حکومت آخوندی
و
فروپاشی
نظامِ
تسلیم، اطاعت
و فرمانبری!
این روزها،
حدس و گمانها، تجزیه و تحلیلها و بررسی احتمال جنگ، تخریب و ویرانی، فضای جامعه
ایرانیان را، چه در داخل و چه در خارج کشور، سراسر فراگرفته است. احساس بلاتکلیفی،
انتظارِ وقوع حادثهای نامعلوم، و اندیشهٔ «امروز نه، شاید فردا»، زندگی را تلخ
کرده است. اما روزی دیگر نیز میآید و میرود. زندگی روزمره، تحت سلطهٔ آخوند،
هرگز عادی نبوده است، ولی انسان، خواسته یا ناخواسته، به آن عادت میکند؛ به زیستن
در دلهره و نگرانی، به اضطراب دائمی نسبت به فردا و آیندهای که، اگر نه کاملاً
تاریک، دستکم مبهم و ناروشن است.
حکومت
آخوندی، ظاهراً از تخریب و ویرانی، جنگ، کشتار و خونریزی، هراس و واهمهای به خود
راه نمیدهد. نه نگران است و نه مضطرب. تلویزیون حکومتی حتی شیوهٔ بهکارگیری
کلاشینکف را به بینندگان آموزش میداد؛ پیامی آشکار به دشمنانی که حکومت مدعی است
آن را محاصره کردهاند. گویی جمهوری اسلامی خود را آمادهٔ جنگی تمامعیار میبیند؛
جنگی در ابعاد جنگ جهانی دوم.
اینجا جا دارد
قدری مکث کنیم و بپرسیم: آخوند را چه به جنگ؟ البته پیشتر نیز میتوانستیم
بپرسیم: آخوند را چه به حکومت؟ اما واقعیت آن است که اکنون ۴۷ سال است که قشر آخوند، برخاسته از
حوزههای علمیه، نخست به رهبری آخوند امام خمینی و سپس آخوند خامنهای، بر این
جامعه حکومت کردهاند. حکومتی همراه با بیرحمی، انتقامجویی، خونریزی و قتلعام؛
از نخستین سالهای انقلاب تا امروز.
تردیدی ندارم
که وقتی ترامپ اعلام کرد حملهٔ ویرانکننده به حکومت آخوندی را چند روزی به تعویق
میاندازد، بیش از هرکس، سران رژیم و نهادهای حکومتی شادمان شدند؛ هرچند که این
عقبنشینی را به حساب جسارت و آمادگی رزمی سپاه پاسداران ثبت کردند.
این گزارش
کوتاه از اخبار را بیان کردم تا بتوانیم به پرسشی اساسی پاسخ دهیم: چگونه است که
پس از نزدیک به نیم قرن، حکومت اسلامی همچنان پابرجاست و جامعه نیز، با وجود همهٔ
بحرانها، همچنان به گردش خود ادامه میدهد؟ فقر و گرسنگی هر روز گسترش مییابد.
بیکاری، گرانی و اجارهخانه، از توان اکثریت مردم فراتر رفته است. محیط زیست در
حال نابودی است. آبهای زیرزمینی خشک شدهاند. اعتراض بازنشستگان، معلمان و
کارگران همچنان ادامه دارد. با این همه، حتی کشته شدن دهها هزار انسان نیز خم به
ابروی حکومت نیاورده است؛ چرا که در منطق حکومت دینی، قتلِ آنکه به یگانگی الله
تردید کند، نه تنها مذموم نیست، بلکه گاه واجب نیز شمرده میشود.
در پاسخ به
این پرسش باید گفت: وضعیتی که امروز شاهد آن هستیم، بیش از ۴۷ سال است که بر سراسر جامعه سایه
افکنده و به تدریج در وجود ما رسوب کرده است؛ چنانکه بیآنکه آگاه باشیم، بخشی از
عادت و خوی ما شده است. زیستن در ترسِ دستگیری، زندان، شکنجه و اعدام، رفتاری
غیرعادی نیست که شگفتی برانگیزد، بلکه به رفتاری روزمره بدل شده است؛ رفتاری
برخاسته از غریزهٔ بقا در نظامی که انسان را وادار میکند برای زنده ماندن، به درد
و تحقیر تن دهد.
اما به محض
آنکه روزنهای از آزادی پدیدار شود، بسیاری از همین رفتارها و گفتارها کنار گذاشته
خواهند شد و انسان خواهد کوشید خود را از بندگی و اسارتِ قواعد شریعت رها سازد.
اکنون، پس از
گذشت ۴۷ سال، نسل تازهای
پا به میدان گذاشته است؛ نسلی که دیگر حاضر نیست با زنجیر بر دست و پا زندگی کند.
نسلی که در عصر هوش مصنوعی رشد کرده، همان نسلِ سال ۵۷ نیست؛ نسلی که با چشمانی بسته و خردی مغلوب
احساسات، در پی امام خمینی به راه افتاد؛ شخصیتی که برای بسیاری، نماد پاکی، تقدس
و تقوای آسمانی جلوه میکرد. هم کمونیستِ بیخدا از او اطاعت میکرد و هم روشنفکر
و دانشجو. هم چپ و راست و ملیگرا و ملی ـ مذهبی، و هم اقوام و قبایل گوناگون،
همگی گوش به فرمان رهبر مقدس انقلاب بودند و امید داشتند که او کاستیهای نظام
شاهنشاهی را اصلاح کرده و جامعه را به سوی آزادی هدایت کند. زهی خیال باطل.
دیری نپایید
که امام نشان داد «لا اله الا الله» در عمل به چه معناست. این عبارت دیگر صرفاً یک
شعار دینی نبود، بلکه پیش از هر چیز، بیان یک اصل سیاسی بود: نفی هر قدرتی جز قدرت
واحد. همه چیز باید در «یکی» حل میشد؛ یکیای که جز او هیچکس دیگری حق وجود
مستقل نداشت.
بیتردید
انسان وجود دارد، جامعه وجود دارد، و مردم دارای فردیتاند؛ اما در نظامی که بر
محور وحدانیت مطلق بنا شده، همه باید در برابر قدرت یگانه سر فرود آورند. همانگونه
که الله خالق یگانهٔ جهان دانسته میشود، امام نیز خود را جانشین همان قدرت یگانه
میدید. اگر الله نبود، نمایندهٔ الله بود.
از همین رو،
خمینی و پیروانش دیگر تنها بر فراز منبر وعظ ظاهر نمیشدند، بلکه بر منبر قدرت
صعود کردند. این دگرگونی عظیم، یعنی انتقال دین از حوزهٔ موعظه به قلمرو قدرت
سیاسی، از مهمترین تحولاتی بود که ساختار آیندهٔ جامعهٔ ایران را شکل داد؛ تحولی
که هنوز نیز بسیاری از ابعاد آن فهم نشده است.
در آن دوران،
بسیاری، صرفنظر از گرایش دینی یا سیاسی خود، عملاً به بندگان امام تبدیل شده
بودند؛ یعنی تسلیم ارادهای شده بودند که خود را مقدس میدانست. «تسلیم» در اینجا
تنها یک مفهوم دینی نبود، بلکه یک واقعیت سیاسی بود؛ واقعیتی مبتنی بر اطاعت و
فرمانبری.
از هر زاویهای
که بنگریم، تسلیم چیزی جز پذیرش خواری در برابر قدرت نیست. انسانی که به آزادی
اراده نکند، ناگزیر فرمانبر خواهد شد. در دوران حکومت الله یا جانشین او، امام
خمینی، بود که گروگانگیری سفارت آمریکا رخ داد، تعهدات بینالمللی زیر پا گذاشته
شد و سپس شعار صدور انقلاب و فتح قدس سر داده شد؛ پروژهای که سرانجام به شکستی
پرهزینه انجامید. پس از آن نیز هزاران جوان به جرم مخالفت با نظام، اعدام شدند.
ذکر این
مقدمه لازم بود تا بتوانیم آنچه را امروز در برابر چشمانمان رخ میدهد، بهتر
بفهمیم؛ اینکه چگونه به این نقطه رسیدهایم: جامعهای محروم از رهبر و سرپرست.
هرچند براساس روایت رسمی، پس از مرگ ولی فقیه، مجتبی خامنهای جانشین او شد، اما
واقعیت آن است که ساختار حکومت، بیش از هر زمان دیگری، دچار فرسایش و بحران
مشروعیت شده است.
در ظاهر،
نظام ولایت فقیه دارای قانون اساسی، تفکیک قوا و نهادهای رسمی است؛ اما در عمل،
همه چیز زیر سایهٔ اقتدار مطلق ولی فقیه قرار دارد. نهادی به نام مجلس خبرگان نیز
وجود دارد که اعضایش همگی برخاسته از حوزههای علمیهاند و وظیفهٔ انتخاب رهبر را
بر عهده دارند. همین مجلس بود که آخوند خامنهای را برای ۳۷ سال در رأس قدرت نگاه داشت، بیآنکه
حتی یکبار اقتدار او مورد پرسش واقعی قرار گیرد.
اکنون اما زمان
افشای حقیقت فرارسیده است. بسیاری حکومت آخوندی را حکومتی مبتنی بر «اسلام سیاسی»
مینامند؛ حال آنکه اسلام، از آغاز، ذاتاً یک دین سیاسی بوده است. از نخستین
روزهای ظهور اسلام، گسترش «لا اله الا الله» و توسعهٔ قلمرو آن، هدفی سیاسی نیز
بود.
«لا
اله الا الله» در نهایت، چیزی جز بیان تمرکز مطلق قدرت نیست؛ قدرتی که انسان باید
خود را به آن تسلیم کند، از آن اطاعت نماید و فرمانبردار آن باشد. به همین دلیل
است که در سنت دینی، تقلید و تبعیت جایگاهی محوری دارد. کافی است نگاهی به کتابهای
«توضیحالمسائل» بیندازیم که تقریباً همگی با بحث تقلید آغاز میشوند.
اسلام، آنگونه
که روحانیت عرضه کرده است، بیش از آنکه وعدهٔ رستگاری اخروی باشد، سازوکاری برای
سازماندهی قدرت در این جهان بوده است. از همین رو، قرآن نیز تنها یک متن عبادی
نیست، بلکه در بسیاری موارد، بیانیهای سیاسی برای کسب و حفظ قدرت است.
حال، پس از
نزدیک به نیم قرن حکومت اسلامی، بخش بزرگی از جامعه دریافته است که تا زمانی که
حوزههای علمیه به تولید و بازتولید خرافه و فرهنگ اطاعت ادامه دهند، تغییر
بنیادین جامعه دشوار خواهد بود. از همین رو، مبارزهٔ کنونی، گرچه ظاهری سیاسی دارد،
در عمق خود مبارزهای فرهنگی و دینی نیز هست؛ زیرا ساختار قدرت در ایران، پیش از
آنکه صرفاً سیاسی باشد، ساختاری دینی است.
ما نمیتوانیم
تمامی تواناییهای خود را در خدمت پیشرفت جامعه قرار دهیم، در حالی که خرافه،
باورهای کهنه و فرهنگ تسلیم، همچنان بر ذهن و وجدان جامعه سایه افکنده است.
فیروز نجومی
firoz nodjomi
https://firoznodjomi.blogspot.com/
fmonjem@gmail.com
%20(1).jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر