۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۸, جمعه

 

اسلام
دینِ ستایشگری

!و اسارت و بندگی



مسلمانان جهان، از جمله ما ایرانیان، مسلمان پا به عرصهٔ وجود می‌گذاریم؛ به نام اسلام و خدای اسلامی. به خاک نیز با رسم و رسوم اسلامی سپرده می‌شویم. همچنان‌که رشد می‌کنیم و به بلوغ می‌رسیم، درمی‌یابیم که نام اصلی خدای ما «الله» است؛ خدایی که به نام او به این دنیا قدم نهاده‌ایم؛ خدایی که جان دارد، زنده است و می‌زید و پیوسته با ما سخن می‌گوید. او نه به دنیا آمده است و نه از این دنیا می‌رود. چشم دارد و می‌بیند، گوش دارد و می‌شنود، از این سر تا آن سر هستی. آگاه است به مکنونات و درونیات هر موجود زنده؛ از انسان و حیوان گرفته تا نبات و جماد.

رفته‌رفته، همچنان‌که به اطراف و اکناف خود آگاه می‌شویم، درمی‌یابیم که این خالق توانا، آن‌که دهنده و گیرندهٔ هستی است، در کتاب قرآن می‌زید؛ در کتاب آسمانی‌ای که دارای زندگی ابدی است. زیرا آنجاست که سخن می‌گوید و امر و نهی برای بندگانش صادر می‌کند. نیازی نیست که خود کتاب آسمانی را بگشایی و او را شناسایی کنی؛ چرا که هرگز چنین نیازی را در وجود خود احساس نمی‌کنی. زیرا آموخته‌ای، و در درونت نهاده شده است، در دوران ناآگاهی و نادانی، که این خدایی است که باید او را حمد و ستایش کرده و وجود خود را به او تسلیم کنی.

او خدایی است که کُرات آسمانی و زمین را به حق آفریده و هر روز به چیزی امر کند که «موجود باش»، و فوراً به وجود می‌آید. امر و دستور او حق و صحیح است. در روز قیامت، سلطنت و مالکیت مطلق از آنِ اوست. دانای نهان و آشکار است و از هر کاری مطلع و به حکمت هر چیزی آگاه است (انعام، ۷۳).

همچنان‌که به بلوغ و آگاهی بیشتری می‌رسیم، درمی‌یابیم که این خدا تنها در کتاب آسمانی نیست که می‌زید، بلکه همهٔ کتاب‌ها به نام او گشوده می‌شوند و بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان ما نیز شهرت خود را نهایتاً باید مدیون نبوغشان در ستایشگری آن خدایی دانست که وجودش را در کتاب آسمانی شناسایی کرده بودند. وانگهی، از همان سنین طفولیت می‌آموزیم که حماسهٔ عاشورا نیز حماسهٔ ستایشگری است؛ حماسهٔ جان‌دادن در ستایش خداوند تعالی.

به زبانی دیگر، خداوند تنها یک چیز می‌خواهد: بندگی؛ بندگی و باز هم بندگی. خداوند بشر را بنده آفریده است و در کتاب آسمانی خویش، مکرر و پیوسته، او را بنده می‌خواند. بشر را موظف و مکلف کرده است به بندگی، در تمام امور زندگی، هستی و نیستی. به همین دلیل است که کمتر مسلمانی را می‌توان یافت که از بندگی در برابر خداوند عظیم‌الشأن دچار شرم و حیا شود و آن را نفی جوهر و اصالت وجود بشری بشمارد. برعکس، بندگی را می‌ستاید و آن را غرورانگیز می‌داند. تاریخ ادبیات ما ایرانیان، تاریخ ستایش خداوند و ستودن بندگی است؛ تاریخ رقابت عارفان، صوفیان، زاهدان، شاعران و فقها در ابراز بندگی.

او بر بندگانش تسلط و سیطره دارد و نگهبانانی از فرشتگان برای مراقبت آنان می‌فرستد تا وقتی که مرگ یکی از آنان فرا رسد. فرستادگان او جانش را می‌ستانند و در وظایف خود قصور نمی‌ورزند. سپس همگان به سوی خدایی بازمی‌گردند که به حق، مولای بندگان است. بدانید که حکم هر چیزی با خداست و او سریع‌ترین حسابرس است (انعام، ۶۱-۶۲).

خداوند بندگی را نه فقط در حرف و نیت و احساس، بلکه در کردار و رفتار می‌جوید. او برای چگونه زیستن در امور عادی و روزمرهٔ زندگی نیز دستور و فرمان صادر کرده است. بر اساس فرامین اوست که باید زیست؛ چنان‌که هیچ لحظه‌ای از زندگی از یاد او خالی نماند. در زندگی شخصی و اجتماعی، چیزی وجود ندارد که خداوند برای آن حکمی صادر نکرده باشد.

بندگی، آن‌گونه که خداوند می‌خواهد، در عمل معنا می‌یابد؛ در رفتار و کردار، چه در بیداری و چه در عبادت، چه در نیایش و چه در مناسبات زندگی روزمره. نیت مقدس لازم است، اما کافی نیست. شرط اصلی، التزام عملی به دین است.

بندگی با نیایش و نماز آغاز می‌شود؛ با آیینی دقیق و تعریف‌شده که مؤمن باید مطابق فرمان الهی آن را به‌جا آورد. انسان موظف است در زمان‌های معین، رو به قبله بایستد، سورهٔ حمد بخواند، رکوع و سجود کند و عظمت خداوند را بستاید و در برابر او به کوچکی و ناتوانی خویش اعتراف کند.

پس از آن، مؤمن باید با دقت کامل، احکام وضو، غسل، طهارت و نجاسات را رعایت کند؛ احکامی که قرن‌ها موضوع بحث، اجتهاد و نگارش رساله‌های فقهی بوده‌اند. حتی کوچک‌ترین اشتباه در اجرای این احکام می‌تواند عبادت را باطل سازد. از همین رو، دیندار همواره در اضطراب صحت عبادت خویش باقی می‌ماند. در این نظام، طهارت و عبادت تنها به معنای پاکیزگی جسمانی یا معنوی نیست، بلکه به مجموعه‌ای مفصل از مقررات و آداب تبدیل می‌شود که تمام ابعاد زندگی فرد را در بر می‌گیرد. از نوع آب وضو گرفته تا کیفیت شستن اعضا و آداب غسل و طهارت، همه دارای احکام دقیق و الزام‌آورند.

 این احکام، ، هدفی جز به بند کشیدن انسان ندارند. به باورم، نظام بندگی دینی، انسان را چنان در چارچوب تسلیم، فرمان و اطاعت قرار می‌دهد که استقلال و خودمختاری‌اش تضعیف می‌شود. بهمین دلیل، انسانِ مؤمن بیش از آن‌که خود را مسئول در برابر انسان‌های دیگر بداند، خود را مسئول در برابر خدا می‌شمارد.

مسلم است که بندگی، اگر به هستهٔ شخصیت انسان تبدیل شود، روح آزادی و استقلال را تضعیف می‌کند. انسانی که خود را بنده بداند، به‌تدریج بندگی را در مناسبات اجتماعی نیز می‌پذیرد و آزادی را امری هراس‌آور می‌بیند. از این منظر، آنچه انسان را از حیوان متمایز می‌سازد، آزادی، اختیار و توانایی گزینش است.

روشن است که رهایی انسان، در گرو رهایی از نظامی است که بندگی را به عنوان والاترین فضیلت معرفی می‌کند؛ نظامی که به جای شناخت انسان و ارج نهادن به آزادی او، بر ستایش، اطاعت و تسلیم تأکید می‌ورزد

فیروز نجومی

firoz  nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر