۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۱, جمعه


اسلام دین 

بیگانه 

با انسان

 در دین اسلام، انسان هیچ است. الله اما همه چیز است، ازل و ابد، آغاز و پایان. الله انسان را برای انسان خلق نکرده است. الله انسان را خلق کرده است و او را مکلف و موظف ساخته است که حمد او را گوید، عظمت و شکوه او را بستاید.  پیوسته باو اندیشه کند، در برابر او سر تعظیم فرو آورده، تسلیم شده و احکام و فرامین او را بدون چون و چرا اطاعت کند. الله انسان را بنده آفریده است و از او چیزی جز عبودیت نمی خواهد. الله بدون بنده مثل ار بابی ست بدون رعیت. در قرآن، اگر بگوییم که اشاره ای به انسان یافت نمیشود، سخنی به مبالغه بیان نداشته ایم. این بندگان هستند که الله مکرر مورد امر و نهی خود قرار میدهد. الله انسان را به خلقت آورده است که آن کند و آن گوید که الله مقرر داشته است. الله راه و روش انسان را تعیین و تعریف کرده است. «راه مستقیم» تنها راهی است که انسان بآن سو باید روان شود. راه مستقیم راهی ست که پیمودن ش تنها میتواند در سجده های مکرر و طولانی در شب و روز و در سراسر زندگی میسر گردد.  الله انسان را خلق کرده است که او را بجوید و خصلت و سرشت او را شناسایی کند. الله انسان را نی آفریده است که بخود و به وجود و هستی خود اندیشه کند. الله در سوره ی فرقان (58 و 59) پس از توصیف قهر و قدرت بیکران خود بعنوان تنها مرجع هستی، به بندگانش توصیه میکند که در بزرگی و عظمت او تفحص کنند تا به راز وجود او آگاهی یابند و دانا شوند.

بر خدایی تکیه کن که زنده است و هرگز نمیمیرد و به ستایش او بپرداز که آگاهی او از گناه بندگانش کافی است که آنها را ببخشد یا عذاب کند خدائی که آسمانها و زمین و فواصل آنها را در شش روز خلق کرده سپس بر عرش خدائی قرار گرفته و به صفت بخشند گی آراسته است- از مقام او و صفات او تفحص کن تا به اسرار او آگاه شوی» (طبقات آیات،خلیل الله صبری، ص28).

مفسران و تاویل گران کلام الهی بر آنند که داستان آدم و حوا در قرآن از ارزش والائی حکایت میکند که الله برای انسان قائل بوده است. چرا که از همه فرشتگان میخواهد که آدم در برابرش سر تسلیم فرود آورد. که البته شیطان رجیم از فرمان خدا سرپیچی میکند و از بهشت به بیرون رانده میشود. اما، واقعیت این است که داستان آدم و حوا به این جا ختم نمیشود بلکه به محکومیت و بندگی و خواری و حقارت آدم  و بیرون راندن ش از بهشت پایان میگیرد. چرا که جایگاه آنها در بهشت مشروط به فرمانبری و تسلیم و اطاعت بود و  امتناع از چیدن میوه درخت ممنوعه.

آدم و حوا، اما دچار فراموشی شده و به شیطان گوش فرا داده و فریفته وصف وی از میوه آن درخت ممنوعه میشوند. الله آدم و حوا را به زندگی در روی زمین محکوم نموده و از زندگی جاودانه محروم و آنها را میرا میسازد. حال آنکه الله، شیطان را علیرغم نافرمانی آزاد گذارده که تا قیامت بزیید  و کند آنچه میل و اراده ش بآن سو کشد. که به وسوسه ها و زشتکاری های خود بپردازد و لباس عزت را از تن آدم بیرون آورد (حجر- 36-37، خلیل الله صبری،ص 485). الله شیطان را آزادی دهد اما از انسان می خواهد که بنده و مطیع و فرمانبر او باشد. 

الله بازگشت انسان به بهشت را مشروط ساخته است به تسلیم و اطاعت و بندگی و عبودیت تا قیامت، نه تنها در باور و ایمان بلکه در رفتار و کردار. نه تنها هرگز لحظه ای از اندیشه به الله نباید غفلت کنی بلکه باید احکام شرع را آموخته و بطور روزمره در عمل پیاده سازی. نخست باید که آداب نجاست و طهارت را بجا آوری. غسل کنی و وضو گیری تا بتوانی پیشانی خود را به خاک آستان او به سایی و به حقارت و خواری خویش و شکوه و عظمت الله بطور روزانه در سجده های طولانی اعتراف نمایی. 

شاهدی در دست نیست که الله در انسان عقل و خرد، نهاده بوده باشد. اما میتوان فرض را بر این گذاشت که الله به چنین خیری دست زده و این نعمت را به انسان ارزانی داشته است. اما تردید نتوان داشت که در بکارگیری آن، الله انسان را آزاد و خود مختار نساخته است.  انسان باید عقل و خرد خود بکار گیرد تا بعمل در آورد امر و اراده خداوند را و نشان دهد که تعهد تام و تمام به دین الهی  داشته و هرچه بیشتر به وجود و واجب الو جود  و لایتناهی، آگاه و دانا و بینا شود. بنا بر تعلیمات اسلامی، انسان وقتی به قله رفیع  خود شناسی صعود خواهد کرد که  بندگی و عبودیت در برابر خداوند را  به رتبه های بالاتری ارتقا دهد تا آنجا که خود صاحب کرامت و تقدس و عصمت شود، معصوم و خطا ناپذیر، به گونه ای که جلوه گر نور الهی شود، مثل آیت الله ها و مراجع تقلید. البته عارف و صوفی و درویش نیز در پی این وحدت و فنا شدن هستند. آیت الله  ها و حجت الا سلام ها، علما و فقها، بنده ی حرفه ای الله هستند. آنها احکام الهی را مو به مو به اجرا در آورده و زندگی خود را در عبودیت به الله میگذرانند. بعضی از آنان تا آنجا به پیش رفته اند که با  الله یکی شده و مانند الله حکومت برجهان را تنها شایسته خود میدانند. در بهترین وجه ش این بدان معنا است که انسان زمانی به انسانیت خود دست می یابد که وجود و هستی خود را انکار کند تا به الله هستی بخشد. در پی این استدلال است که فیلسوف معروف دکتر عبدالکریم سروش، پیامبر اسلام را بشری میخواند که بشیر گشته است، ادعایی که حوزه نشینانی همچون آیت الله سبحانی را خشمگین ساخته است. چون کلام بشر جای چون و چرا دارد، اما کلام الهی چون و چرا ناپذیر است، کلامی ست که هیچ بشری قادر به ساختن مثل و شبیه آن نیست. اما سروش معتقد است که هستند انسان هایی استثنا در عقل و خرد که مثل محمد، به مرحله ای از کمال میرسند که موفق میشوند سرشت و خصلت انسانی را در خویش نفی نموده و مانند محمد در خدای خود فنا شوند. حوزه نشینان میگویند اول و آخر انسان در بندگی است و در راس و مرتبه فوقانی بندگی ، آیت الله ها و حجت الا سلام ها، علما و فقها قرار گرفته اند که حق فرمانروایی بر دیگر بندگان را بدست آورده اند.

بنابراین، مسلمان هرچه آگاه تر به وجود و هستی الله میشود، کمتر میتواند به ماهیت و سرشت انسانی خود اندیشه کند. در قاموس دین اسلام، انسانی وجود ندارد. این الله است که دارای وجود و هستی است. این است که آیت الله ها و حجت الا سلام ها، علما و فقها در حوزه های علمیه عمر خود را در ارتقاء شناخت خود از الله است که میگذرانند، نه در باره شناسایی انسان و چگونگی موجودیت و هستی او. هر چه به الله نزدیکتر میشوند، هرچه بیشتر به عظمت او پی میبرند،  با خصلت و توانائیهای نامحدود و سرشت آفریننده انسان، بیگانه و بیگانه تر میگردند. این است که دینداران حرفه ای بعضا صد ها سال است که به تفسیر و تاویل کلام الله پرداخته اند و در درک حکمت الهی غرق گشته اند. بعضی دیگر، اما به علم کافی و استخراج  احکام و قانونمندی های اسارت و بندگی از متن کلام الله و یا حدیث و روایات، نسل پس از نسل  پرداخته و صدها رساله های توضیح المسائل تالیف نموده اند بدون اینکه یکی با دیگری تفاوتی داشته باشد. رساله های فقها، بدون استثنا  با احکام تقلید و تبعیت آغاز گردیده و به اصل فرمانروایی و فرمانبرداری خاتمه می یابند. آموزش و پرورش بندگی یک وظیفه الهی ست.  

