نجات ملت از ذلت و نکبت
از برچیدن
حوزه های علمیه میگذرد!
در شرایط کنونی و
بوی گندی که از آن بمشام میرسد، این قدرت نیست که سخن میگوید. قدرت نه شاه است، نه
سلطان و نه رئیس جمهور. قدرت، دین است. قدرت شریعت است، شریعت اسلام. قدرت آخوند و
فقیه و طلبه است که نظم و انضباط میخواهند و تسلیم و اطاعت، و در ادامه، تقلید و
تبعیت. هماکنون، تنها آیت الله ها و حجت
الاسلام ها و طلبه ها نیستند که جلوه ی شریعت دین اسلام اند، بلکه رئیس
"جمهور"و یا رئیس هیئت کارگزاران ولایت فقیه و تمامی قوای سه گانه و
سپاهیان پاسدار، همه به مراتب اولی وفادار و دلبسته ی آرمانهای دینی هستند. آنها
خود را سرداران و فرماندهان اسلام میدانند. آنها بدون سجده به درگاه الهی و طلب
مغفرت و بخشایش، هرگز، گلوله ی آتشین را بر قلب انسانهایی را که منافق و کافر و
مشرک و معترض شناسایی میکنند نمی نشانند و یا طناب دار را برگردنشان نیافکنند،
نیز، قبل از آنکه روی به قبله پیشانی خود را بر مهر حقارت و خواری بنهند، بازجویی،
شکنجه و تجاوز به دگر اندیشی را آغاز نکنند بامید دریافت پاداش از الله بخاطر دفاع
از یکیتایی و یگانگی او.
هم اکنون، حکومت
اخوند در شرایط حساسی قرار گرفته است، در حالیکه نیروهای نیابتی را در منطقه از
دست داده است و هنوز، باید بار فروریزی حماس، بارعزای حسن نصرالله و شکست بشار اسد
را باید بردوش بکشد و بزودی هم، باید بار ناپدید شدن حوثی ها در یمن و حشد شعبی ها
در عراق را هم بر آن بیافزاید. از همه بدتر، نابودی نیروهای ضد هوایی پاسداران
نظام، بوسیله بمباران اسرائیل، نیروهای دفاعی هوایی نظام ولایت را به موضع بسیار
ضعیفی رانده است. با این حال، رهبران سپاه لحظه ای از تو خالی گوئی و رجز خوانی
باز نمی ایستند.
اما، واقعیت انست
که آخوند خامنه ای، پس از 35 سال تمامی راهها را برای بازگشت بشرایط "عادی"
بسته است. چون بیش از حد تکیه بر سیاستی نمود، برخاسته از نبوغی دینی—سیاسی مبنی
بر نه "جنگ، نه مذاکره" چندان
غرور آمیز نیست تن دادن به مذاکره. پذیرش
جنگ هم معادل ویرانی ساختار حکومت دینی ست که چه بسا به برچیدن بساط حوزه های علمیه
نیز کشانده شود. مضاف بر این، در رابطه با قدرتهای بزرگ، حضرت ولایت، پیوسته
گفتمانی را بکار گرفته و میگیرد، گویی که در مصاف با شمر و یزید، بمیدان رفته است.
بهرحال، اگرهم ولی فقیه، ظاهرا، از حمله هوایی اسرائیل و امریکا، هیچگونه نشانی از
ابتلا به اضطراب و نگرانی بظهور نمیرساند و همچنان بزبان لاف و گزاف به مقابله با قدرتهای بزرگ ادامه
میدهد. بآن دلیل است که نهایتا، آنچه در الویت قرار دارد حفط نطام است و بقای بیت
ولایت.
آنچه جالب است،
اینستکه برغم، گذشت نزدیک به نیم قرن، سلطه دین بر جامعه، بواسطه آخوند و فقیه و
طلبه. چه بسا بسیارند تحلیلگرانی که هنوز از دیدن نظام ولایت فقیه بعنوان یک نهاد،
ذاتا، دینی که در نتیجه یک تغییر و تحول سریع، ساختار قدرت را در انحصار خود در
آورد، امتناع میورزند. نظام را در اکثر مواقع مورد نقد سیاسی قرار میدهند. بندرت
دیده میشود درگفتمان مخالف نظام به کلمه دین بر بخوریم. این در حالی ست که همه
خطبه خوانها، بویژه، استاد خطبه خوانها، آخوند خامنه ای، خطبه دین را اول میخواند
تا زمینه را برای خطبه دوم و یا خطبه سیاسی فراهم نماید. در حالیکه آنچه تحلیلگران
بدان توجهی نمیکنند و یا هرگز مورد بحث قرار نمیدهند، فهم خطبه اول، خطبه ی دینی
ست. خطبه ای که زمینه را فراهم میآورد. بگذریم که خطبه ها در محیطی ایراد میگردد مالا
مال است از سمبلهای دینی، بویژه آیه های سحر انگیز قرانی پوشیده از زیر و زبر و
ضمه ها و دیگر نشانه های خیره کننده.
این در حالی ست که ولی فقیه. هر کلامی که بر
زبان میراند و هر حکمی که صادر میکند، از شریعت بر میخیزد. او بر اساس احکام
واجبات و مستحبات، حلال ها و حرام ها مکروهات و منکرات، فرمانروایی میکند. ولی فقیه
جلوه ی الله ست، چه بخواهی و چه نخواهی. او برای حکمرانی نه به مارکس و انگلس رجوع میکند و نه به لنین و استالین و یا مائوتسه تنک. مرجع او کلام
الله است. کتاب مقدس، قرآن مجید است. او میزند، میکوبد، محکوم و متهم، بازجویی و
تجاوز میکند؛ شکنجه میدهد و بدار مجازات
میآویزد و مراسم سنگسار برپا میدارد، طبق مقررات
شریعت.اسلامی. سودابه اردوان،
زندانى سياسى سابق و بازمانده قتلعام زندانيان سياسى سال ۱۳۶۷، نقل میکند که درسالهای
60 به زنان انقلابی در شب پیش از اعدام تجاوز میکردند مبادا که الله را در معذورات
قرار دهند و مجبور شود که آنان را به بهشت بفرستد.
شاید، اجتناب
ورزیدن اکثر تحلیلگران از دیدن نظام آخوندی، بمثابه یک حکومت دینی ، بدلیل عدم
تمایل به درگیری با دین است بعنوان نهادی مقدس، مورد علاقه و حرمت اکثریت جامعه.
در نتیجه نقد دین، کنشی دیده مشود که بلحاظ سیاسی عقلانی بنظر نمیرسد. چون اکثریتی
که هنوز به باورهای دینی ایمان دارند و حتی بدان تعصب نشان میدهند، بجای آنکه به
انقلاب زن زندگی آزادی، به پیوندند از آن بیگانه میشوند. همچنین، ممکن است، بعضا،
نقد و بر رسی دین در شرایط نکبت بار کنونی را به امدادی در تداوم نظام اخوندی
تعبیر و متهم نمایند.
تصور اینکه بتوان آخوند را از مسند قدرت
براندازی نمود و مکتب و گفتمان دینی او را همچنان نگاهداشت و یا مصون از نقادی و
بازبینی انگاشت، توهمی بیش نیست. آنهم در شرایطی که دین قدرت است و قدرت، دین، و
بسیار دشوار که یکی را از دیگری جدا سازی. در حالیکه، تنها راه نجات ملت در خلع
دین از ساختار قدرت و فرهنگ نهفته است و برچیدن بساط حوزه های علمبه، تولید کننده
آخوند و فقیه و طلبه، قشر مفدخوار جامعه،
قشری مرتج، مدافع جزم گرائی و خرافه اندیشی
بدون تردید، در هر
مصافی، شرط اول شناخت دقیق و معتبری ست از خصم متقابل. چگونه میتوانی بدفاع در
برابر خصمی برخیزی و یا بسوی حریفی حمله بری، بدون آنکه نقاط ضعف و قدرت خصم و یا
حریف را شناسائی نمائی. برغم وجود شواهد بسیار مبنی بر گسترش دین گریزی، واقعیت
آنست که بقای حکومت آخوندی دربیش از چهار دهه را باید به تعلق خاطر و یا احساسات
مردم به دین و باور بارزشهای دینی نسبت داد. این بدان نیست که رشد و گسترش گریز از
دین را نادیده پنداریم و از تبدیل ان به ستیز
با دین و دین باوری، و پذیرش الترناتیو آن زن زندگی غافل بمانیم.
غرض آنکه، گذار از
حکومت آخوند که بر اساس باورهای دینی بنیانگذاری شده است، چندان ساده نیست. چرا
بنیان نظام، باورهای دینی ست، باور هائی که در نهادمان کاشته میشوند در هنگام ورود
باین جهان. هر چند هم که در زندگی روزمره بدان خو کنیم. ظاهرا هم، بوجود آن در این
جهان پر سر و صدا بی اعتنا باشییم، نمیتوانیم با آنچه در وجود ما بجای گذشته کاملا
بیگانه شده و یا درون خود از تاثیر ان تهی سازیم.
در اینجا سوالی که مطرح میشود آنست که بچه چیز میتوان امیدوار بود. ایا میتوان
حکومت آخوندی را بر اندازی نمود بدون آنکه باورها و ارزشهای دینی، همان باور ها و
ارزشهایی که بر اساس آن ساختار حکومت اسلامی را بنیان گذاری نمودهاند، از درون خود
تهی سازیم؟
روشن است، تا
زمانیکه دستگاه دینی بعنوان یک نهاد مستقل و برخوردار از امتیازات اقتصادی،
اجتماعی، و حرمت اخلاق برخوردار است، نمیتوان به جدایی دین از سیاست بعنوان یک
برنامه جدی سیاسی نگریست. اگر جدایی دین از قدرت در تاریخ فرانسه ثمر بخش بوده است
بآن معنا نیست که میتوان با توسل با تاکتیک های قانونی دین را از دولت جدا ساخت.
تنها زمانی لائیسیته در ایران امکان پذیر است که بساط حوزه های علمیه را برچید و
امتیازات قانونی طلبه و طلبه گری را لغو نمود، چیزی که رضا شاه بدان بسیار علاقمند
بود اما نافرجام بجای گذارد. برچیدن بساط حوزه های علمیه، وقتی امکان پذیر است که
مردم بآن درجه از عقل و درایت و استقلال برسند که خود نگاهدار دین خویشتن باشند.
بعضا، از جمله
مکتب اصلاح طلبی، بر آن باورند که تغییرات بزرگ انقلابی خطرناک است و آخر و عاقبت
خوشی هم ندارد. نمونه اش، البته، فرانسه است که سر انجام پس از تجربه های
دیکتاتوری های مختلف به آزادی میرسد. گویی که میتوان میانبر زد و به آرمان آزادی و
حق و حقوق بشری گام به گام، از طریق مصالحه و مذاکره به تغییر تدریجی ساختار قدرت
دست یابیم، بدون آنکه هزینه ی سنگینی را بپردازیم. روشن است که این دوستان بیشتر
درگیر سبک و سنگین کردن و محاسبات سیاسی اند، تا بیان حقیقت بهر قیمتی. حقیقت این
است که تا خواست مردم معطوف به آزادی و سرفرازی بشر نباشد، براندختن استبداد دینی
میسر نیست. در انقلاب 57 مردم مجبور نبودند برای سرنگونی قدرت خود را از بندهای
اسارت بار شریعت رهایی بخشند. بر عکس شریعت را بکار گرفتند که دیکتاتوری شاه را
واژگون سازند. امروز رهایی از بندهای اسارتبار شریعت اسلامی در باور به زن زندگی
ازادی نهفته است، عنصر سه گانه ای که مورد نفی و نفرت دین است و دینمداران.
فیروز نجومی
firoz nodjomi
https://firoznodjomi.blogspot.com/
fmonjme@gmail.com
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر