۱۴۰۵ فروردین ۷, جمعه


ضحاک دو سر

یکی دین و دیگری قدرت!



 

 

اینروزها، پس از سه هفته جنگ، تخریب و ویرانی، رئیس جمهور امریکا، دونالد ترامپ، اعلام کرد که با آدمهایی از جمهوری اسلامی برخورد کرده است که دارای عقل و شعوراند و میشود با آنها گفتگو کرد. بعدا، معلوم شد که این آدمها یکی آقای محمد باقر قالباف، یکی از مهره های اصلی نظام و آدم دوم، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ای که بنطر میرسد هنوز مطمئن نیست که وزیراست. حق هم دارد. چون اینهم مثل اولی بعید بنظر میرسد بتوانند مثل یکی از آخوندهایی که بیش از 47 سال  حاکم بر جامعه است، وزارت امور خارجه را مدیریت نماید، یعنی که این آخوند است که قدرت دارد  نه آخوندهای یقه کوتاه با لباسهای بر آمده از تمدن غربی، همچون باقر قالیباف و عباس عراقچی که دستگاه عریض و طویل بروکراسی جامعه از این نوع اخوندها تشکیل شده است. تناقض و خصومتهای درون بخشی که جامعه را مدیریت میکند، نظام را ذاتا تضعیف میکند.

گفتگو و یا مذاکراتی که در پاکستان قرار است صورت بگیرد، بعید بنظرمیرسد به نتیجه ای برسد که مانع تداوم تخریب و ویرانی، کشتار و خونریزی جنگ شود.

اگرچه، ترامپ شرط و شروط مذاکره را اعلام کرده و تاکید کرده است، به تکرار، که به جز تسلیم بدون قید و شرط، چیز دیگری نمی خواهد. با این وجود جمهوری اسلامی آمادگی خود را برای گفتگو اعلام میکند  چرا که در واقع نمایندگان جمهوری اسلامی، خود بخوبی آگاهند که فاقد آن اقتدار و اختیار برای بده و بستان با دشمن اند. چرا که تسلیم بخواست امریکا، برابر است با مرگ و نابودی جمهوری اسلامی، اتفاقی که دیر یا زود میافتد. اما، نه در نتیجه مذاکره و معامله بین سران رژیم، بلکه در نتیجه نیروهای مبارز درونی، نیروهائی که اگر تا دیروز پراکنده بودند و فاقد رهبری هوشمند، قابل اعتماد و اعتبار، با ظهور رضا پهلوی و دریافت رای اعتماد از مردم بعنوان رهبر گذار از جمهوری اسلامی به نظامی نوین براساس رای و اراده ملت.

 در حال حاضر این کمبود بزرگ که هرگونه چالش با رژیم را با شکست روبرو میساخت بر طرف گردیده است. البته، چه بسا مخالفان بانواع بد گوئی ها و اتهام

زنیها دست بزنند. چه خوب بود اینان که برای رهبر برش خورده اند، حتی، از نمایش چهره خود امتناع دارند. آیا با دیدن چهره تان، فکر میکنید که مردم پا بگریز مینهند؟

اما، واقعیت آنستکه، در پاکستان و در مذاکرات و گفتگوها چه میگذرد مهم نیست. ما نباید انتظار داشته باشیم کشورهای قدرتمند به نجات ما از نظامی ظالم و ستمگر بشتابد. درست است، این نظام سوار بر دوش نیروی شورندگی و شیفتگی، احساسات و عواطفی متاثر از افسانه ها و اسطوه های دینی، قدرت را کسب کرده است. شاید تنها بهمان طریق یعنی برپا داری جنبش انقلابی شیر و خورشید برهبری جوان خردمند و فرهیخته، رضا پهلوی پرچم شیرو خورشید بر دوش گرفته و همچون کاوه آهنگر، ملت را از اسارت در دست ضحاک رها بخشد.

 در حکوت آخوندی، از آغاز جنبشهای زیادی، زاده شده اند در ادامه جنبش زن زندگی آزادی، جنبش شیر و خورشید برهبری رضا پهلوی بحرکت درآمد،  جنبشی که ظاهرا، نشان داد اگر بازگشت به سنت و دفاع از آئین بیگانه و بیگانه پرستی، شور بپا کند و احساسات و عواطف را بجوش آورد، مثل جنبش 57، بهمین ترتیب، حمله به ارزشها، سنتهای کهنه و پوسیده برخاسته از دین اسلام، براندختن مراسم خود زنی وتیغ زنیها در مراسم عزاداری ها، شکستن و ویران ساختن هنجارهائی در خدمت حقارت سازی خویستن، در برابر الله، نیز، تردید مدار که چه جوش و خروشی که به پا نکند و سبب رشد و رویش انسان دوستی و آزادیخواهی نشود بر اساس عشق به زندگی و دوست داشتن هستی، که بخشا، بیان گردد با ابزار شادی آفرین، فعالیتی که در برگیرد تلذذ از رقص و انواع نواهای موسیقی تماما، رفتار و پنداری که از آغاز در حکومت اسلامی یا شدیدا محدود و ممنوع گردید و یا آخوندهای قدرتمدار دستور تعطیلی شان را در اخرین لحظات اعلام میداشتند.