دینداران حرفه ای، آیت الله ها و حجت الا سلام ها، فقها و علما، تاکنون هرچه کتاب به نگارش در آورده و کتاب خوانده اند، کتاب هایی بوده است که هستی و لایتناهی بودن وجود الله را مورد بررسی و بازرسی و ستایش قرار داده اند.  در باره اوامر و احکام و سخنان فنا ناپذیر و ابدی الله بوده است، در باره کتابی بوده است که بزعم آنان حقایق مطلق و ابدی در آن بیان گردیده است (روشی که بر آن روش رئالیسم نام نهاده اند).  در باره قرآن و کلمات الهی بوده است. چه نیازی ست که انسان در پی حقایق وجود خویش باشد. باید در پی معاد شناسی و یا امام شناسی بود. بی دلیل نیست که در ادبیات اسلامی نیست خبری از ادبیات انسانی، ادبیاتی که هدفش شناخت انسان و تاریخی که انسان بوجود آورده است، بوده باشد. بی دلیل نیست که فقها از شنیدن کلام فلسفی جانشان به لرزه افتاده و از آموزش آن پیوسته جلوگیری کرده اند. معروف است که وقتی علامه محمد حسین طباطبائی، یکی از نام آور ترین فیلسوفان جهان شیعه، از تبریز به قم میرود که به تدریس فلسفه مشغول شود با مخالفت سرسختانه آیت الله بروجردی روبرو میشود. بی دلیل نیست که شناخت مسلمان از انسان از رشد و باروری باز ایستاده و نسبت به خصلت و جوهر انسانی  خود جاهل و نادان مانده است. بدین لحاظ الله هرچه در ذهن مسلمان شکوه  و جلال بیشتر می یابد، انسان در ذهن اش ناچیز تر و حقیر تر میشود. چرا که در نظر انسان بنده، حقایق غائی و نهائی، با کلام شفاف الهی بیان شده است. انا اله و انا الیه راجعون. وقتی که خداوند همه انسانها  را بیک سو رهنمون میسازد و همه را به حضور خود فرا میخواند، انسان چه نیازی دارد که در پی جستجوی حقایق نوین در باره کیستی و چیستی انسانی خویش حیران شود؟

الله نه یک بار بلکه صد ها بار، در کتاب آسمانی خود، بر مالکیت خود بر جهان و بندگانش تاکید میکند و به بندگانش هشدار میدهد که هرگز نمیتوانند چیزی را در ضمیر خود پنهان دارند و لاجرم گریزی از بندگی نیست. 

«بدانید که هر چه در آسمان ها و زمین است از آن خدا ست شما در هر حال و هر فکر که باشید خدا از آن آگاه است- روزیکه بندگان بسوی او بر میگردند آنها را از یکایک اعمال آنان آگاه میکند- خدا بهمه چیز داناست»(نور-64)(خلیل الله صبری، ص 27).

حجت الا سلام محمد خاتمی، رئیس (جمهور) سابق کارگزاران ولایت فقیه، در خطابه ای که در خانه هنرمندان به مناسبت عاشورا ایراد مینماید، ضمن ستایش شهادت حسین بعنوان یک انسان آرمان خواه، معلم و پیشوای آزاده، باین نتیجه میرسد که انسان بدون آرمان انسان نیست، چون رشد و باروری انسانیت را نبود آرمان محدود میکند. در تعریف کسی که آرمانخواه است- نه بطور کلی بلکه در شکل خاص «متعادل و متعالی» آن میگوید: 

«آن کسی ست  که خواستار نظمی در این جهان است که درون آن انسان احساس هویت، حرمت و آزادگی کند؛ نظمی که انسان در آن به لحاظ مادی و معنوی برخوردار باشد؛ نظمی که در آن انسان احساس حقارت نکند» (خبرنامه آفتاب، 18 دی 1387). 

 در پاسخ به این سوال  که این نظم چگونه نظمی ست و یا چگونه واقع خواهد شد، خاتمی یک دور یکصد و هشتاد درجه ای میزند و در نهایت تعلیمات حوزه ای خود را آراسته و پیراسته باز تولید میکند و چنین اظهار میدارد که:

« در چنین نظمی، آرمان انسان آرمانخواه، معطوف به نظامی است که جز خدا در آن پرستیده نشود. چرا که همه انسانها از همه جهان، جز خدا برترند و بنابراین درخور انسان نیست که بنده و برده چیزی جز خدا باشد. یعنی آزاد شدن از همه قیود ی که جز خداست و آزاد کردن انسان و احساس آزادگی در جهان» (همانجا).

بزبان ساده تری به عقیده حجت الا سلام خاتمی، آزادی در بندگی است، و بندگی خود آزادی ست. باین معنا که آنکه بنده خدا ست، دیگر نمیتواند بنده و پرستنده ی دنیا و یا موجود دیگری شود. اگر هستی خود را در خدا بینی نه بگیر و ببندی است و نه حقارت و خواری. آزاد هستی به حد نهایی اگر تنها و تنها خدا پرستی و چیزی جز آن نپرستی. حجت الا سلام باین سادگی ابتدایی ترین اصل آزادی را زیر پا میگذارد در آن رویا که به دین اسلام جامه ی انسانی و آزادی خواهی بپوشاند، جامه ای که هرگز به تن اسلام در نیاید. اگر انسان به پرستش آنچه که میخواهد و دوست دارد، آزاد نباشد به چه چیزی میتواند آزاد باشد؟ 

نظامی که بر اساس پرستش خدا برقرار میشود، نظمی ست که در آن یکتا پرستی اجباری میشود و تحمیلی. حجت الا سلام بعید بنظر میرسد که به ضد و نقیض کلام خود آگاه باشد. چگونه میتوان آزادی و آزادیخواهی که حسین جان خود را برای حصول بآن باخت با بندگی انسان در برابر ذات الهی سازگار یافت. چگونه میتوان اندیشه آزادی را با مراسم روزانه حمد و ستایش و  اعتراف روزانه به حقارت و خواری در سجده های طولانی که الله بر مسلمان واجب نموده است، هماهنگ ساخت؟ باید پرسید که آیا تکرار مراسم اعتراف به بندگی و خواری و حقارت بطور روزانه انسان را آزاد منش بار خواهد آورد و یا بندگی و اسارت را در ذات  او نهادین میسازد بی آنکه خود بدان آگاه باشد؟  تاریخ مسلمانان ازجمله کشور ما ایرانیان نشان میدهد که حقیر سازی خویش بطور روز مره در وجود او بجای آنکه خوی انسانی و آزادی خواهی را در مسلمان پرورش دهد، خوی سلطه پذیری، تحمل سرکوب و ستم را نهادین ساخته است. کسی که چشم بسته بر حسب عادت سر بر آستان موجودی بنام الله می نهد ، به سادگی سر تعظیم در برابر هر قلدری فرود آورد. بنده ای که نپرسد که این خدای شکوهمند که منشا هستی ست، چه نیاز به حمد و ستایش، رکوع و سجود من نه یکبار بلکه دهها بار، هم در صبح سحر و هم نیمه روز و هم از سر تا پایان شب، دارد، براحتی به اسارت و حقارت تن در دهد و داده است. اگر اسلام درس آزادی و انسان خواهی میداد، باید در مقطعی از یک هزار و چهار صد سال تاریخ خود آن را به ظهور رسانده باشد. بیش از یک هزار سال است که مردم ایران برای شهادت امام حسین چه اشکها که نمیریزند و چه خود زنی ها که نمیکنند، ولی مردم ایران را نه تنها به سر حد آزادی رهنمون نساخته است بلکه هر چه بیشتر آنها را به پذیرش اسارت و بندگی سوق داده است. امام حسین در مصاف با یزید نشان داد که یک انسان استثنائی بود، او از جاه و مال گذشت، زندگی خود و همراهان و همسر و فرزندان خود را فدا ساخت که خشنودی الله را تحصیل نماید. بر آن باور بود که خدا او را باین دنیا آورده است که الگوی بندگی را به مخلوق الله نشان دهد. امام حسین بنده ای مظلوم  بود که  جان خود را برای بزرگی و عظمت الله فدا ساخت. باین ترتیب حماسه عاشورا، به بزرگترین حماسه بندگی در برابر خداوند برای  آموزش نسلهای آینده تبدیل گردیده است. آنچه بزرگداشت سالانه شهادت امام از یک نسل به نسل های بعدی انتقال داده است خوی انتقام جویی بوده است و خونخواهی، نه خوی انسانی و آزادی خواهی. در آتش انتقام از یزید و شمر ملعون است که شیعه ی شیفته، تشنه لبان میسوزد.

آموزش بندگی نه تنها محور اصلی علم کافی و یا علم فقه در حوزه های علمیه  است بلکه محور اصلی خطبه ها و روضه های شهادت و موعظه های آیت الله ها در مراسم نمازهای جماعت است و در سطح جامعه بطور گسترده ای تبلیغ و ترویج میشود. آیت الله امامی کاشانی یکی از اعضای برجسته شورای فقها(نگهبان) در حالیکه لوله تفنگ کلاشینکف را در دستش میفشرد به عنوان امام جمعه موقت تهران، به شیفتگان دین چنین میگوید:

«انسان در تمام نعمت ها و حرکات باید خدا را مالک و خود ش را بنده خدا ببیند، آن وقت رشد میکند» ( خبرنامه فارس،4 بهمن 1387).

رشد و تحصیل کمال در بندگی، اصل اساسی تداوم دین و حکومت دینی است و در باره آن کوچکترین اختلافی در میان شیفتگان حرفه ای دین وجود ندارد. وای اگر انسان بخود و کیستی و چیستی خود بیاندیشد، تباهی است و سیاهی، افول است و تاریکی. همچنانکه وی در همان خطبه اظهار میدارد که: 

« اگر انسان در لذت‌ها فرو رفت و خدا را ندید، قامتش به اندازه طبیعت می‌شود و دیگر آسمان و ماورای خود حتی جهان را هم نمی‌بیند، بلکه خودش را می‌بیند، در لذت غرق می‌شود، از لذات معنوی بی‌بهره می‌شود و زندگی‌اش تباه می‌شود»( خبرنامه فارس،4 بهمن 1387).

برای پیش گیری بروز این آفت خانمانسوز، فرو رفتن در لذت و پرداختن بخود، وی به شیفتگان ساده دل دین چنین سفارش میکند که:

«در خانه‌ها با دلالت، راهنمایی و نصیحت باید فرزندان را به سمت نماز هدایت کرد و به آن‌ها گفت این نماز است که آینده آن‌ها را می‌سازد. اگر انسان چنین نکند، این‌جاست که از مرحله‌ آدمیت و انسانیت خارج می‌شود»( خبرنامه فارس،4 بهمن 1387).

اگر کسی بخواهد بطور جدی رمز و راز تداوم استبداد در فرهنگ و تاریخ و در ثبات و استحکام رژیم دین به تجسس بپردازد ، کلید آنرا میتواند از حجت الا سلام خاتمی و آیت الله کاشانی، به عاریه بگیرد: نهادین ساختن بندگی و گریز از طبع و طبیعت انسانی.

حال آنکه با کمی دقت به روشنی میتوان مشاهده نمود که نادیده گرفتن خویش و پذیرش بندگی، مایه اصلی فساد است در شخصیت و هستی انسانی. چرا که هر چه خود کمتر بینی و بیشتر و بیشتر خدا را بینی. با او ست که عهد و قرار داد می بندی. به این معنا که او را ناظر بر اعمال خود میکنی، چون بعنوان مسلمان هرگز نی آموخته ای که خویش را بر رفتار و کردار ت ناظر سازی. مگر نه اینکه الله ست قاضی و حسابرس نهایی؟ مگر نه اینکه باید برای حلال و حرام و انجام فرائض دینی از جمله حمد و ستایش و اعتراف روزانه به ذلت و خواری خویش به او پاسخ گویی؟ به این دلیل، مسلمان پای بند هیچ یک از قرارداد های اجتماعی نیست. چون به قانون برتر، به قانون الهی و نهائی ایمان دارد و عمل میکند در خود نیازی نمی بیند که ارزش و احترامی برای عهد و تعهد درونی و یا قوانین و قراردادهای اجتماعی قائل شود. امام حسین پایبند پیمان خود با الله بود که آماده شد تا آخرین قطره خون خود خون بریزد. امام خمینی نیز چون با الله قرارداد بسته بود، دین را بر مسند قدرت نشاند، چرا که او بخوبی از وجود بندگی در نهاد مسلمان ایرانی آگاه بود. چراکه صد ها سال نسل پس از نسل، آیت الله ها و حجت الا سلام ها، فقها و علما، نهادین ساختن بندگی در گفتار و کردار ایرانی، در فرهنگ و تاریخ و ادبیات و نیز رسم و رسوم و عادت های روزانه ملت را حرفه تخصصی خود ساخته بوده اند. هیچ کس تا کنون همچون امام خمینی به ریشه ی عمیق بندگی در روح ایرانی آگاهی نداشته است. بی جهت نیست که او لقب امام گرفته است.

خداوند خامنه ای و کار گزاران ش، همه بدون استثنا پایبند قرار داد خود با الله هستند. در سوی بر قراری یک جامعه بر حسب اراده الله است که تیغ و تازیانه بر گرفته اند و از ریختن هر خونی کوچکترین شرمی بخود راه ندهند. آیت الله ها و حجت الا سلام ها و کارگزاران شان آماده اند که ایران را در راه الله به یک خاوران (گورستان دسته جمعی جوانان دگر اندیش که در سالهای 60 بدست دژخیمان رژیم دین در راه الله قتل عام گردیدند) بزرگ تبدیل سازند.  

برای لحظه ی کوتاهی هم که شد ه است بنگرید به تاریخ فرمانروایی در کشورهای مسلمان. از کدامیک از فرمانروایان میتوانید نام ببرید که برای قرارداد های اجتماعی و یا قانون ارزش و احترامی قائل بوده اند: شاهان گذشته ایران؟ و یا آیت الله ها و  حجت الا سلام ها، حاکمان امروز؟ حسنی مبارک مصری؟ شاه عبداله اردنی و یا سعودی؟ سرهنگ قدافی؟ یاسر عرفات و یا جانشینان فتحی و یا  حماسی او ؟ کدام یک از این مسلمانان هرگز ارزشی برای قانون قائل بوده اند؟ حتی جوجه دیکتاتوری مثل احمدی نژاد برای مجلس قانونگذاری اسلامی تره هم خورد نمیکند. این فرمانروایان، همه مسلمان بدنیا آمده اند، روی به کعبه نموده و سر به آستان الهی ساییده اند. در اکثر کشورهای اسلامی هرگز نیازی برای تدوین قرار دادهای اجتماعی و شناخت حق و حقوق انسانی به وجود نیامده است.  چرا که مسلمان تسلیم الله است و اطاعت و فرمانبری از بدو ورود باین جهان در سرشت او نهاده شده است. این محرومیت را میتوان سبب اصلی عقب ماندگی جوامع اسلامی دانست نه لزوما توطئه استعمار خارجی، همچنانکه پیش از این انقلابیون چپ اعتقاد داشتند و هم اکنون انقلابیون اسلامی ادعا میکنند. جامعه مسلمانان به دلیل پذیرفتن استعمار داخلی و پرورش خوی بندگی ست که زیر بار استعمار خارجی رفته است. 

در منظر فرمانروایان جوامع اسلامی، ملت هرگز چیزی بیشتر از رعیت نبوده است. وقتی امام خمینی بر مسند قدرت جلوس کرد اولین فرمانی که صادر نمود، فرمان وحدت کلمه بود. از همان آغاز او همچون خدا و پادشاهان، ارباب و مالک جان و مال مردم گردید. او خود را به الله مسئول میدانست، نه به مردم ایران. رعیت تنها میتوانست یک سخن بگوید، و یک سخن بشنود. همه باهم باید همرنگ و هم صدا و هم آهنگ میشدند. تخلف و سرپیچی از اراده امام، محاربه با الله محسوب میشد. رعیت ها نیز به بیرون جهیدند و  با رای خود اعلام کردند بنده الله، بنده امام نیز هست. مگر در شرایط کنونی ولایت فقیه و کارگزاران ش به اندازه عدسی برای قراردادهای اجتماعی ارزش قایل اند؟ آیا سرکوب و زندان و شکنجه به جرم سخن گفتن جزئی از قراردادهای اجتماعی است؟ حد و قصاص و سنگسار،قرارداد با الله است و یا بخشی از قراردادهای اجتماعی؟ آیا صدور فرامین مبنی بر مصادیق حجاب و بد حجابی را میتوان جزئی از قرار دادهای اجتماعی دانست؟ آیا  نظام ولایت فقیه پای بند قرار داد با الله است و یا قرارداد اجتماعی؟ در جوامع اسلامی تنها آنان که با الله قرارداد بسته اند حق سخن گویی به آزادی را دارند. وقتی خداوند خامنه ای به «گفتگو » با آمریکا، «نه» میگوید.  بگیر و ببند است و تنبیه و مجازات، اگر از این فرمان تخلف کنی و آری گویی و خواهان  مذاکره و گفتگو  با آمریکا شوی. چون که آری گویی به گفتگو و مذاکره با دشمن در واقعیت حکم عقل و خرد است و به نفع ملت و نفی بندگی. چه شود اگر نه گوئی به فن آوری هسته ای و غنی سازی اورانیوم؟ معلوم است که به قول آقای رئیس جمهور میشوی یک «بزغاله» به این معنا که ذبح ش هم حلال است و هم ثواب. اگر قدری بیشتر در این نه گویی اصرار ورزی،  جاسوس خود فروخته شناخته می شوی و به جرم خیانت و محاربه با الله بدار مجازات آویخته شوی. چرا که فرمانروایان وظیفه دارند که از قرارداد های الهی تبعیت و پیروی کنند، از قراردادی که با امام منتظر مبنی بر تحکیم و تداوم نظم و انضباط ارباب – رعیتی بسته اند. 

ولایت فقیه و کارگزارانش همه پای بند به قرارداد های الهی هستند: جنگ با کفر و باطل برهبری شیطان بزرگ و دست یابی به اسلحه نهائی برای تادیب سر کشان و متمرّد ین امر الهی است. ولایت فقیه و کارگزارانش خود را مسئول اجرای قرارداد با الله و عملی ساختن اراده او میدانند. آمادگی کامل دارند  هزینه سیاستهای خود به نفع ذات الهی را بپردازند، حتی اگر تحریمات اقتصادی و جنگ و خونریزی و ویرانی باشد. حاضرند که این بار گران را  بر پشت خمیده رعیت بگذارند تا الله را خشنود و راضی سازند. این خشنودی و رضایت الله است که هیات های عریض و طویل نظارتی و اجرایی بوجود آورده اند که سوابق و پرونده و پیشینه رفتاری و فکری داوطلبان نمایندگی مجلس شورای اسلامی را بجورند تا مطمئن شوند که التزام عملی به بندگی در برابر الله دارند.

  واقعیت آنست که تنها فرمانروایان نیستند که به افراد ملت همچون رعیت و بنده می نگرند و پای بند قرارداد با ذات الهی هستند. مسلمان نیز به همنوعان خود همچون بنده نگاه میکند و به قرارداد خود با خداوند بی اندازه ارزش قائل است. مسلمان در کنار بنده ای دیگر میایستد و در جماعت بندگان در اشتراک و هماهنگی با آنها به بندگی و حقارت و ناچیزی خود در برابر الله اعتراف میکند. آنچه در عبادت های جمعی و یا نماز های جماعت رخ میدهد، همبستگی بین یک، یک مسلمانان با الله است که تجدید میشود نه همبستگی مسلمانان با یکدیگر، آنچه آنها را به یکدیگر نزدیک ساخته است، هیچ نیست مگر ابراز بندگی در برابر الله. با الله است که آنها سخن میگویند، و همه بیش از یک چیز هم نگویند که ما بنده ایم و تو بنده نواز که تو ار بابی و مالک. ما همه رعیت هایی هستیم مطیع و فرمانبردار. که ای باریتعالی تو همه چیز هستی و ما هیچ نیستیم. 

 مسلمان وجود خود را وابسته به انسان نمازگزاری که در کنارش ایستاده است نمیداند. بر این تصور است که هستی او ناشی از الله است. خود را مستقل از دیگر بندگان الله می بیند. مسلمان بدلیل قرار دادی که با الله بسته و رابطه بسیار ویژه ایکه با الله دارد، به روابط اجتماعی و قرار داد ها و وابستگی های متقابل اجتماعی بی اعتنا ست. قرارداد با خداوند، مسلمان را مکلف میسازد که اعتقاد به توحید و یا تسلیم و اطاعت باید در حرف و عمل و با دیگر مسلمانان در برابر او هماهنگ باشد. با جماعت یکی شود و در جماعت تحلیل گردد و چیستی و کیستی خود را پنهان سازد. آن جا که دین و قدرت با هم یکی میشوند قرار داد با الله هم اجباری میشود. زن نمیتواند حجاب بسر نکشد، چون نشان نفی قرارداد با الله است، نشان انحراف از راه مستقیم است و بی عفتی و گمراهی. یعنی که نشان مقاومت است و شورش علیه بندگی. بعبارت دیگر قرارداد با الله، تظاهر و دوروئی را در مسلمان نهادین میسازد. چون مسلمان با الله قرار داد بسته است، تنها به رابطه خود با الله است که باید بیاندیشد. بنام او ست که باید بر خیزد و بخسبد و هر امری را با نام او ست که باید آغاز نماید و به پایان رساند. مسلمان به رابطه خود با الله بیشتر اهمیت میدهد تا رابطه خود با انسانی دیگر. رابطه او را با انسانی دیگر الله است که تعریف میکند. باین دلیل مسلمان خود را بسیار مسئول نسبت به الله میداند ولی مسئولیتی نسبت به همنوع خود ندارد. چون در برابر الله همه افراد بشر مساوی و برابرند. همه  بنده او هستند و  حتی بین زن و مرد هم تفاوتی نمی گذارد و در آیه 195 سوره آل عمران میگوید: هر کس از زن و مرد به جزای عمل خود خواهد رسید( قرآن مجید، ترجمه فارسی، ص158).

 بدلیل مسئولیت در برابر الله، مسلمانان فرمانبر مثل فرمانروایان شان در برابر انسان و قراردادهای اجتماعی احساس مسئولیت چندانی ندارند. باین دلیل هیچ امری سرانجام نگیرد، اگر  ستایش و تعظیم و تکریم نکند. اگر تملق و چاپلوسی نکند.  از تقلب و گرفتن و دادن رشوه و دروغ گفتن شرم و حیّا هم ندارد. متولین دین اسلام در حوزه های علمیه، از جمله چهره های سیاسی شیفته قدرت مثل آقای احمدی نژاد و امثال او یک مسلمان نمونه اند. در بندگی آنها نسبت به الله کوچکترین شک و تردیدی نیست. انان، از هر کذب و نارو و حیله و اتهامی بسرقت اموال عمومی برای خدمت به الله رویگردان نیست. به سخنرانی اخمدی به مناسبت بیست و نهمین سالروز انقلاب اسلامی بنگرید. نصف آن دروغ زنی است و نصف دیگر اتهام و کینه جویی. وی وقتی سعادت و پیشرفت، سربلندی و سرافرازی ملت را وابسته به دست یابی به فن آوری هسته ای معرفی میکند، کیست که نداند که او دروغ میگوید. کیست که نداند که برای رضای الله است که اندیشه سلطه بر جهان اسلام را در سر میپروراند. او از اهداف صلح آمیز حرف میزند ولی آرزوی جهاد و شهادت، یعنی جنگ و خونریزی در سر می پرو راند. سخن از آزادی میراند ولی مخالفان خود را به شکنجه گاه های اوین میفرستد. 

مسلمان طهارت میگیرد، نماز میخواند، خمس میدهد، روز عاشورا گریه میکند، بر سر و سینه خود هم میزند، روز عید قربان، گوسفند میکشد و بینوایان را طعام میدهد، و غیره و غیره. اما اینجا و آنجا، رشوه ای هم  میگیرد و دروغی هم میگوید تا کارش راه بیافتد. این اعمال را همه الله ضبط نموده و در نامه اعمال انسان یاد داشت میفرماید. مسلمان نیز از عقل و خرد اهدايی الله استفاده نموده، کارهای پسندیده و نا پسند را در ترازو قرار میدهد و وزن میکند. مواظب است که موازنه برقرار باشد. بعبارت دیگر مسلمان هر عمل زشتی را با یک عمل نیک میتواند جبران سازد. بنابراین کمتر مسلمانی را در یابی بویژه آنان که بر اریکه قدرت نشسته اند وقعی  به قرارداد های اجتماعی بگذارد. این سبب شود که مسلمان در روابط اجتماعی پای بندی به اصل و اصولی نباشد. چون پایبند به اصل و اصول الهی ست. مسلمانی که شیفته بندگی ست حاضر است قمه را بیرون کشیده و سر آنرا که به آزادی سخن گفته است بر زمین افکند. چرا که بنده بی خبر مانده است از انسان بودن خویش، از حق و حقوقی که او را جدا از حیوان ساخته است، محروم مانده است، بی آنکه خود بدان آگاه باشد، چرا که به بندگی خود خو گرفته است. 

مسلمان نمیتواند بخود  همچون انسانی خود مختار و مستقل و آزاد بنگرد. چون او بندگی را از پدران و اجداد خود بارث برده است، هرگز با ایده آزادی و آزاد اندیشی خو نگرفته است. نه تنها آنرا زیبا نمیداند بلکه آنرا خوفناک میبیند. آزادی که جوهر اصلی ساختار وجود انسان است برای مسلمان چیزی ست شیطانی. آزادی یکی میشود با بیعاری و بی بند و باری، بی عفتی و عفت سوزانی و بسیاری از امراض و عوارض دیگر اجتماعی و یا همچنانکه کمی زود تر اشاره شد بقول آیت الله امامی کاشانی میشود، لذت. مسلمان حاضر است در راه الله هر هزینه ای از جمله جان نثاری را به پذیرد، اما هزینه آزادی را هرگز حاضر نیست که بپردازد. باین دلیل مسلمان باید در شرایط کنونی در دو صحنه نقش بازی کند. در یک صحنه در نقش بنده با بندگان دیگر خدا به رقابت بر می خیزد و ظاهر خود را قابل قبول میسازد. اگر مرد است ته ریش میگذارد، پیرهن بدون یقه و آستین بلند به تن پوشد، و با عیش و نوش و خوشگذرانی خود را غریبه نشان میدهد. در پنهان اگر مشروبات نشاط بخش به چنگ ش افتد، هرگز ابایی  در مصرف آن نکند. در حالیکه در ظاهر تقوا و پرهیزکاری و خدا پرستی از سر و پایش سرازیر است. در عین حال وقتی کار ثبت احوال و انعقاد قراردادی به گره افتاده باشد با اسکناسی پنهان در لابلای اسناد و یا ارائه گواهینامه یا کارت شناسائی و غیره، آن گره کور را میگشاید.  مسلمان زن، بنده مضاعف است. همه هرچه دارد باید بزیر حجاب پنهان سازد. وای بآن روز که زن بنمایش بگذارد آنچه زیر حجاب پنهان ساخته است. یعنی آنچه که زن در واقعیت هست. اما وجود زنانه او هم الله را به نابودی تهدید میکند و هم بنده مذکر ش را. چهره زن، چشم و ابرو و دهانش و نیز بر آمادگی های اندامش هم نفی فرمان الهی است هم بر انگیزد احساسات بندگان مذکر و کشاند آنها را بگمراهی. به همین دلیل زن هم باید بنده الله باشد و هم بنده ی بندگان او.  بعبارت دیگر، مسلمان را، آزادی به هراس و وحشت میاندازد زیرا که در آزادی است که بنده میمیرد و انسان به ظهور میرسد. تنها در چنین شرایطی است، دو رویی و ریا و حیله رخ اش آشکار شود.  در جامعه ما، مردم در انتظار امام زمان هستند اما هرگز به انتظار ظهور انسان نیستند، انسانی که حق و حقوقش را بر حق و حقوق الهی و حق و حقوق ولایت فقیه ارجح دانسته و بندهای بندگی و رعیتی را پاره ساخته و خود و همه بندگان را آزاد سازد . تنها در آزادی است که انسان میتواند قراردادهای اجتماعی را  فرمانروا نموده و  قرار دادهای الهی را باژ گون سازد. انسان مسلمان باید تصمیم بگیرد که میخواهد بنده خدا باشد و یا انسانی آزاد. یکی، ماندن در فقر و محنت و عقب ماندگی ست، دیگری شاهراه ترقی و پیشرفت است و یافتن حقایق نوین و همبستگی اجتماعی .

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com

۱۴۰۵ اردیبهشت ۴, جمعه

 

 

جامعه بی‌سرپرست 

 و تداوم وحدت دین و قدرت!



تردیدی نیست که جامعه ایران در یکی از کم‌سابقه‌ترین مقاطع تاریخی خود قرار گرفته است؛ مقطعی که می‌توان آن را وضعیت «بی‌سرپرستی» نامید. به‌سختی می‌توان دوره‌ای را در تاریخ معاصر ایران یافت که جامعه، ولو به‌صورت نمادین، فاقد یک مرجع متمرکز قدرت یا «سرپرست» بوده باشد. حتی در بزنگاه‌های انقلابی، این خلأ به‌سرعت با ظهور یک چهره یا نهاد جایگزین پر شده است.

در سال ۱۳۵۷، با خروج شاه از کشور، جامعه ناگهان با خلأ رهبری مواجه شد. در چنین شرایطی، بخش بزرگی از مردم که در جست‌وجوی نوعی پناه عاطفی و سیاسی بودند، با آغوش باز به استقبال آیت‌الله خمینی رفتند. حضور او نه ‌تنها این خلأ را پر کرد، بلکه به بازتولید الگویی دیرینه انجامید: پیوند میان دین و قدرت. الگویی که بار دیگر بر کلیت جامعه حاکم شد و مسیر تحولات سیاسی و اجتماعی را تعیین کرد.

با این حال، کمتر کسی در آن زمان به پیامدهای عمیق این پیوند توجه داشت. وحدت دین و قدرت، نه‌تنها یکی از موانع اصلی در مسیر توسعه و مدرن‌سازی جامعه شد، بلکه سازوکارهایی را تثبیت کرد که افراد را به تبعیت از قواعدی وادار می‌کرد که اغلب با معیارهای عقلانی و انسانی در تعارض بودند. این وضعیت، به‌مرور زمان، شرایطی را پدید آورد که خروج از آن به‌سادگی ممکن نیست؛ زیرا همین پیوند، خود به مهم‌ترین مانع دگرگونی بدل شده است.

اگر جنبش‌های سیاسی تاکنون نتوانسته‌اند ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را به‌طور اساسی متزلزل کنند، این امر را باید فراتر از ابزارهای سرکوب صرف تحلیل کرد. بخشی از تداوم این ساختار را می‌توان در اشتراک باورها و ارزش‌هایی جست‌وجو کرد که ریشه در سنت‌های دینی و تاریخی جامعه دارند. در چنین چارچوبی، هم کنش سرکوبگر و هم پذیرش رنج، می‌تواند در قالب توجیهات دینی معنا یابد؛ گویی هر دو سوی این رابطه، در یک منظومه فکری مشترک عمل می‌کنند.

در این میان، مخالفت با حکومتی که مشروعیت خود را از دین می‌گیرد، به‌سادگی می‌تواند به‌عنوان «کفر» یا «الحاد» تعبیر شود؛ امری که نه‌تنها هزینه‌های سیاسی، بلکه پیامدهای اخلاقی و اجتماعی سنگینی نیز به‌دنبال دارد. همین مسئله، یکی از عوامل مهم در محدود شدن دامنه اعتراضات مؤثر بوده است.

ساختار جمهوری اسلامی را می‌توان بر پایه دو مؤلفه درهم‌تنیده فهمید: دین و قدرت. این دو، نه‌تنها از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند، بلکه در عمل، یکدیگر را بازتولید و تقویت می‌کنند. در نتیجه، تحلیل صرفاً سیاسیِ تحولات، بدون در نظر گرفتن نقش بنیادین دین، به درک ناقصی از واقعیت منجر خواهد شد.

اکنون، پس از گذشت نزدیک به نیم‌قرن از استقرار این نظام، به‌نظر می‌رسد جامعه بار دیگر با نوعی خلأ رهبری مواجه شده است. این خلأ، بیش از آنکه ناشی از فقدان یک فرد باشد، بیانگر بحران در بازتولید مشروعیت است. حتی بخش‌هایی از حامیان نظام نیز در مواجهه با این وضعیت، دچار سردرگمی شده‌اند؛ وضعیتی که در آن، سازوکارهای سنتی انتقال یا تثبیت قدرت کارایی پیشین خود را از دست داده‌اند.

در چنین شرایطی، مسئله جانشینی و تداوم قدرت، به یکی از چالش‌های اصلی بدل شده است. طرح نام‌هایی برای رهبری آینده، بدون آنکه فرآیندی شفاف و قابل‌قبول برای جامعه طی شده باشد، نه‌تنها به حل بحران کمک نمی‌کند، بلکه بر ابهام و بی‌اعتمادی می‌افزاید. از سوی دیگر، ساختار حقوقی و ایدئولوژیک نظام به‌گونه‌ای طراحی شده است که دسترسی به عالی‌ترین سطوح قدرت را به شروط خاصی، به‌ویژه در چارچوب فقهی، محدود می‌کند؛ امری که دامنه انتخاب را به‌شدت تنگ می‌سازد.

در این میان، نباید از نظر دور داشت که بسیاری از تحلیل‌ها، با تمرکز صرف بر رقابت‌های سیاسی، از نقش تعیین‌کننده دین در شکل‌دهی به قدرت غافل می‌مانند. حال آنکه در جمهوری اسلامی، این دین است که نه‌تنها مشروعیت قدرت، بلکه شیوه اعمال آن را نیز تعریف می‌کند. حتی در عرصه سیاست خارجی و مذاکرات بین‌المللی، این پیوند به‌وضوح قابل مشاهده است.

در نهایت، اگر قرار است تحولی بنیادین در ساختار قدرت در ایران رخ دهد، این تحول نمی‌تواند صرفاً در سطح سیاسی باقی بماند. بدون بازاندیشی در نسبت دین و قدرت، هرگونه تغییر، در بهترین حالت، به جابه‌جایی بازیگران در چارچوبی ثابت محدود خواهد شد. مسئله اصلی، نه صرفاً «چه کسی حکومت می‌کند»، بلکه «بر اساس چه منطقی حکومت شکل می‌گیرد» است..

فیروز نجومی

Firoz nojomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

 

 

یکی شدن تخت با منبر!



 

چهل سال از یورش دوم “تازیان” بایران زمین میگذرد. یورش اول در چهارده قرن پیش بوقوع پیوست که در طی آن تازیان شمشیر بر کشیدند و خاک این مرز و بوم را به توبره “اسلام” کشیدند، به توبره دینی که رستم فرخزاد، سردار فرهیخته ایران، آنرا دین “اهریمنی” خوانده است (بنقل از تاریخی که حماسه سرای بزرگ، ابوالقاسم فردوسی بنظم درآورده است). در یورش اول، تازیان از مرزهای کشور وارد شده و بر لشگر ایران بفرماندهی رستم فرخزاد در قادسیه، پیروز گردیدند.

حال آنکه، در یورش دوم، در ۱۳۵۷، تازیان “بومی،” تازیانی که پشت به دین و آئین ایرانیان نموده و کیش اهریمنی را در آغوش کشیده و خود را متولی آن آن خواندند، همچون پیشینانشان، پرچم دین اهریمنی را برافراشتند، پرچمی که بر آن لا الله الا الله، نقش بسته بود، البته پیچیده در لابلای خط و خطوطی رازانگیز مبادا با تازیان مهاجم شناسائی شوند. پس یکبار دیگر، پس از گذشت ۱۴ قرن، بنا بر قول فردوسی، تخت با منبر یکی گردید و کم و بیش بر ملت ما همان برفت که بر اجداد ما رفته بود در دورانی که “عرب بر عجم” پیروز گردید( در دو مطلب دیگر توضیح داده ام که چرا نگون بختی که هم اکنون با آن دست بگریبانیم از آن شکست تاریخی و برباد رفتن یک امپرطوری با ییش از یکسال تمدن و فرهنگ، ریشه برگرفته است (لینک ها ئر پایان مقاله)

تازیان مهاجم نیز برهبری سعد ابی وقاص ادعا میکردند که در پی بدست آوردن آب و خاک و زر و زیور این جهان نیستند، که ما میخواهیم که پادشاه ایران کیش ما را بپذیرد و خود را به تنها خداوندی که وجود دارد یعنی الله، تسلیم و از او اطاعت و فرمانبری نماید.آیت الله خمینی نیز وقتی در پاریس، در قلب تمدن مسیحی غرب، اقامت برگزیده بود، آگاهانه به فریب کاری و یا آنچه در قاموس فقهی “تقیه” میگویند، دست زد و از بازگرداندن اسلام، اینبار از نوع “ناب محمدی” آن به حکومت چیزی بزبان نراند.

خمینی ساده دلان را نفریفت، او سیاستمداران و تحلیگران و کارشنان و دیپلماتها را فریفت. پشت خمیده و چشمها بر زمین دوخته، همگان را بر آن باور داشت، که امکان ندارد که اندیشه قدرت، پدیده ای عمیقا مادی و این جهانی، از مغز این پیر که چهار زانو بر تشکی می نشیند و بنرمی و آهسته سخن میگوید، هرگز عبور کند. بعضا، خمینی را با مهاتما گاندی رهبر جنبش استقلال هند یکی گرفته بودند. کمتر کسی میتوانست اهریمنی که در درون خمینی لانه کرده بود مشاهده کند، اهریمنی که امان دادگان را بجوخه های اعدام میفرستد، اتباع خارجی را گروگان میگیرد، هشت سال جنگ پوچ و بیهوده را ادامه میدهد و فرمان قتل عام بیش از ۴ هزار زندانیان سیاسی را در سراسر کشور صادر میکند. هم اکنون، نیز، در آستانه یک جنگ خونین دیگر هستند، با این تفاوت که این جنگ دیجیتالی ست نه جنگ بیابانی، در بهترین شرایطش ابزار جنگی عبارت بود از شمشیر و قمه افزوده برچوب و چماق.

اما، همچنانکه، سعد ابی وقاص از کشتار و تخریب دست بر نداشت تا بر تمامی امپراطوری ایران سلطه افکند. خمینی نیز اقامت در کاخها را بر زندگی در کوخها و ریاست و کیاست را بر زهد و ریاضت ترجح داد و نه تنها تخت را بار دیگر با منبر یکی کرد بلکه کیش اهریمنی که پس از گذشت ۱۴ قرن در درون ملت لانه کرده بود بیرون کشید و با ابزار قهر و خشونت، تیغ و تازیانه، گزمه و پاسدار، قواعد و مقررات آنرا بر تمامی امور زندگی اجتماعی و خصوصی، تحمیل نمود و همچون تازیان مهاجم ملت را به تسلیم و اطاعت وادار نمود. اما، در اندک زمانی، در مقایسه با زمانی که تاریخ نویسان از آن یاد کرده اند، برای این که کیش اهریمنی به دین مشترک ایرانیان تبدیل شود، چیزی بیش از چهار صد سال بطول انجامید که چیزی نمیتواند تعبیر و تفسیر گردد، مگر، مقاومت.

در حالیکه در ۱۳۵۷ شریعت اسلامی بسرعت بر جامعه حاکم گردید، از جمله حجاب اجباری و جدایی جنسیت ها، مطلق گردید. کوچکترین تخلقی از این قانون نانوشته مورد تنبیه و مجازات قرار میگرفت. ممنوع شدن تولید و مصرف نوشیدنی های حرامی و تعطیلی بخش عظیمی از اقتصاد و رشته مشاغل و حرفه های متصل بان ، بر قراری دادگاه های اسلامی و برپا داشتن تخت شلاق و دار مجازات، جاری نمودن قواعد قصاص و فسادفی الارض و محاربه با خدا، و بسیاری تعییر و تحولات در عرصه های دیگر؛ نظم و هنجار مطلق بر جامعه گردید.

اما، سزاست که بیاد بیاوریم، اگر مردم خود را بر خلاف ۱۴ قرن گذشه، در زمانی بسیار کوتاه به کیش اهریمنی تسلیم نمودند باین دلیل بود و هست که تازیان بومی، متولیان دین اسلام، نه تازی هستند و نه بزبان بیگانه سخن میگویند. اما، چه کسی باین تشابه تاریخی میتوانست بیاندیشد که حوزه نشینان، علما، فقها و بطور کلی طلبه ها، بمانند همان بادیه نشینان تازی جامعه را مورد تهاجم قرار داده و بجای آنکه کیشی را با نوک شمشیر در دل مردم فروکنند، کیشی را از درون آنها به بیرون کشیدند که ماهیت اهریمنی اش وقتی بمنصه ظهور رسید که تخت با منبر یکی گردید. تازیان بومی، متولیان دین اهریمنی همچون تازیان بیگانه نمی توانستند، بدون کشتار و خونریزی و تخریب و ویرانی بر سراسر ایران مستقر گردند و حکومت دین را بنیانگزاری کنند. اما، فردوسی به تحولاتی و دگرگونی هایی که پس از یکی شدن تخت با منبر بوقوع می پیوندد اشاره میکند، چنانکه گویی بزبان حال ما، ازدگرگونی ارزشها و هنجارها، رفتار و منش و شخصیتها سخن میگوید، از فساد و گندی که سراسر نظام رافرا گرفته است. این تعییر و تحول را فردوسی اینگونه گزارش کند::

ز پیمان بگردند و راستی

گرامی شود کژی و کاستی

آیا این همان واقعه ای نیست که ما شاهد آن در چهل و هفت سال کذشته بوده و هستیم؟ چه به محض آنکه تخت با منبر یکی گردید، هر آنچه از عهد و پیمان و راستی در گفتار و پندار و کردار بجا مانده بود، بیدرنگ از فرهنگ ما رخت بر بست. هرچه زشت و نا پسند بود بسرعت زیبا و پسندیده گردید، نیز خشم و خشونت و بیرحمی مقدس. یعنی که کشتار و خونریزی و یا جهاد وشهادت، قداست یافت. با بقدرت رسیدن تازیان بومی و یک شدن تخت با منبر، از قانون گریزی ها، از شکستن عهد و پیمانها، چه داستانها که مدفون نگشته اند. پرونده سازی برای متهمان بی گناه، اخذ اعتراف به جنایت و خیانت تحت شکنجه و شلاق، تجاوز و تعدی بزندانیان، بویژه زندانیان سیاسی و عقیدتی، بیک امر عادی تبدیل گردید. تازیان بومی، متولیان دین اهریمنی، چون ماموریت خود را الهی و مقدس بشمار میآورند، از هیچ جنایت و خیانتی، از هیچ ظلم و ستم و از هیچگونه بیرحمی و انتقام ستانی روی برنگردانند..

هم اکنون در جامعه ای که بدست تازیان بومی اداره میشود، کژ و کاستی، یعنی که دروغ و فساد، که اساسا از دین فروشی ریشه برگیرد هرگز چنین عمیق و چنین وسیع نبوده است. چرا که تنها راه ارتقا و تعالی چه در امور مادی و مالی چه در امور معنوی و فرهنگی و سیاسی و نظامی و یا در هر عرصه ای از علم و صنعت و مدیریت، یک تخصص واجبترین تخصص هاست که بدون آن هرگز بجایی نرسی، تخصص در دین فروشی، خود معلول یکی شدن تخت با منبر. همه آنانی که هم اکنون در دادگاه های جمهوری اسلامی “محاکمه” میشوند، از فروش دین بوده است که به مقام و قدرت رسیده و دست بتاراج و چپاول زده اند. جالب است که غارتگران و چپاولگرانی که در دادگاه ها محاکمه میشدند با یک یا دو استثنا، هرگز از قشر آخوندها، متولیان دین تازیان نبودند بلکه همه از رده متخصیصن و دانشگاهیان برخاسته بودند. شرایطی که با شرایط حاکم بر جامعه ما همخوانی دارد، فردوسی بشرح زیر توصیف میکند:

رباید همی این از آن، آن از این

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود

دل مردمان سنگ خار شود

زیان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند به پیش

در اینجا، فردوسی به وصف شرایطی می پردازد گویی که آخر زمان فرا رسیده است، دروغگویی ناروزنی، زرنگی و دارا بودن نبوغ ذاتی، در دو رویی و پنهانکاری و ظاهرسازی، کنشی سراسر فسادساز و فاسد کننده با یکی شدن تخت با منبر، بر سراسر جامعه سایه می افکند. ما نیز هم اگنون کمتر از آن زمان در چنین شرایطی قرار نگرفته ایم. البته لازم به یاد آوری ست که رفتار و پنداری که برشمردیم، تحت بحران های گوناگون، معیشتی، بهداشتی، اقتصادی سیاسی به رفتار و پنداری عادی تبدیل شده است لازم برای بقا و زندگی. هر روز یک نوع بیماری تعداد بیشتری از مردم را بهلاکت میرساند، بیکاری و گرانی و فقر و فحشا بیداد میکند و همگان را نسبت به یکدیگر غریبه و بیگانه و هر رفتار زشت و ناپسندی را عادی ساخته است. همین بس در مطبوعات نظام، بدعوای کوخ نشینانی که به کاخها یورش برده و آنها را در پنهان به ملک شخصی خود در آورده اند، نظر افکنیم. یعنی بعد از نزدیک به نیم قرت ساز رفتاری، پرده برداری میشود که هم چنانکه زودتر اشاره شد، از دین فروشی و یا بقول شاعر از پیش آوردن دین برمیخیزد.

شاید بتوان گفته آن اندیشمند تاریخی را بیاد بیآوریم که گفته است تاریخ دو بار تکرار میشود اول بصورت تراژدی و باردوم بشکل یک باد گرم. نخستین باری که تخت با منبر یکی گردید، دیدیم قرنها بطول انجامید، تا کیش اهریمنی را به درون ملت فرو برند. اما، وقتی برای بار دوم تخت با منبر یکی گردید، اندک زمانی بیش بطول نیانجامید که کیش اهریمنی از درون بیرون آید و ماهیت خود را بمنصه ظهور رساند. ما زمانی میتوانیم سرزمین خود را اشغال مهاجمین تازی بومی نجات دهیم، که هم کیش اهریمنی و هم متولیان آنرا روانه زباله دان تاریخ نمائیم.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

https://firoznodjomi.blogpost.com/

fmonjem@gmail.com

لینک مقالات

http://degarbavaran.blogpost.com/

کیش اهریمنی

نظرات

نظر به‌ وسیله فیس‌بوک)

مطلب را به بالاترین بفرستید

 

۱۴۰۵ فروردین ۲۸, جمعه


 

پایان حکومت آخوندی

دیر یا زود

بدون سوخت و سوز!


آیا براستی کسی میداند، پس از 37 سلل حکومت ولی فقیه، آخوند خامنه ای، چه کسی و یا چه کسانی، قرار است که بر این کشورشور بخت حکومت کنند؟ وقتی در 57 آخوند خمینی در تبعید، بنا برباور به مفاهیم دینی، مثل، تقیه و بنا بر مصلحت دینی، از افشای طرحی که برای هدایت جامعه به راه "مستقیم" در ذهن خود داشت خود داری کرد و از آزادی و برابری و فعالیتهای سیاسی سخن میگفت. چنان وانمود میکرد که چندان تمایلی به حکمرانی بر جامعه ندارد.

این در حالی ست که چندین سال جلوتر، امام خمینی طرح ساختار یک جامعه اسلامی را در کتابی بنام "حکومت ولایت فقیه" ارائه داده بود. اما، در دورانی که در تبعید در پاریس بسر میبر، نه امام خمینی خود  و نه هیچیک از ده ها خبرنکار و مصاحبه کننده بودند که از وجود چنین کتابی آگاه بودند. اما، دانسته یا نا دانسته از آن کتاب و تئوری حکومت اسلامی هرگز سخنی بمیان نیاوردند.، شاید تنها منبعی که میتوانستی به بخشی از آنچه امام خمینی در ذهنش برای نجات کشور از سلطه نیروهای استعمارگر و فراهم آوردن رفاه و آسایش و آبادانی رسم کرده بود ممکن بود که از رمز و راز و سحر خروج یافتم.  که حالا میفهمیم که حکومت اسلامی، در واقع چیزی نبوده و نیست مگر آنچه ممکن است تئوری استبداد مضاعف دین و قدرت خواند. بجرات میگویم که حتی اگر هم از وجود چنین کتابی آگاهی داشتیم، مطمئن نیستم که هرگز کسی بشناخت آن بر میخاست بآن امید که بپیوندد به امام خمینی بمنظور بازگشت بدوران افسانه ای توحید و نبوت الهی؟

اما، تیره بختی ایرانییان از آغازین لحظات ورود امام خمینی بکشور در 57، پس ازسه ماه تبعید در پاریس. هنوز، زمانی بطول نیانجامید که نظام محرومیت ها و ممنوعیات ها  حرامها و حلالها باضافه ده ها قواعد و مقرراتی دیگر، برپا گردید بلکه بر رفتار ادمی سلطه افکنده و آنرا تحت کنترل خود در آورد، یا بزبان دیگری آدمی را به بند بکشد، ببندهای شریعت اسلامی. بسیاری، خوشباورانه با امام خمینی و مبارزه وی علیه استعمار گران پیوستند و حتی گروگانگیری کارکنان یک سفارتخانه خارجی را مورد تایید قراردادند و حمایت از هشت سال جنگ بیهوده که مهر نکبت را بر پیشانی حکومت اسلامی کویید. حضرت امام، البته، پرچم اسلام را در سراسر جهان با ادامه هشت سال جنگ بیهوده با کشور همسایه و محکومیت سلمان رشدی به مرگ، همه امیدواریها را برای دست یابی بیک زندگی آرام و آسوده را به یاس و نومیدی کشاند.

در پایان حکومت ولایت برهبری امام خمینی، جامعه، نه تنها بآنچه، اکثریت آرزوی رسیدن بآنرا داشتند نرسیدند، بلکه حرکت بسوی قهقرا را نیز آعاز کردند. چرا که ولی فقیه، آخوند خامنه ای، خیلی زود نشان داد که او نیز در پی رهبر معظم خویش به توسعه سلطه اسلام داوازده امامی، در همه نقاط جهان، بویژه در اروپا به سازماندهی طرفداران وتوسعه کیش اسلام با صرف هزینه های سنگین پرداخت. از ترور و نابودی دشمنان خود در سراسر جهان از هیچ فرو گزار نکرد.

البته، در مرکزنقشه آخوند ولی فقیه، نابودی اسرائیل از روی زمین   قرار داشت. باین منظور با صرف درآمدهای نفتی بکمک رئیس جمهور اسد در سوریه هزینه میلیادرها دلار شتافت.  دخالتی از سر تعهد بامام، حزب الله لبنان را بوجود آورد و نیازهای نظامی و غیر نظامی حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان را تامین میکردند. همین بس به میلیاردها دلاری که صرف بازسازیهای خرابیها بدست نیروهای اسرائیلی انجام شده بود، بنگری که هزبنه باز سازی آنها باعتبار ولایت تامین میگردید. آنگاه در عراق حشدشعبی، حزب شبه نظامی را سازمان داد و نیروهای حوثی ها در یمن و حماسی هها را در غزه زیر بال و پر خود گرفت. تنها برای یک منظور، نابودی اسرائیل.

 40  روز یا بیشتر است که از کشته شدن ولی فقیه، آخوند خامنه ای، همراه اعضای خانواده و 49 نفر از فرماندهان سپاه پاسداران نزدیک باو میگذرد. در بمبارانهای هوایی نیروهای اسرائیل و امریکا، ضربه هایی ویرانگر بر پیکر ساختار جمهوری اسلامی وارد آورده اند که نظام را تقریبا فلج نموده است. وقتی دونالد ترامپ، رئیس جمهور امریکا میگوید که رژیم در جمهوری اسلامی "تغییر" کرده است، میتوان قطره ای از حقیقت در آن یافت. تغییری که ترامپ از آن سخن میگوید، این است که در حال حاضر این فقیه، فقیهی که وظایف رهبری جامعه را ایفا کند شناسائی نشده است.

خاطر جمع، که نظام حکومت اسلامی رفتنی ست، دیر یا زود دارد، اما حقیقتی است که همچون خورشید خواهد درخشید و بخش بزرگی از جهان و انسانیت را از تاریکی نجات خواهد داد. دارو و دسته ای که در مذاکره با امریکا سعی میکند با حفظ آبرو و حیثیت بر باد رفته شان به خواست های امریکا تن بدهند. اما، مسئله آن است که آخوندهای کتاب مقدس، دیگر نمیتوانند براحتی مردم را فریب دهند. آخوندهائی که شیوه تعلیمات حوزه ای را بدانشگاه انتقال داده اند، وقایع اخیر نشان میدهد، دانشجویان و حتی محصلین سالهای آخر دبیرستانها اعتباری برای افسانه و اسطوره دینی قائل نیستند. آنها نشان داده اند که چندان میلی به بازگشت بگذشته ندارند. آنها به آینده است که می اندیشند، آینده ای که آنها بسیار مشتاق اند که با دستهای خود بسازند. درست است کار ساده ای نیست، از درون تخریب و خرابیها در تمامی زمینه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و نظامی است که با ید خود را بیرون بکشانیم. اگر دراین نیم قرن در دست پر خشم و بیرحم و انتقام ستان، درد و رنجی را تحمل کرده ایم. اما، زمان حال، با تمام زمانها در گذشته بسیار متفاوت است، افسانه ها و اسطوره ها بازمانده از 1400 سال پیش از این، اقتدار خود را از دست داده و بزودی ناپدید میشوند. این خود پدیده تازه ای نیست. اگر، تا حالا جان از کف میداد اکنون روحبخش و احیا کننده و الهام دهنده است، تحول بزرگی که با ظهور شاهزاده رضا پهلویی ست که با نیروی لایزال خود میتواند قیام شیرو خورشید را رهبری کند و آن عظمت و شکوه به ایران رل باز گرداند.  

فیروز نجومی

furoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

 

                                                                                                                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        

۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

  

در براندازی نظام اسلامی

شکست ماشین خشونت و سرکوب

کافی نیست!


شاید، در شرایط کنونی، بیش از همیشه، باید بخود یاد آوری کنیم که درست است که نظام حکومت اسلامی با از دست دادن رهبر معظم خود، آخوند خامنه ای، همراه تعداد مهمی از فرماندهان و متخصصین و کارشناسان، انتظار میرود که دیر یا زود فرو ریزد. ولی نه امروز و یا فردا. نه اینکه احتمال ندارد. آری، همه چیز امکان پذیر است، در عرصه سیاست. افزوده بر این، تخریب و ویرانی ساختار قدرت آخوندی، حکومت سرکوبگر اسلامی، بدست نیروهای خارجی، قدری یاس آور است. مسلم است واژگون سازی ساختار سیاسی یک کشور ساده نیست و بدون حمایت و امداد نیروی خارجی، دشوارتر هم خواهد شد. خاطر، جمع که ایرادی بر این موضع وارد نیست. فکر کنم، دریافت و عدم دریافت حمایت و امداد خارجی مسئله نیست. باید بخود هم ببالیم که قدرتمداران جهانی خواهان پیروزی نیروئی در کشور است، که بازگرداندن شکوه و عظمتی را میخواهد که ایران زمانی نماد برجسته آن در جهان بوده است.

حرکت بسوی دست یابی به آن شکوه و عظمت، برغم فراوانی مشکلات درونی، دیر زمانی بود که آغاز شده بود. اما، مشکل آن بود که این حرکت بسوی بنیانگزاری ساختار یک جامعه نوین، برنامه اصلاحاتی بود که در دوران شاه، از بالا بدست قدرتمداران برنامه ریزی شده بود. روشن است که بعید بنظر میرسد که "رعیتی" را بجویی که خواهان تقسیم اراضی نباشد. اما، آن خواست و اراده قبل از آنکه به مالکیت زمین بیاندیشد و با ارتباط با دیگر رعیتها جنب و جوشی براه بیاندازند، سند مالکیت زمینها در اوایل 1340 برعیت ها تقدیم شد. بعبارت کلی تری بفرمان ملوگانه یک نظام اجتماعی، نظام ارباب رعیتی ملغی گردید و حرکت بسوی جامعه نوین آغاز شد، بدون آنکه جمعی، گروهی، دسته ای از رعیتها آگاهانه راه دگرگونی را برگزینند.

اما، این حرکت بسوی ساختار جامعه ای نوین بر اساس طرح شش اصل، بعنوان ابتکار شاهانه و دور اندیشی وی، با اصل اصلاحات ارضی آغاز گردید و در سهیم شدن کارگران در سود کارخانجات، آزادی زنان و براه اندازی جنبش با سوادی با برنامه سپاهیان دانش، متسکل از فارع التحصیلان دبیرستانی که بسن خدمت بکشور رسیده بودند. بمدت 4 ماه تعلیمات نظامی همراه با با تعلیمات سواد آموزی، بروستاها فرستاده میشدند که بچه های محروم از توانائی خواندن و نوشتن را آموزش دهند.

البته که برنامه شاهی، دارای مخالفانی در حوزههای علمیه، از جمله آیت الله خمینی بود که در 15 خرداد 42 بیک قیام تبدیل شد. قیامی که پس از چند روز خاموش شد. اما، همچنانکه اصلاحات به پیش میرفت، آن فضای تاریکی بسوی روشنائی گرایش میافت و جنبش ضد اصلاحات برهبری  آخوند خمینی بخاموشی گرائید که بعدا به تبعید فرستاده شد  در طی 15 سالی که آخوند خمینی در عراق بسر میبرد، جامعه رشد و نمو کرد، آنهم با چنان سرعتی که سر انجام. بدرستی روشن نیست که اصلاحات شاهی را باید سبب افزایش نارضائی ها در جامعه دانست و یا عوامل دیگری را جستجو نمود که سرانجام به یک انقلاب عظیم مردمی تبدیل گردید.

اما، بازگشت آیت الله خمینی پس از گذشت 15 سال،به همان کشور و شهری نبود که در 15 سال پیش از این، آنرا ترک کرده بود. 15 سالی که تغییرات و تحولات بسیاری در تمامی جنبه های زندگی روزانه بوقوع پیوسته بود، موضوعی که چندان مورد علاقه رهبر انقلاب نبود.

از آن لحظه ای که آیت الله خمینی، بعنوان، قهرمان مردم، مرد مومن و مرد خدا، مرد اخلاق و تقوا، شناخته شد، حرکت بسوی ساختار جامعه ای نوین، متوقف گردید، حال آنکه، موانع برپا شده، دارای سوراخهای گنده ای بود، که فرصتهای فراوانی برای گذار از موانع قانونی را امکان پذیر میساخت. کنشی که در بیشتر مواقع، فساد را در ساختارهای بروکراسی نهادین میسازد. کنشهای فساد آمیزی که خود ناشی از تغییراتی بود در سوی نوین شدن روابط احتماعی. اما، در میزانی بسیار وسیعتر، که در 15 سال گذشته بوقوع بسته بود. شاید، از همان آغاز برقراری نظم و انتظامات دینی، در 57 نشان داد که حرکت به پیش و کسب توانائیها و دانائهای جدید، حرکتی نیست که نظام قصد ادامه آنرا دارد بلکه برعکس، دوری از آنها را ترجیح میدهند. در دانشگاه عرصه های اجتماعی سیاسی، ادبی، هنری، از برنامه های دانشگاهی حذف شدند. این در حالیست که حکومت اسلامی، همیشه خواسته است که وانمود کند که اسلام برخلاف ادیان دیگر با علوم و پیشروی و نوگرائی نه تنها خصومت نمیورزد بلک خوشامد گوی آنها است.

البته که علم گرائی آخوندهای دوازده امامی، خود را در کسب علوم هسته ای بیان میکرد و هنوز هم میکند. آنگاه، برخی در جامعه هوش و ذکاوت آخوند را بهای لازم را ندهند. حال آنکه، جماعت آخوند و حوزه های علمیه، همه شیفته دست یابی به دانش هسته ای هستند، بویژه آن علم و تکنولوژی که دارای فواید نظامی ست. بگذریم که همین آخوند از علم در عرصه مادیات بیزار است.

بعبارت دیگر، حکومت آخوندی نه تنها در پنهان سازی تمایلاتش نسبت به  علوم مادی مهارت دارد بلکه واپسگرائی فرهنگی، تهی از دانش چگونگی تکامل انسان و جامعه، حتی، مهارت بیشتری نشان میدهد، بویژه با توجه به علم اخلاق و منطق. بگذریم که آخوندها خود را اخلاقی ترین خلقت الهی میدانند.

اما، مقاومت مردم در مقاطع مختلف در طول 47 سال ، از آغاز بقدرت رسیدن آخوندها، مردم نشان دادند که در برابر حکومتی دینی- استبدادی و تمامیت خواه هرگز دست از مقاومت و اعتراض بر نمیدارند.

اگرچه، از آغاز، تمامی نیروهای مخالف، از انقلابیون چپ گرا و ملی گرا و راستگرا و محافظه کار گرفته تا قومیت های مختلف از کرد و ترک و لر و بلوچ و غیره، در کمتر از سه سال خاموش و تار و مار گردیدند. اما، برغم تثبیت تاریکی و کشتار بیرحمانه مخالفین، همچنانکه، زودتر اشاره شد، مردم در مقاطع گوناگون در زمانهای مختلف، با خواشتهای مشترک پیوسته برخاسته و دست باعتراض زده اند.

همین بس که به خیزش های مردمی که در زمانها و مقاطع مختلف تاریخ بوفوع میپیوست  بنگری، تا در یابی از چه پستیها و بلندیها که جنبشهای مردمی  برگذشته است. بعنوان مثال، جنبش زنان نه تنها، تحت شدیدترین سختگیریها، نظام را در سرکوبگری بعقب نشاندند بلکه پیروزیهای بسیاری در کسب آزادی، در زمینه های مختلف از جمله برگزیدن ححاب بدست آوردند.

تا کنون روشن شده است که سرکوب مخالفین، پس از مرگ رهبر جمهوری اسلامی، آخوند خامنه ای، همراه 49 نفر از نزدیکانش در سپاه پاسداران حکومت اسلامی، همچنان، با تمام نیرو ادامه دارد. آما، تحمل ضربه های سنگین و مخرب را که نیروهای امریکایی و اسرائیلی بر پیکر نظام وارد آورده اند، اگر چه، نظام تا کنون بخوبی تحمل کرده است. اما، با عدم نیروی هوائی و نابودی نیروی دریائی بدست دشمن، نظام، برغم تمام مقاومتش در برابر نیروهای امریکایی و اسرائیلی، بسوی ضعف و ناتوانی به پیش میرود.

 در حالیکه  نیروهای برانداز، در درون، صرفنظر از امداد رسانیهای نیروهای خارجی، بتدریج قوی و نیرومندتر خواهند شد. شرکت در براندازی نظام بان معنا نیست که اسلحه ای بیابیم و آماده که ماموران نظام را بخاک و خون بکشانیم. خشونت تنها راه براندازی این نظام ضد انسانی نیست. در براندازی حکومت آخوندی نباید زیاد عجله کرد. چون حکومت اسلام آخوندی، تنها شمشیر نیست، شریعت هم هست. برای بر اندازی نظام تنها کافی نیست که شمشیر بر شکنی و قدرت را بدست آوری. برای برخورد با شریعت هم نقشه ای باید ترسیم نمود.

چه اگر، دستگاه قدرت را بر اندازی کنیم، اما، شریعت اسلامی را که از انسان حیوانی زبون و وابسته میسازد و ترس و واهمه ای عمیق در درونش میکارد، خاموشی و خواری و حقارت را  با اجبار سازی بجا آوردن مراسم عبادات بطور روزانه و ماهاه و سالانه، فرصتهای فراوانی برای بازگشت بدوران رسالت فراهم خواهد گشت. 25 قرن تاریخ جامعه ایران نشان میدهد که ایرانیان، هرگز میدان را با روی در روی قرار گرفتن با دشمن ترک نکرده اند. با قدری تامل، در خواهیم یافت، بمنظور آنکه حکومت تمامیت خواه اسلامی را بر اندازیم، باید از ابزار خشونت بار همانقدر بهره بر گیریم که دشمن بکار میگیرد. اما، براندازی ساختار قدرت در حکومت اسلامی هرگز بسر انجام نرسد، اگر، انرا با براندازی شریعت اسلامی بعنوان یک ساختا فرهنگی متکمل نسازیم. آری، همچنانکه، شاهزاده رضا پهلوی اعلام کرد باید همگی عظمت و شکوه را بایران، زادگاه یکی از بزرگترین تمدنهای بشری باز گردانیم. برخیز این هموطن.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjm@gmail.ccom