در روز و آنهم، هنگام طلوع و غروب آفتاب و در میانه روز، مراسم نمازگذاری را بجا بیاوریم؟

 آنان که نمازگزاری را بما میآموزند هرگز نمیگویند چرا باید روی بقبله بایستیم. که آیا الله در آن سوی جهان سکونت دارد؟ که آیا الله بر برگزاری مراسم ملال آور غسل و وضو، شستو شوی صورت و دست ها و نم زدن بفرق سر و پنچه های کثیف پا با رعایت نظم و ترتیب، نظارت میکند مبادا که بنده مرتکب خطایی شود و در دفتر اعمالش ثبت نگردد؟

 پس از بجا آوردن مراسم وضو، نمازگزار بعبادت الله بر ایستاد. پس از ایراد کلماتی چند به رکوع میرود و آنگاه بر دو زانو نشسته و پیشانی برتکه ای گل مینهد بسجده رود. کنشی که دو بار در صبح سحر، در صراط ظهر در عصر، هریک چهار بار و در غروب سه بار تکرار میشود. در هریک از این حرکات کلماتی در ستایش، عظمت و بزرگی الله و رحیم و بخشنده بودن او از یک طرف و خوار و حقیر شمردن خویش، از سوی دیگر، بر زبان جاری میسازیم. یعنی که به کنش وگفتاری روزانه دست میزنیم بدون آنکه از خود هرگز بپرسیم، خداوند یکتا و یگانه، الله با آنهمه عظمت و شکوهش چه نیازی به نیایش و عبادت افراد بشر دارد، آنهم هر روز و پنج مرتبه روزانه؟ از کجا میدانیم که الله بخشنده و مهربان است، سوالی ست که کمتر کسی میپرسد. در حالیکه میدانیم که الله از کافر و منافق و مشرک متنفر است و آنها را محکوم بسوختن در جهنم خود کرده است.

باید بیاد داشته باشیم که در دامن مراسم عبادی ست که به فرمانبری خو میگیریم و در ما نهادین میشود. مگر در نمازگزاری و روزه داری، مرتکب کنش دیگری هم میشویم بجز فرمانبری. مگر بفرمان کسی دیگری بجز الله، مراسم نمازگزاری را بجا میآوریم؟ یعنی که ما باید بدرون خویش بنگریم و در یابیم که دینی که با آن پا بعرصه وجود گذاردیم چه موجودی ببار آورده است. کیست که بتواند بگوید که اگر الله ما را به فرمانبری، امر نمیکرد و فرمان نمیداد، و بجز فرمانبری و تسلیم و اطاعت چیزی دیگری از بندگان خود طلب میکرد، ملت ما هنوز بیوغ متولیان دین بیگانه تن میداد یا نه؟ بی دلیل نیست که نه تنها استبداد استمرار یافت بلکه مضاعف نیز گردید. چون آغوش خود بروی فرمانروایی گشودیم که به ما فرمانبری آموخته بو،د بی خبر از آنکه چه اینده تیره و تاری در انتظار ماست. گذار از حکومت دین زمانی امکان پذیر میگردد که خوی فرمانبری را که شریعت اسلامی در ما نهادین ساخته است از وجود خود پاکزدایی نمائیم و به فرمانبری نه بگوئیم.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

  

۱۴۰۱ تیر ۲۰, دوشنبه

بمناسبت حجاب- بی- حجاب

حجاب در ستیز

و خصومت با عفاف!

علما، فقها، آیت اله ها، مجتهدین و حجت الا سلام ها و یا دینداران حرفه ای از همه گونه ابزار تحقیق و تفحص بهره برده اند که حجاب را تعبیر و تفسیر، توصیف و توجیه کنند. اما هیچیک از توجیهات موجود به لحاظ عمق، معنا و مفهوم نتوانند با تشبیه زن و حجاب به مرواری و صدف به رقابت برخیزد. که ظاهرا  تشبیه ای  است ظریف و  زیبا و شاعرانه، از آن نوعی که فقها و مجتهدین را به تحسین وا میدارد و بر غرور شان میافزاید که به دینی ایمان دارند، ختم همه دینها، اسلام امامتی-فقاهتی.  

بر طبق این تشبیه، حجاب را باید همچون صدفی دانست که زن را در درون خود جای داده، از آن حفاظت و نگاهداری کند. صدف حصار دفاعی مروارید است. چنان تحت پوشش خود قرارش دهد که درنده ترین و هیولائی ترین طعمه گیر دریائی هم نتواند مروارید را شکار نموده و ببلعد و بدرون خویش فرو برد. این تشبیه نیز این معنا را، نیز، القاء کند که زن هم چون مروارید گوهری ست زیبا و دلفریب ، درخشنده و خیره کننده. حجاب، بمانند صدف محیطی امن و امان بوجود میآورد که زن در آن بدرخشد بدون آنکه نگاه جنبنده ای را جلب خود نماید. یعنی که نسبت حجاب به زن مثل نسبت صدف است به مروارید که شاهکار هنر و بدعت و ظرافت آفرینش را در درون خود پنهان نماید مبادا  رخ زیبنده و موهای افشان و برجستگی های اندام زن، چشم و یا چشمانی را شیفته و فریفته خود نموده، هوس بلعیدن را در مردی بیدار سازد.

مسلم است که از نگاه پاکدینان، نمیتوان نقص و ایرادی باین توجیه از حجاب وارد ساخت. چرا که   رابطه ی زن و حجاب همآنقدر طبیعی ست که رابطه مروارید با صدف. همچنانکه مروارید و صدف کار خلقت است، زن و حجاب نیز از حکمت خالق برخیزد. راز و رمز حکمت الهی در آنست که وجود مروارید را وابسته نموده است به صدف، و وجود زن را به حجاب. حجاب،  زن را از نگاههای شهوی و حیوانی، آلوده به غرایز نفسانی و لذایذ مادی، حفاظت نموده، موجب حجب و عفاف و پاکدامنی گردیده، و  زن را  از نمایش وجود خویش باز دارد. که نه چشمان مردان را بخود خیره ساخته  و به طمع و هوس اندازد و  نه خود،  به مردی بچشم خواهش و تمنا  بنگرد.

بعبارت دیگر، حجاب، شیطان رجیم را از زن  دور میسازد. مانند صدف، پوششی طبیعی، غرایز پست و حیوانی، آلوده به لذا ت و وسائس شیطانی را که در نهاد مرد می زیید، خفته و خاموش نگاه میدارد.  چون آن گوهر زیبا، زن، پوشیده و پنهان است، مرد با روانی آسوده ، بی آنکه از درون مورد اذیت و آزار غرایز نفسانی قرار گیرد، زندگی گذراند. با دیدن حجاب بر سر زن احساس شرم و حیا کند. احساسات ش بجوش نیاید و تحریک و  منحرف نشود. بیمار و پریشان حال نیز نگردد و به "راه مستقیم" ادامه دهد. در نتیجه حجاب ثبات و آرامش را در جنس مرد و جامعه مردانه، موجب گردد و از بروز آسیبهائی همچون فحشا و فساد و تباهی جلوگیری کند و رقابت و حسادت و جنایت را نیز کاهش دهد. این است لزوم و ضرورت حجاب، در بهترین وجه ممکن ش.

اما در نگاهی دیگر، تشبیه زن بیک گوهر گرانبها و نادر همچون مروارید و حجاب به صدف، برغم ظاهر فریبنده اش یک واقعیت تلخ را در درون خود پنهان میسازد:  محدودیت و محرومیت زن و مرد، و نیز خسران و زیانی که بطور کلی بر جامعه تحمیل میکند.

تشبیه زن به مرواریدی در دل صدف، ترسیم انسانی است که در زیبائی و خلفتش نقصی نیست، اما، بعنوان یک شی تزئینی که ارزشش در ظاهر است و بیرون خیره کننده اش.  درون و ماهیت مروارید و یا زن  را کسی اعتنایی نیست.  مروارید همان است که بنظر آید: صورت زیبا و فریبنده، که تمایلی دارد غریزی برای انحراف از راه مستقیم، برای ارتکاب به گناه و هنجار شکنی. در روایات آمده است که  «زن دام شیطان» است چرا که شیطان تنها از طریق حوا میتوانست آدم را بفریبد (بنقل از تاریخ انبیا، سید هاشم رسولی محلاتی،دفتر نشر فرهنگ اسلامی 1375).  به دیگر زبان، افسونی در زیبایی است که مورد بهره برداری شیطان قرار میگیرد  که باید مهار و کنترل گردد. این شی تزئینی، این گوهر گرانبها، نه از اندیشیدن بهره برده است و نه از تعقل و خرد ورزی. الله این گوهر زیبا را آفریده است  برای خشنودی مرد. اما احکامی در استقاده از، و مالکیت بر آن  صادر کرده است. آن  مرد که توانمند است و غنی، مجاز است که مزین سازد خانه و کاشانه خویش را  نه با یک بلکه چند ین گوهر زیبنده: تا چهار عدد  مالکیت دائمی و تا چهل عدد موقتی در هر مقطع زمانی. بعبارت دیگر، آنکه حجاب را همچون صدف توصیف کند و زن را مرواری درون آن، ضرورتا  زن را باید که کمتر از مرد بداند و انسانی با توانائی ها و ظرفیت های محدود که خود در تضاد است با قائل شدن مقامی شامخ برای زن.

اما معنای حجاب علیرغم شباهت ش به صدف که گوهر گرانبهایی را در درون خود از گزند دور میسازد، فرهنگی را پرورش دهد که جایگاهی فروتری  را برای  زن نسبت به مرد، انسانی که می اندیشد و تعقل میکند، دایمی مینماید. تمثیل و تشبیه حجاب به صدفی که زن را همچون مروارید در درون خود محافظت میکند، بازتاب جامعه ای میشود که سخت شیفته «عفاف» است. حجاب را بکار گیرد که عفاف را ترویج دهد. حجاب میشود نشان و باز تابنده ی عفاف. شیفتگان حجاب هرگز نپذیرند که فاصله زمین تا آسمان است بین حجاب و عفاف. بعبارت دیگر، مدافعین حجاب نمیتوانند خود را لزوما مدافعین عفاف نیز بدانند.  زیرا که حجاب نه تنها موجب عفاف در جامعه نمیشود بلکه شرایط مساعدی را بوجود آورد برای  پرورش خلق و خویی تعصب آمیز و غیرت پرستی. حجاب بیان محرومیت میشود و ممنوعیت در روابط بین زن و مرد در جامعه انسانی.

فرهنگ دهخدا میگوید عفاف یعنی "باز ایستادن از حرام و پارسایی نمودن و خودداری از آنچه جایز و نیکو نباشد، خواه در گفتار باشد و خواه در کردار." بنا براین تعریف، پارسایی و وارستگی نتیجه تعقل و گزینش درونی ست. حال آنکه حجاب بیرونی ست و بسیاری از علما و فقهای بلند مقام معتقدند که مبتنی است بر حکم الهی و آیه های فراوانی را در ارتباط با آن میتوان در قران یافت. بگذریم که برخی دیگر حجاب را مبتنی بر سنت و قرار دادهای کهن و رسم و رسوم و آداب و عادات فرهنگی می پندارند. در این معنا، نیز، حجاب را نتوان همسان عفاف دانست. چرا که عفاف دارای احکامی نیست که تخلف از آن جرم شناخته شود. بازایستایی و پارسایی مرحله ایست از رشد و تکامل انسانی، و آن زمانی ست که انسان از بد و شر و ناشایست و شرم آور پرهیز کند،  نه از ترس و وحشت از تنبیه و مجازات، بلکه بدلیل عقل و اندیشه و احساس و عاطفه انسانی. عفاف و یا بازایستایی و یا اجتناب از بد و زشت و ناشایست در کردار و گفتار، آموزشی ست که کسب گردد، همچنانکه  از شیرخوارگی به بلوغ و شباب و کهولت رسد نسل انسانی. عفاف تایید خود مختاری و خود آئینی، نهفته در ذات انسانی ست. عفاف تایید استقلال و آزادی انسان است، حال آنکه حجاب نفی اصل خود آئینی است و آزادی که ناشی میشود از تسلیم و اطاعت در برابر احکام الهی، سنت و قرار دادهای مطلق و کهن  دوران بدوی. عفاف خود جوش است و نتیجه کاوش ها و کلنجارهای درونی . حجاب، یک حکم شرعی است و دارای ضمانت های اجرایی.   چرا که حجاب چیزی نیست منتج از سنجش و ارزیابیهای غریزی و عقلانی. حجاب یک فرمان است و چون و چرا نا پذیر. حجاب، عفاف نیست بلکه یک نظم اجتماعی ست که بنیان گذارده شده است بر اساس فرمانروایی و فرمانبرداری. حجاب نتیجه تقلید و تبعیت است، زیرا که  یک حکم فقاهتی ست. حال آنکه عفاف چیزی ست که برای کسب آن فرمانروا و فرمانبردار باهم  یکی میشوند و در درون انسان میزیند، نه در بیرون از انسان مثل قانون و مقررات، پلیس و نیروهای انتظامی.

بر طبق معنای عفاف مرد باید چنان آموخته باشد که زن نیز موجودی ست مخلوق طبیعت، اگر زیبا و افسونگر، اگر دلفریب و وسوسه گر، مرد هرگز نباید که عنان اختیار از دست بدهد وبا چشمانی آلوده و نیتی  ناپاک بزن بنگرد. عفاف در وارستگی است و چیرگی بر غرایز سرکش و لذت جو که زن و مرد را  یکسان در برگیرد. عفاف بازایستایی و پارسایی ست که حاصل نظارت بر درون است و چیره شدن برخواهشهای نفسانی.  حال آنکه حجاب ظاهر سازی ست. امری ست اجباری. ضروری نظم و انضباطی ست برخاسته از ارداده معطوف به قدرت و دینمداری.

 نظم و انضباط و احکام و مقررات حجاب بر اساس جدائی زن از مرد بنیان گذارده شده است. احکام حجاب، زن را از  مرد جدا نماید بآن دلیل که اختلاط و تماس دو جنس مخالف، موجب شود که در هم فرو ریزد شئون دین و دینداری و نظم و انضباط اجتماعی. بدین لحاظ حجاب، روابط و معاشرت زن و مرد را محدود و مشروط میسازد. حجاب مانند صدف که مروارید  را در درون خود پنهان و محبوس میکند، زن را در درون خود  نامرئی میسازد. محبوس ساختن زن در حصار حجاب در واقع نفی زندگی مادی ست، انکار و نفی وجود  لذت و خواهش است و تمنای جسمانی .  جدایی زن و مرد از یکدیگر گریز از هستی است و حرکت بسوی نیستی.  

طبیعت انسانها را علیرغم اختلاف در جنس، جدا و بیگانه از یکدیگر نیآفریده است.  زن و مرد در طبیعت مکمل ، وابسته و نیازمند یکدیگرند، بدون اینکه یکی کمتر و یا بیشتر از دیگری باشد. یکی بدون دیگری وجود ندارد.  صد ها قرن قبل از آنکه ادیان پا بعرصه وجود بگذارند و روابط زن و مرد را بنظم در آورند، قرنها در آغوش یکدیگر خفته اند. بعبارت دیگر، جدا ساختن آنها از یکد یگر ناسازگار است با طبیعت انسانی.

حجاب، مرد را حاکم و زن را پنهان سازد از نگاه مرد، ولی آیا میتواند آن غرایز انسانی را که مکمل یکدیگرند انکار و سرکوب نماید حکومت اسلامی؟ که نیروهای انتظامی و گشت های "ارشادی" را در خدمت گیرد که زن را جدا و بیگانه از مرد نگاهدارد. یعنی که در واقع بلوغ و فهم و شعور انسان را نفی کند، چنانکه گوئی که اگر حجاب را زن از سر بر گیرد فساد و فحشا ناگهان دامن گیر جامعه شده و سبب افول و غروب ارزشهای اخلاقی و دینی گردد. به محض کنار رفتن حجاب و آشکار شدن رخ زن، مردان تحریک و احساسات شان برانگیخته گردد و موجب شود که حجب و حیا از زندگی اجتماعی محو و ناپدید گردد. مردان و زنان لجام اختیار از دست داده، افسار گسیخته، محرم و نا محرم، حلال و حرام، خوب و بد و پست و عالی را یکی ساخته  و جامعه را به انحطاط و تباهی کشاند.

رجوع به تجربه و عمل، بی اساس بودن این تئوری را براحتی نشان دهد.  جوامعی که حق گزینش را از جمله حق گزینش پوشش مناسب را حق بلامنازع فرد می شناسند، جوامعی هستند با نظم و قانونمند،  نظم و انضباطی که در درون و شعور افراد نهادین گردیده است. از مردم انتظار رود و مردم از خود نیز انتظار دارند که مرزهای ممنوعه را نه آنها که در کتاب قانون نوشته شده بلکه آنها که در کتاب درون و یا در شعور و شخصیت نگاشته شده است، آگاه باشند. موی افشان و مانتوهای تنگ و کوتاه و اندام برجسته زن، که از مصادیق بد حجابی است در حکومت اسلامی، اگر هم سبب تحریک و بر انگیختن احساسات شوند، موجب آن نشود که مردان لجام اختیار از دست داده و زنان را طعمه خویش سازند

حجاب و یا "بد حجابی" بازتاب جامعه ایست، ظاهر پرست. مهم نیست که در درون چه نهفته داری، مهم این است که در بیرون چه هستی. چه دارای عفاف باشی  و پارسایی کنی و یا برعکس فاقد آن باشی.  تفاوتی نیست بین عفاف و فحشا وقتی که حجاب بر سر داری. حجاب بازتاب این آموزه است که همه چیز درست و قابل پذیرش و تحمل است تا زمانیکه آنرا پنهان کنی و در خفا نگاهداری، حتی اگر لخت و عریان باشی. بعبارت دیگر، آنچه را که حجاب در رفتار و کردار نهادین میکند ظاهرسازی ست و پنهان کاری و یا دو روئی و ريا کاری. رواج بازار سیاه است و سیاهکاری. چرا که تخلف و تمرد از احکام حجاب، روبروست با عواقب وخیم، تنبیه و مجازات و حقارت و خواری.  ترس و هراس است قهر و خشونت، بنیاد رفتارهای نهادین در حکومت اسلامی. در این معنا حجاب  نه عفاف است و نه پارسایی، بلکه یک امری ست ظاهری که تبعیت و پیروی از آن اجباری ست. حجاب چشمان انسان را از اهرم کنترل اجتماعی، تبدیل کند  به اهرمی در خدمت شهوت و هوا و هوس انسانی. 

حجاب و جدائی اجتماعی زن از مرد، بر کنجکاوی آنها نسبت به یکدیگر میافزاید و حرص و ولع حیوانی را تشدید میکند که همراه میشود با تنزل درک و فهم زن و مرد از یکدیگر. طبیعی ست که در چنین شرایطی مردان و زنان نتوانند با نگاهی آشنا، دوستانه، مثبت و احترام آمیز به یکدیگر بنگرند، بلکه  همچنانکه مقرارت و انضباط حجاب سخت تر و خشن تر گردد و مجازات جرائم هنجار شکنی، سنگین تر شوند، نگاه های زنان و مردان به یکدیگر را خصومت آمیز تر و کینه توزانه تر کند. این جدایی بین دو جنس مخالف در مردان بشکل  رفتاری زمخت و خشن- مثل تنه زدن بزنان و تماس به عنف با بدن آنها در معابر عمومی ، به تظاهر در آید. و همچنین بشکل زبانی رکیک و حقارت انگیز(مثال متلک گویی)؛ که بازتاب سرکوب غرایز طبیعی است  و محرومیت و بیگانگی زنان و مردان از یکدیگر. روشن است که زنان نیز نتوانند نگاهی جز منفی و سوء ظن آمیز نسبت به مردان داشته باشند: موجودی خود خواه که چیزی نجوید و نخواهد جز ارضای تن.

البته غیبت زن در جامعه تحت سلطه حجاب، تنها منجر به عدم تفاهم و درک متقابل و روابط مسالمت آمیز و احترام انگیز بین زنان و مردان نمیشود، بلکه تعصب، غیرت و غیرت پرستی را تشویق و ترویج میکند. زنان تبدیل به «ناموس» مردان میشوند. نه نگاه نا محرمی بر تابیده شود و نه رابطه ای خارج از مرزهای احکام حجاب تحمل شود.  حفظ حرمت و آبرو و انکار جذبه و کشش بین دو جنس مخالف، تبدیل میشود به عرق و غرور مردی و مردانگی. وای بر آن لحظه که نگاهی آلوده بر ناموسی افکنده شود، غیرت بجوش آید و آتش انتقام جویی  شعله ور گردد. مردی که خون خواهر و همسر و یا فرزند مونث را میریزد تا حرمت و آبرو را باز بدست آرد، میشود سنتی نیکو و پسندیده. مردانی که بدفاع از ناموس خود بر خیزند و دست خود بخون دیگری آلوده کنند، حتی اگر فرزند دختر و یا همشیره و همسر و یا حتی مادر باشد، قهرمان تلقی شوند. حال آنکه تعصب و غیرت در واقعیت چیزی نیست جز پوششی بر ضعف و حقارت درونی مردان بدلیل محرومیت و جدائی از زنان( رجوع شود به مطلب "ازدینداری تا غیرتمداری" از همین نگارنده). سرکوب خواهشها و تمنا ها، جذبه ها و کشش های درونی نسبت به جنس مخالف، در تمایل به تخریب و ویرانی، به خشم و و انتقام ستانی جلوه گر میشود.

عدم تفاهم و بیگانگی بین زن و مرد، نیز سرکوب کشش بسوی جنس مخالف، ضرورتا سبب افزایش تمایل به همجنس گرایی میگردد. بی جهت نیست که در حکومت اسلامی آمارهای رسمی نشان  میدهد درصد مردانی که زورگیر و مورد تجاوز قرار میگیرند بسی بیشتر از زنان اند.

عشق و روابط عاشقانه در منظر فقیه، بدلیل حیوانی بودن و مادی بودن آن، رفتاریست قبیح و گنه آلود. عشق زمینی لذتی است زود گذر و فانی. باید گذاشت و گذشت و به عشق "واقعی " پیوست، عشق غیرمادی و لاهوتی و یا عرفانی که در واقع چیزی نیست جز بریدن از زندگی و هستی و پیوستن به نابودی و نیستی. چنین گرایشی نمیتواند همراهی نشود با یاس و نومیدی، آمادگی درونی برای بیرحمی و شقاوت و تخریب و ویرانی. مثل گرامی داشتن قصاص، بریدن یکدست و یک پا بر عکس، بریدن انگشتان، جدا ساختن سراز تن و سنگسار، شهادت و جهاد و انتحار به معنای ریختن خون دیگری تا آخرین قطره خون خویش  بدون  آنکه  وجدان خویش نگران ارتکاب به گتاه و یا برائت از آن کند. اما، چه بسیار امیدوارند که در آغوش کشند زندگی ابدی را در نیستی و نابودی.

آری تشبیه حجاب وزن به صد ف و مروارید، ظاهری زیبا و زیبنده دارد، اما در واقعیت پنهان گر ستیز و خصومت حجاب است با عفاف. که حجاب ابزاری ست سیاسی در خدمت  تحکیم و تداوم حکومت دین و یا نظام فرمانروایی و فرمانبرداری بر اساس محرومیت زنان و مردان و جدایی و بیگانگیی آنها از یکدیگر.

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com