آنچه در بالا امد، وصف چیزی جز واقعیت نیست، که در واقع، نشان میدهد چگونه و بر چه اصل و اساسی استعدادهای برجسته جامعه باید سرکوب و خاموش گردند. چرا که باور حاکم بر آنست، احکام و فرامینی که الله برای پیامبر خود مخابره میکرد حاوی دانش بشراست از آغاز زمان تا آخرین لحظه هستی. بعضی از الله پرستان حتی باور میکنند علم هسته ای را هم میتوان در قران جستجو نمود. این خود، نیز، بیانگر این واقعیت است که مکتب سیاسی اسلام، چه جایگاه برجسته ای خواهد بود، برای رشد و باورهای استبدادی و خاموش سازی هر نوائی، مگر نوائی در ارضای اقتدار مطلق، گوینده مطلق حرف اول و حرف آخر، لا الله الا الله. نه موسی خدا داشت و نه عیسی و نه بودا هرگز خدا محسوب میشد. از آغاز تا پایان زمان تنها یک خدا هست و آنهم الله است.

آنچه، جنبش شیر و خورشید را از دیگر جنبشها جدا میکند آن است که باید در دو عرصه بسیار متفاوت و متناقض بمبارزه به پردازد. ضحاک نماد قدرت سیاسی بود، همچنانکه، در بیشتر اوقات، شاهان بوده اند. اما، در شرایط حاضر ملت ایران با یک ضحاک دو سر روی در رویند، یکه سر سییاسی و دیگر سر دینی. بنا براین، بمنظور پیروزی بر حکومت آخوندی باید مبارزه سیاسی را با مبارزه دینی (فرهنگی) در آمیخت. نمیتوان یکی را نابود ساخت و دیگری را زنده نگاهداشت. درست است که درگیری با هر آنچه که بویی از دین میدهد، چندان ساده نیست. دین و اعتقاد و ایمان بخدائی برساخته تخیل انسانی، برغم تاریخ دورو درازش درتمام کشورهای جهان، امریست بسی بسیار دشوار چون باورها و ارزشها در وجود ما رخنه نموده و بخشی از آگاهی ما را اشغال میکند.  فهم وشعور انسانی دریک پروسه اجتماعی در افراد نهادین میشود و هرگزموجودیتشان مورد سوال قرار نمیگیرد. خیلی ساده نیست که بخش ویا عصوی از وجود خود را برای ورود ایده و تفکری ببندیم. شاید بهمین دلیل است که خرافه اندیشی، نه تنها نمی میرد، بعضی وقتها، دوباره زنده و فعال هم میشود.

اما، شواهد حاکی از آ است که ما از آن دوران گذشته ایم، نسلی که امروز جامعه را بگردش در میاورد بسی بسیار متفاوت است از نسلی که بعضا انها را نسل ضد نامیده اند. اگر نیک بنگری اکثریت کشته شدگان در این جنبشهای متوالی از این نسل جوان بر میخیزند، 15 سالگان، 25 تا35 سالگان واز 36 تا 46.

حال اگر بگذشته و پیروزی انقلاب اسلامی برهبری آخوند خمینی بنگریم، تفاوت بسیاری میتوان در شرایطی که دو نسل پیش و پس از انقلاب ببلوغ رسیدندد، ملاحظه کرد.

نسل پیش از انقلاب، همگی، از انواع چپ گرفته تا انواع راست و لایه های میانی از جمله ملی گرایان و اسلامگرایان، در مقایسه نسل بعداز 57 نسلی بود که با رشد و پیشرفت تکنولوژی و دانش الکترونیکی به پیشرفت و ببلوغ رسید. فراگیری دانش و مهارتهای کامپیوتری، ظهور و رشد سریع پدیده های اینترنتی و ارتباطات جهانی بطریق کیبل، از مهمترین پدیده هایی بود، که جامعه ما بخصوص بخش جوانان و نو جوانان از طریق اینترنت به اطلاعات و دانش و مهارت های تازه ای دست مییافتند که نسل پیشین از ان محروم بودند. حال آنکه روند و روش زندگی نسلی که در پاسخ به فراخون شاهزاده رضا پهلوی، بطور میلیونی به خیابانها درآمدند بسی بسیار متفاوت اند از نسل پیشین. مثلا، در گذشته، در دوران شاهی، تدریس مواد دینی از جمله قران مجید، یکی از مواد درسی بود که در میان شاگردان از کمترین محبوبیتی بر خوردار بود. حال آنکه، در حکومت آخوندی، از کودکستان تا دانشگاه آموختن علوم فقهی و یا الهی اجباری گردیدند.

البته که دانش آموزی که با اموختن علوم جدید ازجمله علم کامییوتر و الکترونیک اشتغال دارد، از ورود به جنبشی که فریب و درغگویی در ذاتش نهفته است، جنبش دینی، خود را در تضاد و خصومت با نیروهای درنده و بیرحم اسلامی می بینند، تصاد و خصومتی که هر روزتشدید مییابد.

این بدان معناست، مبارزه بر علیه حکومت آخوندی مبارزه ایست دو وجهی، نه تنها باید دستگاه قدرت را و یران شود بلکه باید با تعصبات و تنگ بینی های، جزم نگری و خرافه اندیشی بر خاسته از از دین نیز بجنگ بر خیزیم. اسلام دینی ست در خور دیکتاتوری. عدم باور به لا الله الا الله، به یکتائی الله که در این جهان باید بمرگ محکوم شود تا در آن جهان در آتش جهنم تا ابد بسوزد، مجازاتی که برای محارب و مشرک و زندیق و کافر و منافق و غیره صادق است، چنانکه گوئی در دوران 1400 سال پیش از این زندگی میکنیم، دورانی که پیامبر محمد نزدیک به ده سال حکومت کرد. حال آنکه، در همان دهسال بیش از 60 بار دست بلشگر کشی زد که بنا بر اراده الله، دین اسلام گسترش یافته سراسر جهان را بزیر سلطه اسلام در اورد.

این وظیفه ی تمامی هموطنان است که هرچند متقاوت بلحاظ عقیدتی و فکری از یکدیکر باید کنار گذشته شود و بهم به پبوندیم تا به جنبشی واحد برای رسیدن به هدفی مشترک، به یک جسم و روح تبدیل شویم، بدون آنکه هرگز ترک گوئیم آنچه را که شخصا، باور داریم و بدان عشق میورزیم، هرچه که میخواهد باشد. آزادی تنها جایی توقف میکند که خسارتبار باشد و بدیگری خسارت وارد آورد.

 آنکه از امیال الهی سخن میگوید و توصیه بانجام وظایف دینی میکند، در واقع از قدرت است که سخن میگوید. آخوند بواسطه کسب علم الهی البته که میتواند بنا بر اراده الله هر خطائی را محکوم و مورد مجازات قرار بدهد. در واقع اگر به متون اسلامی رجوع کنی تا در یابی که الله کوچکترین ترحمی نسبت به آنان که موجودیت الله را مورد تردید قرار دهد یا با امتناع از تسلیم باراده و اطاعت و فرمانبری از فرمان الله، همه راهایی هستند که بدوزخ  ختم میشوند تا در زنده شده و دو باره در شعله ها آتش جهنم بسوزند. براستی دین و قدرت را چگونه میتوانی از یکدیگر جدا ساخت؟ هنگامیکه آخوند خامنهای که بر فراز منبر قدرت صعود میکرد، نماد دین بود و یا قدرت و همین هم میتواند در باره همه ی آخوندها صادق باشد.

بعبارت آخرین، در کیش اسلام، قدرت، بخش جداناشدنی دین است. هرگز نیابی کلامی را که از بیخ آسمانها بزمین ارسال شده باشد و عاری از قدرت. پیامبر چه سرهائی را بر زمین نیافکند بجرمهای کوچک و یا عدم توانائی پرداخت هزینه خرید جان خویش. و در کتاب مقدس کمتر جمله ای را می یابی که بازتابنده پند و اندرز و توصیه به تسلیم و اطاعت و فرمانبری از اراده الله، خداوند یکتا و یگانه نباشد.

کلام آخر آن است که بنظر میرسد برای اینکه در عرصه سیاست پیروز شوی هرگز دین را علت بسیاری از ناانسانی ها نبینی. آیا سنگسار زنی متهم به زنا و یا قطع دست و پای سارق، کنشی ست بر خاسته از دین، از اراده الله و یا قدرت؟

فیروز نجومی

 

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

 

fmonjem@gmail.com

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر